نرگس سليمانی

"ما شهر خونين مان نفت شهر را به دنبال حمله ي وحشيانه ي مزدوران صدامي ترک کرديم. يادم مي آيد وقتي که در خانه داشتم کتاب داستان مي خواندم، درباره ي آن فکر مي کردم و با چشمانم تصاويري را از شيطنت روباه مکار مجسم مي کردم. ناگهان سر و صداي مردم، مرا به خود آورد و از خود بي خود کرد. بيرون رفتم تا ببينم چه اتفاقي افتاده است. از همهمه و غوغاي مردم فهميدم که عراقي ها به شهر حمله کرده اند. مادرم را ديدم که شيون سر داده بود. گفت: "زودباش، الآن ما را مي کشند."

مادرم اين حرف را زد و گلوله ي آرپي جي، بام را بر سرمان ريخت. پدرم که مشغول کار بود، با عجله به خانه آمد. همه دست پاچه شده بوديم. فوري وسايل خانه را که نتيجه ي سال ها رنج و مشقت پدرم بود، برداشتيم. همسايه هايي که ماشين داشتند لوازم خانه ي خود را بار مي کردند و مي رفتند؛ ولي ما که ماشين نداشتيم، هر کدام يکي از وسايل خانه را به دوش گرفتيم و روانه ي کوه ها شديم. برادرم که خون، چشمانش را گرفته بود، در همان جا ماند و بار ديگر برادرها به نبرد با مزدوران بعثي پرداخت.

شهر به صورت ويرانه در آمده بود، به کوچه ها و ديوارهاي خانه ها که نگاه مي کردي، آثاري از آباداني به چشم نمي خورد. گويا اين شهر از ده ها سال پيش منهدم شده بود و زخم هاي عميقي بر پيکرش نشسته بود. اگر اين شهر را نگاه مي کردي، بهت و حيرت غريب، فضاي دلت را مي گرفت و غمي بزرگ بر جانت مي افتاد و احساس حقارت، همه ي وجودت را تحت تاثير قرار مي داد.

نيروهاي ما از توان افتاده و قدرت جنگ را از دست داده بودند. آن ها چشم براه بودند که آيا کسي به کمک و ياري آن ها مي رسد. آن ها نا اميد و از روي تعصب مذهبي و ملي به جنگ نابرابر ادامه مي دادند. گلوله ها پي در پي مانند دانه هاي ريز و درشت برف بر سر و صورت مردم مي ريخت و آن ها را نقش زمين مي کرد. پيکر پاک شهيدان نيز در جاي جاي نفت شهر عطرافشاني مي کرد.

نفت شهر حالا شکنجه ي طاقت فرساي شني تانک را تحمل مي کرد و خون سرخ شهدايش ضامن حقانيت و فداکاري و مظلوميت او بود...."

----------------------------------------

منبع:

شبهاي بمباران، خاطره اي از نرگس سليماني.

دسته بندی: 
قطعه ادبی

دیدگاه ها