مي خواهم در رکاب امام زمان(عج) هم بجنگم

بدنش به خاطر عوارض جنگ تا به حال ده بار تيغ جراحي را به خود ديده است. آخرين عملش را دو هفته قبل کرده بود و هنوز کاملا سرحال نشده بود. شرمنده مان کرد وقتي با اين حالش، اين قدر مهربان و صميمي پذيرايمان کرد و سه ساعت ما را ميهمان صحبت هاي شيرينش کرد. خانم ايران نجات همسر شهيد مرتضي اشعه شعار است و خود مفتخر به مدال جانبازي مکتب خميني.

پدرم نوه دختري رييس علي دلواري بود. ما ساکن سيرجان در استان کرمان بوديم. خانوادگي براي انقلاب فعاليت مي کرديم. آقا را که تبعيد کردند روستاهاي کرمان، پدرم ديگر کارش درامد. وجوهات و کمک هاي مردم به انقلاب را جمع مي کرد. و به هر زحمتي بود به آقا مي رساند. فاصله مان خيلي بود. دو سه روز راه بود که گاهي با اسب و قاطر مي رفت، گاهي پياده از کوه و کمر مي رفت تا ساواکي ها شک نکنند. گاهي حتي يک گله گوسفند با خودش راه مي انداخت و مثل چوپان ها اين فاصله زياد را مي رفت و شبانه خدمت آقا مي رسيد. امانتي ها را تحويل مي گرفت و با اعلاميه امام برمي گشت.

برادرهايم هم در تهران فعاليت مي کردند. من هم هر چند ماه يک بار مي رفتم پيش آن ها. آن موقع نه ده ساله بودم. من مواد کوکتل مولوتف را حاضر مي کردم و آن ها درست مي کردند. هر کاري که مي توانستم انجام مي دادم.

سال 57 بود که يکي از فاميلمان که اسمش عليرضا ملازم معصومي بود، آمد خواستگاري من. عليرضا دکتر بود. اجازه مطب هم داشت، اما مطب نمي زد. مي گفت: تا امام نيايد، مطب نمي زنم. همه آرزويش ديدن امام بود. عقد هم نکرديم، به خاطر اين که عليرضا مي گفت صبر مي کنيم تا امام بيايد خطبه عقدمان را ايشان بخواند. هفدهم شهريور، تظاهرات بود. گاردي ها مردم را به رگبار بستند. تعداد زخمي ها در بيمارستان زياد بود. خبر رسيد که نياز به خون دارند. عليرضا و برادرم سريع خودشان را به بانک رساندند و خون دادند. اما وقتي که بيرون آمده بودند، گاردي ها آن ها را به رگبار بستند. برادرم زخمي شد و عليرضا سه گلوله به بدنش خورد و شهيد شد. گاردي ها جنازه اش را برده بودند و وقتي پول سه گلوله را گرفتند، تحويلشان دادند. آورديمش قم و در بهشت معصومه دفنش کرديم. همه اش دلم مي سوخت که با اين همه آرزو نتوانست صورت امام را ببيند و رفت. شهداي انقلابي که در بهشت زهرا هستند، خيلي غريب اند.

سال 60 يا 61 بود که مرتضي آمد خواستگاري من. با هم فاميل بوديم. البته آن ها ساکن قم بودند. پدرم به اين راحتي قبول نمي کرد. مي گفت: دخترم را از خودم دور نمي کنم. اگر مي خواهي بايد بيايي سيرجان. پيش خودمان. مرتضي فوق ديپلم داشت. اما همه اش در جبهه بود. وقتي خواستگاري ام آمد. هنوز زخم هاي بدنش خوب نشده بود. از شروع جنگ کار نکرده بود و درس را هم رها کرده بود و مدام جبهه بود. مرتضي همه خواسته هاي پدرم را قبول کرد. پدرم يک مغازه طلافروشي برايش در سيرجان زد. مثل بقيه برادرهايم. و مرتضي مشغول شد. من هفده ساله بودم. طبقه بالاي منزل برادرم ساکن شديم.

