کفش های سرگردان - بخش چهارم

مينا گفت:

"وقتى پسرم شش ساله بود يادگرفت كه بنويسد:

بابا آب داد. بابا نان داد. من به او گفتم پسرم بنويس:

باباجان داد." اين آخرين بارى بود كه او را ديدم.

منطقه شلوغ و پلوغ بود و مرتب بمباران مى شد. به على گفتم:

"چقدردلم براى بچه ها تنگ شده." خيلى خسته بودم. به على شب بخيرى گفتم و به طرف استراحتگاه خواهران، انتهاى بخش خانواده رفتم. در استراحتگاه خوابيده، نخوابيده با صداى وحشتناكى همگى از خواب پريديم. فرشته فورى فتيله فانوس را كمى بالا كشيد. نور بيشتر شد، حالا اطراف بهتر ديده مى شد. پرسيد:

"چى شده؟" رويا كه او هم پرستار بود، گفت:

"سوسك! به خدا سوسك بود!" فرشته با عصبانيت گفت:

"مرض! اين جيغت فقط به خاطر يك سوسك بود؟" رويا گفت:

"خب، مى ترسم. دست خودم كه نيست." فرشته گفت:

"اه... كولى چنان جيغ زد كه فكر كردم عراقى ديده!"

فرشته فتيله فانوس را پايين كشيد كه يعنى ديگر بخوابيم. سعى كردم دوباره بخوابم، اما حوادث اين چند روز گذشته، ذهنم را پاك به هم ريخته بود؛ كابوس خوابهاى وحشتناك، صداى انفجار و بمباران، ديدن آدمهاى تكه تكه و شقه شده، ضجه و ناله زنان، جيغهاى بچه ها از سرترس...

فردا صبح ساعت هفت، توى دفتر پرستارى بودم. ليستها را چك وآمار پرسنل حاضر را امضا كردم و تاريخ زدم:

پانزدهم مهرماه. به طرف اتاق عمل رفتم. خانم بنياديان و خانم حق پرست كه هر دو از بهياران كارى و قديمى بودند، تازه شروع به كار روزانه كرده بودند. جلو در اتاق عمل ايستادم. به خط قرمز كه رسيدم كفشهايم را درآوردم و به جاى آن دمپايى سبز مخصوص اتاق را پا كردم. گان(63) پوشيدم و وارد محوطه اتاق عمل شدم. خانم حق پرست پرسيد:

"چه خبر؟ اوضاع خوبه؟ وضع ست ها(64) چطوره؟" خانم بنياديان گفت:

"ست لاپاراتومى(65) ست جنرال(66) ست ارتوپدى(67) آماده داريم ولى اگر اوضاع اين طورى پيش بره، حتما با كمبود وسايل رو به رو مى شيم." خانم حق پرست سرش را به تأييد حرفهاى او تكان مى داد كه زمين زيرپايمان لرزيد. صداهاى كر كننده اى به گوشمان مى رسيد. صداى انفجاردر فاصله اى نزديك بود. يك ربع نگذشته بود كه دوباره بمباران شروع شد. آژير حمله هوايى، صداى آتش ضد هوايى و ويراژ ميگهاى عراقى فضا را پر كرد. دقايقى بعد آمبولانسها آژيركشان مجروحها را آوردند.مى گفتند:

دو ميگ عراقى به انديمشك حمله كرده و چهار راكت درقسمتهاى مسكونى اين شهر انداخته است. فورى به طرف اورژانس رفتيم. برانكارها آماده و در كنار هم چيده شده بودند. مجروحان ازآمبولانسها سريع به اورژانس انتقال داده مى شدند. يك تيم پزشكى شامل چند پزشك، پرستار، بهيار و تكنيسين در اورژانس و يك تيم باهمين مشخصات در اتاق عمل همزمان، مشغول انجام وظيفه بودند.مردى را آوردند كه زخمى و له و لورده بود. پزشك اورژانس بلافاصله دستور داد تا مجروحان را به اتاق عمل منتقل كنند. تيم پزشكى اتاق عمل شروع به كار كرد. همزمان زنى از درد به خودش مى پيچيد. پا به ماه بود. درد مى گرفت و ول مى كرد. زن بى تاب شده بود. پزشك اورژانس دستور داد زن را به اتاق زايمان منتقل كنند. منيژه ماماى بيمارستان بود.او به كارش كاملا وارد بود و بچه هاى زيادى را در پايگاه به دنيا آورده بود.منيژه بالاى سر زن آمد. فاصله گرفتن و ول كردن درد دقيقه اى بيش نبود.زير لب دعاى توسل مى خواند:

يا وجيها عندالله...

