مدیر واحد خواهران سازمان بسیج مداحان مطرح کرد:

فاطمه گنجی دبیر همایش و مدیر واحد خواهران سازمان بسیج مداحان، و هیئت رزمندگان اسلام در گفت و گو با  خبرنگار سایت " زنان شهید...

فرزند شهید خدیجه شاه محمدی در گفت و گو با زنان...

از این رو خبرنگار سایت " زنان شهید" با فرزند این شهید بزرگوار گفت و گویی انجام داده که خواندن آن خالی از لطف نیست . 

...
مدیر واحد خواهران سازمان بسیج مداحان مطرح کرد:

فاطمه گنجی مدیر واحد خواهران سازمان بسیج مداحان، و هیئت رزمندگان اسلام در گفت و گو با  خبرنگار سایت " زنان شهید "  ، با اشاره...

به گزارش سایت زنان شهید به نقل از پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس آذربایجان شرقی - تبریز ، محرم محمدیان -  سال 1361درست زمانی که...

 

خدایا ابر چشمم چشمه ای جوشان نهان دارد

که در خود نقش ها از پرده رنگین کمان دارد

توگفتی گر بخوانمت اجابت میکنی مارا

...

گنجینه

خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت فرموده و ما را از شرهوای نفس محفوظ بدار.

 

شهید نسرین افضل

 ای خدای بزرگ شهادت را نصیبم کن. نذر می کنم و  12 مرتبه زیارت عاشورا و نماز می خوانم و می خواهم  شهادت را نصسبم کنی..

 

شهید رقیه حسین زاده

در پاسخ خواهرش که از او می خواست تا ازتهران بیرون بروند،می گفت: من سنگرخودرا رها نمی کنم.مگرخون من ازخون شهدا رنگین تراست؟

شهید نصرت صدرایی

خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت فرموده و ما را از شرهوای نفس محفوظ بدار.

 

شهید نسرین افضل

زنگ خاطره

خاطره اي از شهيد افسانه نجفي (قروه) شهناز نجفي

وقتي كه منزل مسكوني ايشان بمباران شد، بدن او تكه تكه شد، پدرم وقتي كه مي خواست بدن تكه تكه ي او را جمع كند، گويا يك دست او پيدا نمي شود. در عالم خواب شهيد افسانه نجفي را مي بيند كه به او مي گويد چرا دست مرا پيدا نكردي؟ دست من بالاي درخت داخل حياط است برو و دست مرا بياور. صبح كه از خواب بلند شد، رفت ديد دست راست وي بالاي درخت است، دستش را برد و در گلزار شهدا در كنار جسدش دفن كرد.

جوانی حدود 24 ساله لاغر اندامی آورده بودند که بر خلاف مورد قبلی که جوان تنومند و رشیدی بود، کشیده اندام و لاغر بود که او را به اورژانس ما آورده بودند.
او نیز تحت اصابت گلوله توپ یا تانک قرار گرفته بود. دست و پایش کاملاً سالم بود. سر و صورتش کاملاً سالم بود.
سینه اش کاملاً سالم بود. فقط تنها مشکلی که پیدا کرده بود این بود که از ناحیه توراکس تا لگن، فقط پوست جلوی شکمش سالم باقی مانده بود و پشت و ستون فقرات و آئورت و رودهایش را ترکش برده بود و شما حساب کنید که او آدمی بود که دست و پا و صورت و پوست جلوی بدن را داشت ولی پشت این پوست دیگر هیچ چیز نداشت و لگن و سینه و شکم به واسطه یپوست به هم چسبیده بود.
این دو مورد چیزهای عجیب و دردآوری بود، برایم یادآوری آن ها کشنده و زجرآور است.
 

بسیار با گذشت، صبور، دستگیرمحرومان و ضعفا بود. برای کسب علم و دانش تلاش بسیار می کرد. بردبار و با شور بود وباعلاقه به مسائل علمی و درسی می پرداخت.

شهید پروين كلانترهرمزي

مراسم ها

به گزارش سایت زنان شهید، به نقل از خبرگزاری صدا و سیما، در روز جهانی زن اهمیت زنان سوریه که توانستند با ایثارگری و جانفشانی های خود درد و رنجهای ناشی از جنگ را به امیدی برای ساختن آینده کشور و میهن تبدیل کنند دو چندان است. جنگ و بحران سوریه همه سطوح جامعه این کشور را هدف قرار داده است اما بخش عمده ای از سناریوی تروریسم بر زنان سوریه تحمیل شد زیرا تروریسم با هدف از بین بردن خانواده و بافت اجتماعی ، به جان ملت سوریه افتاده است. اما زن سوری که در طول تاریخ نمونه ای از ایثارگری و عزت و کرامت انسانی بود بار دیگر نقش بزرگ و مهم خود را در مراحل مختلف بحران سوریه به منصه ظهور گذاشت. یکی از زنان سوری در این زمینه گفت: «من فرزندانم را تقدیم میهن کردم. سه تن از فرزندانم شهید شدند. خداوند ارتش سوریه و فرمانده میهن (رئیس جمهور سوریه) را یاری رساند. خداوند ارتش سوریه را علیه دشمنانش پیروز گرداند». دیگر زن سوری نیز گفت: «ما با شهادت فرزندانمان سربلند شده ایم». یک مادر سوری هم گفت: «من مادر سه فرزند شهید هستم». خبرنگار شبکه افزود: زنان سوری حتی با حمل سلاح و ایستادن در کنار مردان سوری در پشت سنگرها و در تونلها، متجاوزان به میهن را به چالش می کشند. این در حالی است که زنان همواره در بخشهای اجتماعی جامعه نیز خدمات شایانی ارائه کرده اند. مادران ، همسران ، دختران و خواهران شهدای سوریه اشخاصی هستند که مقاومت و ایستادگی کرده اند.

به گزارش سایت زنان شهید؛ به نقل از بانوی کوثر، امروز چهارمین جشنواره اسوه های صبر و استقامت به مناسبت گرامیداشت روز قشر بسیج جامعه زنان در سالن ولایت اردبیل با حضور اقشار مختلف بانوان استان برگزارشد.

در این جشنواره از مادران و همسران شهدای هشت سال دفاع مقدس و خانواده شهدای  مدافع حرم تجلیل و قدر دانی به عمل آمد.

در حاشیه این جشنواره از کتاب مریم های سرزمین من توسط مادران شهید مدافع حرم شهید دهقانی نیا و شهید علی آقایی رونمایی شد.

در پایان مراسم شرکت کنندگان از نمایشگاه صنایع دستی در راستای اقتصاد مقاومتی در سالن ولایت برگزار شده بود بازدید و از محصولات غرفه ها خرید کردند.

 

انتهای پیام/

به گزارش سایت زنان شهید به نقل از هرمزگان : برگزاری چهارمین جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت در بندرعباس منیر محمدی مسئول اجرایی جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت در گفت و گو با مهدی حاجی زاده ، از برگزاری چهارمین جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت خبر داد و گفت: جشنواره اسوه های صبر و استقامت با محوریت الگوی سوم زن نه شرقی نه غربی برای چهارمین سال متوالی با حضور سرکار خانم دکتر احتسابی و خواننده جوان انقلابی میلاد هارونی برگزار می گردد.

مسئول اجرایی جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت اظهار داشت: این برنامه با مشارکت سازمان بسیج جامعه زنان استان هرمزگان؛ اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان و همچنین واحد پیروان عترت هیئت رزمندگان اسلام استان در روز چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ در محل تالار شهید آوینی بندرعباس واقع در بلوار ساحلی برگزار می گردد.

محمدی بیان کرد: این مراسم با توجه به کنگره‌ی «هفت هزار زن شهید کشور» که در اسفندماه ۱۳۹۱ برگزار گردید، برپا می‌شود و حضرت امام خامنه ای (حفظه الله) در پیامی به این کنگره نقش زن مسلمان ایرانی در معرفی الگویی جدید از «زن» را تاریخ‌ساز خواندند و با اشاره به ظهور هزاران زن با روحیه‌ی کربلایی در صحنه‌ی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، بیان کردند: اقتدار و جَذبه‌ی تازه‌ای به برکت خون این زنان مجاهد در عصر جدید، ظهور کرده است که دیر یا زود در سرنوشت و جایگاه زنان جهان، اثرگذار خواهد شد.

وی با اشاره به بخشی از پیام رهبر انقلاب افزود: شیر زنان انقلاب و دفاع مقدس نشان دادند که الگوی سوم، «زن نه شرقی، نه غربی» است، زن مسلمان ایرانی تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود و ثابت کرد که می‌توان زن بود، عفیف، محجبه، شریف و درعین حال، در متن و مرکز بود، می‌توان سنگر خانواده را پاکیزه نگاه‌داشت و در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی نیز سنگرسازی‌های جدید کرد و فتوحات بزرگ به ارمغان آورد.

زنانی که اوج احساس و لطف و رحمت زنانه را با روح جهاد و شهادت و مقاومت درآمیختند و مردانه‌ترین میدان‌ها را با شجاعت و اخلاص و فداکاری خود فتح کردند.

مسئول اجرایی جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت خاطرنشان کرد: حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و حضرت زینب(سلام الله علیها) نمونه کامل اسوه های صبر و استقامت می‌باشند و در این مراسم از همسران و مادران شهدا، جانبازان، ایثارگران، رزمندگان و آزادگان با حضور جمع کثیری از آحاد جامعه تقدیر بعمل می آید.

مریم مجتهدزاده، رییس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار «سایت زنان شهید»؛ با بیان اینکه چهارمین جشنواره اسوه های صبر و مقاومت همانند سال های گذشته، به صورت ملی و بین المللی برگزار می گردد، هدف از برگزاری این جشنواره را تبیین نقش مادرانه همسران ایثارگران و شهدا و تاسی ایشان به الگوی فاطمی و زینبی؛ جریان سازی فرهنگی به منظور پرورش روحيه تکریم ایثارگران در جامعه و بویژه در نسل جدید و ارائه الگوی عملی و دست یافتنی از سیره فاطمی اعلام کرد.

وی همچنین تقويت ايمان، معرفت ديني و ترويج فرهنگ دفاع مقدس بویژه در حوزه زنان و خانواده؛ انسجام بخشی فعالیتهای حوزه زنان و دفاع مقدس در دستگاهها و سازمانهای دولتی و غیر دولتی و تلاش برای ایجاد زمینه های حضور و مشارکت زنان و خانواده ها در ارائه سبک زندگی اسلامی ایرانی منطبق بر دوران دفاع مقدس را از دیگر اهداف برگزاری این جشنواره دانست.

رییس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس ادامه داد: این جشنواره که هر سال در سالروز میلاد حضرت زهرا (س) برگزار می گردد؛ فرصتی برای نگاه مجدد؛ مستمر و بازکاوی از بزرگترین رویداد انقلاب اسلامی و تبیین نقش زنان در این حماسه بزرگ است.

مجتهدزاده در خصوص مجری برگزاری این جشنواره در تهران نیز گفت: این جشنواره امسال توسط اداره کل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان تهران در دانشگاه الزهرا(س) برگزار می گردد.

وی افزود: جشنواره اسوه های صبر و مقاومت امسال در تاریخ 18 اسفند ماه با حمایت دانشگاه الزهرا(س)، نیروی دریایی سپاه، معاونت اجتماعی شهرداری؛ سازمان بسیج جامعه زنان؛ بسیج صداو سیما؛ دفتر امور زنان وزارت کشور، سازمان سینمایی و هنرهای نمایشی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و سازمان ادبیات و تاریخ دفاع مقدس برگزار می گردد.

مجتهدزاده با بیان اینکه این جشنواره با اعلام نتایج فراخوان علمی، هنری و ادبی به کار خود پایان خواهد داد، افزود: ویژگی های زن حقیقی در گفتمان رهبری با تاکید بر مشارکت زنان در نهضت بیداری اسلامی، نقش تربیتی و انسانی ساز زنان، مولفه‌های بارز سبک زندگی جهادی در دوران انقلاب و دفاع مقدس، نقش بانوان در تحقق تمدن نوین اسلامی با تاکید بر تاثیر پذیری از زندگی حضرت زهرا(س) و مبارزات آزادیخواهانه زنان در بیداری اسلامی محورهای پذیرش مقالات لمی جشنواره بود.

رییس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس افزود: زنان و مدافعین حرم، زنان، انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مشارکت بانوان در مقابله با جنگ نرم، مشارکت بانوان در نهضت های بیداری اسلامی در کشورهای غرب آسیا و مشارکت بانوان در تمدن سازی نوین اسلامی به عنوان موضوعات پیشنهادی در بخش ادبی و هنری در قالب دلنوشته، مستند، شعر، داستانک و عکس مشخص شده بود.

وی در پایان با بیان اینکه برگزاری چنین همایش ها و تکریم و حفظ یاد شهدا از وظایف ماست، تصریح کرد:. بسیاری از خانواده های معظم شهدا در این مراسم حضور دارند که فراق عزیزانشان را تحمل کردند؛ این زنان به عنوان اسوه های صبر و مقاومت بر قله ها ایستاده اند و درس ایمان، ایثار و آزادی را به تمام زنان عالم می دهند؛ این زنان نقش کمی ندارند که ما به سادگی از کنارش عبور کنیم؛ ما باید بر روی این موضوع تمرکز بیشتری داشته باشیم.

انتهای پیام/ع

 

 در روز شنبه 22 فروردین که به نام "کرامت انسانی و حقوق شهروندی" نام گذاری شده است، پیاده روی خانوادگی همراه با تجلیل از مادران و همسران شهدا در شهر دستجرد برگزار شد،وی افزود: در روز دوشنبه 24 فروردین، روز زن، اصلاح الگوی مصرف و اقتصاد مقاومتی، جشنواره فرهنگ فاطمی و اسوه های صبر و مقاومت در ورزشگاه شهید حیدریان برگزار و همچنین این جشنواره در ساعت 10 صبح روز سه شنبه 25 فروردین، روز زن، سلامت، شادابی و امید در شبستان امام خمینی(ره) حرم برگزار می گردد و در پایان با حضور شرکت کنندگان، تاج گل به مضجع شریف حضرت معصومه (س) اهداء شد. برنامه غبارروبی قطعه زنان شهید در گلزار شهدای علی بن جعفر(ع) همراه خاطره گویی و مداحی اجرا می شود، خاطرنشان ساخت: در طول هفته نیز برنامه هایی چون مسابقه کتابخوانی و مسابقه رادیویی از کتاب های "زندگی به رنگ خدا" و "چادر خاکی"، برنامه تلویزیونی "بهار فاطمی" با حضور همسران شهدا، دیدار با خانواده های معظم شهدا بخصوص شهید طیبه واعظی شهید شاخص سال 94، نمایشگاه عکس و انجام مقدمات برگزاری یادواره زنان شهید استان و همچنین چاپ و انتشار ویژه نامه جشنواره، اجرا گردید.

دو دانشجوی غیر ایرانی دوره دکترا جهت سخنرانی پیرامون بیداری اسلامی را انجام دادند.

معاون نشر آثار و ارزش های مشارکت زنان در دفاع مقدس اداره کل حفظ آثار قم در پایان از مشارکت و همکاری صمیمانه کلیه نهادهای استان بخصوص تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه(س)، سپاه امام علی بن ابی طالب(ع) و نواحی بسیج، نیروی انتظامی استان، مرکز حفظ آثار بسیج و سپاه، بسیج جامعه زنان استان، بسیج دانشجویی استان قم، معاونت و کانون پیشکسوتان سپاه، دفتر امور بانوان و خانواده استانداری، شهرداری قم، فرمانداری قم و بخش های مرکزی، خلجستان، جعفرآباد و کهک، اداره کل ورزش و جوانان، بنیاد شهید و امور ایثاگران استان، اداره کل اوقاف و امور خیریه، سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه هنری، جامعه الزهرا(س)، موسسه آموزش عالی بنت الهدی، دانشگاه قم، آموزش و پرورش، اداره کل بهزیستی، هلال احمر، اداره کل کتابخانه های عمومی استان، صدا و سیما، خبرگزاری ها و اصحاب رسانه، کمیته امداد امام خمینی(ره)، اداره امور شعب بانک ملی و حوزه های مقاومت بسیج بخصوص حوزه 6 بسیج فاطمة الزهرا(س) ناحیه بسیج امام حسین(ع) در برگزاری جشنواره اسوه های صبر و مقاومت تقدیر کرد. 

به گزارش سایت " زنان شهید" ؛ مهندس خضری فرماندار اشنویه ضمن عرض تبريك ميلاد حضرت فاطمه و تبريك سال نو گفت : در جامعه اسلامی، زنان نقش و دین بزرگی دارند و در نهضت اسلامی زنان نه تنها عقب تر از مردان نبودند، بلکه در بسیاری از عرصه ها پیشتاز بودند و با حضورشان به تکلیف الهی خویش عمل می کردند. وی افزود : زنان شهیده کشور شهید راه ولایت هستند که امروز وظیفه داریم یاد و خاطره آنها را برای همیشه زنده نگه داریم و فرهنگ ایثار و شهادت آنها را به نسل آینده منتقل کنیم. وی خاطر نشان کرد : هدف از برگزاری این یادواره تجلیل از زنان شهیدی است که در دوران قبل از انقلاب و دفاع مقدس توانستند رشادت‌های بزرگی در حراست از ارزش های اسلام از خود به نمایش بگذارند. در پایان مراسم از خانواده هاي شهدا و ايثارگران تجليل و قدر داني بعمل شد.

به گزارش سایت "زنان شهید" ، خدانظر دریکوند، سرپرست اداره‌کل آموزش و پرورش لرستان، شنبه، ۲۱ اسفند ماه، در جلسه شورای آموزش و پرورش لرستان، با اشاره به این‌که ساماندهی نیروی انسانی به‌صورت جدی در وزارت آموزش و پرورش مورد پیگیری قرار گرفته است، گفت: ما در استان لرستان ۸۰۰ نفر ساعت نیروی مازاد داریم که ماهانه یک میلیارد و ۸۴۰ میلیون تومان بابت آن‌ها هزینه می‌شود. وی با اشاره به مشکلات ون‌ها و مینی‌بوس‌های آموزش و پرورش برای تردد در بین شهرهای استان و بیرون از استان، ادامه داد: راهنمایی و رانندگی به این دلیل که رانندگان ما تحت‌پوشش تأمین اجتماعی نیستند به آن‌ها دفترچه تردد نمی‌دهند. دریکوند ادامه داد: حدود ۳۰۳ خودرو در خدمت آموزش و پرورش استان است که ۱۷۷ خودرو از آن‌ها فرسوده و از رده خارج هستند که این تعداد ۸۷ خودرو را اسقاط کرده‌ایم. سرپرست اداره‌کل آموزش و پرورش لرستان با اشاره به این‌که استان لرستان دارای ۲۱۸ شهید فرهنگی و دانشجو و ۹۰۷ شهید دانش‌آموز است، عنوان کرد: سال ۹۶  یادواره شهدای فرهنگی استان برگزار می‌‍شود. وی بیان کرد: هدف ما در آموزش و پرورش این است که دانش‌آموزی را تربیت کنیم که خادم و خدمتگذار را بشناسد، که در این راستا با هرکدام از دستگاه‌های فرهنگی استان تفاهم‌نامه‌های همکاری بسته‌ایم.

 

در این برنامه که با اجرای مجری توانمند صداوسیما سرکار خانم متین سادات عرب زاده برگزار گردید،ابتدا جناب آقای محرم زاده به قرائت قرآن پرداختند. سپس مسئول بسیج جامعه زنان ناحیه ضمن عرض خیر مقدم به مسئولین و بسیجیان حاضر در مراسم به بیان گزارش از عملکرد بسیج خواهران ناحیه در سال 95 پرداختند.در ادامه سرکار خانم اصلانی مسئول بسیج جامعه زنان کشور به تبیین علت نامگذاری روز 16 اسفند به عنوان روز بسیج جامعه زنان پرداخته و خاطر نشان کردند؛ با توجه به جامعیت پیام مقام معظم رهبری در سالروز برگزاری کنگره زنان شهیده در سال 91 در خصوص معرفی الگوی زن مسلمان به جهان،سازمان بسیج مستضعفین تصمیم به انتخاب این روز به عنوان روز قشر نمود. ایشان با اشاره به مشکلات زنان در دنیای غرب و شرق و نگاه ابزاری به زنان در جوامع بشری امروز،آن را با دیدگاه اسلام و بیانات رهبری مقایسه نموده و تاکید کردند؛ رهبر انقلاب الگوی جدیدی را به بانوان جامعه معرفی نمودند که ضمن رعایت عفاف و حجاب و حفظ سنگر خانواده، سنگر سازی های جدیدی در عرصه های سیاسی و اجتماعی کردند.

اجرای گروه سرود نوجوان بسیجی از پایگاه شهید عزیزی،و تئاتر گروه در الشفاء(به تصویر کشیدن بخشی از زندگی حضرت زهرا(س)) و معرفی شهیده سال 96 (شهیده مرجان نازقلیچی)، برپایی نمایشگاه بهترین ها از دور ریختنی ها و معرفی کارآفرینان برتر از دیگر برنامه های اجرایی این مراسم بود.

 

 

به گزارش سایت " زنان شهید"، یادواره 33 شهید زن استان گیلان امروز(17اسفند) با حضور جمعی از خواهران بسیجی کشوری، استانی و شهرستانی، خانواده معظم شهدای هشت سال دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم در سالن ناجای رشت برگزار شد.

 

فاطمه رفیعی مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری گیلان در  یادواره 33شهیده استان گیلان اظهار داشت: شهدا در حفظ امانت بزرگ دین اسلام سعی و تلاش کردند.

 

وی با بیان اینکه ما باید رهروان خوبی برای بی بی دوعالم حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امانت داران خوبی برای امانتی که شهدا به امانت گذاشته اند، باشیم، افزود: وصف حضرت زهرا(سلام الله علیها) در سخن نمی گنجد و این بانوی گرانقدر الگوی مناسبی برای بانوان جامعه است.

 

مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری با اشاره به اینکه حضرت فاطمه(سلام الله علیها) عمر کوتاهی را سپری کردند اما عبرت های خوبی را برای مردم به جا گذاشته شده است، گفت: آن حضرت به گونه ای زندگی کرد که هر لحظه از زندگی ایشان نیاز به تامل دارد.

 

رفیعی با بیان اینکه حضرت زهرا(سلام الله علیها) علاوه بر اینکه همسری عالی و بی همتا بود، نسبت به اوضاع جامعه خود طالب حق و عدالت بودند، تصریح کرد: کمک و انفاق به مستمندان و دلجویی از خانواده های شهدا و ایثارگران در آن زمان از جمله شاخصه های آن حضرت است.

 

وی با اشاره به اینکه مفتخریم در سرزمینی رندگی می کنیم که زنان و مردان در برابر طوفان های سهمگین ایستاده اند و خم به ابرو نیاورده اند؛ خاطرنشان کرد: زنان و مردان جامعه به ما آموختند همیشه در عرصه های مختلف این نظام و انقلاب حاضر بوده و خواهند ماند.