هنوز دو ماه از زندگي مشترکمان نگذشته بود که يک روز ديدم مرتضي خانه نيامد. بعد هم زنگ زد که من رفتم جبهه، ببخشيد که خداحافظي نکردم. ناراحت شدم و گفتم: نه، اين جوري نمي شود يا برمي گردي تا بچه مان به دنيا بيايد يا اين که من هم راه مي افتم مي آيم اهواز. گفت: صديقه تو را به خدا نيا. گفتم: فردا مي آيم. اگر موضوع شهادت است، همه با هم کشته شويم. اگر هم موضوع زندگي است، با هم زندگي مردم را نجات مي دهيم بعد زندگي مي کنيم.

هر چه مرتضي التماس کرد که نيا قبول نکردم. عقيده ام اين بود که زن هميشه بايد در کنار همسرش باشد. با اين که دو ماه باردار بودم، راه افتادم و صبح اهواز بودم. مرتضي وسط ترمينال ايستاده بود. رويم را سفت گرفتم و رفتم از پشت لباسش را سفت گرفتم و گفتم: "آقا خجالت بکش. اين جا ايستاده اي براي چي؟" خنديد و گفت: "صديقه، تو هستي؟ خدا بگم چه کارت کند."

از سيرجان مي خواستم راه بيفتم، برگه اعزام گرفته بودم. چون هم در هلال احمر و هم بسيج فعال بودم و آموزش هاي بهياري را کامل ديده بودم.

همراه مرتضي رفتم انديمشک. من در بيمارستان صحرايي مشغول به کار شدم و مرتضي هم رفت در گردانش. کارمان خيلي زياد بود هر جا کار روي زمين بود، انجام مي دادم. از رانندگي گرفته تا تدارکات، پرکردن خشاب، ديده باني و بار زدن وسايل به کاميون ها. همه جا بودم؛ دشت عباس، انديمشک، شوش دانيال، و دوکوهه و ... هر وقت رزمنده ها را مي ديدم، قرآن و دعا مي خواندم و نذرشان مي کردم که آسيب نبينند. مسؤولمان مي گفت: نگوييد خانم ايران نجات، بگوييد شاه کليد. مدام در حال جابجايي بوديم. هر وقت عملياتي بود، مي رفتم بهياري نزديک به خط مستقر مي شدم.

گاهي اين راننده کاميون ها مي آمدند، اما از ترسشان کاميون را رها مي کردند و فرار مي کردند. مي گفتند جانمان سالم باشد ماشين نمي خواهيم. حاضر نمي شدند وسايل و مهمات را به خط ببرند. من دو- سه تا چادر تا مي کردم و مي بستم تا پايم به پدال برسد و به چر خ ها هم چادر کهنه مي بستم که گرد و خاک نکند. کاميون را مي بردم. نيسان و پاترول و لندکروز و ... را هم مي راندم.

چندين بار دچار موج انفجار شدم. گلوله درست مي خورد کنار چادرمان و همه چيز را به هم مي ريخت. چادر را از جا مي کند و مجروحين را از روي تخت مي انداخت و ما را هم پرت مي کرد. بايد سريع برمي خواستيم و به همه چيز سروسامان مي داديم. ديگر وقت ناله کردن و رسيدگي به درد خودمان را نداشتيم. يک بار همه نيروها رفتند و من تنها بودم. يک دوربين دادند که با آن اطراف را نگاه کنم. و يک کلاش هم براي دفاع از خودم. دادند و بايد به مجروحين هم رسيدگي مي کردم.

بدتر از همه، منافقين و خائنين داخلي بودند. بي مروت ها وقتي به بچه هاي ما مي رسيدند زجرکششان مي کردند. چاقو مي کشيدند به گلوي بچه ها و رهايشان مي کردند. اين ها ذره ذره جان مي دادند. بس که از درد، پايشان را روي زمين مي کشيدند، وقتي جنازه شان را پيدا مي کرديم تمام پاشنه پايشان ريش ريش شده بود. حنجره را کامل نمي بريدند تا همان لحظه جان دهند. خدا لعنتشان کند.

