شنبه, 04/16/1397 - 11:43
وصیت نامه
وصیت نامه

«خدایا،وقتی به خاکم می سپارند،یارم باش چرا که در زنده بودنم،همیشه با یاد تو همراه بودم خدایا،شهادت را نصیبمان گردان و دل پردرد پاسداران اسلام را با فتح و پیروزی دادن بر کافران خوشحال و شاداب گردان»آمین

« خدایا در هنگام شهادت،در هنگام رفتن و ازدنیای زشتی هابریدن در هنگام دل کندن از این بودنها یارم باش،یارم باش چرا که من به یادت بودم و او در راهی که تو گفتی جان داد.

خدایا این شب تنهایی با تو می گویم،با تو که تنهایی هایم را پر،دردم را درمان سوکم را شفا،و هر نبودنی را بابودنی پر می کنی،با بودنی که با بهترین بودنهاست.

معبودا،به دختر عزیز از دست داده به مادران در راه نشسته، به پدران رخ ز غم چروکیده، به یاران هم سنگر، به رفقیان بی نهایت همراه،به هر چه که می دانی هست و برای بنده هایت عزیز است، به قلم که می نویسد، به شب که می آید و به فجر که از دل سیاه شب تیره راه روشنی را طی می کند،به خوبی و نیکی ها،....و مردم ما را­­­ صبر و شکیبایی و امت ما را دلاوری و ایمان و دشمنان ما را سیاهی و پلیدی عطا کن.»                                   

     آمین5/5/59

 

نامه یا وصیت نامه صدیقه به یکی از دوستانش که او را به اسلام و خدا می خواند.

 

ببینید چگونه خالصانه دوست قدیمی اش را به اسلامی می خواند و چگونه صادقانه براش از خدا می گوید،

توصیه می کند قرآنش را از مادرش بگیرد و به او وصیت می کند که درباره ی عمل او فکر کند و بعد تاکید اینکه جای خالی او را پر کند.

سلام خواهر خوبم....الان در سقز هستم و احتمال هر برنامه ای در اینجا هست. صد در صد وقتی این ورقه می رسه دستت،دیگه نیستم و یا به عبارتی دیگر و بنا به عقیده خودم،روحم از جسم ناچیزم اوج می یگرد و به خدا می رسه.

اما چرا گفتم خدا؟

چون که می خواهم بدونی خدا وجود دارد، نه وجودی که من و تو داریم، نه بلکه خیلی عظیمتر و بزرگتر از آن چیزی که می دونیم و هستیم.

بارها می خواستم موضوع خدا را به میان بکشم اما دیدم هر بار سدی فرا راهمان هست،در ثانی تو آن قدر پاک و بزرگ و عزیز برای من بودی که باور این مسئله که تو خدا را نفی میکین،برایم غیر قابل فهم وحتی غیر قابل قبول بود.

پس باید چیزی باشه که تو بگویی نیست،که آن هم می شود انکار، مثل اینکه من درختی در اطاق می بینم، بعد می گویم نیست.

خوب این مسئله خود بخود انکار حقیقت است. در ثانی من به تو می گویم که پرستش خدا کلا پرستش در ذات و فطرت هر انسانی است،چرا که وقتی خدا را برداشتیم جایش علم را گذاشتیم و حتی هگل در گفته های مشهور خود به خوبی اسن مسئله را روشن می کند که اینقدر پرچونگی کردم،باور کن آرزو داشتم با هم بودیم تا مسائل اینجا را به چشم می دیدی و خیانت هایی که شده و به نظرت خدمت آمده است را از جلومی دیدی.چون می دانم آنقدر صداقت داری که از دیدی بازتر و به دور از چارچوب زندانی سازمانت،دیدگاهت را تشریح کنی.

خوب،شاید وقت خداحافظی رسیده،آره باید از دوستی ها برید دلبستگی ها را دورریخت.

اما مثل پرنده ای که می میرد پروازش را به خاطر داشته باشیم و به یادش باشیم چرا که شاید حتی لحظه ای به پرواز دور از قفس او نظاره گر بودیم.

اما من از دوست خوبم و خواهر مهربونم می خواهم که به وصیت من عمل کندو بره و خدا را بشناسه و ببینه که چیه که قدرت به ما میده چیه که ما را از خانه بریده از لذت دنیوی بریده و ما را اجر آخرت ابدی داده.

دوست خوبم برای من اشک نریز و بدان لحظه ای آرام می خوابم که جای خالی خودم را به وسیله ی تو پر ببینم و بانگ"اشهد ان لا الا الله"و "اشهد ان محمد رسول الله"را بشنوم.

«قرآن منو از مادرم می گیری و همیشه با خودت نگهدار»

                                                                                                                                                  

  قربانت صدیقه

25/4/59