 

مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری گیلان با بیان اینکه همه ما در سال 96 در انتخابات تجدید میثاقی دوباره با شهدا خواهیم بست،  اظهار داشت: ما همواره انقلابی هستیم و انقلابی باقی خواهیم ماند.

 

گفتنی است، اجرای کلیپ از کنگره ملی شهدا، اجرای نمایش و مداحی حاج صادق آهنگران از جمله برنامه های این مراسم بود.

پایان پیام/ع

به گزارش سایت "زنان شهید"، مسئول بسیج جامعه زنان سپاه قدس گیلان با اعلام این خبر گفت: پیام تاریخی رهبر معظم انقلاب اسلامی به نخستین کنگره 7 هزار شهید زن کشور در یادواره 33 شهید زن گیلان در رشت بازخوانی می‌شود. لعیا علی‌نژاد با بیان اینکه نخستین کنگره 7 هزار شهید زن کشور در 16 اسفند ماه 1391 در تهران برگزار شد، افزود: رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیام خود به این کنگره ملی با اشاره به ظهور زنان با روحیه کربلایی در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بر ضرورت نشان دادن جهاد بزرگ زن ایرانی مسلمان به دنیا تأکید کردند. وی بیان کرد: این پیام در یادواره 33 شهید زن استان گیلان و جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت و روز قشر بسیج جامعه زنان در راستای معرفی الگوی جدید از زن مسلمان ایرانی به 3 زبان فارسی، انگلیسی و عربی خوانده می‌شود. مسئول بسیج جامعه زنان گیلان با اشاره به اینکه این یادواره ساعت 8:30 الی 12 روز سه شنبه 17 اسفند ماه در سالن شهدای ناجا در میدان انتظام رشت برگزار می‌شود، گفت: سخنرانی مینو اصلانی، مسئول سازمان بسیج جامعه زنان کشور و مداحی صادق آهنگران از دیگر برنامه های این مراسم است. علی نژاد افزود: این یادواره با محوریت شهدای شاخص زن، شهید رقیه رضایی لایی از قزوین شهید قربانگاه آل سعود در سال 66 به عنوان شهیده شاخص کشوری و شهید مینا باقرپور از رودسر از شهدای دوران انقلاب اسلامی و شهیده شاخص استان گیلان برگزار می شود. وی معرفی الگوهای برجسته به زنان و دختران جامعه را از اهداف انتخاب شهدای شاخص زن در هر سال دانست و افزود: زنده‌ نگه داشتن یاد و خاطره شهیدان، حفظ ارزش‌‌های انقلاب و دفاع مقدس و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه از جمله اهداف برگزاری یادواره شهدا است.   انتهای پیام/ع  

معاون عترت خواهران هیئت رزمندگان خوزستان گفت: خوزستان ۵ هزار بانوی رزمنده در دوران دفاع مقدس دارد که در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردند.

به گزارش سایت زنان شهید ، فردوس مجدیان، امروز در حاشیه همایش تجلیل از پیشکسوتان خواهران رزمنده هشت سال دفاع مقدس در جمع خبرنگاران اظهار داشت: خوزستان 5 هزار بانوی رزمنده در دوران دفاع مقدس دارد که در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردند.

وی افزود: از اهداف برگزاری این مراسم می‌توان به تجدید میثاق با مقام معظم رهبری، قدردانی از تلاش‌ها و زحمات بانوان 8 سال جنگ تحمیلی و نیز در اختیار قرار دادن تجربه‌های این زنان به نسل امروز است.

معاون عترت خواهران هیئت رزمندگان خوزستان با بیان اینکه در این مراسم از 50 بانوی رزمنده دفاع مقدس تجلیل شد، بیان کرد:  تاکنون برنامه‌های مختلفی برای بانوان عضو هیئت رزمندگان برگزار کرده‌ایم که دیدار با مقام معظم رهبری، سفرهای زیارتی، دیدار با زنان ایثارگر، رزمنده و خانواده‌های آنان از این برنامه‌ها به شمار می‌رود.

وی گفت: از برنامه های هفته دفاع مقدس امسال می‌توان به مراسم زیارت عاشورا، تجلیل از زنان ایثارگر، تکریم خانواده زنان شهید، ایثارگر، جانباز، رزمنده و عضو ستاد پشتیبانی جنگ ونیز زیارت قبور شهدا اشاره داشت.

مجدیان با اشاره به اینکه یکی از مهمترین شاخص‌های زنان در هشت سال دفاع مقدس صبر، ایثار و از خودگذشتگی آنها است، عنوان کرد: اگر ایثارگری‌های زنان در دوران دفاع مقدس نبود شاید سرنوشت چیز دیگری بود چراکه بانوان مشوقان حضور فرزندان و همسران خود به جبهه‌ها بوده‌اند.

 به گزارش سایت زنان شهید به نقل  از کمیجان در این مراسم که توسط پایگاه مقاومت محدثه 6 حوزه خواهران ناحیه کمیجان برگزار شد، یاد و خاطره4 شهید زن شهرستان کمیجان که 3تن از آنها در بمباران شهرهای کشور درطول سالهای دفاع مقدس به شهادت رسیدند و یک نفر درکشتار خونین حج در سال 1366 درمکه به شهادت رسید ، گرامی داشته شد. نرجس صوفی سخنران مراسم  به موضوع انقلاب امام خمینی(ره) تا مدافعان انقلاب پرداختند. در پایان مراسم آقامحمدی به اجرای مداحی پرداختند.

به گزارش سایت زنان شهید به نقل از خبرگزاری مهر، وحید جلال زاده یکشنبه شب در چهارمینن جلسه ستاد ترویج فرهنگ ایثار و شهادت آذربایجان غربی با اشاره به دو کار برجسته در حال ساخت برای دفاع مقدس در استان گفت: ساخت سریال شهید باکری و ساخت یادمان شهدا در کنار مزار شهدا دو کار برجسته ای است که در این زمینه انجام می شود و امیدواریم این دو اثر تا کنگره عظیم 12 هزار شهید استان که در سال 1395 در ارومیه برگزار خواهد شد مورد بهره برداری قرار بگیرند.

وی لزوم نشر معارف غنی دفاع مقدس برای اقشار مختلف بخصوص جوانان تاکید کرد و ادامه داد: مردم ایران اسلامی بخصوص مردم همیشه در صحنه و ولایت مدار آذربایجان غربی از برنامه های دفاع مقدس و ارزش های انقلاب استقبال کرده اند و مسئولین نیز باید در زمینه پر بار کردن بیش از پیش این برنامه ها جهت نشر معارف غنی دفاع مقدس به اقشار مختلف مردم جدیت داشته باشند.

جلال زاده تبیین رفتارها و روحیات شهدا را یکی از نتایج و اهداف کنگره ها و یادواره های شهدا دانست و اظهارداشت: یکی از ذخایر دفاع مقدس روحیه بسیجی ، ایثار و مقاومت در شهدا است که باید مورد توجه قرار گیرد.

وی با اشاره به این که برنامه ریزی، جهت گیری و بصیرت افزایی دومین هدف برنامه های دفاع مقدس بشمار می آید گفت: مقاطع عطف تاریخی مختلفی در دوران دفاع مقدس وجود دارد که باید جهت دهی ها و برنامه ریزی ها با توجه به این نقاط عطف صورت گیرد تا شاهد بصیرت افزایی مخاطبان در این زمینه باشیم.

استاندار آذربایجان غربی در ادامه با اشاره به اهمیت آینده پژوهی به عنوان یکی دیگر از اهداف برگزاری یادواره ها و کنگره های شهداء افزود: این که ذخایر و داشته های دفاع مقدس چه تاثیری می تواند در آینده استان داشته باشد و این که چقدر می تواند در رفتار و کردار مردم و آحاد جامعه تاثیر گذار باشد بسیار مهم است که باید مورد توجه کارشناسان ذیربط قرار بگیرد.

جلال زاده نیروی انسانی دفاع مقدس و توجه به قشر بازنشسته نیرو های مسلح را به عنوان یکی دیگر از ذخایر این دوران مقدس مهم ارزیابی و اعلام کرد: توجه به بازنشستگان نیرو های مسلح و نیروهای انسانی دفاع مقدس بسیار مهم است و باید در این زمینه مستند سازی انجام گیرد.

استاندار آذربایجان غربی در ادامه وجود یادمان ها و نمادهای دفاع مقدس را نیز تاثیر گذار دانست و گفت: نماد ها و یادمان ها مهم هستند و یاد و خاطره دوران دفاع مقدس را در ذهن ها زنده نگه می دارند.

استاندار آذربایجان غربی همچنین با اشاره به لزوم آفت شناسی برنامه های دفاع مقدس و توجه بیش از پیش به ترویج روحیه امید به آینده، نشاط و شادابی در این برنامه ها افزود: با توجه به تاکید مقام معظم رهبری در برنامه های دفاع مقدس روحیه نشاط امید به آینده و شادابی باید گسترش داده شود تا آرزو و خیال شکست جمهوری اسلامی ایران در دل دشمنان تا ابد باقی بماند.

همچنین در این جلسه مدیر کل امور بانوان استانداری آذربایجان غربی نیز از برگزاری کنگره شهدای زن استان در اسفند ماه سال جاری خبر داد و گفت: تبیین نقش زنان در دوران دفاع مقدس و انقلاب اسلامی‌، الگو سازی و بیان فداکاری ها و مجاهدت های زنان در زمینه های مختلف همسری و مادری از جمله اهداف برگزاری این کنگره است.

مریم دهقان ادامه داد: این کنگره به تبعیت از کنگره عظیم 7 هزار شهیده زن کشور در استان برگزار می شود که استان آذربایجان غربی از این تعداد 650 شهیده را به خود اختصاص داده است.

انتهای پیام/ع

پروانه های امروز

زینبیان امروز

آمارکاربران

آثار مکتوب

سعی کنید بچه را با ایمان کنید، ایمان به خدا، ایمان به حقیقت مطلق و ایمان بر اسلام- اگر این بچه ها با ایمان پرورش پیدا کردند و شما توانستید بذر ایمان را در دلشان بکارید در آینده می شود از آنها هر شخصیت عظیمی ساخت و بر هر کاری مناسبند.

مقام معظم رهبری (مدظله العالی)

مهسا مهدیان سرپرست مدیریت علمی پژوهشی در گفت و گو با خبرنگار سایت " زنان شهید" درمورد کتاب تربیت انقلابی گفت: اگر بخواهیم در جامعه ای رشد و حرکت، ایمان و اعتقاد، شرافت و نجابت، حکم فرما باشد، نیاز است که در زمینه تربیت و تشویق و تنبیه صحیح کودکان دقت بسیار نموده و آن را از مهم ترین امور بدانیم، آنچه از آیات و روایات فهمیده می شود این است که اسلام نمی خواهد  کودکان در دنیا، به سان لاله های در باغ باشند و فقط منظره های زیبا بسازند و به هیچ کار سازنده ای نیایند.

بلکه تلاش اسلام بر این است که آنان به گونه ای پرورش یابند که بتوانند مسئولیت سازندگی نسل را بر عهده گرفته و برای جامعه بشریت، سلامت روح و روان و سعادت دو سرا را به ارمغان آورند.

وی ادامه  داد: کتاب تربیت انقلابی تلاشی است در بازآفرینی تجارب زندگی خانواده های حزب الهی و مؤمن در انتقال روحیات انقلابی به فرزندان که به شکل داستانهای کوتاه طراحی شده است. تجاربی که اشتراک آنها با کودکان و نوجوانان امروزی می تواند اندیشه های مترقی انقلاب اسلامی در حوزه های گوناگون ظلم ستیزی، کمک به مستضعفان، ولایت پذیری، عدالت خواهی و... را به آنها منتقل نماید.

این کتاب دارای 41 داستان کوتاه می باشد، به نویسندگی احسان صاحب جمعیان که با همکاری معاونت پژوهش بسیج جامعه زنان تهیه و تولید و توسط انتشارات لشگرفرشتگان(سازمان بسیج جامعه زنان کشور) به چاپ رسیده است.

انتهای پیام/ع

 

گفتگو با شيرزن عاشوراي خميني که پنج شهيد تقديم کرد

پديد آورنده : نرجس شکوريان فرد

شور 1

1 ـ 2 ـ 3 ـ 4 ـ 5 آفرين محمدعلي جان! حالا که انگشتانت را شمردي، دستت را مثل من مشت کن و محکم بگو: مرگ بر شاه. احسنت. حالا دستانت را باز کن. در خونت که جاري شده بزن. آن را روي ديوار بگذار. اينجوري. ديدي جاي دستت روي ديوار ماند. حالا محمدعلي جان، با خونت بنويس: «يا مرگ يا خميني.» مثل داداش محمدرضا. ببين با خونش چه قشنگ روي ديوار نوشته.

اميرجان تو هم بنويس: «تا زنده ايم رزمنده ايم.» بارک الله. شيرم حلالت مادر. انسيه جانم. نترس مادر. خون ترس ندارد. تو هم مثل برادرانت شجاع باش، بنويس: مرگ بر شاه.

حالا نوبت توست محمودرضا جان تو چه مي نويسي مادر: «رهسپاريم با ولايت تا شهادت.»

خدا همه تان را با پنج تن محشور کند. به سلامت مادر. نوشته هايتان با پروازتان پاک نمي شود. باقي است. منتظرم باشيد.

آرزو

اين پنج تا را خدا داد تا سوخت اين چراغ باشند. چراغ اسلام نفت مي خواست تا مثل هميشه روشن باشد و بسوزد. پنج تايشان شدند سوخت آن، خوشحالم. خرده نگيريد که چرا مي خندم. خوب از اين که در پناه روشناي چراغ نشسته ام خوشحالم. تا اين چراغ روشن است آن پنج تا فدايي من هم هستند. حالا برايتان مي گويم که محمدرضا، محمدعلي، اميرابوالقاسم، محمودرضا و انسيه ام چه کردند.

يکي بود، يکي نبود. غير از سايه سرد غربت و مظلوميت بر سر شيعه چيزي نبود. با حاجي رفته بوديم مشهد پابوس آقا. نشسته بودم مقابل ضريح امام هشتم. دلم غنج مي رفت براي دوماهه اي که باردار بودم. سرم را بالا آوردم. نگاهي به حرم کردم. خجالت کشيدم. چشمانم را زير انداختم و آرام گفتم: آقا مي شود براي ما يک پسر خوب بخواهي. و لبم را گزيدم. ياد نماز جعفر طيار افتادم. يک شوري پيدا کردم براي خواندنش. شور عروسي شانزده ساله که يک دوماهه هم همراهش بود. با اميدي شيرين قامت بستم و نماز را خواندم. دعاي شيرين بعد از نماز را همانجا نشستم و حفظ کردم. بس که شکر قند شده بود براي روح پرتلاطم من. سبحان من لبس الغر و الوقار و ادلمه.

همانجا اولين بچه ام را سپردم دست آقا. تربيتي هم کردند تربيت کردني. محمدرضا که به دنيا آمد، يک سرشت خاصي داشت. 57 سال پيش. پانزده روز از بهار گذشته بود. حاجي شده بود بابا. من هم مادر. دور سر محمدرضا مي گشتيم. چند سال بعد شب سيزدهم رجب بود که خدا محمدعلي را هم روزي مان کرد. 53 سال پيش. همان موقع احساس کردم که چقدر گلش شبيه محمدرضا شکل گرفته. محمدرضا کودک چهار ساله شده بود. براي خودش بازي مي کرد، اما خيلي آقامنش بود. محمدعلي شير مي خورد، محمدرضا شيرين زباني مي کرد. محمدعلي شيرين تر مي خنديد. اين دو طفل معصوم از يک سرمشق رونويسي کرده بودند. محمدرضا کوچه رفتن را ياد گرفته بود. بچه هاي کوچولو را دور خودش جمع مي کرد و با زبان شيرين خودش مي گفت: «بچه ها بياين بلاتون اوضه بخونم.» و مي شد روضه خوان مجلس. چيزهايي مي خواند و بچه ها هم اداي گريه کردن را درمي آوردند. بعد که شش ـ هفت سالش شد، مي رفت مجالس روضه و حالا قرآن هم يادش داده بودم. مجلس روضه اش تکميل تر شده بود. اول همان سوره هاي کوچک را مي خواند، بعدهم يک روضة حسابي از شعرهاي کتاب «خزائن الاشعار» که در مجالس روضه حفظ کرده بود. محمدعلي هم جزو همان کودکان گريه کن شده بود. محمدرضا آرامشش انگار همين بود. عده اي را دور يک علم جمع کردن و از کودکي براي مردانگي و جوانمردي و غيرت سينه زدن.

اميد

محمدرضا ديگر مدرسه مي رفت. براي خودش نوجوان فهميده، براي ما هم يک پسر قانع، مطيع، آرام و مهربان. دوست دارم بگويم با محبت. خيلي با محبت. از مدرسه که مي آمد، يک راست مي رفت زيرزمين ـ ظرف ها را آنجا مي شستم. زندگي در آن شرايط سختي داشت. آن هم با چند بچه. وضع برق و آب هم که مشخص بود. اما محمدرضا راحتي زندگي ام بود. مي رفت زيرزمين همة ظرف ها را مي شست. من شاگرد خياطي داشتم. چندتا سيب زميني مي گذاشت روي چراغ و مي پخت. بعد مي آمد پيش من و مي گفت: مامان بيا باهم يک چيزي بخوريم. مي نشستيم دور هم و نان و سيب زميني مي خورديم. شايد هم با ترشي. نمي دانم او خسته تر بود يا من. او از صبح درس خوانده بود و من کار کرده بودم. کودکم بود، اما بزرگي مي کرد؛ نه بر من، کنار من. محمدعلي هم مدرسه مي رفت ديگر. گاهي مقداري خوراکي برمي داشتم، دست محمدعلي و بچه ها را مي گرفتم مي بردم فضاي سبز و پارک نزديک خانه، دوست داشتم بچه هايم مرد بار بيايند. از دور مواظبشان بودم که با چه کسي بازي کنند. چه حرفي مي زنند. دعوايشان مي شود يا نه. مخصوصا محمدعلي را. سنگ جمع مي کرديم و باهم بازي مي کرديم. يه قل دوقل. مي خواستم همراهش، دوستش، همدم و مونسش باشم و تا آخر راه در کنارش.

شور 2

سيب زميني مي پزم. دلم هواي محمدرضا را کرده. پوست مي کنم و در ظرف مي گذارم. با دقت قاچ مي زنم و کمي نمک و نان هم کنار بشقاب مي گذارم. سرم را مي چرخانم دور اتاق. گوش تيز مي کنم به اميد آن که شايد صداي محمدرضا را بشنوم. پنجاه سال گذشته، حالا ديگر محمدرضا و بچه ها نيستند. تنهايم مثل قبل. چند تکه براي رفع گرسنگي مي خورم. خدايا شکرت. راستي محمدرضا جان در بهشت چه مي خوري مادر! بي من خوش مي گذرد. و مي خندم و مي گويم: البته که خوش مي گذرد.

توجه

محمدرضا ابتدايي را تمام کرده بود. يک روز آمد خانه و گفت: مادر، من مي خواهم درس دين هم بخوانم. به بابا هم بگو. من اين کار را دوست دارم. رفت مدرسه علميه ثبت نام کرد. مي خواست بفهمد که بالاخره در اين دنيا چه کاره است. اصلا دنيا آمده که چه بکند؟ خود دنيا از او چه طلبي دارد؟ صاحب دنيا مي خواهد او چه کار کند؟ بعد از اين دنيا کجا مي خواهند ببرندش؟ و... رفت حوزه. هم درس دين مي خواند هم درس مدرسه اش را. محمدعلي هم هشت ساله شده بود. دلگرمي من بود به جاي محمدرضا. سال 41 و 42 بود که آيت الله خميني(ره) مخالفتش با رژيم شاه علني شد. محمدرضا سيزده ساله بود. اما همه جريانات و اتفاقات را دنبال مي کرد. اهل کتاب خواندن بود. از مسائلي سردر مي آورد که مردهاي چهل ـ پنجاه ساله هم نمي فهميدند. شده بود پيرو امام. جو خانه را هم پر از شور بيرون کرده بود. در مدرسة فيضيه که مراسم گرفتند، محمدرضا با پدرش رفتند در مراسم فيضيه شرکت کنند. کماندوها و ساواک به جان طلبه ها افتاده بودند. محمدرضا و حاجي با زحمت ديوار مدرسه را خراب کرده بودند و توانسته بودند فرار کنند. با حالي غريب و سخت آمدند خانه. پدرش را راضي کرد در خانه بماند و خودش دوباره راهي فيضيه شد. حالا ديگر رسما شده بود مخالف شاه و نامش در زمرة مبارزين نوشته شد. انسش با کتاب و مطالعه، فهم و عقلش را خيلي رشد داده بود. چهارده سالش بود، اما منبرش خيلي پر رونق بود. شجاعتش هم که مثال زدني. سخنراني مي کرد و شاه را به باد انتقاد مي گرفت. ساواک به شدت در تعقيبش بود، اما محمدرضا کوتاه نمي آمد. خيلي وقت ها از منبر که مي آمد پايين، لباس عوض مي کرد و فرار مي کرد. با جوان ها جلسات خصوصي داشت. ذهن ها را روشن مي کرد و قلب ها را هم. محمدعلي هم ده ساله شده بود. کپي محمدرضا، کم نمي آورد. کتاب مي خواند. در جلسات قرآني شرکت مي کرد. تظاهرات ها را مي رفت. گاهي از مغازه ها نمک مي خريد و مثل يک بچه معصوم نزديک ساواکي ها مي شد و با مشت نمک ها را مي ريخت توي صورت آنها و الفرار. مي گفت: نمک مي ريزم در چشمشان که گاردي ها نتوانند به مردم شليک کنند.

بالاخره محمدرضا را دستگير کردند؛ يعني هرچند وقت يک بار دستگيرش مي کردند. شکنجه و زنداني. اما وقتي آزاد مي شد اعتقادش محکم تر، ايمانش قوي تر و اراده اش مثل پولاد آبديده. دوباره مشغول همان کارها مي شد با برنامه ريزي و وقت بيشتر.

شور 3

راه مي افتيم با حاجي سمت شهرباني. شنيده ايم که دستگيرت کرده اند. جواب سربالا مي دهند. ماهم کوتاه نمي آييم. مي رويم و مي آييم. توهين مي کنند. به خيال خودشان تحقيرمان مي کنند. اما ما سرمان را بالا مي گيريم. تو کاري نکرده اي که که سرمان پايين باشد مادر. هرچه فحش مي دهند نثار خودشان. تا بالاخره مي گذارند تو را ببينم. جوان مثل دسته گلم زير شکنجه پژمرده و پرپر شده، اما شجاعتش برقرار برقرار. مي گويم: محمدرضا جان مادر تو با اين استعداد و توانايي ات با اين فهم و عقلت حيف است... که ابروانت درهم مي رود و مي گويي: عمر آدم يک ساعت يا چند سال، بايد به درد بخورد، ثمر داشته باشد... راست مي گويي مادر، ثمر تو هم روشنايي چراغ اسلام است. پس بجنگ مادر جان، مبارزه کن.