پسري بود دوازده- سيزده ساله. چون سنش کم بود، نمي گذاشتند برود خط. کنار دست ما بود و کمک مي کرد. اسمش علي بود، اما آن قدر ترو فرز بود که بهش مي گفتيم علي فرفره. هر وقت مي گفتيم علي، مي آمد و هر کار مي گفتيم، مي دويد انجام مي داد. يک بار زخمي شده بود. آن روزها خيلي زخمي داشتيم. تير به شکم علي خورده بود و دل و روده اش ريخته بود بيرون. مدام ناله مي کرد که خواهرها به داد من برسيد هر کدام از ما مشغول رسيدگي به يک مجروح بوديم که علي شروع کرد که: خواهرها به دادم برسيد! نگذاريد من بميرم! من نامزد دارم و چشم به راهم است. خنده ام گرفت. گفتم: خجالت بکش. هنوز پشت لبت سبز نشده نامزد داري. گفت: خانم ايران نجات تو به دادم برس. گفتم: چشم. جلوي خونريزي را گرفتم و کارهاي اوليه را کردم و اعزام شد به عقب. دو ماه نگذشته بود، ديدم برگشت. گفتيم نمردي؟ گفت نمي گذارم خانم ايران نجات تنها باشد. يک شب قرار بود رزمنده ها تک بزنند به عراقي ها. انديمشک بوديم. آن ها رفته بودند حسينيه براي نماز و ما داشتيم کمک مي کرديم وسايل را بار کاميون کنند. يک دفعه سرو صدايي بلند شد. رزمنده ها که پوتين هايشان را درآورده بودند. عقرب رفته بود توي پوتين ها. چهل نفر از بچه ها را همان شب عقرب گزيد. آمدند درمانگاه. مرتضي هم همين طور. تيغ برداشتم که محل عقرب زدگي را ببرم. مرتضي گفت: صديقه! هرچه دق و دلي از من داري همين جا خالي کن. چنان تيغ بکش که تلافي شود. ناراحت شدم. گفتم: تو الان براي من مرتضي نيستي، رزمنده اي. من هيچ وقت اين کار را نمي کنم. اصلا بين من و مرتضي بگومگو نمي شد. من معني اين که مي گويند زن و شوهرها دعوا مي کنند را نمي فهمم. برايم خيلي عجيب است. خلاصه آمپول ضدزهر زديم و با همان حالشان راهي شدند. ما هم داشتيم وسايل را مي گذاشتيم توي کاميون ها. آخرين بلانکارد را بلند کردم. عقرب دستم را گزيد. سريع رفتم توي بهداري. به يکي از خواهرها گفتم آمپول بزند. مي گفت: مي ترسم بچه ات سقط شود. ديدم دارد دير مي شود و ما بايد حرکت کنيم. تيغ را برداشتم و دستم را خراش دادم و با دهان زهرش را کشيدم و خودم آمپول زدم و راهي شديم. انديمشک پر از مار و عقرب بود. انواع و اقسام مارها را آن جا ديدم.

عين خوش بوديم که عراق شيميايي زد.گاز خفه کن بود؛ گاز زردرنگي که همان جا 200 نفر از بچه ها را شهيد کرد. تعداد ماسک ها خيلي کم بود. نفس تنگي بدي ايجاد مي کرد. رنگ هاي صورت، زرد مي شد؛ مثل اين که زردچوبه پاشيده باشي. تا چندين روز اين زردي از بين نمي رفت. همان جا شيميايي شدم و اثراتش روي اعضاي بدنم ظاهر مي شد؛ کبد، قلب، کليه و ريه هايم.

ستون فقرات و گردنم به خاطر جابجايي مهمات آسيب ديده است. گاهي مهمات ها به رزمنده ها نمي رسيد من کوله آر.پي.جي برمي داشتم و به آن ها مي رساندم يا به تعداد زياد روي دستانم مي گذاشتند و مسير را خميده طي مي کرديم تا به آن ها برسانيم. ماه اسفند بود که عراق بمباران کرد. توي يکي از خانه ها هشت نفر ساکن بودند. گلوله که خورد، زمين را چند متر چال کرده بود. همه هم شهيد شده بودند. خانه هاي اطراف هم آسيب ديد.