منيژه سرش داد كشيد:

"زور بزن، زود باش! كيسه آب تركيده! مگه نمى خواى سالم به دنيا بياد؟!" زن فقط توانست بگويد:

"دارم مى ميرم." و زير لب دوباره دعاى توسل خواند:

يا وجيها عندالله...

تيم پزشكى اتاق عمل مشغول كار روى مرد بودند. بيمار بدجورى زخمى شده بود. دو پزشك جراح همزمان عمل جراحى را ادامه مى دادند. جراح عمومى روى شكمش و جراح ديگر روى مغز واعصابش كار مى كردند. فشار خون بيمار پايين افتاده بود، خونريزى بدجورى ادامه داشت.

زن فرياد كشيد و از شدت درد بى حال شد. منير كه كنار منيژه ايستاده بود، مشتى آب به صورت زن پاشيد و گفت:

"نفس عميق بكش!" زن بى رمق چشمهايش را باز كرد. منيژه نوزاد را از دو پا آويزان كرد. بندناف را بريد و ضربه اى به پشت نوزاد زد. نوزاد اولين نفس را كشيد و زدزير گريه! منيژه حلق نوزاد را ساكشن(68) كرد. به نوزاد نگاه كردم. پسر بود.تپل و خوشگل! همزمان در اتاق عمل حال مرد رو به وخامت رفت.پنجاه ژول شوك به قلبش دادند اثر نداشت. دكتر "الف" فرياد زد:

"صدژول." تغييرى در حال بيمار به وجود نيامد.

- دويست ژول!

بى تأثير بود. دكتر "الف" دوباره فرياد زد:

"سيصد و شصت ژول!" بى فايده بود. دسه شد. ساعتى بعد، خبر مرگ مرد را به زن دادند.منيژه وارد اتاق عمل شد و با خنده خبر سلامت بچه را به دكتر "الف"داد. دكتر "الف" چهره اى مهربان داشت. گفت:

"آره! بچه بى پدر! اين خودداستان ديگرى است!" فرشته گفت:

"بالاخره اين بچه هم، بزرگ مى شه." دكتر "الف" گفت:

"شما مو مى بينيد و من پيچش مو! اگه بدونيد چه بدبختيهاى بزرگى توى دنياست، تا نكشيد، نمى فهميد. هميشه آرزوداشتم پدرم را ببينم. هر وقت بچه اى را توى كوچه و پارك با پدرش مشغول صحبت كردن مى ديدم، بدجورى دلم مى گرفت. وقتى توى مدرسه همكلاسيم تعريف مى كرد كه شب قبل با پدرش كشتى گرفته يابوكس بازى كرده ولوله اى تو دلم مى افتاد. بعدها هم كه بزرگتر شدم، وقتى توى دانشكده دوستم مى گفت:

پدرم دارد رانندگى يادم مى دهد. نيش چاقويى را توى قلبم حس مى كردم. حالا هم كه بزرگ شدم و براى خودم موقعيت اجتماعى خوبى دارم، هميشه احساس مى كنم گمشده اى دارم.هيچ چيز توى دنيا، جاى پدر را نمى گيره." فرشته نگاه مهربانى به دكتر "الف" انداخت. پاسخ دكتر به او لبخندبود! با تعجب به اين صحنه نگاه كردم. آخر دكتر "الف" متأهل بود! زنش مهندس بود. چند وقت قبل يك بار او را در بيمارستان ديده بودم. به نظرزن متين و موقرى مى آمد.