من هم مقاومت کرده ام. ببين از آن موقع که تو جوان بودي تا حالا ببين چه سر حالم مادر. چون عمرم با تو بوده مادرجان. باثمر.

تلاش

محمدرضا شده بود دوست و همرزم آيت الله مطهري و آيت الله سعيدي و آيت الله املشي و.... خيلي دقيق و پرانرژي و اصولي کار مي کردند. حتي در زندان هم، هم سلولي همديگر بودند و اين خودش فرصت بهتري مي شد براي برنامه ريزي هاشان.

محمدعلي هم بيکار نبود. يک کار جالبش اين بود که توي محل با سربازها ارتباط برقرار مي کرد. آدم شناس بود. اگر در يکي از مأمورها و گاردي ها «وجود» مي ديد شروع مي کرد. مي آمد و پنهاني از چشم بقية سربازها براي آن سرباز چاي مي برد، تحويلش مي گرفت. مي گفت: ما با صاحبش دعوا داريم که ضد اسلام است، نه با اين سرباز که چيزي نمي داند. با اين کارهايش نظامي ضد نظام درست مي کرد.

محمدرضا وقتي از زندان آزاد شد، از همة شهرها دعوتش مي کردند براي جلساتشان. رفتيم برايش خواستگاري. زن گرفت، اما روال زندگي اش تغيير نکرد. مبارز بود و مجاهد. زندگي اش شده بود پر از خوف، پر از رجا، خدا به ما دومين دخترمان را داد. اسمش را گذاشتيم انسيه. بعد هم ته تغاري ام هم به دنيا آمد. امير را مي گويم. مي خواستيم اسم شناسنامه اي اش هم امير باشد، اما ثبت احوال شاهنشاهي قبول نکرد. مي گفت: امير فقط شاهنشاه آريامهر است. توي شناسنامه گذاشتيم ابوالقاسم. اما امير بود. امير من امير بود. يکي ـ دو سال بعد هم نوه هايم به دنيا آمدند. خدا به محمدرضا دوقلو داد. احمدرضا و محمودرضا. مادرشان مريض بود. اين دوقلو هم شدند براي من. اما همه اينها باعث نشد که محمدرضا يک لحظه هم در کارش سست شود. حالا هم هواي خانمش را داشت. هم پدر دوقلوها بود و هم پسر مهربان من و سرباز امام.

محمدعلي هم شده بود يکي از ستون هاي اصلي کار محمدرضا. شانزده سالش بود، اما در همه چيز تکميل. همه را جذب خودش مي کرد. درس طلبگي را هم کنار مدرسه شروع کرد. خيلي پر استعداد بود. مسلط به درس و بحث. مي رفت سر درس آيت الله گلپايگاني. جواب سؤالات را با قاطعيت و استدلال درست مي داد. بعضي معترض شده بودند به آقا که اين بچه چه مي فهمد. آقا هم يک بار سر درس از او هرچه پرسيده بودند محمدعلي درست و خوب جواب داده بود. آقا خنديده بودند و تاييد کرده بودند.

محمدعلي را براي اولين بار همان سر درس آقا دستگير کردند. آن اعلاميه ها و نوارهايي که پخش کرده بود، آن تظاهرات هايي که شرکت کرده بود و دوستانش را هم برده بود، کتاب هاي مخفي امام که رد و بدل کرده بود و... همه شده بود پروندة قطوري براي محمدعلي. خبر که شديم دلمان شور افتاد. نذر سلامتي امام زمان و يارانش اش پختم و به همسايه ها دادم تا بلکه خبري از محمدعلي برسد. هرچه بيشتر پي گير مي شديم کمتر از او خبر مي رسيد. تا اين که يک شب صداي ناله اي از کوچه به گوشمان رسيد. ناله قطع نمي شد. صدا زدن هاي مدام، فحش و ناسزا و نالة جانسوز. رفتم بالاي بام ببينم کيست. حالم منقلب شد. محمدعلي من بود که ناله مي کرد. مأمورهاي ساواک پيراهنش را درآورده بودند و شکنجه اش مي کردند. زير لب ذکر گفتم. نذرش کردم تا مقاومت کند. مي زدندش تا اقرار کند. همه کس و همه جا را لو بدهد و محمدعلي مقاومت مي کرد. نبايد از خانه بيرون مي رفتيم. از پله ها آمدم پايين، همه منتظر بودند بفهمند صداي ناله از کيست. سري تکان دادم و گفتم: مادر يک هروئيني را گرفتند و مي زنند. نمي خواهد شما ببينيد. مشغول درس تان باشيد و خودم رفتم سر سجاده. صداي ناله اما هنوز مي آمد. محمدعلي چندماهي زير شکنجه ساواک بود. طفلکم وقتي آزاد شد نمي توانست غذا بخورد. چه کرده بودند با او خدا مي داند. حريره بادام درست مي کردم. آب گوشت مي گرفتم و چايي. همين ها را آهسته آهسته به خوردش مي دادم. تمام دل و روده اش زخم بود. بدنش هم آش ولاش، مدت ها کشيد تا م ح م د ع ل ي ام شد محمدعلي.

شور 4

چايي مي ريزم و مي نشينم که بخورم. دست هايم را دو طرف استکان مي گذارم. دلم پر از عطر ياد تو مي شود مادر. بي اختيار ياد آن روزها مي افتم که بدن پر از زخم تو در بستر بيماري افتاده بود. خير نديده ها چقدر دل سنگ بودند که نوجوان شانزده ساله را به اين روز انداخته بودند. اما تو يک ناله هم پيش من نکردي. صداي ناله اگر بود از پستوهاي دل من بود که بلند مي شد. چايي را برمي دارم و مقابل لبت مي گيرم. مي خندي. مي خندم و مي گويم، بخور مادر، بخور قربونت برم. به حق حضرت زهرا(س) شفاي زخمت باشد. آهسته آهسته چايي را مي خوري. قندي برمي دارم و چايي را سر مي کشم. به ياد تو جرعه جرعه مي خورم. کسي مرا شکنجه نکرده، اما نمي دانم چرا تمام دلم مي سوزد. شايد از درد زخم هايي است که هنوز از دست خون آلود اين اسرائيلي هاي وحشي بر تن اسلام مي نشيند. نيستي که بجنگي، اما من هستم. ببين که خشنودم از بودن در راه تو.

رسالت

محمدرضا رفته بود نجف خدمت امام. چهار ماهي بود که آنجا بود و از کمک کارهاي انقلاب و امام بود. محمدعلي هم خوب تر شده بود و دوباره مشغول شده بود. با يکي دوتا از دوستان طلبه اش خيلي پنهاني مبارزه مي کردند. گروه مبارز «المجاهد» را تشکيل داده بودند. توي خيابان امام قم يک سينما بود. فيلم هاي بد پخش مي کرد. شراب هم مي فروختند. چند سالي بود که ماية خون دل همه شده بود. محمدعلي خيلي از سينما متنفر شده بود. روزها هم که مي رفت سر درس مي ديد که عده اي از ساواکي ها کنار پاسگاه نزديک مدرسه رفت وآمد طلاب را زير نظر دارند. خيلي در فکر بود. تا اين که يک شب از خانه رفت بيرون و موقع نماز صبح آمد. نشسته بودم. محمدعلي آمد و نمازش را خواند و بعد رو کرد به من و گفت: مامان، سينما و پاسگاه منفجر شده است. نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم: چريکه، نکنه کار خودت بوده. لبخندي زد و گفت: کار هرکي بوده اهل خير بوده. کم کم به محمدعلي مشکوک شدند و محمدعلي فراري شد. ساواکي ها ريختند توي خانه و همه جا را زير و رو کردند. اتفاقا جواد، پسر ديگرم، نوارهاي امام را آورده بود خانه. دويدم و همه را برداشتم و قنداق احمدرضا را پر کردم از نوار. تا ساواکي ها تمام خانه را زير و رو کردند احمدرضا همه اش گريه مي کرد. اما از محمدعلي اثري نديدند و چيزي هم پيدا نکردند. تا اين که محمدعلي يک باره پنهاني آمد خانه. ژوليده بود و خسته. همه خوشحال شده بوديم. فرستادمش حمام. دلمان همه اش به تپش بود و گوشمان به در که نکند ساواکي ها بريزند داخل خانه. بين بچه ها خوابيد. دل خوشي الکي بود برايمان که اگر مأمورها در تاريکي ريختند داخل خانه پيدايش نکنند. طبقة بالاي خانه اتاقي داشتيم مثل انباري. محمدعلي آنجا مخفيانه زندگي مي کرد. در حالي که خانه و مغازه حاجي (سر بازار مغازة لوازم خانگي داشت) زير نظر بود. يکي از دوستان متوجه شده بود (پسر آقاي املشي) رفته بود در مغازه به بهانه خريدن وسيله. به حاجي رسانده بود که مغازه تحت کنترل شديد است. حاجي هم تمام نوارها و اعلاميه ها را با چسب چوب به زير پيش خوان و ميزها چسبانده بود. ديدم در مي زنند. در را باز کردم. گفت: حاجي گفته فلان وسيله را از خانه ببرم. رفت از زيرزمين برداشت و آهسته هم گفت: خانه تحت کنترل است. قلبم به تپش افتاد. بايد کاري مي کردم. در را بستم و روي پله ها نشستم. نفسي تازه کردم و رفتم آشپزخانه. غذايمان آبگوشت بود. کاسه اي را برداشتم و غذا کشيدم. گوشتش را بيشتر ريختم و رفتم طبقه بالا. محمدعلي داشت کتاب مي خواند. نيم خيز شد. کاسة آبگوشت را دادم دستش و گفتم: مادر ساواکي ها خانه را محاصره کرده اند. رنگش سياه شد و کاسه را زمين گذاشت. گفتم: حلالت نمي کنم اگر نخوري. بخور تا بگويم چه نقشه اي دارم. آرام کاسه را برداشت و لب دهانش گذاشت. لبخندي زدم و با همة محبتم نگاهش کردم. آبگوشت را سر کشيد. آمديم پايين. دو تا چادر سياه، دو تا پوشيه، دو جفت کفش زنانه و زنبيلي پر از خرت و پرت برداشتيم و راهي شديم. دو تا زن بوديم انگار. هيچ کس شک نمي کرد. در پيچ کوچه آقاي جوانمردي را ديدم. آهسته رفتم طرفش و گفتم: موحدي هستم. پول اگر داريد روي زمين بيندازيد، پول را انداخت. برداشتم و راهي شديم. به خيابان که رسيديم سوار تاکسي شديم. گفتم: آقا اين خانم دخترم است. لال است و نمي تواند صحبت کند. مي خواهد برود تهران. من کرايه اش را مي دهم. شما او را ببريد. پياده شدم و محمدعلي رفت. چند روز بعد خبر سلامتي اش را از تهران برايمان فرستاد. ما که رفته بوديم. ساواک ريخته بود تمام خانه را زير و رو کرده بود. حتي درون متکاها و قنداق بچه را. همه چيز را به هم ريخته بود. اما هيچ اثري نيافته بودند. طفلي «انسيه» را که کوچک تر و ضعيف تر از همه بود، کنار ديوار گذاشته بودند و حسابي ترسانده بودندش. سؤال مي کردند و مي ترساندند تا حرف بزند. و انسيه چقدر لرزيده بود. قلبش مي زد مثل گنجشک. وقتي آمدم خانه نه رنگ به صورت داشت، نه نا براي حرف زدن. من محمدعلي را آنقدر مخفيانه از خانه برده بودم که حتي بچه ها هم متوجه نشده بودند.

شور 5

آبگوشت را دوست دارم. قوت جان محمدعلي شد در آن روز ترس. با دست هاي لرزان برايش بردم با دست هاي لرزان خورد. آبگوشت بار مي گذارم. مي پزد. دوست دارم خالي بخورم. سر مي کشم. قوت جانم مي شود در نبود محمدعلي. مي خندم. آبگوشت که قوت جان نمي شود. قوت جسم است. قوت جان و روح محمدعلي، بسم الله بود. خود خدا. ايمانش و نگاه هاي مادرانه و پر حماسة من. نذرهاي دلم بود و دعاهاي جامعه و عاشورا. نمازهايي که براي سلامتي امام زمان(عج) مي خواند. قوت من هم ثابت قدم بودن تو. مقاومتت زير شکنجه ها. يادت هست آمديم اوين ديدنت؟ گفتم مادر حيف تو به اين خوبي. به اين آقا منشي بمان تا در آينده مهندسي، دکتري... تو هم گفتي: مامان هيچ درسي بهتر از قرآن نيست. من الان توي زندان چند جزء قرآن با ترجمه حفظ کرده ام. آيت الله رباني برايم تفسيرش را هم گفته اند. من دوست دارم انسان باشم. اين تمام نيروي من است تا وقتي که زنده ام مادر.

تقرب

محمدعلي، تهران طرف هاي شوش زندگي مخفي شروع کرده بود. پيش يک بازاري کار مي کرد و فعاليت هاي انقلابي اش هم سر جايش بود. يک روز پرده هاي خانه را شسته بودم. به پسرم گفتم: مادر اين پرده ها را مي زني. حوصله نداشت. گفت: بگو محمدعلي برايت بزند. گفتم: محمدعلي کجا؟ اگر بود همة کارهايم را انجام مي داد، اما حالا که نيست. گفت: از خدا بخواه محمدعلي بيايد برايت پرده ها را بزند. مانده بودم که چه کنم. در خانه آرام باز شد و کسي سريع آمد تو و در را بست و چند لحظه بعد ديدم محمدعلي است. باورمان نشد. با يک تيپ ويژه اي آمده بود. موهايش را بلند کرده بود، لباس آستين کوتاه که عکس زن رويش بود پوشيده بود و همان ريش کم را هم زده بود. خنده مان گرفت. پرده ها را دست من که ديد خودش فهميد. بي منت پرده ها را زد. شده بود عضو «انجمن شکوه» تهران. انجمن ايراني و انگليسي ها بود. نفوذي بود بين ساواکي ها و دربار. تيپش به خاطر همين بود. کلاس زبان انگليسي هم مي رفت تا جايش در «انجمن شکوه» محکم تر باشد. شده بود همرنگ آنها. زود رفت. خانه جاي امني براي محمدعلي نبود. مدتي گذشت. با حاجي دلمان پر مي زد براي او. تنها و بي کس در غربت زندگي مي کرد. قرار شد من بروم به او سري بزنم تا کسي شک نکند. يک سالي بود زندگي مخفي داشت. رختخواب و پتو و موکت و لباس و... برداشتم و رفتم تهران. سراغ خانة مخفي محمدعلي. يک اتاق کوچک طبقة بالاي يک خانه اجاره کرده بود. صبح رفت سر کار و من مشغول شدم. کف اتاقش روزنامه بود. همه را جمع کردم و ظرف آب از پايين بردم و اتاق را شستم. موکت کردم. غذا هم بار گذاشتم. خورشت قيمه. سبزي هم گرفتم و پاک کردم و شستم. سفره را چيدم تا بيايد. اما دير آمد. نبايد بيشتر از اين مي ماندم. نرسيديم باهم غذا بخوريم. مرا برد سوار ماشين کرد و ايستاد تا ماشين حرکت کرد. طفلکم وقتي برگشته بود خانه، خورشت قيمه اش سوخته بود.

شهادت 1

گاهي خبر انفجاري مي آمد. مثلا مي شنيديم کارخانه آبجوسازي در تهران منفجر شده. بلافاصله ساواکي ها مي ريختند به خانة ما. دوباره همه جا را به هم مي ريختند و انسيه را بازجويي مي کردند و گاهي بقية پسرها را هم مي گرفتند و مي بردند براي بازجويي. دنبال محمدعلي بودند. انفجار کار گروه آنها بود. دفتر نشريه اي را که عکس هاي سکس منتشر مي کرده هم منفجر کردند. دوباره خانة ما بود و ساواک. با موتور زده بودند به ماشين سرهنگ شاه، تا پياده شده بود کشته بودندش و الفرار. دوباره خانه ما بود و ساواک و زدن بچه ها و انسيه که حالا ديگر قلب درد داشت. بس که ترسيده بود، ديگر قلبش درد مي کرد. چند بار هم طفل معصوم را در راه مدرسه گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که با چادر خاکي و بي حال به خانه مي رسيد. ترس و لرز و قلب درد، انسيه را از پا انداخته بود. تا اين که خبر دستگيري محمدعلي همه مان را مبهوت کرد. يکي از بچه هاي گروه المجاهد را گرفته بودند. بيست روز شکنجه اش کرده بودند و آخرسر هم از روي موتورشان که در همة عمليات ها وسيله شان بوده و از حرف هاي «باقري» بعد از آن همه شکنجه، محمدعلي و حميدرضا فاطمي را دستگير مي کنند. همه جا رفتيم. شهرباني ها،

زندان ها، قم و تهران. اما هيچ ردي از محمدعلي پيدا نکرديم. يک سال و نيم در بي خبري و اضطراب و پي گيري، اما هيچ کس دربارة محمدعلي به ما حرفي نمي زد. تا اين که يک روز ديديم در روزنامة اطلاعات نوشته اند: دو نفر خرابکار و از اعضاي حزب توده در دادگاه رژيم محکوم به اعدام شده اند و آنها را به جوخة اعدام سپرده اند: محمدعلي موحدي و حميدرضا فاطمي.

شور 6

قلبم به تپش افتاد. کمي نشستم. اشک آرامش قلبم بود. نبايد احساس ضعف مي کردم. دست به زانو گرفتم و بلند شدم. غم سنگين رفتن علي را هيچ چيز جبران نمي کرد. نه به خاطر آن که پسرم رفته بود، نه. همان موقع براي اين که ديگران هم مثل شما فکر اشتباه نکنند، اين شعر را گفتم و مدام هم زمزمه مي کردم: چرا ننالم، چرا نگريم / فداي اسلام، علي ندارم / فداي قرآن، علي ندارم.

تقرب

رفتيم دنبال پيکرش. بازهم جوابي ندادند. نمي توانستيم ببينمش و با او وداع کنيم و تشييع جنازه بگيريم. گفتيم: ختم مي گيريم. محمدرضا آمد خانه و گفت: حزب توده اعلاميه زده و محمدعلي را نيروي خودشان معرفي کرده و برايش مراسم هم گرفته. به فکر چاره افتاديم تا نقشه شان را خنثا کنيم. اطلاعية ديگري تهيه کرديم و راه افتاديم در کوچه و خيابان ها. هرجا اطلاعية حزب توده خورده بود، زيرش ما اعلامية خودمان را زديم و مردم را براي مراسم ياد اين دو شهيد عزيز و غريب دعوت کرديم مسجد امام حسن عسگري(ع). صبح يک چادر رنگي سر کردم و پنج ـ شش تا چادر رنگي ديگر هم برداشتم و راهي مسجد شديم. مسجد پر بود از جمعيت. حياط ها هم. چند نفر قرآن پخش مي کردند. ساواک همه جا را محاصره کرده بود. محمدرضا از پله هاي منبر بالا رفت و شروع کرد به سخنراني. تمام پيام امام را رساند. به شاه و ساواک و اسرائيل بد گفت. مردم به وجد آمده بودند که ساواکي ها ديگر طاقت نياوردند. افتادند به جان مردم. محمدرضا را گرفتند و بردند کنج ديوار هفت ـ هشت نفري مي زدندنش. چادرها را دادم به مردم تا سر کنند و فرار کنند. کاري از دستم بر نمي آمد تا براي محمدرضا انجام دهم. ديدم حالا که نمي

توانم کمکش کنم، جوان هاي مردم را نجات دهم. هرجا که کسي را مي زدند مي رفتم و خودم را سپر مي کردم. غوغايي شده بود. با باتوم به سر و بدن مردم بي دفاع مي زدند و آنها را از بلندي مسجد پرت مي کردند. محمدرضا را کشان کشان بدون عمامه و لباس و کفش و با ضرب باتوم بردند.

آمديم خانه. دل شکسته تر و خسته تر از شهادت محمدعلي. چاره نبود. صبر کرديم و راضي بوديم. اما مردم کوتاه نيامدند. تلفن هاي پياپي به شهرباني و تهديدهايشان کار خودش را کرد. طرف عصر خبر آوردند محمدرضا دارد مي آيد با سيل جمعيت به همراهش. کوچه و خيابان بند آمده بود. پدرش سريع گوسفندي آورد و مقابلش کشت. مي خواست شام بدهد که محمدرضا گفت ببريد مسجد امام بين مردم پخش کنيد و خودش هم تويسرکان سخنراني داشت. ساواک وقتي ديده بود تهديدهاي مردم که فلان جا را آتش مي زنيم يا خراب مي کنيم زياد شده، ترسيده بود. از محمدرضا عذر خواسته بودند و عمامه و کفش و لباسش را آورده بود و تا با عزت راهي اش کنند. اما محمدرضا زير بار نرفته بود. گفته بود: مگر من چه کار کردم که آن گونه زديد و بي حرمتي کرديد و مجلس ختم را خراب کرديد. همان گونه که آورديد ساواک، همان طور هم برمي گردم. با همان اوضاع آشفته اش راهي منزل شد و اين خودش کلي تبليغات بود بر عليه دستگاه رژيم و به نفع انقلاب. اما مراسم ختم محمدعلي خيلي دردناک بود، مثل رفتنش.

شور 7

يک سال و نيم بود دنبالت مي گشتيم. همه جا را. اما همه اش جواب سربالا بود و توهين و بي احترامي. اين يک سال و نيم آب خوردم ياد تو افتادم. غذا خوردم گفتم محمد علي ام کجاست. لباس هايت را شستم و تا کردم تا اگر آمدي آماده باشد. تا اين که يک شب خواب ديدم خبر شهادتت را به من دادند. در همان خواب هم گفتم راضي ام به رضاي خدا. دوباره فردا شب هم خواب ديدم خانم هاي پوشيه داري را که مهمان خانه شدند و مدام حسين حسين(ع) مي گفتند. ديگر مطمئن شدم از پروازت. رختخوابت را، لباس هايت را همه برداشتم و دادم به فقرا. دلم آرام گرفت. راحت شده بودي از آن همه شکنجه هاي سخت. وقتي بعد از انقلاب عکس هاي شکنجه کردنت را ديدم، بيشتر خوشحال شدم که نماندي. عکس ناخن کشيدنت. با دلر سرت را سوراخ کرده بودند. بي رحمانه دندان هايت را کشيده بودند... اما از وقتي که خبر دادگاهت در کتاب نوشته شد که وقتي قاضي ملعون حکم اعدامت را مي خواند، تو از خوشحالي چندتا شکلاتي که در زندان گرفته بودي بين اعضاي دادگاه پخش مي کني و در دفاعية آخرت آيه 11 تا 15 سورة توبه را مي خواني و از اسلام مي گويي، سربلند شدم. هرچند که ديدارمان به قيامت افتاد، اما من از داشتن تو خرسندم و راضي. مخصوصا از جملة آخرت که پيش از شهادتت به مأمورها گفته بودي: «ما که مي رويم و راحت مي شويم، شما به فکر خودتان باشيد. به پدر و مادرم بگوييد که فرزندتان مسلمان شهيد شد.» محمدم بر هرچه توده اي است لعنت مادر.