يک زن در آن خانه باردار بود. وقتي آوردنش بهداري شهيد شده بود. بدنش آن قدر ترکش داشت که مثل آسمان پرستاره بود، اما بچه اي که در شکم داشت، تکان مي خورد دکترها نبودند مي خواستند مادر را با بچه دفن کنند که نگذاشتم. گفتند: مسؤوليت دارد. گفتم: قبول مي کنم. گفتند: تو نمي تواني به دنيا بياوري. گفتم: بدنيا مي آورم. گفتند: بچه که آمد، چه کارش مي کني؟ بي کس و کار است. گفتم: خودم نگهداريش مي کنم. گفتند: بچه خودت چه؟مرتضي چه؟ اگر مرتضي قبول نکرد؟ خيالم از جانب مرتضي راحت بود. براي آن که خيال آن ها را راحت کنم گفتم: اگر مرتضي قبول نکرد، بچه اش که به دنيا آمد تحويلش مي دهم و اين بچه بي مادر را بزرگ مي کنم. خودم بچه را از شکم مادر شهيدش به دنيا آوردم. وقتي بلندش کردم، چنان گريه اي سرداد که همه جا را روي سرش گذاشت. موهايش طلايي بود. به علي فرفره گفتم: بدو برو شيشه و شيرخشک و چند دست لباس برايش پيدا کن. در گوش بچه اذان و اقامه گفتم. با تربت کربلا دهانش را برا داشتم و لاي پارچه هاي اتاق عمل پيچيدمش تا علي بيايد. ديدم لباس دخترانه خريده است. گفتم: علي! بچه پسر است چرا لباس دخترانه گرفتي؟ کمي فکر کرد و گفت: شايد بچه خودت دختر باشد. اسم بچه را به ياد شهيد عليرضا ملازم معصومي، گذاشتم عليرضا. به همه مي گفتم عليرضايم را از لشکر امام مهدي (عج) گرفته ام.

ماه آخر بارداري ام بود و حالم ديگر خوب نبود. مرتضي به من گفت بروم سيرجان. بدون او دلم نمي آمد. قول داد که تو برو تا گرد و خاک از سرو صورتت بگيري من هم رسيدم. عمليات والفجر هشت تمام شده بود. راه افتادم طرف سيرجان با عليرضا. همان شب مرتضي را اعزام کرده بودند جزاير مجنون. ديگر از مرتضي خبري نداشتم. هيچ کس خبر نداشت. چند هفته اي گذشت تا اين که گفتند بياييد سردخانه اهواز. تعدادي از شهدا شناسايي نشده اند. با آن حال نزارم رفتم اهواز شش تا سردخانه را گشتم. چقدر جنازه هاي متلاشي شده را ديدم تا اين که در سردخانه ششم مرتضي را پيدا کردم. صورتش مشخص نبود. از روي دو خالي که روي پايش بود و از روي شلوارش شناختمش. مرتضي تيرپاچي بود. محاصره شده بودند. تيرهايش تمام شده بود. بالگرد عراقي ها آمده بود و با خيال راحت همه را زده بود؛ حتي مرتضاي بي سلاح را. مرتضي را آوردند قم براي تشييع. اوضاع من ديگر خيلي وخيم بود. دکتر اجازه حرکت به من نداد. نتوانستم در تشييع مرتضي شرکت کنم. چهلم مرتضي زهرا به دنيا آمد. توي جبهه که بوديم، هر وقت مرتضي مي آمد پيشم، مي گفت: حال دختر تپلم چطور است؟

مي گفتم: از کجا مي داني دختر است آن هم تپل مپل؟ مي گفت: دختر رحمت است. خدا اگر کسي را دوست داشته باشد، بچه اولش را دختر قرار مي دهد. دلم مي خواهد لپو و گامبو باشد. زهرا و علي رضا با هم بزرگ شدند. حالا هر کدامشان دنبال زندگيشان هستند. من هم زير سايه امام زمان (عج) هستم. منتظرم تا امام زمان بيايد و خدا به من لياقت بدهد در رکابش باشم؛ ان شاءالله.

شهدا زجر نکشيدند و رفتند و من خودم بالاي سر خيلي هاشان بودم که شهيد شدند. يک "فاطمه الزهرا" را کامل نگفته، پرمي کشيدند، اما ما حالا خيلي زجر مي کشيم. دردهاي جسمي مان مهم نيست. چون همه اش فداي حضرت زهرا(سلام الله عليها)، اين حرکات و رفتارها و کم توجهي ها و نيش و کنايه هاست که بيشتر آزارمان مي دهد و خدا همه را از ما قبول کند.

قصه همه فرزندان من

حسينم را که باردار شدم، اشکم بيش تر شده بود. خيلي به حلال خوردن و حرام نخوردن دقيق شده بودم. با نامحرم حرف نمي زدم. کتاب مي خواندم قرآن مي خواندم مواظب بودم که همسرم را ناراحت نکنم. اصلا به کسي کاري نداشتم همه اش از خدا مي خواستم که بچه ام آبرويم را پيش اهل بيت نبرد.

