هنگامه / بخش دوم

دکتر پورآزما: ساعت شيش.

هنگامه: گرفتن نبض و فشار خون.

دکتر پورآزما: ساعت هفت؟

هنگامه: سرم.

دکتر پورآزما: ساعت هشت؟

هنگامه: ولي اينکارها در مورد هر بيمار ديگه اي هم انجام مي شه.

دکتر پورآزما: اون ناله مي کنه؟

هنگامه: نه. اونقدر ساکته که آدمو به دادکشيدن وا مي داره.

دکتر پورآزما: خواب مي بينه؟

هنگامه: از جنگ حرف مي زنه. از زندگي حرف مي زنه. از مادرش. از هم سنگرش.

دکتر پورآزما: از زخماش چيزي مي گه؟ از دردش؟

هنگامه: به خاطر نمي ياره.

دکتر پورآزما: (بالاي تخت. هنگامه به او نزديک مي شود.) گاهي فکر مي کنم از عمد چشماش رو بسته تا ببينه ما چکار مي کنيم؟ (از هنگامه فاصله مي گيرد.) اون مواظبه.

(عقب عقب مي رود. در آستانه ي در ناپديد مي شود. هنگامه دو سه قدم بر مي دارد. به صندلي مي خورد. به ان نگاه مي کند.

روي آن مي نشيند، دوباره به در خيره مي شود.)

(نور اوليه ـ بازگشت به زمان حال)

هنگامه: شقيقه هات مثل وقتي که آدم عصبي شده باشه و هر آن بخواد کاري کنه مي کوبه. مژه هات مثل وقتي که آدم خودش رو به خواب مي زنه تکون مي خوره... پس چرا حرفي نمي زني؟ بلند نمي شي بايستي؟ بهم نگو که جلوي من نمي کني. هر وقتم نيستم بي بي خانم مراقبه. تو هيچ از جات تکون نمي خوري. اما مثل يه کفتر مي موني که تو خودش جمع شده تا يک دفعه بپره.

صداي سيما: دستت درد نکنه بي بي خانوم. بده من مي برم. شما برو به کارات برس.

(هنگامه خودش را به خواب مي زند. سيما با لباس هاي شسته شده ي بيمار وارد مي شود.)

سيما: هنگامه؟ (به طرف جالباسي مي رود. لباس ها را سرجايش مي گذارد. هنگامه او را مي نگرد. سيما ناگهان برمي گردد.) بيداري؟

هنگامه: مي بيني.

سيما: خوب نيست اين همه به خودت سخت بگيري. اون که چيزيش نيست.

هنگامه: منم کار شاقي نمي کنم. گرفتم اينجا خوابيدم.

سيما: (شانه اش را بالا مي اندازد. سکوت) بي بي خانوم باز غرغر مي کرد.

هنگامه: مگه تازگي داره؟

سيما: مي گه مگه يه لباس که کسي نمي پوشدش و استفاده اي نداره چقدر شستن مي خواد؟

هنگامه: بي بي مي گه يا تو مي گي؟

سيما: اقدامات دکتر عطاران اينطور مي گه.

هنگامه: بي خود.

سيما: تا دکتر پورآزما بود، تو مي تونستي خودتو وقف اينجا کني. اينجا بست بنشيني. اما حالا چي؟

هنگامه: مگه چي عوض شده؟ من؟ دکتر پورآزما؟ اون؟ (اشاره به تخت) يا مديريت بيمارستان؟ (مکث) من چرا دارم سر تو داد مي زنم؟

ببخش، بگير بشين سيما.

(هنگامه به تخت نگاه مي کند.)

سيما: اون نمي ذاره؟

هنگامه: چي داري مي گي تو؟ خيال کردي خل شدم، اينجوري باهام حرف مي زني؟

سيما: هنگامه؟

هنگامه: چي يه؟

سيما: خودتي؟

هنگامه: مرض!

سيما: مي خواستم ازت بپرسم اينروزها چت شده؟ اتفاقي افتاده؟ با دکتر حرفت شده؟ (سکوت)

هنگامه: وقتي اومدم اين بيمارستان دکتر پورآزما گفت يه تخت هفتادودو هست که مي خوام شما رو مسؤول مستقيمش کنم... مي دوني اون اوايل نگاهم همه جا مي گشت روي همه چيز مي دويد... تا رسيد به اون دو تا چشماي خيس.