اجابت

انقلاب همچنان با خون و شکنجه و پايداري پيش مي رفت. ما و ساواک هم در کش وقوس. سال 56 بار ديگر محمدرضا را گرفتند و برايش حبس ابد بريدند. اميرابوالقاسم هم براي خودش فعاليت مي کرد. هيئت اداره مي کرد. جلسات قرآن مي رفت. در راهپيمايي ها فعال بود، اما خيلي خلق و خويش شده بود شبيه محمدعلي. انسيه هم از کش وقوس هاي قلبش دردمندتر شده بود. انقلاب پيروز شد. حالا از زير بار ظلم آزاد شده بوديم، اما مسئوليت مان در آن غوغاي اول انقلاب بيشتر شده بود. امام به محمدرضا مأموريت دادند براي اسلام آباد غرب. براي او غرب پرخطر مسئله نبود. شجاعتش مثل قديم بود. مثل همان موقع ها که طلبه هاي مدرسه حقاني را بسيج مي کرد براي تظاهرات و يا آن موقع که براي جوابگويي به توهين روزنامة اطلاعات به امام داوطلب شد و سخنراني کرد و ساواک را رسوا کرد. حالا هم همان محمدرضا بود. نمايندة ستاد عملياتي قم در ازنا و تشکيل سپاه اليگودرز و حالا هم امام جمعه و حاکم شرع اسلام آباد. زن و بچه را برداشت و راهي آن شهر پرخطر شد. سال 59 بود. يک سال نگذشته بود که خبر آوردند محمدرضا را ترور کرده اند.

محمدرضا همراه محافظش صبح راه مي افتد براي رفتن که ترورش مي کنند. حالش وخيم بود. گردن و فک و بازو و سرش زخمي. گلوله ها مدت ها او را زمين گير کرده بود و تحت درمان. در همان اسلام آباد ماند. يک روز از وزارت اطلاعات به خانه زنگ زده بودند. آقاي ري شهري بود. گفتند اگر مي خواهيد محمدعلي را ببينيد بياييد تهران، بهشت زهرا، قطعه 39، رديف 17. محمدعلي چندسال است که چشم به راهتان است. دوستان را خبر کرديم و راه افتاديم. مي رفتيم ديدن تازه دامادمان.

شور 8

گلي گم کرده ام مي جويم او را

به هر گل مي رسم مي بويم او را

گل من يک نشاني در بدن داشت

يکي پيراهن کهنه به تن داشت

از دور مزارت را نشانم مي دهند. دو نورافکن بالاي قطعه اي که تو در آنجا آرميده اي روشن است. ياد حرف آن روزت مي افتم که گفتي من هرجا که دفن شوم آنجا از نور روشن مي شود. چقدر اينجا روشن است. کنارت مي نشينم. سلام مادر، فداي تو بشوم. برايت مهمان آمده، غذا هم آورده ايم. امروز بعد از پنج سال مي خواهيم با تو غذا بخوريم. تو هم کنار سفره مان باشي. سفرة دلمان را نوراني کن. بسم الله.

تکاپو

محمدرضا درسش را هم شروع کرده بود. هم دانشگاه، هم حوزه. فعاليتش هم که پابرجا. در اسلام آباد غرب حزب جمهوري را راه انداخت. حوزة علميه اش را هم فعال کرد. جنگ که شروع شد، آنجا محکم تر فعاليت مي کرد. جبهه هم در رفت و آمد بود. خيلي جديت داشت براي وحدت حوزه و دانشگاه. خودش هم مدرس هر دو جا بود. برکتي داده بود خدا به دل و جان و استعداد و روحيه و توانايي اش. به قول خودش: من خودم را وقف اين نظام و مردم کرده ام.

بچه هاي ديگر هم اهل جبهه بودند. پدرشان هم. با حاجي پشت جبهه هم فعاليت مي کرديم. گاهي اتوبوس پر از بي خانمان و رنجور جنگ زده مي آمده از مناطق جنوب. پذيرايي و تيمارشان مي کرديم. با دست خودمان به پاهاي تاول زده شان مرهم مي گذاشتيم. منزل خودمان نگه شان مي داشتيم تا راهي خانة آشنايانشان بشوند. لباس و وسايل تهيه مي کرديم براي جبهه. حاجي با کاميون هاي کمک رساني مي رفت جبهه، مدتي مي ماند و برمي گشت و دوباره مشغول تهيه وسايل مي شديم. اميرم حالا سيزده ـ چهارده سالش بود. آرام و مهربان. در کارها کمک پدرش بود. خيلي دلش مي خواست برود جبهه، اما قبول نمي کردند. آمد خانه. خيلي ناراحت بود. مي گفت: مرا جبهه نمي برند. ورقه اي برداشتم و با همان سواد قرآني ام نوشتم:

اي امير عزيزم / من مادر تو هستم / نه صاحب تو هستم / چون فرمان خميني / مقصد فقط قرآن است / بر تو بود اجرايش / فرمان امر رهبر / از دين حق دفاع کن / بر رهبرت وفا کن / در اين زمان تاريخ / بر تو بود عزيزم / برخيز اي اميرم / از خون خود صفا ده / قرآن بود امانت / بر او شده خيانت / مادر برو به جبهه / از آن بکن حفاظت / قدرت از خدا خواه / سرمشق از حسين گير / من مادر تو هستم / نه صاحب تو هستم.

دستش را گرفتم و برگة شعر را گذاشتم کف دستش و گفتم من راضي ام مادر. راهي جبهه شد. حالا اميرم هم مثل محمدعلي، مثل محمدرضا از من دور شده بود. مي خندم. مي گويم: آنها زرنگي خودشان را نشان مي دهند. من هم بايد زرنگ باشم براي حال و روز خودم. با جديت بيشتري براي کمک به جبهه ها و رزمنده ها فعاليت مي کنم. البته انسيه هنوز هم قلب درد داشت. حالا قلب دردش هم بيشتر شده بود.

شهادت 2

امير از جبهه آمد. لباس گرم بافته بودم برايش. نپوشيد. دوباره مي خواست برود. گفت: اگر براي دوستانم هم باشد مي برم. من خجالت مي کشم لباس گرم داشته باشم و آنها نداشته باشند. ياد محمدعلي افتادم که لباس نو را مي داد به فقرا و لباس هاي کهنة برادرهايش را مي پوشيد. امير که مي رود دوباره کاموا مي گيرم و لباس مي بافم. هرچقدر که بتوانم. براي بقية رزمنده ها. محمدرضا دوقلوهايش را که حالا بزرگ شده بودند برده بود پيش خودش. خيلي غبطة امير را مي خوردند، اما کوچک بودند و نمي توانستند بروند جبهه. امير از جبهه آمد. زخمي شده بود. دوباره پرستار شده بودم. شانزده ساله بود. مي خواست حرفي بزند، خجالت مي کشيد. سر به سرش گذاشتم تا گفت: من مي خواهم نصف دينم را کامل کنم. خوشحال رفتم خواستگاري. عروس سيزده ساله برايش گرفتم. پدر خانمش عالم بود و بسيجي. به اندک مهريه اي عقد خوانديم. امير که کمي حالش خوب شد، راهي جبهه شد. سال 63 بود. پدر خانمش هم. اما ديگر برنگشت. دامادي که فقط يک ماه از دامادي اش گذشته بود. پدر خانمش هم شهيد شد. امير هم فداي اسلام شده بود. سرم را بالا مي آورم و خدا را شکر مي کنم. حالا بايد خانه را آماده کنم براي مهمان هايي که در عروسي امير شرکت مي کنند.

شور 9

هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / فرزند و عيال و خانمان را چه کند

يادت است اميرجان، بار آخري که مي خواستي بروي جبهه اين شعر را مدام مي خواندي؟ يادت هست که گفتي مرا ببريد بهشت زهرا پيش محمدعلي دفنم کنيد. محمدعلي غريب است. به هواي من هم که شده مزارمان بيشتر بياييد.

چشم مادر. مي برم مي سپرمت دست محمدعلي. فقط مادر محمدعلي را که ديدي در آغوش که گرفتيد همديگر را، محکم فشار ندهيد. هم بدن تو پر از زخم است، هم بدن محمدعلي. خوشي دنيايتان، مسلمان بودن و در راه اسلام کار کردن و فدا شدن بود. خوشي آخرتتان هم هم نشيني با فاطمه و حسين(ع). گوارايت باشد مادر. جاي من هم به حسين و فاطمه(س) سلام بدهيد.

شهادت 3

محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امير خيلي بي تاب شده بود. همه اش حسرت مي خورد که خوش به حال امير. خيلي اصرار کرد تا راهي جبهه شد. غواص بود. يک بار براي خنثا کردن مين ها به عمق آب رفته بودند که صداي انفجاري همه نگاه ها را مضطرب مي کند. محمودرضا ديگر بر نمي گردد. به عمق آب مي روند اما هيچ اثري از او نمي يابند. ماندگار مي شود همانجا. سال 65 بود. خبر شهادتش را که آوردند داشتيم خانه مان را بنايي مي کرديم. حس کردم چيزي تمام دلم را سوزاند. حالا محمدرضا هم شده بود پدر شهيد. آمدند قم. خانه را شستيم و مرتب کرديم.

انسيه قلب دردش بيشتر شده بود. حالا چند قدم که مي رفت رنگش سياه مي شد و از نفس مي افتاد. خيلي کار داشتيم. شب دامادي محمودرضا بود. هرچند که حجله مان بي داماد بود. پيکر محمودرضا پيش خدا امانت مانده بود.

شور 10

هوايت را که مي کنم، نگاه به آب مي اندازم. عمق دريا را که نمي توانم ببينم. تو کجاي اين آب، سرخ آبي شده اي. نمي دانم. شنيده ام در آب شهيد شدن و ماندن سخت تر است تا روي خاک و در خاک نهفتن. نمي دانم مادر. ولي هرچه هست زيبايي و دامادي تو فراتر از همة دامادهاست. قبر که نداري تا برايت گل بيارم و نقل بپاشم. فرشته ها وکيل من که برايت جشن مفصل بگيرند. محمدعلي و امير هم که ساقدوشت هستند. به به از اين داماد و از اين ساقدوش ها.

شهادت 4

انسيه با يک جانباز ازدواج کرد. قلب دردش همچنان بود و انسيه را ضعيف و رنجور کرده بود. جنگ تمام شده بود. محمدرضا همچنان پي گير کارهاي کشور بود. عيد فطر سال 75 بود. رفته بود پشت سر آقا نماز عيد خوانده بود و ديدار آقا هم رفته بود. اما ديگر نتوانست به خانه برگردد. ترکشي که از ترور سال 61 در سرش مانده بود، در ماشين به نخاعش زده بود و بعد از اين که ماشين را کنار کوچه پارک کرده بود بيهوش شده بود. تنها قلبش کار مي کرد با دستگاه هاي زيادي که نصب بود روي صورت و بدنش. اميد برگشتش نبود. به دکترش گفتم: محمدرضايم يک روز بي فايده و به بطالت زندگي نکرده. همه زندگي اش تلاش و کار و هدفمند بوده. چند روزي ماند و رفت. دل گير و سخت بود رفتنش. آوردنش قم. گلزار شيخان. وقتي همه رفتند رفتم کنار مزارش. يک مهر کربلا آنجا بود. برداشتم و همانجا دو رکعت نماز خواندم و گفتم: مادر، من چيزي نمي خواهم فقط براي بچه هايت از خدا دين و عقل بخواه.

شور 11

خوش رفتي مادر. خوش آمدي مادر. خوش زندگي کردي و خوش رفتي. اگر غير از شهادت نصيبت مي شد من هميشه متأسف مي ماندم. تو پسرم بودي. سايه سرم بودي. از برکت وجود تو محمدعلي راه را پيدا کرد. از برکت حضور تو، من و پدرت راه انقلاب را پي گرفتيم. از برکت تلاش تو هيچ وقت خسته نمي شديم. مادر تو معلم من بودي. تو بود و نبودمي. خدايا ممنونم که محمدرضايم را با شهادت پذيرفتي. مادر براي آمدنت نماز جعفر طيار خواندم و از امامت خواستمت. هزاران بار براي تو نماز مي خوانم و به پابوس آقا مي روم و تا ابد ممنونش مي مانم بابت تو که هنوز حاضري و ناظري و پر برکت.

شهادت 5

انسيه اين داغ ها را مي ديد. قلبش دردمند بود، بي طاقت تر هم شد. کمي بعد او هم بار و بنديلش را جمع کرد و رفت. زخم ها و دردها و فشارهاي ساواک او را از پا انداخت. ياد کودکي اش به خير که مي ترسيد و سفت در آغوش مي فشردمش. موهايش را نوازش مي کردم تا آرام شود. قصة لرزيدن هاي رقيه، تپش قلب هاي کودکان معصوم کربلا. قصة ترسيدن هاي عصر کربلا. فرار کردن ها و زمين خوردن ها و کتک خوردن ها را چند بار شنيده باشد خوب است. اما قلبش ديگر رنجور ماند. انسيه جان مادر، ديگر نترس. مي روي جايي که بهترين برادرهايت هستند. آنجا در پناه امنيت الهي همه آراميد و خونسرد. خوشت باشد مادر خوشي بهشت.

شور 12 رضايت

ديگر چه بگويم برايتان مادر؟! حاجي هم همين دوسال پيش باروبنه اش را بست و رفت پيش آقازاده هايش. وقتي که رفت هيچ پول نداشت تا با آن برايش مراسم بگيريم. تمام پول هايش را که مازاد بر خرج زندگي مي شد، خرج انقلاب، جنگ و فقرا مي کرد. جانش را هم. جگر گوشه هايش هم که فدايي بودند. خيلي مهربان بود حاجي. خيلي اهل حلال و حرام و خمس و زکات بود. هميشه به همه مان احترام مي گذاشت. هيچ وقت بچه ها را با تندي و داد صدا نمي زد. اهل دعوا کردنشان نبود. زحمت مي کشيد و هميشه هم ممنون خدا بود. دير آمديد. خيلي دير. حتما خيلي از حرف ها هم بوده که در دل حاجي ماند و رفت.

خدا از ما همة اين ها را قبول کند. خانه نور دارد. فکر نکنيد تنها نشستم. بچه هاي شهيدم هوايم را دارند. خدا از همة ما قبول کند. همين.

تظاهرات ها را مي رفت. گاهي از مغازه ها نمک مي خريد و مثل يک بچه معصوم نزديک ساواکي ها مي شد و با مشت نمک ها را مي ريخت توي صورت آنها و الفرار. مي گفت: نمک مي ريزم در چشمشان که گاردي ها نتوانند به مردم شليک کنند.

بالاخره محمدرضا را دستگير کردند؛ يعني هرچند وقت يک بار دستگيرش مي کردند. شکنجه و زنداني. اما وقتي آزاد مي شد اعتقادش محکم تر، ايمانش قوي تر و اراده اش مثل پولاد آبديده. دوباره مشغول همان کارها مي شد با برنامه ريزي و وقت بيشتر.

نشسته بودم. محمدعلي آمد و نمازش را خواند و بعد رو کرد به من و گفت: مامان، سينما و پاسگاه منفجر شده است. نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم: چريکه، نکنه کار خودت بوده. لبخندي زد و گفت: کار هرکي بوده اهل خير بوده. کم کم به محمدعلي مشکوک شدند و محمدعلي فراري شد. ساواکي ها ريختند توي خانه و همه جا را زير و رو کردند. اتفاقا جواد، پسر ديگرم، نوارهاي امام را آورده بود خانه. دويدم و همه را برداشتم و قنداق احمدرضا را پر کردم از نوار.

گاهي خبر انفجاري مي آمد. مثلا مي شنيديم کارخانه آبجوسازي در تهران منفجر شده. بلافاصله ساواکي ها مي ريختند به خانة ما. دوباره همه جا را به هم مي ريختند و انسيه را بازجويي مي کردند و گاهي بقية پسرها را هم مي گرفتند و مي بردند براي بازجويي. دنبال محمدعلي بودند. انفجار کار گروه آنها بود. دفتر نشريه اي را که عکس هاي سکس منتشر مي کرده هم منفجر کردند. دوباره خانة ما بود و ساواک. با موتور زده بودند به ماشين سرهنگ شاه، تا پياده شده بود کشته بودندش و الفرار. دوباره خانه ما بود و ساواک و زدن بچه ها و انسيه که حالا ديگر قلب درد داشت. بس که ترسيده بود، ديگر قلبش درد مي کرد. چند بار هم طفل معصوم را در راه مدرسه گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که با چادر خاکي و بي حال به خانه مي رسيد.

هرجا اطلاعية حزب توده خورده بود، زيرش ما اعلامية خودمان را زديم و مردم را براي مراسم ياد اين دو شهيد عزيز و غريب دعوت کرديم مسجد امام حسن عسگري(ع). صبح يک چادر رنگي سر کردم و پنج ـ شش تا چادر رنگي ديگر هم برداشتم و راهي مسجد شديم. مسجد پر بود از جمعيت. حياط ها هم. چند نفر قرآن پخش مي کردند. ساواک همه جا را محاصره کرده بود. محمدرضا از پله هاي منبر بالا رفت و شروع کرد به سخنراني. تمام پيام امام را رساند. به شاه و ساواک و اسرائيل بد گفت. مردم به وجد آمده بودند که ساواکي ها ديگر طاقت نياوردند. افتادند به جان مردم. محمدرضا را گرفتند و بردند کنج ديوار هفت ـ هشت نفري مي زدندنش. چادرها را دادم به مردم تا سر کنند و فرار کنند. کاري از دستم بر نمي آمد تا براي محمدرضا انجام دهم.

اين يک سال و نيم آب خوردم ياد تو افتادم. غذا خوردم گفتم محمد علي ام کجاست. لباس هايت را شستم و تا کردم تا اگر آمدي آماده باشد. تا اين که يک شب خواب ديدم خبر شهادتت را به من دادند. در همان خواب هم گفتم راضي ام به رضاي خدا. دوباره فردا شب هم خواب ديدم خانم هاي پوشيه داري را که مهمان خانه شدند و مدام حسين حسين(ع) مي گفتند. ديگر مطمئن شدم از پروازت. رختخوابت را، لباس هايت را همه برداشتم و دادم به فقرا. دلم آرام گرفت. راحت شده بودي از آن همه شکنجه هاي سخت.

بچه هاي ديگر هم اهل جبهه بودند. پدرشان هم. با حاجي پشت جبهه هم فعاليت مي کرديم. گاهي اتوبوس پر از بي خانمان و رنجور جنگ زده مي آمده از مناطق جنوب. پذيرايي و تيمارشان مي کرديم. با دست خودمان به پاهاي تاول زده شان مرهم مي گذاشتيم. منزل خودمان نگه شان مي داشتيم تا راهي خانة آشنايانشان بشوند.

هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / فرزند و عيال و خانمان را چه کند

يادت است اميرجان، بار آخري که مي خواستي بروي جبهه اين شعر را مدام مي خواندي؟ يادت هست که گفتي مرا ببريد بهشت زهرا پيش محمدعلي دفنم کنيد. محمدعلي غريب است. به هواي من هم که شده مزارمان بيشتر بياييد.

چشم مادر. مي برم مي سپرمت دست محمدعلي.

محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امير خيلي بي تاب شده بود. همه اش حسرت مي خورد که خوش به حال امير. خيلي اصرار کرد تا راهي جبهه شد. غواص بود. يک بار براي خنثا کردن مين ها به عمق آب رفته بودند که صداي انفجاري همه نگاه ها را مضطرب مي کند. محمودرضا ديگر بر نمي گردد. به عمق آب مي روند اما هيچ اثري از او نمي يابند. ماندگار مي شود همانجا. سال 65 بود.

انسيه اين داغ ها را مي ديد. قلبش دردمند بود، بي طاقت تر هم شد. کمي بعد او هم بار و بنديلش را جمع کرد و رفت. زخم ها و دردها و فشارهاي ساواک او را از پا انداخت. ياد کودکي اش به خير که مي ترسيد و سفت در آغوش مي فشردمش. موهايش را نوازش مي کردم تا آرام شود. قصة لرزيدن هاي رقيه، تپش قلب هاي کودکان معصوم کربلا. قصة ترسيدن هاي عصر کربلا. فرار کردن ها و زمين خوردن ها و کتک خوردن ها را چند بار شنيده باشد خوب است. اما قلبش ديگر رنجور ماند. انسيه جان مادر، ديگر نترس. مي روي جايي که بهترين برادرهايت هستند.

فصل اول  

 

جهاد

 

جهاد مصدر است به معني تلاش كه در مفهوم آن مشقّت هم نهفته است، و نيز اسم است به معني جنگ.1  

در قرآن كريم واژة جهاد بيشتر به معني به كارگيري كلية امكانات براي دفاع از اسلام و نشر دعوت و معارف آن مطرح شده است، و نيز به مفهوم مبارزه با هواي نفس و تطبيق خواسته‌هاي خود با خواسته‌هاي الهي، و تسليم ارادة او به كار رفته است 2 كه نهايتاً زندگي بر مبناي تحصيل رضاي خدا را نويد مي‌بخشد. البته جهاد با مال و جان نيز كه فداكاري همه جانبه با مال و جان در راه خداست، به معني تمام كلمه، تحقق نمي‌يابد.

ابعاد فعاليتهاي انسان

تحركات و فعاليتهاي وجودي انسان دو نوع است: يك نوع آن تابع قانون و نظام تكويني و طبيعي است به طوري كه اراده و اختيار انسان در آنها دخالتي ندارد3 مانند فعل و انفعالات دستگاه گوارش و تنفس و سلسله اعصاب و امثال آن، كه بر طبق نظام فطري و تكويني الهي و به طور غير ارادي انجام مي‌گيرد، و نيز بر بخشي از فعاليتهاي اجتماعي بشر، سنتها و قوانيني حاكم است كه در اختيار او نمي‌باشد و شرح آن در طي مباحث بعدي خواهد آمد. اما نوع ديگر از تحركات و تلاش‌هاي آدمي تابع اراده و خواست اوست كه به طور مثال انسان در به كارگيري حواس و مشاعر ظاهري و باطني خود بصورت ارادي عمل مي‌كند؛4 و به طور كلي در محدودة فعاليتهاي ارادي خود آزاد است و مي‌تواند با انتخاب و اختيار خود از امكانات و ابزارهاي دروني و بيروني براي نيل به اهداف خويش بهره‌برداري كند، و اين فعاليتهاي ارادي بالفطره و به حكم وجدان براي انسان ثابت است و وجه امتياز او از ساير حيوانات نيز مي‌باشد.

البته اين نكته را نيز بايد يادآور شد كه محدودة رسيدن به هدف در فعاليتهاي ارادي انسان –چه در بُعد فردي و چه در بُعد اجتماعي – مطلق نبوده و مي‌بايست منطبق بر سنن الهي حاكم بر فرد و جامعه باشد. و پر واضح است كه آدمي در بسياري از موارد با آنكه تمام پيش بينيها و تلاشهاي لازم براي دستيابي به خواسته‌ها و اهدافش به كار مي‌برد، ولي با اين وجود باز هم ناكام مي‌ماند.  