توى استراحتگاه خواهران روى تخت دراز كشيده بودم. روز سخت وخسته كننده اى را گذرانده بودم. دست و پايم كش مى آمد. تنم كوفته بود.توى سرم انگار صد نفر با پتك مى كوبيدند. تمام روز كارمان شده بودمداواى مجروحان. مانند آچار فرانسه شده بودم. يك پايم توى اتاق عمل و يك پايم توى اورژانس بود. همه پرسنل همين حال را داشتند.حدود دو هفته از شروع جنگ مى گذشت و هر روز فقط نيم ساعت براى ناهار و نماز فرصت داشتيم. آن هم به نوبت و دوباره به بخشهايمان برمى گشتيم. سر ناهار حدود ده دقيقه اى على را ديدم. كم اشتها شده بود.چند قاشق عدس پلو خورد و از ناهارخورى خارج شد. هر وقت حالش گرفته بود، از غذا خوردن مى افتاد و بيشتر سيگار مى كشيد. توى منطقه ديگر آرامشى وجود نداشت. شب و روز مثل هم شده بود. طلوع خورشيد، غروب بود و غروبش طلوع! شب شده بود. ساعتى قبل، توى غذاخورى بيمارستان شامم را كه چلوخورش قيمه بود با بر و بچه هاى همكار خورده و حالا كلافه روى تخت افتاده بودم. از شدت خستگى خوابم نمى برد. فكر بچه هايم بودم. الان داشتند چكار مى كردند؟شيرشان را به موقع خورده بودند؟ زير پايشان تميز بود؟ صحيح و سالم بودند؟ كلى با خودم كلنجار رفتم و از اين دنده به آن دنده غلت زدم. ازچپ به راست و از راست به چپ. بى فايده بود. زير سرم را مرتب كردم.كابوس حوادث چند روز اخير بدجورى توى ذهنم باقى مانده بود.پلكهايم را بر هم گذاردم. تازه بفهمى نفهمى، چشمم گرم شده بود كه باصداى انفجار مهيبى از خواب پريدم. تمام تنم درد مى كرد و چندين ساعت سر پا ايستادن و كار بى وقفه، حسابى كلافه ام كرده بود. همه جاتاريك بود. فقط نور كم سويى از فانوس، توى اتاق منعكس شده بود. منيرفتيله فانوس را بالا كشيد. من كه روى تخت دراز كشيده بودم حالا روى زمين چكار مى كردم؟ پس احساس درد و كوفتگى به خاطر اين بود! رويا،موهاى آشفته اش را پشت سرش جمع كرد. بعد گره روسريش را محكم كرد. همين كه خواست پايش را در كفش كند، جيغ بلندى كشيد. فرشته،فتيله فانوس را بالاتر كشيد و آن را نزديك پاى رويا برد. مارمولكى تند وتيز از كفش رويا خارج شد و به طرف ديوار اتاق خزيد. رويا با ديدن اين منظره جيغ بلندترى كشيد. فرشته با پرخاش گفت:

"چيه؟ كولى!مارمولك بود، دايناسور كه نبود!" منير فورى گوشواره طلايش را از گوشش درآورد و انداخت توى يك ليوان آب. بعد آن را دست رويا داد و گفت:

"نترس! بيا اين آب را بخور."

رويا آب را خورد و بعد همگى فانوس به دست، به طرف راهروهاى بيمارستان رفتيم. بيمارستان شهر دزفول از بيمارستان پايگاه درخواست كمك كرده بود. آمبولانس گل مالى شده بايد همراه يك اكيپ پزشكى ازپايگاه به طرف شهر اعزام مى شد. به همراه على، فرزانه، آقاى يغمايى كه او هم پرستار و همسر فرزانه بود، فرشته و رويا سوار آمبولانس شديم.فاصله پايگاه تا شهر دزفول فقط 5 كيلومتر بود. اوايل جنگ شبها همه جادر تاريكى و ظلمت فرو مى رفت. كوچكترين نورى ديده نمى شد. همين كه در منطقه شب فرا مى رسيد، از نور خبرى نبود. اگر از محلى به سهو ياعمد، نورى به بيرون راه پيدا مى كرد. فريادهاى:

خائن! به گوش مى رسيد.ماشين كه راه افتاد. هيچ جا ديده نمى شد. شب در منطقه تاريكى مطلق حكمفرما بود. از در خروج پايگاه خارج شديم و به طرف جاده دزفول حركت كرديم. در تاريكى محض مسير را خوب تشخيص نمى داديم.على با روپوش سفيد از آمبولانس پياده شد. كمى جلوتر از آمبولانس به حالت دو، در حركت بود. او مى دويد و راننده آمبولانس آهسته او رادنبال مى كرد، تا از مسير جاده منحرف نشويم. يك ربع بعد على عرق ريزان داخل آمبولانس شد و آقاى يغمايى جاى او را گرفت و همان كار را ادامه داد. ما آهسته پيش مى رفتيم. به نظر مى آمد كه هرگز به شهرنخواهيم رسيد. رويا در حالى كه دستش را توى دست فرزانه مى فشرد باگريه و بغض گفت:

