هنگامه/ بخش سوم

کردي هنگامه. (ناگهان) مي دونستي دکتر عطاران زن داره؟ با دو دختر؟ خب معلومه که نمي دونستي... مي گم هنگامه ساعتت چنده؟... (پيش مي رود ساعت هنگامه را نگاه مي کند.) پنج؟ (به ساعتش مي نگرد) مال من که پنج و بيست دقيقه س. بذار ببينم. ( دوباره ساعت او را نگاه مي کند.) ساعتت که خوابيده. چرا اينجوري نگام مي کني؟ مثل آدمايي که بيشتر مي فهمن. (سکوت) در ضمن اسمش هم جواده. دکتر عطاران رو مي گم. (بالاي تخت مي رود. دستش را به طرف چشمان بيمار مي برد. مردد است. نمي تواند دستش را عقب مي کشد.)

علم پزشکي مي گه اون مرده. مگه نمرده؟... مگه اينکه شماها منتظر معجزه باشين؛ ساعت شيش.

(به ساعتش نگاه مي کند) حالا خيلي داريم تا ساعت شيش... پس من چکار کنم؟... (مثل اينکه صدايي از بيرون شنيده باشد به طرف در مي رود. بيرون را مي پايد. به هنگامه به تخت و به ساعتش نگاه مي کند) مي رم تو بخش پيش بچه ها. (مکث) تو نمي ياي؟ شايد دکترو هم ديدي. (مکث.سپس خارج مي شود.)

(رويا)

(هنگامه به طرف در خيره مي شود. تغيير در نور. دکتر جواد در آستانه ايستاده است.)

هنگامه: ما چه مرگمونه؟ چکار داريم مي کنيم؟

دکتر پورآزما: چي شده؟ (جلو مي آيد)

هنگامه: خسته شدم. از خودم خسته شدم. از اين وضع خسته شدم. ديگه نمي تونم ادامه بدم.

دکتر پورآزما: چرا؟

هنگامه: جمع و جور نيستم. پراکنده م. تکه تکه شده م. هر تکه م يه جايي افتاده. من گم شدم دکتر. توي اين بازي يا گم شده م دکتر. اين کاراي احمقانه. هوشو حواستو جمع کن، خودتو رو نکن، زرنگ باش بقاپ، لونرو، بپا، راه نده، گول نخور، من هنوز نتونستم اينجا آروم بگيرم.

چون مي ترسم. از خودم مي ترسم. از اينکه توخالي باشم. از اينکه دلم مثل يه حباب باشه که با يه تلنگر بترکه. (مکث) شما آدمي قوي يي رو براي تکيه کردن انتخاب نکردين. معذرت مي خوام. حتي من تا اين حد از خودگذشتگي ندارم که ضعفمو رو نکنم تا به شما اميد داده باشم به راهتون ادامه بدين.

دکتر پورآزما: قوت رو به زواله، قدرت چيزي رو فراتر از خودش           نمي تونه تصور کنه، بنابراين کوره. اما اين ضعف که بيناست چون حرکت ميکنه، مي سازه و قدرت مي گيره.

هنگامه: کاش اينجا براي هميشه با اين کلمات زنداني مي شدم.

دکتر پورآزما: آدم بايد تنهايي شو تو جمع ببره. (مکث) تو هيچ با خودت تنها بودي؟ توي تنهايي آدم فکر مي کنه و با فکر روحش بزرگ ميشه. (مکث. بالاي تخت توقف مي کند.)

هنگامه: مي شناسينش؟

دکتر پورآزما: مي شناسم. اما به خاطر نمي يارم.

هنگامه: من منتظر يه چيز ديگه م. هميشه فکر مي کنم بايد موضوع مهمي در ميون باشه.

دکتر پورآزما: چرا؟ هيچ چيز به اندازة چيزهاي به ظاهر کوچيک و ساده رو آدم تأثير نمي ذاره.

هنگامه: من نمي تونم به جاي ديگران رنج بکشم. نمي تونم خودمو...