همين نكته در مورد فعاليتهاي جمعي هم مطرح مي‌شود. بنابراين، حوزة اختيارات جمعي هم در رسيدن به اهداف خود محدود است چنانكه در قرآن مي‌فرمايد: «اگر خدا بعضي مردم را در مقابل برخي ديگر برنمي‌انگيخت، فساد روي زمين را فرا مي‌گرفت».5

انسان فطرتاً اجتماعي است

زندگي انسان به طور طبيعي بايد اجتماعي باشد، و اين سنت و نظام حتمي و قطعي حاكم بر نوع بشر است. مطابق اين سنت ثابت، تحركات و فعاليتهاي ارادي و اختياري يك انسان به تنهايي براي تأمين نيازهاي مادي و معنوي او و پرورش استعدادهاي فطري و تكامل وجوديش تا هدف نهايي كافي نخواهد بود، بلكه با تشكيل زندگي جمعي و فعاليتهاي اجتماعي بايستي نيازهاي زندگي را تأمين و استعدادهاي نهان را به ظهور رساند؛ و زندگي جمعي هم هنگامي مي‌تواند برقرار شود كه داراي نظام و قانون مبتني بر عدالت باشد تا فردي بتواند در ساية آن بهرة تلاش و كار خود را در رفع نيازمنديهايش به كار گيرد و از منابع طبيعي و امكانات موجود در جامعه به طور عادلانه بهره‌مند شود. بنابراين، ارزش نظم و قانون با ارزش اصل حيات انسان برابراست. و علاوه بر اين، انسان در جهاني زندگي مي‌كند كه اساس و پايه‌اش بر نظم قانونمندي است، از كوچكترين اجزاي دروني اتم گرفته تا كهكشانها و اجسام بزرگ اين جهان، همه تحت يك محاسبة دقيق و نظام حيرت‌انگيز فعاليت مي‌كنند، و انسان نيز به عنوان يكي از اجزاي نظام گستردة هستي نمي‌تواند از قانون و نظم مستثني باشد.  

اكنون كه ارزش قانون و نظم و نقش آن در زندگي بشر و برابر بودن ارزش آن با اصل حيات انسان به اجمال بيان شد، اين نكته نيز اضافه مي‌شود كه قانون حاكم بر جامعة انساني بايستي با نيازها و استعدادها و مصالح فردي و اجتماعي بشر منطبق و منسجم باشد، بتواند تكامل و پيشرفت  همه‌جانبة جوامع بشري را ميسّر سازد، و در غير اين صورت زندگي فردي و اجتماعي انسان به سقوط و نابودي كشيده خواهد شد.

 

قانونگذاري و تنظيم برنامة زندگي بشر فقط شايستة ذات پروردگار است. مفهوم قانون دربردارندة دو بُعد است يكي حاكميت و قيوميت و ديگري ربوبيت؛ و در حقيقت اين دو وصف به قانونگذار برمي‌گردد. به اين مفهوم كه حق حاكميت و صفت ربوبيت از آن قانونگذار است و اين ارادة اوست كه از طريق وضع قانون ارادة انسانها را به تسخير خود درمي‌آورد و جوامع انساني را مطابق آن مي‌پروراند، و اوست كه رب و مربي و حاكم و قيوم است و ديگران عبد و مربوب و محكوم به تبعيت از قانونند، زيرا در اطاعت از قانون تسليم بدون قيد و شرط و پذيرش مطلق نهفته است. و به دلايل روشن انسان كوچكتر از آن است كه صلاحيت قانونگذاري و مقام قيوميت و ربوبيت براي ديگر انسانها را داشته باشد، آن هم قانوني جامع و به بلنداي زندگي و خواسته‌ها و استعدادهاي بي‌حد و حصر انسان و بدور از هر پيرايه‌اي كه باعث تفرقه و جدايي و دشمني و جنگ و ستيز از قبيل نژاد و مليت و وطن و طبقه و حزب و...باشد.

 

آري، ربوبيت و قيوميت بر زندگي وسيع انسان كجا و اين همه ضعف و جهل و خود‌خواهي و غرور و خود برتر بيني- كه سرتاسر وجود انسان را در خود فرو برده-كجا؟ كوتاه سخن اينكه قانونگذاري و برنامه‌ريزي  براي زندگي بشر تنها حق آن قدرتي  است كه اين جهان پهناور را با نظام دقيق و حكيمانه بر پا داشته و رهبري مي‌كند، كه پيدايش و بقاي وجود انسان نيز جزء همين نظام كلي مي‌باشد، و چه نيكو و ظريف در قرآن مي‌فرمايد: آيا كافران، ديني غير دين خدا مي‌طلبيدند و حال آنكه هر كه در آسمانها و زمين است لاجرم فرمانبردار خدا است و همه به سوي او باز خواهند گشت.6  

لذا قرآن‌كريم با بيان شيوا و رسا مي‌كوشد تا بشر را آگاه و حاكميت الهي را با پذيرش انسانها برقرار سازد، و اربابان  زر و زور را از حاكميت بر جوامع آنها بزدايد، و تنها راه اصلاح زندگي بشر را برقراري حاكميت  و  ربوبيت اللّه و زدودن سلطه انسانها بر يكديگر مي‌داند. خداوند بشر را براي رحمت و زندگي جاودان آفريده، و براي سير تكاملي او به سوي هدف نهايي‌اش برنامه و نظام جامعي مقرر فرموده است، و انسانهايي را از ميان آنان به عنوان پيامبر برانگيخته تا به وسيلة آنان برنامه و قانون خود را ارسال و ابلاغ كند، تا زندگي در ساية عدالت و قسط براي افراد بشر فراهم شود،درسورة‌ حديد مي‌فرمايد: همانا پيامبران خود را با أدله و معجزات (به خلق) فرستاديم و برايشان كتاب و ميزان عدل نازل كرديم، تا مردم به راستي و عدالت گرد آيند و آهن (و ديگر فلزات) را كه در آن هم سختي و كارزار و نيز منافع  بسيار بر مردم است براي حفظ عدالت آفريديم.7

 

بنابراين، قرآن با تعبيرات و بيانات گوناگون انسان را دعوت مي‌كند كه اساس زندگي خود را مطابق احكام دين و مقررات الهي بنا كند؛ و از پيروان اسلام مؤكداً مي‌خواهد براي دفاع از دين و مقررات الهي به پا خيزند و با آنهايي كه قصد دارند زندگي انسانها را به فساد بكشندو خود را قيم، مربي و مصلح جلوه دهند، و جوامع انساني را براي نيل به اهداف پست و پليد خود استثمار كنند، مبارزه نمايند. و چنانچه انسان نظام زندگي اختياري خود را با نظام تكويني وجودش هماهنگ كند، يعني در زندگي فردي و اجتماعي تابع نظام و مقررات همان ناظم و خالق حقيقي‌اش باشد، به طور كامل به اهداف وجودي و كمالات انسانيش نايل مي‌شود. قرآن مجيد براي جلب توجه انسان به اين نكته حياتي مي‌فرمايد: «و اوست خدايي كه براي شما بندگان گوش و چشم و قلب آفريد»8 (يعني ابزار حيات و ادامة آن را كه دستگاه شنوايي و بينايي و نيروي فكر و ادراك است به تو عطا فرمود)، و در جاي ديگر مي‌فرمايد: « و باز يكي از آيات لطف الهي اين است كه براي شما از جنس خودتان جفتي بيافريد كه در بر او آرامش يافته، با هم انس گيريد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار فرمود»9. و باز مي‌فرمايد:«و خواب را براي شما ماية قوام حيات و استراحت قرار داديم»10. و نيز فرموده است:« او خوايي است كه همة موجودات زمين را براي شما خلق كرد»11. و در جاي ديگر مي‌فرمايد:«خداي ما آن كسي است كه او همة موجودات عالم را نعمت وجود بخشيده، سپس به راه كمالش هدايت كرده است»12.

 

نظير اين آيات در قرآن بسيار است كه تأمين همة وسايل و ابزار حيات براي انسان را متذكر مي‌شود و اينكه او را آفريده و خود به نيازمنديهايش آگاهي كامل دارد و آنها را به او يادآوري و برايش فراهم مي‌كند، و اينها همه در زندگي تكويني و غير اختياري انسان است. اما در مورد تعيين نظام و برنامظه زندگي اختياري، بشر هم فقط خالق يكتاي هستي را درخور و شايسته اين امر دانسته و اوست كه با علم و قدرت مطلق خود،قوانين جامع و كاملي را ارائه فرموده است كه ضامن تأمين سعادت واقعي انسان مي‌باشد. در اين‌باره مي‌فرمايد:« اوست خدايي كه رسول خود را با دين حق به هدايت خلق فرستاد»13. و در جاي ديگر مي‌فرمايد:«اوست خدايي كه بر بندة خود(محمد مصطفي«ص») آيات روشن نازل كرد تا شما بندگان را از ظلمات (جهل و عصيان) بيرون آورد،و به نور(علم و ايمان) رهبري كند»14.

 

ونيز مي‌فرمايد: «خدا در عالم  به خلق حكم مي‌كند و غير او آنچه را به خدايي مي‌خوانند هيچ حكم(و اثري) در جهان نتواند داشت»15.

و در سورة زمر فرموده است: « و آنان كه از پرستش طاغوت دوري جسته و به درگاه خدا با توبه و انابه بازگشتند آنها را بشارت و مژده رحمت است»16.

و درجاي ديگر گوشزد مي‌فرمايد: « بگو آيا غير از خدا را به ياري و دوستي برمي‌گزينيم؟ ( در صورتي كه) آفريننده آسمانها و زمين خداست»18.  

و آيات بي‌شمار ديگري كه با لحنهاي گوناگون مي‌كوشد تا انسان رابه اين حقيقت متوجه سازد كه براي نيل به سعادت واقهي مي‌بايستي راه و نظام زندگي خود را از تنها منبع فيض و رحمت  يعني خالق و پروردگار جهان هستي دريافت كند، و غير او را بر خود ولي و قيم قرار ندهد و تحت سلطه و حاكميت غير خدا در هيچ زمينه‌اي واقع نشود. قرآن كريم گاهي الگوهايي را نام مي‌برد كه در طول زندگي پرفراز و نشيب خود بي‌تابانه و بي‌وقفه و قهرمانانه به جهاد و تلاش در راه خدا به معني تمام كلمه برخاسته‌اند و توانسته‌اند بر پاية ايمان و عشق به خدا  پيروزمندانه از صحنه‌هاي نبرد بيرون آيند، و به عنوان شاهدان عيني درآيند و سرمشق و الگوي انسانها و شايستة مقام رهبريت شوند.

 

سورة يوسف بيانگر تلاش و جهاد در صحنة‌زندگي براي خدا از سوي يك انسان است، حضرت يوسف(ع) كه در مقابل جور و ستم برادران بردباري پيشه كرد و لحظه‌اي از ياد خدا غافل نشد و مورد تحقير مصريان قرار گرفت و در بازار برده‌فروشان به معرض فروش گذاشته شد  و در تمام اين آزمايشهاي الهي هيچ‌گاه بي‌تابي از خود نشان نداد و با ياد پروردگار و اتكا به رحمت او همچنان استقامت كرد و پايداري ورزيد تا اينكه بحراني‌ترين و پرطوفان‌ترين صحنة مبارزه با نفس را، آنگاه كه ملكة مصر با طنازي  و زينت و آرايش تمام عيار او را به كاميابي از خويش دعوت نمود، با موفقيت پشت سر گذاشت و دائماً از صحنه‌هاي جهاد و مبارزه يكي پس از ديگري پيروزمندانه بيرون آمد تا اينكه طاغوتيان دست به دست هم داده و با جمعي از زنان اشراف مصر به سوي يوسف(ع) هجوم بردند تا بتوانند با اين توطئه او را شكست داده، به اسارت خود درآوردند، ولي بالاخره ناكام ماندند و يوسف پيروزمندانه مدال « انّه  من عبادنا المخلصين» را به خود اختصاص داد و علم رؤيا و مقام رسالت الهي به او اعطا شد، و سرانجام او را به خاطر جبران ناكاميها و شكست خودشان به زندان انداختند. در اين صحنه نيز يوسف(ع) دست از مبارزه بر نداشت و با به كارگيري منطق و استدلال با همنشينان زندانيش، كه از جنود طاغوت و پيروان باطل بودند، وارد بحث شد و احقاق حق شد و خطاب به همراهانش مي‌فرمود: اي دو رفيق زندان ( من از شما مي‌پرسم ) آيا خدايان متفرق بي‌حقيقت( مانند بتان و فراعنه و غيره ) بهتر در نظام خلقت مؤثرند يا خداي يكتاي قاهر؟19

 

سئوالي است كه فطرت آدمي را بيدار مي‌كند كه خدا يكي است. پس، اين اربابان گوناگون از كجا آمدند؟ آنكه شايستة‌مقام ربوبيت است فقط خداوند قاهر است و هر بدبختي و فساد و خونريزي و اختلافي كه دامنگير بشر شده به وسيلة مدّعيان ربوبيت بوده و هست. اين غاصبان حق حاكميت الهي با خدعه و نيرنگ و قهر و زور، در طول تاريخ، جوامع انساني را به فساد و تباهي كشيده‌اند. اين اربابان زمين لحضه‌اي از اميال و هواهاي خود خلاصي نيافته، براي حفظ قدرت خود و كوبيدن هر قدرت احتمالي، كه سلطه آنها را تهديدكند، تلاش نموده‌اند، و در مقابل رسولان و پيام ‌آوران الهي و پيروان آنان صف آرايي كرده‌اند، و حال آنكه خداوند متعال از همة جهانيان بي‌نياز است و از ارسال پيغمبران و فرو فرستادن اديان آسماني جز اصلاح و تقوا و عمران و آبادي زمين و ارشاد انسان در مسير كمال  و رسيدن به هدف نهايي حيات منظوري در كار نيست، حتي بخش مخصوص عبادات را كه واجب فرموده است به خاطر اصلاح جانها و دلها و افكار بشر است، وگرنه ذات مقدس او بي‌نياز از عبادات انسانهاست.20

 

 

سپس يوسف (ع) در دنبالة سخن چنين مي‌گويد: و تنها حكمفرماي عالم وجود خداست و (به شما بندگان ) امر فرموده است كه جز آن ذات يكتا كسي را نپرستيد، اين آيين محكم است، ليكن اكثر مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند.21

 

 

بنابراين، حكم به مفهوم تشريع قانون و برنامة‌ زندگي انسان مخصوص ذات اقدس حق است، زيرا الوهيت و خالقيت خاص اوست و كساني كه ادعاي صلاحيت حاكميت و قانونگذاري براي بشر دارند با صفات خاص حضرت حق به مبارزه برخاسته‌اند. اما لازمة اين ادعا آن نيست كه مدعي الوهيت هم باشد و بگويد« أنا ربكم الأعلي » (همانطوري كه فرعون مدعي شد)، بلكه همين قدر كافي است كه آيين و شريعت الهي را از صحنة زندگي كنار زند و از خود و يا از منابع ديگر بشري الگو و فرهنگ زندگي را انتخاب نمايد.

 

 

در نظام اسلام مصدر قانون فقط خداست و حاكم اسلامي مبلغ و راهنما و مجري و تنفيذ كننده قوانين الهي مي‌باشد؛ و از آنجا كه انسان در زندگي فردي و اجتماعي لزوماً مي‌بايستي تن به عبوديت و حاكميت قانون و نظام بدهد، و چنانچه از اديان و شرايع الهي پيروي نكند بي‌درنگ به عبوديت و اسارت اميال و شهوات بي‌حد و حصر خود يا ديگر انسانها دچار خواهد شد و در نتيجه امتياز انسان بودن را از دست داده، به مرتبة حيوانيت سقوط خواهد كرد، قرآن كريم در اين باره مي‌فرمايد: «كساني كه از ايمان به خدا كفر ورزيدند و از تسليم به دين و آيين حقّ الهي سرباز زدند زندگي آنان و حرص و طمع ايشان بر شكم و خوراك مانند حيوانات خواهد بود.» 22 و اين ضربه سهمگيني بر پيكر مقام والاي انسانيت است كه موجب شقاوت و بدبختي ابدي خواهدبود.

دکتر پورآزما: ساعت شيش.

هنگامه: گرفتن نبض و فشار خون.

دکتر پورآزما: ساعت هفت؟

هنگامه: سرم.

دکتر پورآزما: ساعت هشت؟

هنگامه: ولي اينکارها در مورد هر بيمار ديگه اي هم انجام مي شه.

دکتر پورآزما: اون ناله مي کنه؟

هنگامه: نه. اونقدر ساکته که آدمو به دادکشيدن وا مي داره.

دکتر پورآزما: خواب مي بينه؟

هنگامه: از جنگ حرف مي زنه. از زندگي حرف مي زنه. از مادرش. از هم سنگرش.

دکتر پورآزما: از زخماش چيزي مي گه؟ از دردش؟

هنگامه: به خاطر نمي ياره.

دکتر پورآزما: (بالاي تخت. هنگامه به او نزديک مي شود.) گاهي فکر مي کنم از عمد چشماش رو بسته تا ببينه ما چکار مي کنيم؟ (از هنگامه فاصله مي گيرد.) اون مواظبه.

(عقب عقب مي رود. در آستانه ي در ناپديد مي شود. هنگامه دو سه قدم بر مي دارد. به صندلي مي خورد. به ان نگاه مي کند.

روي آن مي نشيند، دوباره به در خيره مي شود.)

(نور اوليه ـ بازگشت به زمان حال)

هنگامه: شقيقه هات مثل وقتي که آدم عصبي شده باشه و هر آن بخواد کاري کنه مي کوبه. مژه هات مثل وقتي که آدم خودش رو به خواب مي زنه تکون مي خوره... پس چرا حرفي نمي زني؟ بلند نمي شي بايستي؟ بهم نگو که جلوي من نمي کني. هر وقتم نيستم بي بي خانم مراقبه. تو هيچ از جات تکون نمي خوري. اما مثل يه کفتر مي موني که تو خودش جمع شده تا يک دفعه بپره.

صداي سيما: دستت درد نکنه بي بي خانوم. بده من مي برم. شما برو به کارات برس.

(هنگامه خودش را به خواب مي زند. سيما با لباس هاي شسته شده ي بيمار وارد مي شود.)

سيما: هنگامه؟ (به طرف جالباسي مي رود. لباس ها را سرجايش مي گذارد. هنگامه او را مي نگرد. سيما ناگهان برمي گردد.) بيداري؟

هنگامه: مي بيني.

سيما: خوب نيست اين همه به خودت سخت بگيري. اون که چيزيش نيست.

هنگامه: منم کار شاقي نمي کنم. گرفتم اينجا خوابيدم.

سيما: (شانه اش را بالا مي اندازد. سکوت) بي بي خانوم باز غرغر مي کرد.

هنگامه: مگه تازگي داره؟

سيما: مي گه مگه يه لباس که کسي نمي پوشدش و استفاده اي نداره چقدر شستن مي خواد؟

هنگامه: بي بي مي گه يا تو مي گي؟

سيما: اقدامات دکتر عطاران اينطور مي گه.

هنگامه: بي خود.

سيما: تا دکتر پورآزما بود، تو مي تونستي خودتو وقف اينجا کني. اينجا بست بنشيني. اما حالا چي؟

هنگامه: مگه چي عوض شده؟ من؟ دکتر پورآزما؟ اون؟ (اشاره به تخت) يا مديريت بيمارستان؟ (مکث) من چرا دارم سر تو داد مي زنم؟

ببخش، بگير بشين سيما.

(هنگامه به تخت نگاه مي کند.)

سيما: اون نمي ذاره؟

هنگامه: چي داري مي گي تو؟ خيال کردي خل شدم، اينجوري باهام حرف مي زني؟

سيما: هنگامه؟

هنگامه: چي يه؟

سيما: خودتي؟

هنگامه: مرض!

سيما: مي خواستم ازت بپرسم اينروزها چت شده؟ اتفاقي افتاده؟ با دکتر حرفت شده؟ (سکوت)

هنگامه: وقتي اومدم اين بيمارستان دکتر پورآزما گفت يه تخت هفتادودو هست که مي خوام شما رو مسؤول مستقيمش کنم... مي دوني اون اوايل نگاهم همه جا مي گشت روي همه چيز مي دويد... تا رسيد به اون دو تا چشماي خيس.

سيما: يعني دکتر جلوت گريه کرد؟

هنگامه: دلش خيلي پر بود. اون قدرکه وقتي حرف مي زد گريه ش گرفته بود. فهميدم چقدر تنهاست... تو حرفهاش يه روز بهم گفت گاهي خودشو جاي اون روي تخت مي بينه. احساس مي کنه يه قسمت از خودشه که توي گذشته مونده و حاضر نيست اين طرف بياد؛ جلو نه.

مي گفت خانم صارمي من فکر نمي کنم داريم جلو مي ريم. سيما من فقط گوش مي دادم. مي تونستم اهميت ندم. نمي تونستم؟ اما واقعا ديدم نمي تونم. ... کم کم ديدم براي خودمم مسأله شده. سعي کردم به روي خودم نيارم. به دکتر علاقه مند شده بودم، به مريض شمارة هفتاد و دو علاقه مند شده بودم. مريضي که دلمون مي خواست فکرش رو بخونيم. باهامون حرف بزنه. مريضي که بيدار مي مونديم و خواباش رو مي نوشتيم. از هذياناش يه عالمه کاغذ سياه کرديم...

سيما: ما هم اوايل کنجکاو شده بوديم ببينيم اين کارا آخرش به کجا مي کشه؟ اما خبري نبود. خيال کرديم دارين لج مي کنين. گفتيم با ما.

بعد گفتيم با مديريت. شايدم با خودتون. حالا ديگه تعجبي نداره که دکتر جواد کشيده کنار. اما تو چرا ول نمي کني؟

هنگامه: اونم ول نکرده. محاله.

سيما: تو بيمارستانه.

هنگامه: کي؟ دکتر...

سيما: (با سر) نمي ري ببينيش؟

هنگامه: کاري باهاش ندارم.

سيما: به هر حال زياد نمي مونه. شنيدم خرده حساباي اداري يي که هنوز مونده، اومده تمومش کنه... گوش نمي دي؟ نمي خواي بدوني قراره کجا بره؟

هنگامه: معلومه.

سيما: چي؟ چي معلومه؟

(مکث)

سيما: تعجب مي کني. چون هر کس ديگه اي هم که شنيد تعجب کرد. رفته مدارک پزشکي. کار اداري صرف. پشت ميزنشين شده. خودش رو راحت کرد. از فرصت استفاده کرد. مديريت خيال مي کرد با پيشنهاد اين پست، بدجوري تودهني مي خوره. فقط مي خواستن غرورش رو بشکونن اما اون قبول کرده. دکتر عطاران هم مي گفتن پنهوني آتش بيار معرکه بوده.

(مکث)

سيما: من مي گم پاشو برو دکتر رو ببين... پاشو.

هنگامه: تورو خدا ول کن سيما.

(سيما او را تا دم در مي کشد. هر دو رو به در ميخکوب مي شوند. دکتر پورآزما در آستانه ي در مي ايستد.)