محرم بود که حسينم به دنيا آمد. پوست بدنش خيلي نرم بود. وقتي مي بردمش حمام و مي شستمش، دلم مي لرزيد مي گفتم: خدا داغ حسين را به دلم نگذارد. بعد بي طاقت مي شدم.

قاشق غذا را که مي خواستم بگذارم دهن حسين، بسم الله مي گفتم هر يک قاشق، يک بسم الله. حسين غذا مي خورد و من لذت مي بردم مي بردمش روضه چشمان کوچکش را باز مي کرد و همه جا را نگاه مي کرد. از اول تا آخر نگاه مي کرد. گوش مي کرد برايش قرآن مي خواندم، نگاه مي کرد.

هنوز قاسمم بدنيا نيامده بود. مي نشستم پشت دار قالي. حسين را مي گذاشتم کنارم و برايش شعر مي خواندم. قاسم که بدنيا آمد، همه اش به حسين مي گفتم: بگو داداش قاسم. باهاشون بازي مي کردم دورشان مي گشتم. دست قاسم را مي دادم به دست حسين، مي رفتند توي کوچه بازي مي کردند.

محسنم هم بدنيا آمد. خيلي شيطان بود. نمي گذاشتم کسي دعوايش کند. مي نشستم توي خانه و جايي هم نمي رفتم که شيطنتش کسي را به او براق نکند. با هم بوديم. هر جا مي رفتند، دلم مي رفت دنبالشان. خودشان درس مي خواندند. از کوچکي دستشان را مي گرفتم و مي بردمشان مسجد. يک مهر هم مي گذاشتم مقابلشان و خودم نماز مي خواندم و اين ها اداي نماز خواندن در مي آوردند. بعد از نماز دستم را بالا مي بردم و مي گفتم خدايا تو اين بچه هارا بيشتر از من دوست داري به حق اين جماعت تا آخر عمرشون دوستشون داشته باش و آن ها هم تو را بهتريم دوست خودشون بدونند.

هفده شهريور که شد باباشون رفت تظاهرات آن روز من تب و لرز کرده بودم حاجي هم نگذاشت برم راهپيمايي دست حسين را گرفت و رفت تا شب منتظرشان شدم. اما خبري نشد. هي رفتم سر کوچه و برگشتم صداي تيراندازي ها و آمبولانس ها و رفت و آمدها مي آمد. اما از حاجي و حسين خبري نبود. همه اش فکر مي کردم بچه طاقت گرسنگي را ندارد؛ اگر الان گرسنه اش شده باشد چه کار کنم؟ فردا رفتم همه بيمارستان ها را سر زدم تا چند روز گشتم صبح مي رفتم دم بهشت زهرا تا شب رفتم زندان ها التماس کردم. اما من دنبال حسينم بودم.

گفتند جنازه شهدا را با ماشين زباله بردند و توي زباله اي بيرون شهر ريختند. راه افتادم. کوه زباله بود آشغال هايي که بويشان آدم را خفه مي کرد اما من دنبال حسينم مي گشتم چند روز آمدم و رفتم و دنبال حسينم مي گشتم.

گفتند يک سري از جنازه هارا بردند داخل درياچه نمک ريختند. حاجي و حسين با هم بودند هرجا بودند. به همين راحتي رفته بودند. گفتم يا امام حسين من آرزويم بود که بچه ام عاقبت به خير شود چه خيري از اين بالاتر.

با قاسم قالي مي بافتيم خرج زندگي را درمي آورديم. سه ماه از رفتن حاجي و حسين گذشته بود که مريم بدنيا آمد. فکر مي کردم با همه رنج و سختي که سر بارداري مريم کشيده ام بچه ام خيلي بي تاب و بدقلق مي شود اما از لطف خدا آرامشش از همه بچه ها بيشتر بود. محسن شده بود باباي مريم مي نشست و او را بغل مي گرفت و نگاهش مي کرد. قاسم و محسن خيلي گريه مي کردند. دلشان انگار براي آن ها تنگ شده بود. من هم وقتي مي ديدم آن ها ناراحت اند مي رفتم و يک غذاي خوشمزه درست مي کردم و کلي باهاشون بازي مي کرديم.