سيما: يعني دکتر جلوت گريه کرد؟

هنگامه: دلش خيلي پر بود. اون قدرکه وقتي حرف مي زد گريه ش گرفته بود. فهميدم چقدر تنهاست... تو حرفهاش يه روز بهم گفت گاهي خودشو جاي اون روي تخت مي بينه. احساس مي کنه يه قسمت از خودشه که توي گذشته مونده و حاضر نيست اين طرف بياد؛ جلو نه.

مي گفت خانم صارمي من فکر نمي کنم داريم جلو مي ريم. سيما من فقط گوش مي دادم. مي تونستم اهميت ندم. نمي تونستم؟ اما واقعا ديدم نمي تونم. ... کم کم ديدم براي خودمم مسأله شده. سعي کردم به روي خودم نيارم. به دکتر علاقه مند شده بودم، به مريض شمارة هفتاد و دو علاقه مند شده بودم. مريضي که دلمون مي خواست فکرش رو بخونيم. باهامون حرف بزنه. مريضي که بيدار مي مونديم و خواباش رو مي نوشتيم. از هذياناش يه عالمه کاغذ سياه کرديم...

سيما: ما هم اوايل کنجکاو شده بوديم ببينيم اين کارا آخرش به کجا مي کشه؟ اما خبري نبود. خيال کرديم دارين لج مي کنين. گفتيم با ما.

بعد گفتيم با مديريت. شايدم با خودتون. حالا ديگه تعجبي نداره که دکتر جواد کشيده کنار. اما تو چرا ول نمي کني؟

هنگامه: اونم ول نکرده. محاله.

سيما: تو بيمارستانه.

هنگامه: کي؟ دکتر...

سيما: (با سر) نمي ري ببينيش؟

هنگامه: کاري باهاش ندارم.

سيما: به هر حال زياد نمي مونه. شنيدم خرده حساباي اداري يي که هنوز مونده، اومده تمومش کنه... گوش نمي دي؟ نمي خواي بدوني قراره کجا بره؟

هنگامه: معلومه.

سيما: چي؟ چي معلومه؟

(مکث)

سيما: تعجب مي کني. چون هر کس ديگه اي هم که شنيد تعجب کرد. رفته مدارک پزشکي. کار اداري صرف. پشت ميزنشين شده. خودش رو راحت کرد. از فرصت استفاده کرد. مديريت خيال مي کرد با پيشنهاد اين پست، بدجوري تودهني مي خوره. فقط مي خواستن غرورش رو بشکونن اما اون قبول کرده. دکتر عطاران هم مي گفتن پنهوني آتش بيار معرکه بوده.

(مکث)

سيما: من مي گم پاشو برو دکتر رو ببين... پاشو.

هنگامه: تورو خدا ول کن سيما.

(سيما او را تا دم در مي کشد. هر دو رو به در ميخکوب مي شوند. دکتر پورآزما در آستانه ي در مي ايستد.)

سيما: سلام آقاي دکتر.

دکتر پورآزما: سلام خانم نوري. حالتون چطوره؟

سيما: خوبم خيلي ممنون... (بلا تکليف) با اجازه تون من تو بخش کار دارم. (برمي گردد طرف هنگامه برايش چشمک مي زند. خارج مي شود.)

دکتر پورآزما: پرستار خوبي يه خانم نوري. (مکث. برمي گردد طرف هنگامه)

هنگامه: (سرش را بالاخره بالا مي گيرد.) سلام.

دکتر پورآزما: سلام. (مکث. بلافاصله به طرف تخت مي رود.) حالش چطوره؟

هنگامه: يعني هنوز هم براي شما اهميت داره؟

(دکتر جواد برمي گردد و خيره نگاهش مي کند. هنگامه حرفش را مي خورد.)

هنگامه: معذرت مي خوام.

دکتر پورآزما: شايد توقع زيادي باشه که ازتون انتظار دارم کمتر به خودتون فکر کنين. بخصوص توي اين وضعيت.