سيما: سلام آقاي دکتر.

دکتر پورآزما: سلام خانم نوري. حالتون چطوره؟

سيما: خوبم خيلي ممنون... (بلا تکليف) با اجازه تون من تو بخش کار دارم. (برمي گردد طرف هنگامه برايش چشمک مي زند. خارج مي شود.)

دکتر پورآزما: پرستار خوبي يه خانم نوري. (مکث. برمي گردد طرف هنگامه)

هنگامه: (سرش را بالاخره بالا مي گيرد.) سلام.

دکتر پورآزما: سلام. (مکث. بلافاصله به طرف تخت مي رود.) حالش چطوره؟

هنگامه: يعني هنوز هم براي شما اهميت داره؟

(دکتر جواد برمي گردد و خيره نگاهش مي کند. هنگامه حرفش را مي خورد.)

هنگامه: معذرت مي خوام.

دکتر پورآزما: شايد توقع زيادي باشه که ازتون انتظار دارم کمتر به خودتون فکر کنين. بخصوص توي اين وضعيت.

هنگامه: من نمي فهمم آقاي دکتر. شما از وضعيتي حرف مي زنين که خودتون بوجود آوردين، اما به راحتي دارين ترکش مي کنين.

دکتر پورآزما: راحت؟

هنگامه: به من نگين که نمي تونستين بيشتر از اين از خودتون مقاومت نشون بدين.

دکتر پورآزما: اونا به من حکم نشون مي دن. شورا و مديريت رو پيش مي کشن. از قانون حرف مي زنن. مقاومت من اما از اون جنسي نيست که بر اساس ادله و مدارک باشه.

هنگامه: و عقب نشيني مي کنه.

دکتر پورآزما: من از پا نمي نشينم. نمي ذارم اين هفت سال اينجوري تباه بشه.

هنگامه: چه جوري مي خواين جلوشون رو بگيرين؟ با رفتنتون؟

دکتر پورآزما: چرا متوجه نيستي؟ طرف مقابل ما کي يه؟ ما کي هستيم؟ چي مي خوايم؟ چي مي گيم؟ اين يه درگيري يه. من خودم مقابل خودمم. تو اوني رو که بايد پس بزني، خودتي. اين که رو تخت افتاده تويي. تويي، منم، خودشه!

هنگامه: چرا سعي دارين مسائل رو پيچيده کنين؟ دور از دسترس قرار بدين؟ که چي؟ که يه هالة ابهام و تقدس دورش بکشين و ازش فسانه بسازين؟

(مکث. دکتر با تعجب به او مي نگرد.)

هنگامه: پس چرا صريح نمي گين مي خواين چکار کنين؟

دکتر پورآزما: براي اينکه نمي دونم. هنوز چيزي ندارم با انگشت بهش اشاره کنم، بگم خانوم صارمي اين هم نتيجه ي اعتمادي که به من کردين. نگاهش کنين، ورش دارين، لمسش کنين، بوش کنين، مال خودتون، تصاحبش کنين. لگدمالش کنين، قابش بگيرين تو اين رو مي خواي. مگه نه؟

هنگامه: شما خيلي بي انصاف هستين... من... راجع به من... (گريه مي کند.)

دکتر پورآزما: معذرت مي خوام... خيلي راجع به خودمون پرحرفي کرديم. (نمي داند چکار کند. برمي گردد به طرف تخت. گزارش روزانه را برمي دارد.) براي امروز چيزي نيست؟

هنگامه: مثل هميشه.

دکتر پورآزما: با اين وجود بايد ثبت بشه.

هنگامه: بله آقاي دکتر. (پيش تخت مي رود وضعيت را چک مي کند. يادداشت برمي دارد. به دکتر جواد نشان مي دهد. دکتر با دقتي مي خواند. سپس تصميم به امضاء مي گيرد.)

دکتر پورآزما: بفرماييد. (مکث)

دکتر پورآزما: خانم... (مکث به هم نگاه مي کنند.)

(منصرف مي شود.) نه. براي بدست آوردن چيزهايي بزرگتر بايد آمادگي اين رو داشت که چيزايي رو هم از دست داد... من... شما...

هنگامه: ولي دکتر...

دکتر پورآزما: فعلا بهتره خودمون رو درگير اين موضوع نکنيم. به من اين اجازه رو بديد که جمع و جور باشم.

هنگامه: به خاطر اون؟ (به بيمار اشاره مي کند.)

دکتر پورآزما: (بالاي تخت) فکر مي کني اگه بهوش بياد، چشماش باز بشه، بلند بشه، چه کار مي کنه؟

هنگامه: چي؟

دکتر پورآزما: به نظر تو چه کار مي کنه؟

هنگامه: خب... نمي دونم. معلوم نيست. يعني هر کاري ممکنه بکنه.

دکتر پورآزما: نه. نه. از مسائل پزشکي و مباحث درسي حرف نمي زنم. که تمام گذشته اش و هر چه به سرش اومده با يک هجوم به خاطرش بياد و عکس العمل طبيعي اش ترس و اضطراب باشه و چيزاي ديگه.

هنگامه: خب پس چه کار دوست داره بکنه؟

دکتر پورآزما: مي ياد کنار اين پنجره. (به طرف پنجره مي رود.) بازش مي کنه. (پنجره را باز مي کند.) و بيرون رو برانداز مي کنه. احساس غريبي مي کنه. يه غريبي گنگ.

هنگامه: اما احساس آشنايي هم هست.

دکتر پورآزما: شعارها و نقاشي هاي روي ديوار رو مي بينه. چشم مي اندازه تو شهر، مي بينه آدما يه جور ديگه ن. اونور، ساختمان بانک قد کشيده جلوي خورشيد رو گرفته. اينور يه ضريح تازه سازه کنار اتوبان، که نالة زائراش پخش تو آسمون و بغلش روي آسفالت، نعرة ويراژ ماشينهاي خارجي. جوون به خودش نگاه مي کنه مي پرسه اين چي يه؟ يه اغماي ديگه س؟ تنهايي تمام عالم مي ريزه تو دلش.

هنگامه: پس ما اين وسط چه کاره ايم؟ خيلي هاي ديگه مثل ما!!

دکتر پورآزما: مارو که مي بينه پس مي کشه، بهمون مي گه آشغالا.

هنگامه: نه نمي گه. به ما نمي گه. (به طرف تخت برمي گردد.) مي خواي بي انصافي کني؟ همه رو با يه چوب بروني؟ همه بسوزن؟

خشک و تر با هم؟ نه تو اينجوري نيستي. نه دکتر. اون اينجوري نيست... بعد از اين همه سال... (سرش را مي گيرد.)

دکتر پورآزما: خانم صارمي؟

هنگامه: باور نمي کنم. بگو که لبخند مي زني. بگو که مي گي سلام.

دکتر پورآزما: آروم باشين. لطفا بگيرين بنشينين.

هنگامه: به دکتر بگو که همه چي رو ميدوني. از همه چي باخبري.

دکتر پورآزما: خانم هنگامه... به اعصابتون مسلط باشين. آب بخورين... (يک ليوان آب به او مي دهد.)

هنگامه: چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. يه چيزي بگو، يه چيزي بگو. دکتر، چشماشو باز کرد! ديدين چشماشو باز کرد؟ دکتر حرف زد! دکترشنيدين چي گفت؟ گفت سلام، به من سلام کرد، به شما سلام کرد.

دکتر پورآزما: (نگران هنگامه به دنبال پرستارها خارج مي شود.) خانم پرستار نوري... خانم نوري.

هنگامه: من ديگه ازت خجالت نمي کشم. سرمو نمي ندازم پائين. تو هرچي مي خواي بهم زل بزن، از پشت پلکات خيره خيره نگام کن، من که از رو نمي رم. سرمو           نمي ندازم پائين؛ منم نگاهت مي کنم. منم بهت سلام مي کنم. سلام.

(نور مي رود)

صحنة سوم

(روشنايي از بيرون پنجره اتاق را کمي مي نماياند. هنگامه بي تکان و با نگاهي ثابت روبروي تخت نشسته است. وسايل سرم باز شده است. مدتي به همين منوال مي گذرد. کسي به در مي زند...)

صداي سيما: هنگامه؟... هنگامه؟ (هنگامه اما بي حرکت) مي تونم بيام تو؟

(سيما در را به آرامي باز مي کند. در نيم تاريکي هنگامه را تشخيص مي دهد.)

سيما: براي چي نشستي تو تاريکي؟ چراغو روشن کنم؟... هنگامه؟ بيداري؟ (چراغ را روشن مي کند.)

چي شده؟ چته؟ (نگاهش را دنبال مي کند به تخت 72 نزديک مي شود.)

اين... هنگامه؟ چش شده؟... يعني؟... (به هنگامه مي نگرد و دوباره به تخت.)

آخي کي؟... تموم کرده؟

هنگامه: چي؟! (يک آن نگاهش مي کند. دستش را به دهانش مي برد فريادش را فرو مي خورد، سرش را با ناباوري تکان مي دهد.)

سيما: پس چرا خبري ندادي؟... آخه چه جوري شد؟... مي دونم. مي دونم. معذرت مي خوام. توي حال خودت نيستي. ولي سخت نگير. به خودت فشار نيار هنگامه. فکر اينو بکن که چيزي عوض نمي شه. (پيش مي رود.)

تو، حالت خوبه؟... مي خواي همينجور ولش کني؟ بايد يه کاري کرد.

هنگامه: نه!

سيما: خوب پس چي؟ (از نزديک خيره به او.)

داري چي به سر خودت مي ياري دختر؟ چه کار کردي؟ (دستان وارفتة هنگامه را تکان مي دهد؟) جونتو گذاشتي تو دستات که نذاري قلبش بايسته؟... خيلي خوب تو آروم باش. استراحت کن. همه چي رو بذار به عهدة من. باشه؟ (مستأصل) خب چکار کنم؟... تو چي مي گي؟

ها؟ بگم بيان ببرنش؟

هنگامه: دکتر!

سيما: چه جوري مي خواي بهش بگي؟ بيچاره دکتر پورآزما.

هنگامه: نه. نه، سيما.

سيما: شنيدم دائم کار مي کرده. سراغ بايگاني خدمات آموزشي هم رفته بوده. مي دوني؟ يه نفر بهم گفت. خوبه آدم هر جايي يه نفر آشنا داشته باشه... چرا ساکتي؟

هنگامه: (خيره به سيما. ساکت نگاهش مي کند.)

سيما: خيلي خب، باشه. خودت مي دوني. خودت بايد گزارششو بدي. (مکث) کمک نمي خواي (دم در برمي گردد) راستي بازم يه خونواده اومدن براي شناسايي. نظرت چي يه؟ چه کار کنم؟... (ناگهان) به دکتر چي گفتي؟ نپرس راجع به چي؟ مي دونم باز بهت پيشنهاد داده.

يعني اينجوري حدس مي زنم. من معمولا درست حدس مي زنم... خب؟ رد کردي؟ هيچي نگفتي؟... آخه چرا؟ به خدا تو خلي دختر. اصلا دو تاتون يه جوري هستين. يه کارايي مي کنين! آدم سر در نمي ياره. مي دوني؟ من دوست ندارم سر در نيارم. (سکوت) نمي

خواي چيزي بگي؟ ترو خدا بگو... (مي خندد. خنده اش را بلافاصله مي خورد.) من برات يه پيغامم داشتم. چون بالاخره بهت مي رسوندم عجله اي براي گفتنش نکردم... نمي دونم. گفت مي خواد بياد اينجا. مي خواست بهت تلفن کنه اما حالا به من مي گه. ازم نپرس چرا رفته

بودم اونجا؟ مي دوني حواس دکتر جواد هنوز پيش توئه. اما تو اين چيزا حاليت نيست. نمي دونم چه جور مي توني خودتو تو اين اتاق حبس کني، بشيني روبروي اون تخت يک ساعت، دوساعت، بي صدا، بي تکون... خيلي عجيبه. من همين الانش که پيش توأم دلم مي خواد بدونم بچه هاي ديگه دارن چکار مي کنن، کجان؟ چي جيک و پيک مي کنن؟... (مکث)

من سنگدل نيستم ها. دلم مي سوزه يه نفر بميره. خودم که حالا حالاها دوست ندارم بميرم. ولي اون از خيلي وقت پيش تموم کرده بود...

پيغامو بهت ندادم. ها؟ اين لحظه همه چيز متوقف مي شه. ساعت شيش (هنگامه يک آن نگاهش مي کند.) يعني چي؟ (هنگامه نگاهش را برمي گيرد.) معلومه که يه جور قرار ملاقاته... اما بد ساعتي رو انتخاب کردين. چون دکتر عطاران هم مي ياد اينجا. (مکث) من ازش خواستم بياد. مي خواد بهت بگه اينجارو ول کني. شما خودتون نمي تونين به اين وضع خاتمه بدين. اينجا بوي ناجوري پيچيده... باور کن از رو بدجنسي اينکارو نکردم. حسودي، شايد (مکث)

من چکار کنم که تو حرف بزني؟ تو قبلا اينجوري نبودي، مي گفتي، مي خنديدي. بالا و پايين مي پريدي. (به ساعتش نگاه مي کند.) زياد که حرف نمي زنم؟ نه. معمولي حرف مي زنم. چون تو خيلي کم حرفي، به نظر خيلي وراج مي يام. (ساعت را نگاه مي کند.)

 

از پرده‌داری حرم کعبه دم زدند

قومی که بر شکوه منا رنگ غم زدند

درها که بسته شد دل مولا شکسته شد

این‌ها لگد به جامه‌ی احرام هم زدند

این‌جا همه به یاد لب خشک اصغرند

با اشک و آه بانگ «ای اهل حرم» زدند

کشتند حاجیان حرم را به رسم خویش

در صبح عید مغرب خون را رقم زدند

از خون پاک بافته شد فرش قرمزی

فرشی که پادشاه به رویش قدم زدند

 

سروده عباس همتی

منبع: طواف عشق، مجموعه اشعار برگزیده‌ی کنگره ملی شعر منا، معاونت فرهنگی و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران

شور و حال عجيبي بود روحيه ها خدايي بود همه مي خواستند کمک کنند، کم تر کسي به فکر منافع خود بود و زنان نقش ويژ ه اي داشتند.

بسياري از خواهران در توزيع مايحتاج مردم به کمک جهادسازندگي شتافتند، بعضي ديگر در هلال احمر به مردم آسيب ديده، ياري مي دادند. ما نيز به مراکز بمباران شده سر مي زديم و هم دوش برادران رزمنده براي جلوگيري از سقوط شهر آبادان سنگرسازي و ساختن کوکتل مولوتوف و دفاع از شهر شرکت مي نموديم.

راوي: شهلا خسروی_ آبادان

گفتگو با شيرزن عاشوراي خميني که پنج شهيد تقديم کرد

پديد آورنده : نرجس شکوريان فرد

شور 1

1 ـ 2 ـ 3 ـ 4 ـ 5 آفرين محمدعلي جان! حالا که انگشتانت را شمردي، دستت را مثل من مشت کن و محکم بگو: مرگ بر شاه. احسنت. حالا دستانت را باز کن. در خونت که جاري شده بزن. آن را روي ديوار بگذار. اينجوري. ديدي جاي دستت روي ديوار ماند. حالا محمدعلي جان، با خونت بنويس: «يا مرگ يا خميني.» مثل داداش محمدرضا. ببين با خونش چه قشنگ روي ديوار نوشته.

اميرجان تو هم بنويس: «تا زنده ايم رزمنده ايم.» بارک الله. شيرم حلالت مادر. انسيه جانم. نترس مادر. خون ترس ندارد. تو هم مثل برادرانت شجاع باش، بنويس: مرگ بر شاه.

حالا نوبت توست محمودرضا جان تو چه مي نويسي مادر: «رهسپاريم با ولايت تا شهادت.»

خدا همه تان را با پنج تن محشور کند. به سلامت مادر. نوشته هايتان با پروازتان پاک نمي شود. باقي است. منتظرم باشيد.

آرزو

اين پنج تا را خدا داد تا سوخت اين چراغ باشند. چراغ اسلام نفت مي خواست تا مثل هميشه روشن باشد و بسوزد. پنج تايشان شدند سوخت آن، خوشحالم. خرده نگيريد که چرا مي خندم. خوب از اين که در پناه روشناي چراغ نشسته ام خوشحالم. تا اين چراغ روشن است آن پنج تا فدايي من هم هستند. حالا برايتان مي گويم که محمدرضا، محمدعلي، اميرابوالقاسم، محمودرضا و انسيه ام چه کردند.

يکي بود، يکي نبود. غير از سايه سرد غربت و مظلوميت بر سر شيعه چيزي نبود. با حاجي رفته بوديم مشهد پابوس آقا. نشسته بودم مقابل ضريح امام هشتم. دلم غنج مي رفت براي دوماهه اي که باردار بودم. سرم را بالا آوردم. نگاهي به حرم کردم. خجالت کشيدم. چشمانم را زير انداختم و آرام گفتم: آقا مي شود براي ما يک پسر خوب بخواهي. و لبم را گزيدم. ياد نماز جعفر طيار افتادم. يک شوري پيدا کردم براي خواندنش. شور عروسي شانزده ساله که يک دوماهه هم همراهش بود. با اميدي شيرين قامت بستم و نماز را خواندم. دعاي شيرين بعد از نماز را همانجا نشستم و حفظ کردم. بس که شکر قند شده بود براي روح پرتلاطم من. سبحان من لبس الغر و الوقار و ادلمه.

همانجا اولين بچه ام را سپردم دست آقا. تربيتي هم کردند تربيت کردني. محمدرضا که به دنيا آمد، يک سرشت خاصي داشت. 57 سال پيش. پانزده روز از بهار گذشته بود. حاجي شده بود بابا. من هم مادر. دور سر محمدرضا مي گشتيم. چند سال بعد شب سيزدهم رجب بود که خدا محمدعلي را هم روزي مان کرد. 53 سال پيش. همان موقع احساس کردم که چقدر گلش شبيه محمدرضا شکل گرفته. محمدرضا کودک چهار ساله شده بود. براي خودش بازي مي کرد، اما خيلي آقامنش بود. محمدعلي شير مي خورد، محمدرضا شيرين زباني مي کرد. محمدعلي شيرين تر مي خنديد. اين دو طفل معصوم از يک سرمشق رونويسي کرده بودند. محمدرضا کوچه رفتن را ياد گرفته بود. بچه هاي کوچولو را دور خودش جمع مي کرد و با زبان شيرين خودش مي گفت: «بچه ها بياين بلاتون اوضه بخونم.» و مي شد روضه خوان مجلس. چيزهايي مي خواند و بچه ها هم اداي گريه کردن را درمي آوردند. بعد که شش ـ هفت سالش شد، مي رفت مجالس روضه و حالا قرآن هم يادش داده بودم. مجلس روضه اش تکميل تر شده بود. اول همان سوره هاي کوچک را مي خواند، بعدهم يک روضة حسابي از شعرهاي کتاب «خزائن الاشعار» که در مجالس روضه حفظ کرده بود. محمدعلي هم جزو همان کودکان گريه کن شده بود. محمدرضا آرامشش انگار همين بود. عده اي را دور يک علم جمع کردن و از کودکي براي مردانگي و جوانمردي و غيرت سينه زدن.

اميد

محمدرضا ديگر مدرسه مي رفت. براي خودش نوجوان فهميده، براي ما هم يک پسر قانع، مطيع، آرام و مهربان. دوست دارم بگويم با محبت. خيلي با محبت. از مدرسه که مي آمد، يک راست مي رفت زيرزمين ـ ظرف ها را آنجا مي شستم. زندگي در آن شرايط سختي داشت. آن هم با چند بچه. وضع برق و آب هم که مشخص بود. اما محمدرضا راحتي زندگي ام بود. مي رفت زيرزمين همة ظرف ها را مي شست. من شاگرد خياطي داشتم. چندتا سيب زميني مي گذاشت روي چراغ و مي پخت. بعد مي آمد پيش من و مي گفت: مامان بيا باهم يک چيزي بخوريم. مي نشستيم دور هم و نان و سيب زميني مي خورديم. شايد هم با ترشي. نمي دانم او خسته تر بود يا من. او از صبح درس خوانده بود و من کار کرده بودم. کودکم بود، اما بزرگي مي کرد؛ نه بر من، کنار من. محمدعلي هم مدرسه مي رفت ديگر. گاهي مقداري خوراکي برمي داشتم، دست محمدعلي و بچه ها را مي گرفتم مي بردم فضاي سبز و پارک نزديک خانه، دوست داشتم بچه هايم مرد بار بيايند. از دور مواظبشان بودم که با چه کسي بازي کنند. چه حرفي مي زنند. دعوايشان مي شود يا نه. مخصوصا محمدعلي را. سنگ جمع مي کرديم و باهم بازي مي کرديم. يه قل دوقل. مي خواستم همراهش، دوستش، همدم و مونسش باشم و تا آخر راه در کنارش.

شور 2

سيب زميني مي پزم. دلم هواي محمدرضا را کرده. پوست مي کنم و در ظرف مي گذارم. با دقت قاچ مي زنم و کمي نمک و نان هم کنار بشقاب مي گذارم. سرم را مي چرخانم دور اتاق. گوش تيز مي کنم به اميد آن که شايد صداي محمدرضا را بشنوم. پنجاه سال گذشته، حالا ديگر محمدرضا و بچه ها نيستند. تنهايم مثل قبل. چند تکه براي رفع گرسنگي مي خورم. خدايا شکرت. راستي محمدرضا جان در بهشت چه مي خوري مادر! بي من خوش مي گذرد. و مي خندم و مي گويم: البته که خوش مي گذرد.

توجه

محمدرضا ابتدايي را تمام کرده بود. يک روز آمد خانه و گفت: مادر، من مي خواهم درس دين هم بخوانم. به بابا هم بگو. من اين کار را دوست دارم. رفت مدرسه علميه ثبت نام کرد. مي خواست بفهمد که بالاخره در اين دنيا چه کاره است. اصلا دنيا آمده که چه بکند؟ خود دنيا از او چه طلبي دارد؟ صاحب دنيا مي خواهد او چه کار کند؟ بعد از اين دنيا کجا مي خواهند ببرندش؟ و... رفت حوزه. هم درس دين مي خواند هم درس مدرسه اش را. محمدعلي هم هشت ساله شده بود. دلگرمي من بود به جاي محمدرضا. سال 41 و 42 بود که آيت الله خميني(ره) مخالفتش با رژيم شاه علني شد. محمدرضا سيزده ساله بود. اما همه جريانات و اتفاقات را دنبال مي کرد. اهل کتاب خواندن بود. از مسائلي سردر مي آورد که مردهاي چهل ـ پنجاه ساله هم نمي فهميدند. شده بود پيرو امام. جو خانه را هم پر از شور بيرون کرده بود. در مدرسة فيضيه که مراسم گرفتند، محمدرضا با پدرش رفتند در مراسم فيضيه شرکت کنند. کماندوها و ساواک به جان طلبه ها افتاده بودند. محمدرضا و حاجي با زحمت ديوار مدرسه را خراب کرده بودند و توانسته بودند فرار کنند. با حالي غريب و سخت آمدند خانه. پدرش را راضي کرد در خانه بماند و خودش دوباره راهي فيضيه شد. حالا ديگر رسما شده بود مخالف شاه و نامش در زمرة مبارزين نوشته شد. انسش با کتاب و مطالعه، فهم و عقلش را خيلي رشد داده بود. چهارده سالش بود، اما منبرش خيلي پر رونق بود. شجاعتش هم که مثال زدني. سخنراني مي کرد و شاه را به باد انتقاد مي گرفت. ساواک به شدت در تعقيبش بود، اما محمدرضا کوتاه نمي آمد. خيلي وقت ها از منبر که مي آمد پايين، لباس عوض مي کرد و فرار مي کرد. با جوان ها جلسات خصوصي داشت. ذهن ها را روشن مي کرد و قلب ها را هم. محمدعلي هم ده ساله شده بود. کپي محمدرضا، کم نمي آورد. کتاب مي خواند. در جلسات قرآني شرکت مي کرد. تظاهرات ها را مي رفت. گاهي از مغازه ها نمک مي خريد و مثل يک بچه معصوم نزديک ساواکي ها مي شد و با مشت نمک ها را مي ريخت توي صورت آنها و الفرار. مي گفت: نمک مي ريزم در چشمشان که گاردي ها نتوانند به مردم شليک کنند.