دکتر پورآزما: اما دارين اينکارو مي کنين...

هنگامه: ... نه... من مجبورم اينجا تحت نظر شما کار کنم.

(سکوت)

دکتر پورآزما: چرا؟

(مکث)

هنگامه: من... مي دونين "خود منم به اينجا" به اين سه سال تنهايي احتياج داشتم، که با خودم باشم. از فرار کردن خسته شده بودم. من و پسر عمه م يه جفت جدانشدني بوديم. قرار بود ازدواج کنيم. براي من اهميت نداشت که يه نقص کوچيک تو پاش بود. پاي چپش کوتاه تر از اون يکي بود. اما من اون اواخر کاملا گيج شده بودم. نمي دونستم چه جور بايد باهاش تا کنم که خيال نکنه خودمو دارم به اون راه مي زنم. بعد يه اتفاق غير منتظره افتاد. ناصر هم خودشو کنار کشيد بهش گفتم ناصر ما مجبور نيستيم ادامه بديم. ما اينجوري به درد هم نمي خوريم. گفتم بهتره يکي رو پيدا کنه که بهش مديون نمونه، و اين حرف خردش کرد. اون لحظه به روي خودش نياورد. بعد که من براي دانشگاه آماده مي شدم صحبت اين بود که ناصر داره مي ره سربازي. به خاطر نقص عضوش مي شد زد که توي جنگ نباشه. اما قبول نکرده بود. يک ماه بعدش خبر اومد که رفته روي مين. پاي چپش رفته بود... از فکر اينکه گناهکارم رنج مي کشيدم. از اون به بعد خودمو تو شلوغي دانشگاه و درس و برو بچه ها گم کردم. تا اينکه رسيدم به اينجا... به شما... به اون (اشاره به تخت.)

(سکوت)

دکتر پورآزما: مي بيني؟ اون اگه بلند بشه هيچ ديني به ما نداره. هر کدوم از ما دنبال يه چيزي توي اون مي گرديم...

هنگامه: اگه به خاطرش بيارين چي مي شه؟

دکتر پورآزما: براي اين لحظه همه چيز متوقف مي شه.

هنگامه: حتي اگه چشماشو باز نکنه؟ بلند نشه؟

دکتر پورآزما: حتي.

هنگامه: و اگه (مکث) بميره؟

دکتر پورآزما: منم مي ميرم.

(هنگامه بهت زده به دکتر خيره شده است. سپس به تخت خيره مي شود. دکتر آهسته به طرف در راه مي افتد. هنگامه دستش را پيش مي برد گويي کسي را در انتهاي راه فرا مي خواند. دکتر خارج مي شود. نور اوليه.)

هنگامه: (سراسيمه به طرف تخت مي تازد.)

(بازگشت به زمان حال)

آره. آره. من نسبت به تو حسود بودم اما بايد آرزو مي کردم زنده بموني. اونهم به خاطر کسي که تو از من گرفته بوديش. و با اين وجود باز تو بودي که بهم داده بوديش. اين تناقضات منو کشته. مي فهمي؟ و تو درست حالا که بهت علاقه مند شدم، که به خودم مي گم اين بابا بالاخره يه خونواده اي داره، کس و کاري داره، از کجا معلوم که زن و بچه نداشته باشه، مي ذاري مي ري. که من باز توي رو دربايستي با خودم بيفتم که راست راستي واسة چي آرزو مي کردم زنده بموني؟... تو خيلي نمک نشناس هستي. مي دوني؟

(صداي يک دنگ کشيده و زنگ دار. هنگامه خيره به در ميخکوب مي ماند. نور مي رود. و پنج ضربة دنگ ديگر در تاريکي با فاصله فضا را رنگ انتظار و تشويش مي زند.)

صحنة چهارم

(با قطع صداي دنگ ششم از صحنة قبل نور بلافاصله توي صحنه مي ريزد. همان اتاق. کسي که روي تخت خوابيده کاملا با ملحفه پوشانده شده است. دکتر جواد پورآزما با پرونده اي که در دست دارد هيجان زده وارد مي شود و مستقيم به سوي تخت پيش ميرود.)