هنگامه: من نمي فهمم آقاي دکتر. شما از وضعيتي حرف مي زنين که خودتون بوجود آوردين، اما به راحتي دارين ترکش مي کنين.

دکتر پورآزما: راحت؟

هنگامه: به من نگين که نمي تونستين بيشتر از اين از خودتون مقاومت نشون بدين.

دکتر پورآزما: اونا به من حکم نشون مي دن. شورا و مديريت رو پيش مي کشن. از قانون حرف مي زنن. مقاومت من اما از اون جنسي نيست که بر اساس ادله و مدارک باشه.

هنگامه: و عقب نشيني مي کنه.

دکتر پورآزما: من از پا نمي نشينم. نمي ذارم اين هفت سال اينجوري تباه بشه.

هنگامه: چه جوري مي خواين جلوشون رو بگيرين؟ با رفتنتون؟

دکتر پورآزما: چرا متوجه نيستي؟ طرف مقابل ما کي يه؟ ما کي هستيم؟ چي مي خوايم؟ چي مي گيم؟ اين يه درگيري يه. من خودم مقابل خودمم. تو اوني رو که بايد پس بزني، خودتي. اين که رو تخت افتاده تويي. تويي، منم، خودشه!

هنگامه: چرا سعي دارين مسائل رو پيچيده کنين؟ دور از دسترس قرار بدين؟ که چي؟ که يه هالة ابهام و تقدس دورش بکشين و ازش فسانه بسازين؟

(مکث. دکتر با تعجب به او مي نگرد.)

هنگامه: پس چرا صريح نمي گين مي خواين چکار کنين؟

دکتر پورآزما: براي اينکه نمي دونم. هنوز چيزي ندارم با انگشت بهش اشاره کنم، بگم خانوم صارمي اين هم نتيجه ي اعتمادي که به من کردين. نگاهش کنين، ورش دارين، لمسش کنين، بوش کنين، مال خودتون، تصاحبش کنين. لگدمالش کنين، قابش بگيرين تو اين رو مي خواي. مگه نه؟

هنگامه: شما خيلي بي انصاف هستين... من... راجع به من... (گريه مي کند.)

دکتر پورآزما: معذرت مي خوام... خيلي راجع به خودمون پرحرفي کرديم. (نمي داند چکار کند. برمي گردد به طرف تخت. گزارش روزانه را برمي دارد.) براي امروز چيزي نيست؟

هنگامه: مثل هميشه.

دکتر پورآزما: با اين وجود بايد ثبت بشه.

هنگامه: بله آقاي دکتر. (پيش تخت مي رود وضعيت را چک مي کند. يادداشت برمي دارد. به دکتر جواد نشان مي دهد. دکتر با دقتي مي خواند. سپس تصميم به امضاء مي گيرد.)

دکتر پورآزما: بفرماييد. (مکث)

دکتر پورآزما: خانم... (مکث به هم نگاه مي کنند.)

(منصرف مي شود.) نه. براي بدست آوردن چيزهايي بزرگتر بايد آمادگي اين رو داشت که چيزايي رو هم از دست داد... من... شما...

هنگامه: ولي دکتر...

دکتر پورآزما: فعلا بهتره خودمون رو درگير اين موضوع نکنيم. به من اين اجازه رو بديد که جمع و جور باشم.

هنگامه: به خاطر اون؟ (به بيمار اشاره مي کند.)

دکتر پورآزما: (بالاي تخت) فکر مي کني اگه بهوش بياد، چشماش باز بشه، بلند بشه، چه کار مي کنه؟

هنگامه: چي؟

دکتر پورآزما: به نظر تو چه کار مي کنه؟

هنگامه: خب... نمي دونم. معلوم نيست. يعني هر کاري ممکنه بکنه.

دکتر پورآزما: نه. نه. از مسائل پزشکي و مباحث درسي حرف نمي زنم. که تمام گذشته اش و هر چه به سرش اومده با يک هجوم به خاطرش بياد و عکس العمل طبيعي اش ترس و اضطراب باشه و چيزاي ديگه.

هنگامه: خب پس چه کار دوست داره بکنه؟

دکتر پورآزما: مي ياد کنار اين پنجره. (به طرف پنجره مي رود.) بازش مي کنه. (پنجره را باز مي کند.) و بيرون رو برانداز مي کنه. احساس غريبي مي کنه. يه غريبي گنگ.