بالاخره محمدرضا را دستگير کردند؛ يعني هرچند وقت يک بار دستگيرش مي کردند. شکنجه و زنداني. اما وقتي آزاد مي شد اعتقادش محکم تر، ايمانش قوي تر و اراده اش مثل پولاد آبديده. دوباره مشغول همان کارها مي شد با برنامه ريزي و وقت بيشتر.

شور 3

راه مي افتيم با حاجي سمت شهرباني. شنيده ايم که دستگيرت کرده اند. جواب سربالا مي دهند. ماهم کوتاه نمي آييم. مي رويم و مي آييم. توهين مي کنند. به خيال خودشان تحقيرمان مي کنند. اما ما سرمان را بالا مي گيريم. تو کاري نکرده اي که که سرمان پايين باشد مادر. هرچه فحش مي دهند نثار خودشان. تا بالاخره مي گذارند تو را ببينم. جوان مثل دسته گلم زير شکنجه پژمرده و پرپر شده، اما شجاعتش برقرار برقرار. مي گويم: محمدرضا جان مادر تو با اين استعداد و توانايي ات با اين فهم و عقلت حيف است... که ابروانت درهم مي رود و مي گويي: عمر آدم يک ساعت يا چند سال، بايد به درد بخورد، ثمر داشته باشد... راست مي گويي مادر، ثمر تو هم روشنايي چراغ اسلام است. پس بجنگ مادر جان، مبارزه کن.

من هم مقاومت کرده ام. ببين از آن موقع که تو جوان بودي تا حالا ببين چه سر حالم مادر. چون عمرم با تو بوده مادرجان. باثمر.

تلاش

محمدرضا شده بود دوست و همرزم آيت الله مطهري و آيت الله سعيدي و آيت الله املشي و.... خيلي دقيق و پرانرژي و اصولي کار مي کردند. حتي در زندان هم، هم سلولي همديگر بودند و اين خودش فرصت بهتري مي شد براي برنامه ريزي هاشان.

محمدعلي هم بيکار نبود. يک کار جالبش اين بود که توي محل با سربازها ارتباط برقرار مي کرد. آدم شناس بود. اگر در يکي از مأمورها و گاردي ها «وجود» مي ديد شروع مي کرد. مي آمد و پنهاني از چشم بقية سربازها براي آن سرباز چاي مي برد، تحويلش مي گرفت. مي گفت: ما با صاحبش دعوا داريم که ضد اسلام است، نه با اين سرباز که چيزي نمي داند. با اين کارهايش نظامي ضد نظام درست مي کرد.

محمدرضا وقتي از زندان آزاد شد، از همة شهرها دعوتش مي کردند براي جلساتشان. رفتيم برايش خواستگاري. زن گرفت، اما روال زندگي اش تغيير نکرد. مبارز بود و مجاهد. زندگي اش شده بود پر از خوف، پر از رجا، خدا به ما دومين دخترمان را داد. اسمش را گذاشتيم انسيه. بعد هم ته تغاري ام هم به دنيا آمد. امير را مي گويم. مي خواستيم اسم شناسنامه اي اش هم امير باشد، اما ثبت احوال شاهنشاهي قبول نکرد. مي گفت: امير فقط شاهنشاه آريامهر است. توي شناسنامه گذاشتيم ابوالقاسم. اما امير بود. امير من امير بود. يکي ـ دو سال بعد هم نوه هايم به دنيا آمدند. خدا به محمدرضا دوقلو داد. احمدرضا و محمودرضا. مادرشان مريض بود. اين دوقلو هم شدند براي من. اما همه اينها باعث نشد که محمدرضا يک لحظه هم در کارش سست شود. حالا هم هواي خانمش را داشت. هم پدر دوقلوها بود و هم پسر مهربان من و سرباز امام.

محمدعلي هم شده بود يکي از ستون هاي اصلي کار محمدرضا. شانزده سالش بود، اما در همه چيز تکميل. همه را جذب خودش مي کرد. درس طلبگي را هم کنار مدرسه شروع کرد. خيلي پر استعداد بود. مسلط به درس و بحث. مي رفت سر درس آيت الله گلپايگاني. جواب سؤالات را با قاطعيت و استدلال درست مي داد. بعضي معترض شده بودند به آقا که اين بچه چه مي فهمد. آقا هم يک بار سر درس از او هرچه پرسيده بودند محمدعلي درست و خوب جواب داده بود. آقا خنديده بودند و تاييد کرده بودند.

محمدعلي را براي اولين بار همان سر درس آقا دستگير کردند. آن اعلاميه ها و نوارهايي که پخش کرده بود، آن تظاهرات هايي که شرکت کرده بود و دوستانش را هم برده بود، کتاب هاي مخفي امام که رد و بدل کرده بود و... همه شده بود پروندة قطوري براي محمدعلي. خبر که شديم دلمان شور افتاد. نذر سلامتي امام زمان و يارانش اش پختم و به همسايه ها دادم تا بلکه خبري از محمدعلي برسد. هرچه بيشتر پي گير مي شديم کمتر از او خبر مي رسيد. تا اين که يک شب صداي ناله اي از کوچه به گوشمان رسيد. ناله قطع نمي شد. صدا زدن هاي مدام، فحش و ناسزا و نالة جانسوز. رفتم بالاي بام ببينم کيست. حالم منقلب شد. محمدعلي من بود که ناله مي کرد. مأمورهاي ساواک پيراهنش را درآورده بودند و شکنجه اش مي کردند. زير لب ذکر گفتم. نذرش کردم تا مقاومت کند. مي زدندش تا اقرار کند. همه کس و همه جا را لو بدهد و محمدعلي مقاومت مي کرد. نبايد از خانه بيرون مي رفتيم. از پله ها آمدم پايين، همه منتظر بودند بفهمند صداي ناله از کيست. سري تکان دادم و گفتم: مادر يک هروئيني را گرفتند و مي زنند. نمي خواهد شما ببينيد. مشغول درس تان باشيد و خودم رفتم سر سجاده. صداي ناله اما هنوز مي آمد. محمدعلي چندماهي زير شکنجه ساواک بود. طفلکم وقتي آزاد شد نمي توانست غذا بخورد. چه کرده بودند با او خدا مي داند. حريره بادام درست مي کردم. آب گوشت مي گرفتم و چايي. همين ها را آهسته آهسته به خوردش مي دادم. تمام دل و روده اش زخم بود. بدنش هم آش ولاش، مدت ها کشيد تا م ح م د ع ل ي ام شد محمدعلي.

شور 4

چايي مي ريزم و مي نشينم که بخورم. دست هايم را دو طرف استکان مي گذارم. دلم پر از عطر ياد تو مي شود مادر. بي اختيار ياد آن روزها مي افتم که بدن پر از زخم تو در بستر بيماري افتاده بود. خير نديده ها چقدر دل سنگ بودند که نوجوان شانزده ساله را به اين روز انداخته بودند. اما تو يک ناله هم پيش من نکردي. صداي ناله اگر بود از پستوهاي دل من بود که بلند مي شد. چايي را برمي دارم و مقابل لبت مي گيرم. مي خندي. مي خندم و مي گويم، بخور مادر، بخور قربونت برم. به حق حضرت زهرا(س) شفاي زخمت باشد. آهسته آهسته چايي را مي خوري. قندي برمي دارم و چايي را سر مي کشم. به ياد تو جرعه جرعه مي خورم. کسي مرا شکنجه نکرده، اما نمي دانم چرا تمام دلم مي سوزد. شايد از درد زخم هايي است که هنوز از دست خون آلود اين اسرائيلي هاي وحشي بر تن اسلام مي نشيند. نيستي که بجنگي، اما من هستم. ببين که خشنودم از بودن در راه تو.

رسالت

محمدرضا رفته بود نجف خدمت امام. چهار ماهي بود که آنجا بود و از کمک کارهاي انقلاب و امام بود. محمدعلي هم خوب تر شده بود و دوباره مشغول شده بود. با يکي دوتا از دوستان طلبه اش خيلي پنهاني مبارزه مي کردند. گروه مبارز «المجاهد» را تشکيل داده بودند. توي خيابان امام قم يک سينما بود. فيلم هاي بد پخش مي کرد. شراب هم مي فروختند. چند سالي بود که ماية خون دل همه شده بود. محمدعلي خيلي از سينما متنفر شده بود. روزها هم که مي رفت سر درس مي ديد که عده اي از ساواکي ها کنار پاسگاه نزديک مدرسه رفت وآمد طلاب را زير نظر دارند. خيلي در فکر بود. تا اين که يک شب از خانه رفت بيرون و موقع نماز صبح آمد. نشسته بودم. محمدعلي آمد و نمازش را خواند و بعد رو کرد به من و گفت: مامان، سينما و پاسگاه منفجر شده است. نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم: چريکه، نکنه کار خودت بوده. لبخندي زد و گفت: کار هرکي بوده اهل خير بوده. کم کم به محمدعلي مشکوک شدند و محمدعلي فراري شد. ساواکي ها ريختند توي خانه و همه جا را زير و رو کردند. اتفاقا جواد، پسر ديگرم، نوارهاي امام را آورده بود خانه. دويدم و همه را برداشتم و قنداق احمدرضا را پر کردم از نوار. تا ساواکي ها تمام خانه را زير و رو کردند احمدرضا همه اش گريه مي کرد. اما از محمدعلي اثري نديدند و چيزي هم پيدا نکردند. تا اين که محمدعلي يک باره پنهاني آمد خانه. ژوليده بود و خسته. همه خوشحال شده بوديم. فرستادمش حمام. دلمان همه اش به تپش بود و گوشمان به در که نکند ساواکي ها بريزند داخل خانه. بين بچه ها خوابيد. دل خوشي الکي بود برايمان که اگر مأمورها در تاريکي ريختند داخل خانه پيدايش نکنند. طبقة بالاي خانه اتاقي داشتيم مثل انباري. محمدعلي آنجا مخفيانه زندگي مي کرد. در حالي که خانه و مغازه حاجي (سر بازار مغازة لوازم خانگي داشت) زير نظر بود. يکي از دوستان متوجه شده بود (پسر آقاي املشي) رفته بود در مغازه به بهانه خريدن وسيله. به حاجي رسانده بود که مغازه تحت کنترل شديد است. حاجي هم تمام نوارها و اعلاميه ها را با چسب چوب به زير پيش خوان و ميزها چسبانده بود. ديدم در مي زنند. در را باز کردم. گفت: حاجي گفته فلان وسيله را از خانه ببرم. رفت از زيرزمين برداشت و آهسته هم گفت: خانه تحت کنترل است. قلبم به تپش افتاد. بايد کاري مي کردم. در را بستم و روي پله ها نشستم. نفسي تازه کردم و رفتم آشپزخانه. غذايمان آبگوشت بود. کاسه اي را برداشتم و غذا کشيدم. گوشتش را بيشتر ريختم و رفتم طبقه بالا. محمدعلي داشت کتاب مي خواند. نيم خيز شد. کاسة آبگوشت را دادم دستش و گفتم: مادر ساواکي ها خانه را محاصره کرده اند. رنگش سياه شد و کاسه را زمين گذاشت. گفتم: حلالت نمي کنم اگر نخوري. بخور تا بگويم چه نقشه اي دارم. آرام کاسه را برداشت و لب دهانش گذاشت. لبخندي زدم و با همة محبتم نگاهش کردم. آبگوشت را سر کشيد. آمديم پايين. دو تا چادر سياه، دو تا پوشيه، دو جفت کفش زنانه و زنبيلي پر از خرت و پرت برداشتيم و راهي شديم. دو تا زن بوديم انگار. هيچ کس شک نمي کرد. در پيچ کوچه آقاي جوانمردي را ديدم. آهسته رفتم طرفش و گفتم: موحدي هستم. پول اگر داريد روي زمين بيندازيد، پول را انداخت. برداشتم و راهي شديم. به خيابان که رسيديم سوار تاکسي شديم. گفتم: آقا اين خانم دخترم است. لال است و نمي تواند صحبت کند. مي خواهد برود تهران. من کرايه اش را مي دهم. شما او را ببريد. پياده شدم و محمدعلي رفت. چند روز بعد خبر سلامتي اش را از تهران برايمان فرستاد. ما که رفته بوديم. ساواک ريخته بود تمام خانه را زير و رو کرده بود. حتي درون متکاها و قنداق بچه را. همه چيز را به هم ريخته بود. اما هيچ اثري نيافته بودند. طفلي «انسيه» را که کوچک تر و ضعيف تر از همه بود، کنار ديوار گذاشته بودند و حسابي ترسانده بودندش. سؤال مي کردند و مي ترساندند تا حرف بزند. و انسيه چقدر لرزيده بود. قلبش مي زد مثل گنجشک. وقتي آمدم خانه نه رنگ به صورت داشت، نه نا براي حرف زدن. من محمدعلي را آنقدر مخفيانه از خانه برده بودم که حتي بچه ها هم متوجه نشده بودند.

شور 5

آبگوشت را دوست دارم. قوت جان محمدعلي شد در آن روز ترس. با دست هاي لرزان برايش بردم با دست هاي لرزان خورد. آبگوشت بار مي گذارم. مي پزد. دوست دارم خالي بخورم. سر مي کشم. قوت جانم مي شود در نبود محمدعلي. مي خندم. آبگوشت که قوت جان نمي شود. قوت جسم است. قوت جان و روح محمدعلي، بسم الله بود. خود خدا. ايمانش و نگاه هاي مادرانه و پر حماسة من. نذرهاي دلم بود و دعاهاي جامعه و عاشورا. نمازهايي که براي سلامتي امام زمان(عج) مي خواند. قوت من هم ثابت قدم بودن تو. مقاومتت زير شکنجه ها. يادت هست آمديم اوين ديدنت؟ گفتم مادر حيف تو به اين خوبي. به اين آقا منشي بمان تا در آينده مهندسي، دکتري... تو هم گفتي: مامان هيچ درسي بهتر از قرآن نيست. من الان توي زندان چند جزء قرآن با ترجمه حفظ کرده ام. آيت الله رباني برايم تفسيرش را هم گفته اند. من دوست دارم انسان باشم. اين تمام نيروي من است تا وقتي که زنده ام مادر.

تقرب

محمدعلي، تهران طرف هاي شوش زندگي مخفي شروع کرده بود. پيش يک بازاري کار مي کرد و فعاليت هاي انقلابي اش هم سر جايش بود. يک روز پرده هاي خانه را شسته بودم. به پسرم گفتم: مادر اين پرده ها را مي زني. حوصله نداشت. گفت: بگو محمدعلي برايت بزند. گفتم: محمدعلي کجا؟ اگر بود همة کارهايم را انجام مي داد، اما حالا که نيست. گفت: از خدا بخواه محمدعلي بيايد برايت پرده ها را بزند. مانده بودم که چه کنم. در خانه آرام باز شد و کسي سريع آمد تو و در را بست و چند لحظه بعد ديدم محمدعلي است. باورمان نشد. با يک تيپ ويژه اي آمده بود. موهايش را بلند کرده بود، لباس آستين کوتاه که عکس زن رويش بود پوشيده بود و همان ريش کم را هم زده بود. خنده مان گرفت. پرده ها را دست من که ديد خودش فهميد. بي منت پرده ها را زد. شده بود عضو «انجمن شکوه» تهران. انجمن ايراني و انگليسي ها بود. نفوذي بود بين ساواکي ها و دربار. تيپش به خاطر همين بود. کلاس زبان انگليسي هم مي رفت تا جايش در «انجمن شکوه» محکم تر باشد. شده بود همرنگ آنها. زود رفت. خانه جاي امني براي محمدعلي نبود. مدتي گذشت. با حاجي دلمان پر مي زد براي او. تنها و بي کس در غربت زندگي مي کرد. قرار شد من بروم به او سري بزنم تا کسي شک نکند. يک سالي بود زندگي مخفي داشت. رختخواب و پتو و موکت و لباس و... برداشتم و رفتم تهران. سراغ خانة مخفي محمدعلي. يک اتاق کوچک طبقة بالاي يک خانه اجاره کرده بود. صبح رفت سر کار و من مشغول شدم. کف اتاقش روزنامه بود. همه را جمع کردم و ظرف آب از پايين بردم و اتاق را شستم. موکت کردم. غذا هم بار گذاشتم. خورشت قيمه. سبزي هم گرفتم و پاک کردم و شستم. سفره را چيدم تا بيايد. اما دير آمد. نبايد بيشتر از اين مي ماندم. نرسيديم باهم غذا بخوريم. مرا برد سوار ماشين کرد و ايستاد تا ماشين حرکت کرد. طفلکم وقتي برگشته بود خانه، خورشت قيمه اش سوخته بود.

شهادت 1

گاهي خبر انفجاري مي آمد. مثلا مي شنيديم کارخانه آبجوسازي در تهران منفجر شده. بلافاصله ساواکي ها مي ريختند به خانة ما. دوباره همه جا را به هم مي ريختند و انسيه را بازجويي مي کردند و گاهي بقية پسرها را هم مي گرفتند و مي بردند براي بازجويي. دنبال محمدعلي بودند. انفجار کار گروه آنها بود. دفتر نشريه اي را که عکس هاي سکس منتشر مي کرده هم منفجر کردند. دوباره خانة ما بود و ساواک. با موتور زده بودند به ماشين سرهنگ شاه، تا پياده شده بود کشته بودندش و الفرار. دوباره خانه ما بود و ساواک و زدن بچه ها و انسيه که حالا ديگر قلب درد داشت. بس که ترسيده بود، ديگر قلبش درد مي کرد. چند بار هم طفل معصوم را در راه مدرسه گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که با چادر خاکي و بي حال به خانه مي رسيد. ترس و لرز و قلب درد، انسيه را از پا انداخته بود. تا اين که خبر دستگيري محمدعلي همه مان را مبهوت کرد. يکي از بچه هاي گروه المجاهد را گرفته بودند. بيست روز شکنجه اش کرده بودند و آخرسر هم از روي موتورشان که در همة عمليات ها وسيله شان بوده و از حرف هاي «باقري» بعد از آن همه شکنجه، محمدعلي و حميدرضا فاطمي را دستگير مي کنند. همه جا رفتيم. شهرباني ها،

زندان ها، قم و تهران. اما هيچ ردي از محمدعلي پيدا نکرديم. يک سال و نيم در بي خبري و اضطراب و پي گيري، اما هيچ کس دربارة محمدعلي به ما حرفي نمي زد. تا اين که يک روز ديديم در روزنامة اطلاعات نوشته اند: دو نفر خرابکار و از اعضاي حزب توده در دادگاه رژيم محکوم به اعدام شده اند و آنها را به جوخة اعدام سپرده اند: محمدعلي موحدي و حميدرضا فاطمي.

شور 6

قلبم به تپش افتاد. کمي نشستم. اشک آرامش قلبم بود. نبايد احساس ضعف مي کردم. دست به زانو گرفتم و بلند شدم. غم سنگين رفتن علي را هيچ چيز جبران نمي کرد. نه به خاطر آن که پسرم رفته بود، نه. همان موقع براي اين که ديگران هم مثل شما فکر اشتباه نکنند، اين شعر را گفتم و مدام هم زمزمه مي کردم: چرا ننالم، چرا نگريم / فداي اسلام، علي ندارم / فداي قرآن، علي ندارم.

تقرب

رفتيم دنبال پيکرش. بازهم جوابي ندادند. نمي توانستيم ببينمش و با او وداع کنيم و تشييع جنازه بگيريم. گفتيم: ختم مي گيريم. محمدرضا آمد خانه و گفت: حزب توده اعلاميه زده و محمدعلي را نيروي خودشان معرفي کرده و برايش مراسم هم گرفته. به فکر چاره افتاديم تا نقشه شان را خنثا کنيم. اطلاعية ديگري تهيه کرديم و راه افتاديم در کوچه و خيابان ها. هرجا اطلاعية حزب توده خورده بود، زيرش ما اعلامية خودمان را زديم و مردم را براي مراسم ياد اين دو شهيد عزيز و غريب دعوت کرديم مسجد امام حسن عسگري(ع). صبح يک چادر رنگي سر کردم و پنج ـ شش تا چادر رنگي ديگر هم برداشتم و راهي مسجد شديم. مسجد پر بود از جمعيت. حياط ها هم. چند نفر قرآن پخش مي کردند. ساواک همه جا را محاصره کرده بود. محمدرضا از پله هاي منبر بالا رفت و شروع کرد به سخنراني. تمام پيام امام را رساند. به شاه و ساواک و اسرائيل بد گفت. مردم به وجد آمده بودند که ساواکي ها ديگر طاقت نياوردند. افتادند به جان مردم. محمدرضا را گرفتند و بردند کنج ديوار هفت ـ هشت نفري مي زدندنش. چادرها را دادم به مردم تا سر کنند و فرار کنند. کاري از دستم بر نمي آمد تا براي محمدرضا انجام دهم. ديدم حالا که نمي

توانم کمکش کنم، جوان هاي مردم را نجات دهم. هرجا که کسي را مي زدند مي رفتم و خودم را سپر مي کردم. غوغايي شده بود. با باتوم به سر و بدن مردم بي دفاع مي زدند و آنها را از بلندي مسجد پرت مي کردند. محمدرضا را کشان کشان بدون عمامه و لباس و کفش و با ضرب باتوم بردند.