دکتر پورآزما: ايناها، پيدات کردم جواد آذرسينا، دانشجوي پزشکي که انقلاب فرهنگي بهت خورده بود و هفت سال پيش توي ادارة آموزش با هم آشنا شديم. يه نفر ديگه هم بود. ما سه تا جواد بوديم. يادت هست؟ حالا ديگه پنهان کاري بي فايده س. نگو که چيزي يادت نيست. تو بايد بياد بياري. چشماتو باز کن. ملحفه رو بزن کنار. بلند شو جواد. مي شنوي؟ تورو صدا مي زنم؛ جواد آذر سينا.

(دکتر عطاران و پشت سرش سيما وارد مي شوند)

دکتر عطاران: شما اينجا چکار مي کنين آقا؟ اجازه ندارين.

(سيما چراغ اتاق را روشن مي کند.)

دکتر پورآزما: بياين نزديک ما آقاي جواد عطاران. بموقع اومدين. (به تخت) مي بيني؟

دکتر عطاران: شما حالتون خوبه؟

دکتر عطاران: شما بايد اين محل رو ترک کنين. حق ندارين بدون اجازه وارد بشين. اينجا مسؤوليتي ندارين. ساعت شيش مي خواستين چه کار کنين؟

دکتر پورآزما: تو جواد رو شناخته بودي. اما بروي خودت نمي آوردي.

دکتر عطاران: من نمي فهمم چي دارين مي گين؟

دکتر پورآزما: آذرسينا. جواد آذرسينا. ما سه تا جواد بوديم. به خاطر اين حسن تصادف بيشتر با هم آشنا شديم. نگو که نمي شناسيش. تو اونو يه بار ديگه هم ديدي، دو سال بعد از اولين برخورد. پشت جبهه.

دکتر عطاران: من اين جواد آذرسينا رو درست و حسابي به خاطر نمي يارم. برخورد بين ما هم چيز زياد مهمي نبود. همه براي ثبت نام اومده بوديم.

دکتر پورآزما: همه نه. ما براي ثبت نام اومده بوديم؛ ولي اون براي تسويه حساب.

دکتر عطاران: بله. بذارين قصه رو خود من بگم و تمومش کنيم. به عقيدة من ديوونگي بود که بعد از اون تعطيلي انقلاب فرهنگي که بهش خورده بود نمي خواست به تحصيلش ادامه بده.

دکتر پورآزما: وقتي بهتون جواب داد احتياج به تحصيل شهامت و گذشت داره، بهش خنديدين. گفتين يه جوون کله پوک که قدر موقعيتشو نمي دونه.

دکتر عطاران: خب ما با هم يه مشاجرة لفظي داشتيم. اما شما مي خواين اينو ربط بدين به چي؟ وخامت حالش؟

دکتر پورآزما: پنج سال پيش يادتون هست؟ پشت جبهه؟ يه مجروح آورده بودن. خيلي هاي ديگه رو هم آورده بودن. منطقه زير آتش دشمن بود. براي ما خطري نداشت؛ لااقل اونقدرا، نه. مجروحي که آورده بودن يه خمپارة عمل نکرده اصابت کرده بود تو پهلوش. و تو يه دفعه غيبت زد.

دکتر عطاران: من ديگه نمي تونستم اونجا بمونم. تا اونموقع کار خودمو مي کردم. به عنوان يه پزشک.اما اون جنگ رو با خودش آورده بود تو کابين عمل. رو تخت درمانگاه. بي اينکه از من بپرسه به چي فکر مي کنم. بي اينکه بهم فرصت تصميم گرفتن داده باشه. معلومه که بايد از اونجا مي زدم بيرون.

دکتر پورآزما: خمپاره هر آن ممکن بود عمل کنه. اما ما مونديم.