"آخر به اين هم مى گن زندگى! شب كه كپه مرگمان رومى ذاريم اين جور! روز كه مى خواهيم يك لقمه غذا كوفت كنيم آن جور!خسته شدم ديگه! بريدم! هر چه مى خواد بشه بذار بشه. من كه فردا از اين جهنم دره در مى رم." كسى جواب رويا را نداد و دوباره سكوت در ماشين حكمفرما شد.دليلى براى ترسيدن نمى ديدم. انگار با ترس به كلى بيگانه بودم. از بچگى هم همين طور بودم. يادم مى آمد دوم ابتدايى بودم.

دايى ممد، من وخاله هايم توران و پوران و پروين و مهين را به تماشاى فيلم دراكولا برد.وارد سالن سينما شيرين كه شديم دايى ممد براى ما چيپس و نوشابه خريد. دايى مى گفت:

"ولك! مى گن هر كس فيلم رو ديده تا يه هفته نتونسته بخوابه." كنجكاو بودم هر چه زودتر اين فيلم را ببينم. بالاخره وارد سالن سينماشديم. دراكولا مردى بود بلندقد كه دندانهاى نيش درازى داشت. در هرسكانس فيلم به سراغ زنها و مردها مى رفت و خون آنها را مى مكيد. هر بارصداى جيغ تماشاگران بلند مى شد. حتى بعضيها نصفه فيلم سالن را ترك كردند. يادم هست آخر فيلم كه از سالن خارج شديم اكثر رنگ و روهاپريده و حتى سفيد شده بود. وقتى به خاله توران كه چهار سال از من بزرگتر بود گفتم دلم مى خواهد يك بار ديگر فيلم را ببينم او با تعجب نگاهم كرد. تا مدتها بعد از ديدن اين فيلم، با خاله هايم كه دور هم جمع مى شديم اداى دراكولا را درمى آورديم. نمى دانم چرا نمى توانستم مثل بقيه احساس ترس را تجربه كنم. اينجا هم همين طور شده بود. دليلى براى ترسيدن نمى ديدم. تا چشم كار مى كرد، بيابان بود و تاريكى شب.فقط حدود مسير را مى شناختيم و مى دانستيم كه به كجا مى رويم. دوباره رويا شروع كرد:

"اه... انگار ناف هر چى اتفاق بده تو اين شهر بستن." فرشته گفت:

"تو امشب چته؟" رويا با حالت پرخاش گفت:

"بريدم!"

بعد در حالى كه با دستش اطراف پيشانيش را مى ماليد گفت:

"سرم بدجورى درد مى كنه. ببين توى كيف اورژانس قرص مسكن هست، به من بدى؟" قرص مسكن را خورد و دوباره گفت:

"اه... چرا اين قدر اين بيابون ساكته؟" بعد يك قرص ديگر از فرشته گرفت و خورد. نيمه هاى شب بود. به نظر نمى آمد كه ديگر هيچ جنبش و حركتى در شهر وجود داشته باشد.بى خبر از همه جا به نزديك شهر رسيديم. بالاخره مسير پنج كيلومترى باهزار بدبختى طى شد. دود سياهى كه از شهر دزفول بلند شده بود، سينه را مى سوزاند. از اولين آدمى كه توى شهر ديديم، پرسيديم:

"چى شده؟" مرد گفت:

"ايسو(69) موشك، موشكباران كرده! طرفهاى سبزه قبا(70) رازده." راننده آمبولانس پرسيد:

"چى؟ موشك؟! موشك چيه؟"

مرد گفت:

"ندونم ايسو، از بمباران بدتر بى! صداش وحشتناك بى،وحشتناكتر از بمباران!" اين اولين بارى بود كه عراق از اين وسيله استفاده مى كرد. از روى پل جديد(71) كه گذشتيم راننده آمبولانس پياده شد، درهاى عقب را باز كرد.صداى فريادهاى مردم به خوبى شنيده مى شد. پياده به راه افتاديم.شتاب آدمها، هواى خفه و پر از دود، بوى باروت ناشى از انفجار موشك،صحنه عجيبى درست كرده بود. كشته، زخمى، پير، جوان، زن، بچه...همه زير آوار مانده بودند. موج انفجار حتى لباس ها را تكه تكه كرده بود.جنازه ها زير دست و پا ريخته بودند. صحنه چندش آورى بود. صداى شيون، ضجه و ناله از همه جا بلند بود. آنتن شكسته تلويزيون، دوچرخه از وسط دو نيمه شده، جنازه هاى روى زمين، آدمهايى كه موج انفجار آنهارا گرفته بود. فشار ناشى از موج انفجار پرده گوششان را پاره كرده و خون از گوششان سرازير بود. بدون اينكه حرفى با هم بزنيم، هاج و واج به آوارنگاه مى كرديم. كوچه هاى اطراف سبزه قبا ويران شده بود. خيلى ها مرده و عده زيادى مجروح شده بودند. تعداد زخميها هر لحظه بيشتر مى شد.باور نكردنى بود. به طرف جمعيت راه افتاديم. مادرى شيون كنان مشت مشت خاك را چنگ مى زد تا عزيزش را از زير خاك و آ

وار بيرون بكشد.لحظاتى بعد موهاى فر دختربچه اى كه خونى شده بود، از زير خاك نمايان شد. رويا با ديدن اين صحنه حالش به هم خورد. آن قدر استفراغ كرد كه به نظر مى رسيد دل و روده اش مى خواهد از دهانش بيرون بيايد.به محض اينكه دستى، پايى، جنازه اى از زير خاك و آوار بيرون مى كشيدند، شيون و ناله زنان بلند مى شد؛ خاك بر سرشان مى ريختند وزار مى زدند. بوى آتش و دود و باروت و خون در فضا پيچيده شده بود.مردم با بيل و كلنگ آمده بودند تا همشهريان خود را از زير آوار بيرون بكشند. بعد از مدتى بيل و كلنگ را كنار گذاشته و دستهايشان را به كارگرفتند. مشت مشت خاكها را كنار مى زدند و عزيزانشان را نيمه جان اززير آوار بيرون مى كشيدند. منظره وحشتناكى بود. دل و روده هاى خونى بيرون افتاده از بدن، پيكرهاى متلاشى شده مانند گوشت چرخ كرده،جمجمه هاى پكيده و مغز بيرون ريخته، جنازه هاى بى سر، بى دست وبى پا زير پايمان بود. راننده هاى لودر و بولدوزر به جان زمين افتاده بودند.مردى پايش شكسته و نعره اش به آسمان بلند بود. سفيدى استخوان بيرون زده در ظلمت شب هول انگيز بود. يكى از دكترها فرياد زد:

"آتل،فورى آتل ببنديد."

همين كه استخوان سفيدى را كه معلوم نبود صاحبش كيست، از زيرآوار بيرون كشيدند، رويا دوباره شروع به استفراغ كرد. فرشته به او نزديك شد. شانه هايش را ماليد. دكتر فرياد زد:

"پاچه شلوارش رو با قيچى پاره كن. زود يك ست بخيه(72) باز كن." در حالى كه به دكتر كمك مى كردم تا بخيه بزند ياد زمان دانشجوييم افتادم. سالهاى اوايل دهه پنجاه، آن وقتها نيروى هوايى عده اى مستشارانگليسى نظامى استخدام كرده بود كه به عنوان مربى پرستارى به ماتدريس كنند. ميس پركينز، ميس دنت و ميس لين از همه شان سخت گيرتربودند. تأكيد زيادى داشتند كه هنگام پانسمان زخم، حتما ماسك به بينى و دهان داشته باشيم، حتما دستكش استريل دستمان باشد، حتما فلان وبهمان... جايشان خالى، آخر پرستارى زمان صلح كجا و پرستارى زمان جنگ كجا؟ نگاهى به روپوش سفيد دكتر كردم. بر اثر برخورد جمعيت و دستهاى سياه آلوده شده بود. لحظه به لحظه تعداد زخميها بيشتر مى شد.بيمارستان شهر گنجايش اين همه زخمى را نداشت. فرشته در حالى كه زخم مجروحى را با سرم فيزيولوژى(73) شستشو مى داد، از رويا پرسيد:

"بهتر شدى؟" رويا بى رمق گفت:

"نه!" عده اى از مجروحان را در آمبولانس جا دادند. راننده درهاى عقب رابست و به طرف بيمارستان راه افتاد. دختر بچه اى با لباس گل مگلى توى خرابه هاى سوخته به دنبال خانواده اش مى گشت و از سر بى پناهى گريه مى كرد. پيرمردى روى تلى از خاك و آجر و تيرآهنهاى در هم پيچيده كه ظاهرا تا ساعتى قبل خانه اش بود نشسته و با ناراحتى مى گفت:

"مگه خونه من پادگان بود كه اين جور داغونش كردن؟"

جنگ را از نزديك با تمام وجود حس مى كردم. نگاهم روى مردى خيره ماند. مرد برگشت و به صورتم زل زد. هر دو براى لحظه اى به هم چشم دوختيم. يك دست جدا شده از آرنج روى خاك افتاده بود. توى آن دست، پنج - شش النگوى طلا بود، دستى كه بر اثر انفجار از بدن صاحبش جدا شده بود.

به بهانه كمك كردن آمده بود، اما نيتش پليد بود. در بين خاك و خل ضجه زنان و كودكان و شيون مادران و تلاش امدادگران و آتش نشانها،اجناس گرانبها را مى دزديد!

آدم باور نمى كرد كه توى يك شب، شاهد اين همه جنايت و كشت وكشتار باشد. كيف كمكهاى اوليه ديگر داشت، خالى مى شد. لوازمش خيلى به دردمان خورد. همه در تكاپو بوديم. على داشت دست و پاهاى شكسته را به وسيله آتل فيكس(74) مى كرد. براى بند آوردن خونريزى ازعضو مجروحى آن را با گارو(75) محكم بست. فرزانه، زخمهاى باز را پس از شستشو با بتادين با گاز استريل پانسمان و بانداژ كرد. تعدادى ازمجروحان را به داخل آمبولانس انتقال داده و به آنها سرم وصل كرده بودند. آقاى يغمايى براى آنهايى كه مشكل تنفسى داشتند، ماسك اكسيژن مى گذاشت. مجروحان را فورى به بيمارستان انتقال داديم.

از ديشب كه دزفول موشكباران شده بود، همه به تكاپو افتاده بودند.پايگاه منطقه جبهه اعلام شده بود. همه چيز به هم ريخته بود. پرسنل مرد پايگاه تصميم گرفتند زن و بچه هاى خود را از پايگاه خارج كنند و نزداقوامشان به جاهاى امن بفرستند. همه به دنبال وسيله بودند. وسيله نقليه كم گير مى آمد. بنزين تقريبا ناياب شده بود. گالونهاى بنزين به قيمتهاى گزاف در بازار سياه دست به دست خريد و فروش مى شد.قطارهاى اضطرارى، انديمشك - تهران مردم را دسته دسته از منطقه جنگى دور مى كردند. اتوبوس، مينى بوس، سوارى، وانت يا كاميون براى مردم فرقى نمى كرد. فقط براى حفظ جان و ناموس به شهرهاى ديگر كه امنتر بود پناه مى برد. بيشتر مسافران زنها و بچه ها بودند. در ايستگاه راه آهن، جمعيت زيادى كه هر لحظه رو به افزايش مى رفت جمع شده بودند و منتظر ورود قطار بودند.

تمام واگنها پر از جمعيت بود. در مدت كمى، فقط مردان در پايگاه باقى ماندند و تعداد محدودى از پرسنل زن بيمارستان و تك و توك خانمهايى كه در رسته مخابرات خدمت مى كردند. روز خداحافظى پرسنل زن بيمارستان از بچه هايشان ديدنى بود. مادرى كه موقعيتش ايجاب مى كرد در جبهه بماند و خدمت كند، مادرى كه مى دانست طبق آيين نامه انضباطى زمان جنگ، ترك خدمت مساوى با دادگاه نظامى است. مادران فقط مى خواستند بچه هايشان از حوادث احتمالى، جان سالم به در ببرند. كار طاقت فرسا و شبانه روزى تا سر حد مرگ رامى توانستند تحمل كنند به شرط آنكه بچه هايشان سالم بمانند. قرار شد،همگى آنها به دو گروه تقسيم شوند:

گروه اول چند روزى به مرخصى بروند. در اين مدت، بچه هايشان را نزد اقوامشان در جاهاى امن سكنادهند. در طى اين مدت گروه دوم در بيمارستان مشغول انجام وظيفه باشند و هنگامى كه گروه اول به سر كارشان برگشتند، گروه دوم به مرخصى بروند. وقت تنگ بود. بمباران و موشكباران هر روز انجام مى گرفت، اميدى به روز و لحظه ديگر نبود. عده اى از گروه دوم طاقت نياوردند. بچه هايشان را به گروه اول سپردند. تا نزد اقوامشان به جاهاى امن برسانند.

ياد آن وقتها كه بچه محصل بودم، افتادم. معلم انشا روى تخته سياه، باگچ سفيد نوشت:

"بهار را توصيف كنيد." راستى اگر حالا او اينجا بود ومى گفت:

"اين روز را توصيف كنيد." چه مى توانستم بنويسم؟ نزديكيهاى غروب بود. هوا رو به تاريكى مى رفت. شب سياه و پردردى بود. همكارها دستشان را دور گردن هم انداخته بودند و گريه مى كردند. مادرها در استراحتگاه خواهران، ايستگاه پرستارى، بخشها ونيمكتهاى اطلاعات بيمارستان، دور هم جمع شده بودند و به يادبچه هايشان گريه مى كردند.

مى بايستى خاموشى را رعايت كنيم. شبها نبايد هيچ نورى در منطقه مورد توجه قرار مى گرفت. منطقه بايد كاملا تاريك مى شد. اوايل نمى دانستيم كه استتار چيست؟ بعد كم كم متوجه شديم. هر چه پرده سياه بود به پنجره هاى بيمارستان آويزان شد. وقتى پرده ها كم آمد، بارنگ سياه به جان شيشه هاى پنجره هاى بيمارستان افتادند. آمبولانسها راگل مالى كردند. به هر يك از پرسنل شيفت، فانوس دادند كه به وسيله آن شبها بتوانند بيماران را چك كنند. شبها خواهران، فانوس به دست دربخشها راه مى افتادند. تزريق مى كردند، نبض و فشار خون مى گرفتند وسرم وصل مى كردند. گاهى اوقات سر به سر هم مى گذاشتيم و همديگررا خواهر فلورانس نايتينگل يا بانوى فانوس به دست صدا مى زديم!گاهى اوقات براى شوخى فانوسهاى هم را كش مى رفتيم و بعدا به هم پس مى داديم. من زير فانوسم را علامت گذارى كرده بودم. يك دايره كوچك قرمزرنگ درست ته فانوس.

شبها با وجود فانوس و تاريكى شب و صداى چرخهاى ترالى(76) داروكه از راهروهاى بيمارستان عبور مى كرد عالمى داشتيم.

با عده اى از همكاران در استراحتگاه خواهران دور هم نشسته بوديم،اتاقى بود در انتهاى بخش خانواده در حدود هشت متر. گنجايش حدودده - دوازده تخت را داشت. پرسنل در دو شيفت انجام وظيفه مى كردند.شيفت صبح تا عصر و شيفت عصر كه از غروب شروع مى شد و تا فرداصبح ادامه پيدا مى كرد. به نوبت از اين تختها در استراحتگاه استفاده مى كرديم. از شبى كه شدت حملات دشمن بيشتر و سنگينتر شد ودزفول موشكباران شد، عده اى از ترس پايين افتادن از تخت بر اثر موج انفجار، شبها پتو را كف اتاق پهن مى كردند و روى زمين مى خوابيدند.

همكاران دو به دو و سه به سه با هم صحبت مى كردند. اكثر كسانى كه در پايگاه هوايى زندگى مى كردند؛ غريب بودند. هر كس از شهرى بود.ترك، مازندرانى، شيرازى، كرد، بلوچ و فارس به اين پايگاه منتقل شده بودند. سه - چهار سالى اينجا خدمت مى كردند و بعد به پايگاه ديگرى منتقل مى شدند. همه ماتمزده بودند. فرشته به آشپزخانه بيمارستان رفت و با يك سينى چاى تازه جوش كهنه دم برگشت و به همكاران چاى تعارف كرد.

دسته بندی: 
داستان
قطعه ادبی

دیدگاه ها