آمديم خانه. دل شکسته تر و خسته تر از شهادت محمدعلي. چاره نبود. صبر کرديم و راضي بوديم. اما مردم کوتاه نيامدند. تلفن هاي پياپي به شهرباني و تهديدهايشان کار خودش را کرد. طرف عصر خبر آوردند محمدرضا دارد مي آيد با سيل جمعيت به همراهش. کوچه و خيابان بند آمده بود. پدرش سريع گوسفندي آورد و مقابلش کشت. مي خواست شام بدهد که محمدرضا گفت ببريد مسجد امام بين مردم پخش کنيد و خودش هم تويسرکان سخنراني داشت. ساواک وقتي ديده بود تهديدهاي مردم که فلان جا را آتش مي زنيم يا خراب مي کنيم زياد شده، ترسيده بود. از محمدرضا عذر خواسته بودند و عمامه و کفش و لباسش را آورده بود و تا با عزت راهي اش کنند. اما محمدرضا زير بار نرفته بود. گفته بود: مگر من چه کار کردم که آن گونه زديد و بي حرمتي کرديد و مجلس ختم را خراب کرديد. همان گونه که آورديد ساواک، همان طور هم برمي گردم. با همان اوضاع آشفته اش راهي منزل شد و اين خودش کلي تبليغات بود بر عليه دستگاه رژيم و به نفع انقلاب. اما مراسم ختم محمدعلي خيلي دردناک بود، مثل رفتنش.

شور 7

يک سال و نيم بود دنبالت مي گشتيم. همه جا را. اما همه اش جواب سربالا بود و توهين و بي احترامي. اين يک سال و نيم آب خوردم ياد تو افتادم. غذا خوردم گفتم محمد علي ام کجاست. لباس هايت را شستم و تا کردم تا اگر آمدي آماده باشد. تا اين که يک شب خواب ديدم خبر شهادتت را به من دادند. در همان خواب هم گفتم راضي ام به رضاي خدا. دوباره فردا شب هم خواب ديدم خانم هاي پوشيه داري را که مهمان خانه شدند و مدام حسين حسين(ع) مي گفتند. ديگر مطمئن شدم از پروازت. رختخوابت را، لباس هايت را همه برداشتم و دادم به فقرا. دلم آرام گرفت. راحت شده بودي از آن همه شکنجه هاي سخت. وقتي بعد از انقلاب عکس هاي شکنجه کردنت را ديدم، بيشتر خوشحال شدم که نماندي. عکس ناخن کشيدنت. با دلر سرت را سوراخ کرده بودند. بي رحمانه دندان هايت را کشيده بودند... اما از وقتي که خبر دادگاهت در کتاب نوشته شد که وقتي قاضي ملعون حکم اعدامت را مي خواند، تو از خوشحالي چندتا شکلاتي که در زندان گرفته بودي بين اعضاي دادگاه پخش مي کني و در دفاعية آخرت آيه 11 تا 15 سورة توبه را مي خواني و از اسلام مي گويي، سربلند شدم. هرچند که ديدارمان به قيامت افتاد، اما من از داشتن تو خرسندم و راضي. مخصوصا از جملة آخرت که پيش از شهادتت به مأمورها گفته بودي: «ما که مي رويم و راحت مي شويم، شما به فکر خودتان باشيد. به پدر و مادرم بگوييد که فرزندتان مسلمان شهيد شد.» محمدم بر هرچه توده اي است لعنت مادر.

اجابت

انقلاب همچنان با خون و شکنجه و پايداري پيش مي رفت. ما و ساواک هم در کش وقوس. سال 56 بار ديگر محمدرضا را گرفتند و برايش حبس ابد بريدند. اميرابوالقاسم هم براي خودش فعاليت مي کرد. هيئت اداره مي کرد. جلسات قرآن مي رفت. در راهپيمايي ها فعال بود، اما خيلي خلق و خويش شده بود شبيه محمدعلي. انسيه هم از کش وقوس هاي قلبش دردمندتر شده بود. انقلاب پيروز شد. حالا از زير بار ظلم آزاد شده بوديم، اما مسئوليت مان در آن غوغاي اول انقلاب بيشتر شده بود. امام به محمدرضا مأموريت دادند براي اسلام آباد غرب. براي او غرب پرخطر مسئله نبود. شجاعتش مثل قديم بود. مثل همان موقع ها که طلبه هاي مدرسه حقاني را بسيج مي کرد براي تظاهرات و يا آن موقع که براي جوابگويي به توهين روزنامة اطلاعات به امام داوطلب شد و سخنراني کرد و ساواک را رسوا کرد. حالا هم همان محمدرضا بود. نمايندة ستاد عملياتي قم در ازنا و تشکيل سپاه اليگودرز و حالا هم امام جمعه و حاکم شرع اسلام آباد. زن و بچه را برداشت و راهي آن شهر پرخطر شد. سال 59 بود. يک سال نگذشته بود که خبر آوردند محمدرضا را ترور کرده اند.

محمدرضا همراه محافظش صبح راه مي افتد براي رفتن که ترورش مي کنند. حالش وخيم بود. گردن و فک و بازو و سرش زخمي. گلوله ها مدت ها او را زمين گير کرده بود و تحت درمان. در همان اسلام آباد ماند. يک روز از وزارت اطلاعات به خانه زنگ زده بودند. آقاي ري شهري بود. گفتند اگر مي خواهيد محمدعلي را ببينيد بياييد تهران، بهشت زهرا، قطعه 39، رديف 17. محمدعلي چندسال است که چشم به راهتان است. دوستان را خبر کرديم و راه افتاديم. مي رفتيم ديدن تازه دامادمان.

شور 8

گلي گم کرده ام مي جويم او را

به هر گل مي رسم مي بويم او را

گل من يک نشاني در بدن داشت

يکي پيراهن کهنه به تن داشت

از دور مزارت را نشانم مي دهند. دو نورافکن بالاي قطعه اي که تو در آنجا آرميده اي روشن است. ياد حرف آن روزت مي افتم که گفتي من هرجا که دفن شوم آنجا از نور روشن مي شود. چقدر اينجا روشن است. کنارت مي نشينم. سلام مادر، فداي تو بشوم. برايت مهمان آمده، غذا هم آورده ايم. امروز بعد از پنج سال مي خواهيم با تو غذا بخوريم. تو هم کنار سفره مان باشي. سفرة دلمان را نوراني کن. بسم الله.

تکاپو

محمدرضا درسش را هم شروع کرده بود. هم دانشگاه، هم حوزه. فعاليتش هم که پابرجا. در اسلام آباد غرب حزب جمهوري را راه انداخت. حوزة علميه اش را هم فعال کرد. جنگ که شروع شد، آنجا محکم تر فعاليت مي کرد. جبهه هم در رفت و آمد بود. خيلي جديت داشت براي وحدت حوزه و دانشگاه. خودش هم مدرس هر دو جا بود. برکتي داده بود خدا به دل و جان و استعداد و روحيه و توانايي اش. به قول خودش: من خودم را وقف اين نظام و مردم کرده ام.

بچه هاي ديگر هم اهل جبهه بودند. پدرشان هم. با حاجي پشت جبهه هم فعاليت مي کرديم. گاهي اتوبوس پر از بي خانمان و رنجور جنگ زده مي آمده از مناطق جنوب. پذيرايي و تيمارشان مي کرديم. با دست خودمان به پاهاي تاول زده شان مرهم مي گذاشتيم. منزل خودمان نگه شان مي داشتيم تا راهي خانة آشنايانشان بشوند. لباس و وسايل تهيه مي کرديم براي جبهه. حاجي با کاميون هاي کمک رساني مي رفت جبهه، مدتي مي ماند و برمي گشت و دوباره مشغول تهيه وسايل مي شديم. اميرم حالا سيزده ـ چهارده سالش بود. آرام و مهربان. در کارها کمک پدرش بود. خيلي دلش مي خواست برود جبهه، اما قبول نمي کردند. آمد خانه. خيلي ناراحت بود. مي گفت: مرا جبهه نمي برند. ورقه اي برداشتم و با همان سواد قرآني ام نوشتم:

اي امير عزيزم / من مادر تو هستم / نه صاحب تو هستم / چون فرمان خميني / مقصد فقط قرآن است / بر تو بود اجرايش / فرمان امر رهبر / از دين حق دفاع کن / بر رهبرت وفا کن / در اين زمان تاريخ / بر تو بود عزيزم / برخيز اي اميرم / از خون خود صفا ده / قرآن بود امانت / بر او شده خيانت / مادر برو به جبهه / از آن بکن حفاظت / قدرت از خدا خواه / سرمشق از حسين گير / من مادر تو هستم / نه صاحب تو هستم.

دستش را گرفتم و برگة شعر را گذاشتم کف دستش و گفتم من راضي ام مادر. راهي جبهه شد. حالا اميرم هم مثل محمدعلي، مثل محمدرضا از من دور شده بود. مي خندم. مي گويم: آنها زرنگي خودشان را نشان مي دهند. من هم بايد زرنگ باشم براي حال و روز خودم. با جديت بيشتري براي کمک به جبهه ها و رزمنده ها فعاليت مي کنم. البته انسيه هنوز هم قلب درد داشت. حالا قلب دردش هم بيشتر شده بود.

شهادت 2

امير از جبهه آمد. لباس گرم بافته بودم برايش. نپوشيد. دوباره مي خواست برود. گفت: اگر براي دوستانم هم باشد مي برم. من خجالت مي کشم لباس گرم داشته باشم و آنها نداشته باشند. ياد محمدعلي افتادم که لباس نو را مي داد به فقرا و لباس هاي کهنة برادرهايش را مي پوشيد. امير که مي رود دوباره کاموا مي گيرم و لباس مي بافم. هرچقدر که بتوانم. براي بقية رزمنده ها. محمدرضا دوقلوهايش را که حالا بزرگ شده بودند برده بود پيش خودش. خيلي غبطة امير را مي خوردند، اما کوچک بودند و نمي توانستند بروند جبهه. امير از جبهه آمد. زخمي شده بود. دوباره پرستار شده بودم. شانزده ساله بود. مي خواست حرفي بزند، خجالت مي کشيد. سر به سرش گذاشتم تا گفت: من مي خواهم نصف دينم را کامل کنم. خوشحال رفتم خواستگاري. عروس سيزده ساله برايش گرفتم. پدر خانمش عالم بود و بسيجي. به اندک مهريه اي عقد خوانديم. امير که کمي حالش خوب شد، راهي جبهه شد. سال 63 بود. پدر خانمش هم. اما ديگر برنگشت. دامادي که فقط يک ماه از دامادي اش گذشته بود. پدر خانمش هم شهيد شد. امير هم فداي اسلام شده بود. سرم را بالا مي آورم و خدا را شکر مي کنم. حالا بايد خانه را آماده کنم براي مهمان هايي که در عروسي امير شرکت مي کنند.

شور 9

هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / فرزند و عيال و خانمان را چه کند

يادت است اميرجان، بار آخري که مي خواستي بروي جبهه اين شعر را مدام مي خواندي؟ يادت هست که گفتي مرا ببريد بهشت زهرا پيش محمدعلي دفنم کنيد. محمدعلي غريب است. به هواي من هم که شده مزارمان بيشتر بياييد.

چشم مادر. مي برم مي سپرمت دست محمدعلي. فقط مادر محمدعلي را که ديدي در آغوش که گرفتيد همديگر را، محکم فشار ندهيد. هم بدن تو پر از زخم است، هم بدن محمدعلي. خوشي دنيايتان، مسلمان بودن و در راه اسلام کار کردن و فدا شدن بود. خوشي آخرتتان هم هم نشيني با فاطمه و حسين(ع). گوارايت باشد مادر. جاي من هم به حسين و فاطمه(س) سلام بدهيد.

شهادت 3

محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امير خيلي بي تاب شده بود. همه اش حسرت مي خورد که خوش به حال امير. خيلي اصرار کرد تا راهي جبهه شد. غواص بود. يک بار براي خنثا کردن مين ها به عمق آب رفته بودند که صداي انفجاري همه نگاه ها را مضطرب مي کند. محمودرضا ديگر بر نمي گردد. به عمق آب مي روند اما هيچ اثري از او نمي يابند. ماندگار مي شود همانجا. سال 65 بود. خبر شهادتش را که آوردند داشتيم خانه مان را بنايي مي کرديم. حس کردم چيزي تمام دلم را سوزاند. حالا محمدرضا هم شده بود پدر شهيد. آمدند قم. خانه را شستيم و مرتب کرديم.

انسيه قلب دردش بيشتر شده بود. حالا چند قدم که مي رفت رنگش سياه مي شد و از نفس مي افتاد. خيلي کار داشتيم. شب دامادي محمودرضا بود. هرچند که حجله مان بي داماد بود. پيکر محمودرضا پيش خدا امانت مانده بود.

شور 10

هوايت را که مي کنم، نگاه به آب مي اندازم. عمق دريا را که نمي توانم ببينم. تو کجاي اين آب، سرخ آبي شده اي. نمي دانم. شنيده ام در آب شهيد شدن و ماندن سخت تر است تا روي خاک و در خاک نهفتن. نمي دانم مادر. ولي هرچه هست زيبايي و دامادي تو فراتر از همة دامادهاست. قبر که نداري تا برايت گل بيارم و نقل بپاشم. فرشته ها وکيل من که برايت جشن مفصل بگيرند. محمدعلي و امير هم که ساقدوشت هستند. به به از اين داماد و از اين ساقدوش ها.

شهادت 4

انسيه با يک جانباز ازدواج کرد. قلب دردش همچنان بود و انسيه را ضعيف و رنجور کرده بود. جنگ تمام شده بود. محمدرضا همچنان پي گير کارهاي کشور بود. عيد فطر سال 75 بود. رفته بود پشت سر آقا نماز عيد خوانده بود و ديدار آقا هم رفته بود. اما ديگر نتوانست به خانه برگردد. ترکشي که از ترور سال 61 در سرش مانده بود، در ماشين به نخاعش زده بود و بعد از اين که ماشين را کنار کوچه پارک کرده بود بيهوش شده بود. تنها قلبش کار مي کرد با دستگاه هاي زيادي که نصب بود روي صورت و بدنش. اميد برگشتش نبود. به دکترش گفتم: محمدرضايم يک روز بي فايده و به بطالت زندگي نکرده. همه زندگي اش تلاش و کار و هدفمند بوده. چند روزي ماند و رفت. دل گير و سخت بود رفتنش. آوردنش قم. گلزار شيخان. وقتي همه رفتند رفتم کنار مزارش. يک مهر کربلا آنجا بود. برداشتم و همانجا دو رکعت نماز خواندم و گفتم: مادر، من چيزي نمي خواهم فقط براي بچه هايت از خدا دين و عقل بخواه.

شور 11

خوش رفتي مادر. خوش آمدي مادر. خوش زندگي کردي و خوش رفتي. اگر غير از شهادت نصيبت مي شد من هميشه متأسف مي ماندم. تو پسرم بودي. سايه سرم بودي. از برکت وجود تو محمدعلي راه را پيدا کرد. از برکت حضور تو، من و پدرت راه انقلاب را پي گرفتيم. از برکت تلاش تو هيچ وقت خسته نمي شديم. مادر تو معلم من بودي. تو بود و نبودمي. خدايا ممنونم که محمدرضايم را با شهادت پذيرفتي. مادر براي آمدنت نماز جعفر طيار خواندم و از امامت خواستمت. هزاران بار براي تو نماز مي خوانم و به پابوس آقا مي روم و تا ابد ممنونش مي مانم بابت تو که هنوز حاضري و ناظري و پر برکت.

شهادت 5

انسيه اين داغ ها را مي ديد. قلبش دردمند بود، بي طاقت تر هم شد. کمي بعد او هم بار و بنديلش را جمع کرد و رفت. زخم ها و دردها و فشارهاي ساواک او را از پا انداخت. ياد کودکي اش به خير که مي ترسيد و سفت در آغوش مي فشردمش. موهايش را نوازش مي کردم تا آرام شود. قصة لرزيدن هاي رقيه، تپش قلب هاي کودکان معصوم کربلا. قصة ترسيدن هاي عصر کربلا. فرار کردن ها و زمين خوردن ها و کتک خوردن ها را چند بار شنيده باشد خوب است. اما قلبش ديگر رنجور ماند. انسيه جان مادر، ديگر نترس. مي روي جايي که بهترين برادرهايت هستند. آنجا در پناه امنيت الهي همه آراميد و خونسرد. خوشت باشد مادر خوشي بهشت.

شور 12 رضايت

ديگر چه بگويم برايتان مادر؟! حاجي هم همين دوسال پيش باروبنه اش را بست و رفت پيش آقازاده هايش. وقتي که رفت هيچ پول نداشت تا با آن برايش مراسم بگيريم. تمام پول هايش را که مازاد بر خرج زندگي مي شد، خرج انقلاب، جنگ و فقرا مي کرد. جانش را هم. جگر گوشه هايش هم که فدايي بودند. خيلي مهربان بود حاجي. خيلي اهل حلال و حرام و خمس و زکات بود. هميشه به همه مان احترام مي گذاشت. هيچ وقت بچه ها را با تندي و داد صدا نمي زد. اهل دعوا کردنشان نبود. زحمت مي کشيد و هميشه هم ممنون خدا بود. دير آمديد. خيلي دير. حتما خيلي از حرف ها هم بوده که در دل حاجي ماند و رفت.

خدا از ما همة اين ها را قبول کند. خانه نور دارد. فکر نکنيد تنها نشستم. بچه هاي شهيدم هوايم را دارند. خدا از همة ما قبول کند. همين.

تظاهرات ها را مي رفت. گاهي از مغازه ها نمک مي خريد و مثل يک بچه معصوم نزديک ساواکي ها مي شد و با مشت نمک ها را مي ريخت توي صورت آنها و الفرار. مي گفت: نمک مي ريزم در چشمشان که گاردي ها نتوانند به مردم شليک کنند.

بالاخره محمدرضا را دستگير کردند؛ يعني هرچند وقت يک بار دستگيرش مي کردند. شکنجه و زنداني. اما وقتي آزاد مي شد اعتقادش محکم تر، ايمانش قوي تر و اراده اش مثل پولاد آبديده. دوباره مشغول همان کارها مي شد با برنامه ريزي و وقت بيشتر.

نشسته بودم. محمدعلي آمد و نمازش را خواند و بعد رو کرد به من و گفت: مامان، سينما و پاسگاه منفجر شده است. نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم: چريکه، نکنه کار خودت بوده. لبخندي زد و گفت: کار هرکي بوده اهل خير بوده. کم کم به محمدعلي مشکوک شدند و محمدعلي فراري شد. ساواکي ها ريختند توي خانه و همه جا را زير و رو کردند. اتفاقا جواد، پسر ديگرم، نوارهاي امام را آورده بود خانه. دويدم و همه را برداشتم و قنداق احمدرضا را پر کردم از نوار.

گاهي خبر انفجاري مي آمد. مثلا مي شنيديم کارخانه آبجوسازي در تهران منفجر شده. بلافاصله ساواکي ها مي ريختند به خانة ما. دوباره همه جا را به هم مي ريختند و انسيه را بازجويي مي کردند و گاهي بقية پسرها را هم مي گرفتند و مي بردند براي بازجويي. دنبال محمدعلي بودند. انفجار کار گروه آنها بود. دفتر نشريه اي را که عکس هاي سکس منتشر مي کرده هم منفجر کردند. دوباره خانة ما بود و ساواک. با موتور زده بودند به ماشين سرهنگ شاه، تا پياده شده بود کشته بودندش و الفرار. دوباره خانه ما بود و ساواک و زدن بچه ها و انسيه که حالا ديگر قلب درد داشت. بس که ترسيده بود، ديگر قلبش درد مي کرد. چند بار هم طفل معصوم را در راه مدرسه گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که با چادر خاکي و بي حال به خانه مي رسيد.

هرجا اطلاعية حزب توده خورده بود، زيرش ما اعلامية خودمان را زديم و مردم را براي مراسم ياد اين دو شهيد عزيز و غريب دعوت کرديم مسجد امام حسن عسگري(ع). صبح يک چادر رنگي سر کردم و پنج ـ شش تا چادر رنگي ديگر هم برداشتم و راهي مسجد شديم. مسجد پر بود از جمعيت. حياط ها هم. چند نفر قرآن پخش مي کردند. ساواک همه جا را محاصره کرده بود. محمدرضا از پله هاي منبر بالا رفت و شروع کرد به سخنراني. تمام پيام امام را رساند. به شاه و ساواک و اسرائيل بد گفت. مردم به وجد آمده بودند که ساواکي ها ديگر طاقت نياوردند. افتادند به جان مردم. محمدرضا را گرفتند و بردند کنج ديوار هفت ـ هشت نفري مي زدندنش. چادرها را دادم به مردم تا سر کنند و فرار کنند. کاري از دستم بر نمي آمد تا براي محمدرضا انجام دهم.

اين يک سال و نيم آب خوردم ياد تو افتادم. غذا خوردم گفتم محمد علي ام کجاست. لباس هايت را شستم و تا کردم تا اگر آمدي آماده باشد. تا اين که يک شب خواب ديدم خبر شهادتت را به من دادند. در همان خواب هم گفتم راضي ام به رضاي خدا. دوباره فردا شب هم خواب ديدم خانم هاي پوشيه داري را که مهمان خانه شدند و مدام حسين حسين(ع) مي گفتند. ديگر مطمئن شدم از پروازت. رختخوابت را، لباس هايت را همه برداشتم و دادم به فقرا. دلم آرام گرفت. راحت شده بودي از آن همه شکنجه هاي سخت.

بچه هاي ديگر هم اهل جبهه بودند. پدرشان هم. با حاجي پشت جبهه هم فعاليت مي کرديم. گاهي اتوبوس پر از بي خانمان و رنجور جنگ زده مي آمده از مناطق جنوب. پذيرايي و تيمارشان مي کرديم. با دست خودمان به پاهاي تاول زده شان مرهم مي گذاشتيم. منزل خودمان نگه شان مي داشتيم تا راهي خانة آشنايانشان بشوند.

هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / فرزند و عيال و خانمان را چه کند

يادت است اميرجان، بار آخري که مي خواستي بروي جبهه اين شعر را مدام مي خواندي؟ يادت هست که گفتي مرا ببريد بهشت زهرا پيش محمدعلي دفنم کنيد. محمدعلي غريب است. به هواي من هم که شده مزارمان بيشتر بياييد.

چشم مادر. مي برم مي سپرمت دست محمدعلي.

محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امير خيلي بي تاب شده بود. همه اش حسرت مي خورد که خوش به حال امير. خيلي اصرار کرد تا راهي جبهه شد. غواص بود. يک بار براي خنثا کردن مين ها به عمق آب رفته بودند که صداي انفجاري همه نگاه ها را مضطرب مي کند. محمودرضا ديگر بر نمي گردد. به عمق آب مي روند اما هيچ اثري از او نمي يابند. ماندگار مي شود همانجا. سال 65 بود.

انسيه اين داغ ها را مي ديد. قلبش دردمند بود، بي طاقت تر هم شد. کمي بعد او هم بار و بنديلش را جمع کرد و رفت. زخم ها و دردها و فشارهاي ساواک او را از پا انداخت. ياد کودکي اش به خير که مي ترسيد و سفت در آغوش مي فشردمش. موهايش را نوازش مي کردم تا آرام شود. قصة لرزيدن هاي رقيه، تپش قلب هاي کودکان معصوم کربلا. قصة ترسيدن هاي عصر کربلا. فرار کردن ها و زمين خوردن ها و کتک خوردن ها را چند بار شنيده باشد خوب است. اما قلبش ديگر رنجور ماند. انسيه جان مادر، ديگر نترس. مي روي جايي که بهترين برادرهايت هستند.

چندرسانه ای