هر وقت بچه ها بهانه بابا را مي گرفتند مي گفتم دعا کنيد امام زمان بيايد آن وقت بابا و حسين هم مي آيند. بعد از نماز اولين دعايشان براي امام زمان بود. کتاب بوستان سعدي را از همسايه امانت گرفته بودم و هر شب برايشان مي خواندم قصه هاي قرآن را مي گفتم. قصه هاي چهارده معصوم را تا از بازي بي حوصله مي شدند مي آمدند با التماس مي گفتند که قصه بگو. من هم همين طور که قالي مي بافتم قصه مي گفتم. گاهي از پشت قالي مي آمدم پايين و آن ها مي بافتند و من قصه مي گفتم و يک چايي هم مي خوردم.

دو تا تکه چوب برداشتم سرش را با پنبه و پارچه بستم و شبيه شمشير برايشان درست کردم. با آن مي جنگيدند محسن گاهي محکم با شمشير به قاسم مي زد.

گاهي غذايمان نان خالي بود. سفره مي انداختم نمک مي گذاشتم وسط با پارچ آب بعد يک تکه نان مي کندم و مي ماليدم به لپ محسن و مي گفتم اين هم کبابش و مي خوردم. محسن هم تکه نانش را مي ماليد به لپ من، بعد لپ مريم را مي کند و مي گفت: اين هم کباب. و گوجه و نمک را مي زد به لپش و مي خورد. قاسم مي خنديد و نان خالي مي خورد. آنقدر از دست محسن مي خنديديم که نگو تا نانمان تمام شد و لپ هاي همه مان از دست محسن سرخ سرخ بود.

محسن و قاسم رفته بودند نان بخرند که با ناراحتي آمدند. مي گفتند: نانواي سر کوچه به امام خميني(ره) حرف بد زد. ديگر حق نداري از آن نان بخري دو تا محله آن طرف تر مي رفتند نان مي گرفتند، اما زير بار نانوايي سر کوچه نمي رفتند.

يک روز قاسم آمد خانه يک ورقه دستش بود. گفت: مادر امضا کن. مي خواهم بروم جبهه. شروع کردم به گريه کردن. آنقدر ناراحت شد که از خانه بيرون رفت. شب ديروقت آمد. ورقه را امضاء کردم. گذاشتم سر طاقچه وقتي ديد، خنديد. آمد و کف پايم را بوسيد. دنبالش تا راه آهن نرفتم نمي خواستم دلم بلرزد.

قاسم که جبهه بود، محسن کمکم قالي مي بافت. اما خيلي ساکت شده بود. همه اش توي خودش بود. نيمه شب از صداي گريه اش بيدار شدم. مدام از خدا مي خواست که دل مرا آرام کند تا او هم بتواند برود جبهه. تا صبح گريه کردم. شب دستش را گرفتم، رفتيم مسجد و برگه اعزامش را امضا کردم.

محسن هم که رفت. ديگر نمي توانستم توي خانه بمانم و قالي ببافم مي رفتم مسجد کمک خانم هايي که براي رزمنده ها کار مي کردند. بعد هم خيلي از کارها را آوردم توي خانه. همسايه ها هم جمع مي شدند و هر کاري از دستمان برمي آمد انجام مي داديم. مربا مي پختيم، آش مي پختيم، آجيل بسته بندي مي کرديم و لباس مي بافتيم.

قاسم چند باري رفت و آمد. هر بار خواستني تر از قبل بود آن قدر نوراني شده بود که وقتي مي رفت حس مي کردم نور خانه ام رفته. بار آخر آن قدر مرا بوسيد که وقتي رفت تا شب گريه کردم. چون مي دانستم ديگر نمي بينمش. ده روز شده بود که خبر شهادتش را آوردند. حوصله ندارم از شهادتش بگويم.

مادر جان! خسته شده ام ديگر نمي توانم حرف بزنم. فقط همين را بگويم که محسنم هم جانباز شده جانباز هفتاد درصد است چهار تا بچه هم دارد که با جان و دل مي خواهمشان، خدا همه را از ما قبول کند. اين ها از درد و داغ نيست. داغ، داغ حضرت زينب (سلام الله عليها) است که يک هجده عزيزش را از دست داد. براي محسنم هم دعا کنيد. حال و روز خوشي ندارد گريه کنيد مادر قصه من که گريه نداشت. هر وقت دلتان گرفت براي قصه هاي امامتان گريه کنيد.

----------------------------------------

خاطرات و صحبت هاي جانباز هفتاد درصد، بانو ايران نجات، همسر شهيد مرتضي اشعه شعار.

دسته بندی: 
داستان

دیدگاه ها