هنگامه: اما احساس آشنايي هم هست.

دکتر پورآزما: شعارها و نقاشي هاي روي ديوار رو مي بينه. چشم مي اندازه تو شهر، مي بينه آدما يه جور ديگه ن. اونور، ساختمان بانک قد کشيده جلوي خورشيد رو گرفته. اينور يه ضريح تازه سازه کنار اتوبان، که نالة زائراش پخش تو آسمون و بغلش روي آسفالت، نعرة ويراژ ماشينهاي خارجي. جوون به خودش نگاه مي کنه مي پرسه اين چي يه؟ يه اغماي ديگه س؟ تنهايي تمام عالم مي ريزه تو دلش.

هنگامه: پس ما اين وسط چه کاره ايم؟ خيلي هاي ديگه مثل ما!!

دکتر پورآزما: مارو که مي بينه پس مي کشه، بهمون مي گه آشغالا.

هنگامه: نه نمي گه. به ما نمي گه. (به طرف تخت برمي گردد.) مي خواي بي انصافي کني؟ همه رو با يه چوب بروني؟ همه بسوزن؟

خشک و تر با هم؟ نه تو اينجوري نيستي. نه دکتر. اون اينجوري نيست... بعد از اين همه سال... (سرش را مي گيرد.)

دکتر پورآزما: خانم صارمي؟

هنگامه: باور نمي کنم. بگو که لبخند مي زني. بگو که مي گي سلام.

دکتر پورآزما: آروم باشين. لطفا بگيرين بنشينين.

هنگامه: به دکتر بگو که همه چي رو ميدوني. از همه چي باخبري.

دکتر پورآزما: خانم هنگامه... به اعصابتون مسلط باشين. آب بخورين... (يک ليوان آب به او مي دهد.)

هنگامه: چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. يه چيزي بگو، يه چيزي بگو. دکتر، چشماشو باز کرد! ديدين چشماشو باز کرد؟ دکتر حرف زد! دکترشنيدين چي گفت؟ گفت سلام، به من سلام کرد، به شما سلام کرد.

دکتر پورآزما: (نگران هنگامه به دنبال پرستارها خارج مي شود.) خانم پرستار نوري... خانم نوري.

هنگامه: من ديگه ازت خجالت نمي کشم. سرمو نمي ندازم پائين. تو هرچي مي خواي بهم زل بزن، از پشت پلکات خيره خيره نگام کن، من که از رو نمي رم. سرمو           نمي ندازم پائين؛ منم نگاهت مي کنم. منم بهت سلام مي کنم. سلام.

(نور مي رود)

صحنة سوم

(روشنايي از بيرون پنجره اتاق را کمي مي نماياند. هنگامه بي تکان و با نگاهي ثابت روبروي تخت نشسته است. وسايل سرم باز شده است. مدتي به همين منوال مي گذرد. کسي به در مي زند...)

صداي سيما: هنگامه؟... هنگامه؟ (هنگامه اما بي حرکت) مي تونم بيام تو؟

(سيما در را به آرامي باز مي کند. در نيم تاريکي هنگامه را تشخيص مي دهد.)

سيما: براي چي نشستي تو تاريکي؟ چراغو روشن کنم؟... هنگامه؟ بيداري؟ (چراغ را روشن مي کند.)

چي شده؟ چته؟ (نگاهش را دنبال مي کند به تخت 72 نزديک مي شود.)

اين... هنگامه؟ چش شده؟... يعني؟... (به هنگامه مي نگرد و دوباره به تخت.)

آخي کي؟... تموم کرده؟

هنگامه: چي؟! (يک آن نگاهش مي کند. دستش را به دهانش مي برد فريادش را فرو مي خورد، سرش را با ناباوري تکان مي دهد.)

سيما: پس چرا خبري ندادي؟... آخه چه جوري شد؟... مي دونم. مي دونم. معذرت مي خوام. توي حال خودت نيستي. ولي سخت نگير. به خودت فشار نيار هنگامه. فکر اينو بکن که چيزي عوض نمي شه. (پيش مي رود.)

تو، حالت خوبه؟... مي خواي همينجور ولش کني؟ بايد يه کاري کرد.

هنگامه: نه!

سيما: خوب پس چي؟ (از نزديک خيره به او.)

داري چي به سر خودت مي ياري دختر؟ چه کار کردي؟ (دستان وارفتة هنگامه را تکان مي دهد؟) جونتو گذاشتي تو دستات که نذاري قلبش بايسته؟... خيلي خوب تو آروم باش. استراحت کن. همه چي رو بذار به عهدة من. باشه؟ (مستأصل) خب چکار کنم؟... تو چي مي گي؟

ها؟ بگم بيان ببرنش؟

هنگامه: دکتر!

سيما: چه جوري مي خواي بهش بگي؟ بيچاره دکتر پورآزما.

هنگامه: نه. نه، سيما.

سيما: شنيدم دائم کار مي کرده. سراغ بايگاني خدمات آموزشي هم رفته بوده. مي دوني؟ يه نفر بهم گفت. خوبه آدم هر جايي يه نفر آشنا داشته باشه... چرا ساکتي؟

هنگامه: (خيره به سيما. ساکت نگاهش مي کند.)

سيما: خيلي خب، باشه. خودت مي دوني. خودت بايد گزارششو بدي. (مکث) کمک نمي خواي (دم در برمي گردد) راستي بازم يه خونواده اومدن براي شناسايي. نظرت چي يه؟ چه کار کنم؟... (ناگهان) به دکتر چي گفتي؟ نپرس راجع به چي؟ مي دونم باز بهت پيشنهاد داده.

يعني اينجوري حدس مي زنم. من معمولا درست حدس مي زنم... خب؟ رد کردي؟ هيچي نگفتي؟... آخه چرا؟ به خدا تو خلي دختر. اصلا دو تاتون يه جوري هستين. يه کارايي مي کنين! آدم سر در نمي ياره. مي دوني؟ من دوست ندارم سر در نيارم. (سکوت) نمي

خواي چيزي بگي؟ ترو خدا بگو... (مي خندد. خنده اش را بلافاصله مي خورد.) من برات يه پيغامم داشتم. چون بالاخره بهت مي رسوندم عجله اي براي گفتنش نکردم... نمي دونم. گفت مي خواد بياد اينجا. مي خواست بهت تلفن کنه اما حالا به من مي گه. ازم نپرس چرا رفته

بودم اونجا؟ مي دوني حواس دکتر جواد هنوز پيش توئه. اما تو اين چيزا حاليت نيست. نمي دونم چه جور مي توني خودتو تو اين اتاق حبس کني، بشيني روبروي اون تخت يک ساعت، دوساعت، بي صدا، بي تکون... خيلي عجيبه. من همين الانش که پيش توأم دلم مي خواد بدونم بچه هاي ديگه دارن چکار مي کنن، کجان؟ چي جيک و پيک مي کنن؟... (مکث)

من سنگدل نيستم ها. دلم مي سوزه يه نفر بميره. خودم که حالا حالاها دوست ندارم بميرم. ولي اون از خيلي وقت پيش تموم کرده بود...

پيغامو بهت ندادم. ها؟ اين لحظه همه چيز متوقف مي شه. ساعت شيش (هنگامه يک آن نگاهش مي کند.) يعني چي؟ (هنگامه نگاهش را برمي گيرد.) معلومه که يه جور قرار ملاقاته... اما بد ساعتي رو انتخاب کردين. چون دکتر عطاران هم مي ياد اينجا. (مکث) من ازش خواستم بياد. مي خواد بهت بگه اينجارو ول کني. شما خودتون نمي تونين به اين وضع خاتمه بدين. اينجا بوي ناجوري پيچيده... باور کن از رو بدجنسي اينکارو نکردم. حسودي، شايد (مکث)

من چکار کنم که تو حرف بزني؟ تو قبلا اينجوري نبودي، مي گفتي، مي خنديدي. بالا و پايين مي پريدي. (به ساعتش نگاه مي کند.) زياد که حرف نمي زنم؟ نه. معمولي حرف مي زنم. چون تو خيلي کم حرفي، به نظر خيلي وراج مي يام. (ساعت را نگاه مي کند.)

 

دسته بندی: 
نمایش نامه

دیدگاه ها