دکتر عطاران: شما موندين چون مجبور بودين، چون خودتونو مجبور کرده بودين بمونين، تا يه چيزي رو به خودتون ثابت کنين. به خودتون يا دور و بري هاتون.

دکتر پورآزما: موندن!، اين مهمه. بايد يه فرقي بين ما دو نفر باشه.

دکتر عطاران: ما هر دوتامون طرح شيش ماهمونو مي گذرونديم.

دکتر پورآزما: تو دنبال کسب يه اعتبار بودي تا وجهه تو تو بيمارستان بالا ببري.

دکتر عطاران: تو دنبال چي بودي؟... بله. اين همونه. جواد آذرسيناس. اين رنجي که حالا مي کشه به خاطر شماس. چون نذاشتين راحت تموم کنه. چرا نگهش داشتين؟ به خاطر خودتون؟

دکتر پورآزما: تو چرا برنگشتي اينجا؟ وقتي مي آوردمش اين جا تو فرار کردي. از خودت بود که فرار مي کردي. تو خودتم از خودت متنفر بودي و اين تنفر رو با روندن اونايي که تو رو به ياد خودت مي انداختن نشون مي دادي.

دکتر عطاران: نه من از چيزي فرار نمي کردم. چيزي نبود. کاري رو که مي دونستم درسته يا درست نيست انجام دادم. کار خودمو کردم. هر چي که تو اون لحظات بهش رسيده بودم. من ته هر چيزي يه چيز ديگه مي بينم. نمي تونم به هر چي که بهم نشون مي دن يا بهم مي گن دل خوش کنم. من بايد خودم برسم. من فقط به چشماي خودم و به دستاي خودمه که اعتقاد دارم. اين من بودم که به اون جوون مي گفتم نظرم چي يه. و حالا اينجا ايستادم. اما اون چي؟ تو خودتم اينجا ايستادي. من... (مکث)

من براي خودم ارزش قائلم.

دکتر عطاران: گذشت زمان همه چيز رو نشون مي ده. (به تخت.) چي مي بينين؟

دکتر پورآزما: شما هيچ وقت ياد نمي گيرين جور ديگري نگاه کنين.

دکتر عطاران: به اونجور نگاه کردن ها احتياجي ندارم.

دکتر پورآزما: با اين وجود حق ندارين به خودتون اجازه بدين اونو نديده بگيرين.

دکتر عطاران: چيزي که نيست، با عوض شدن طرز نگاه ما، وجود پيدا نمي کنه. (معطوف به سيما.) 

سيما: من... دکتر جواد... چطور بگم؟ به خانم هنگامه... (به دکتر عطاران) معذرت مي خوام شما بگين.

دکتر عطاران: (دستش را روي شانة دکتر جواد مي گذارد.) ما با هم درس خوونديم.تو هم به اونجايي رسيدي که من رسيدم. حرف زدن فايده اي نداره. گذشته رو فراموش کن.

دکتر پورآزما: يعني چي؟... مي خواي بگين... نه. نه. (به جالباسي نگاه مي کند ناگهان به طرف سيما) لباس هاشو چه کار کردين؟

سوزوندين؟

دکتر عطاران: اون مرده.

دکتر پورآزما: (با تحکم) هرگز.

دکتر عطاران: اون مرده و تو نمي توني با خيال اينکه يکجوري خودتو به اون مربوط کني وجدانتو راحت کني. (خيره به هم) بله من عقيده داشتم داره اشتباه مي کنه. و نظرمو بهش گفتم. من موندم و اوم رفت. اما تو چکار کردي؟ اگه راه من و اون از هم جدا بود تو اين وسط يه خط کشيده بودي و روش درجا مي زدي.

من مي دونم چي هستم من مي دونستم چي بودم اونم مي دونست اما تو چي؟

دکتر پورآزما: اما حالا براي من، اينور، از خط پريدن ممکن تره تا تو. (قدمي به تخت نزديک مي شود،)

دکتر عطاران: (شانه اش را بالا مي اندازد به سيما) اطلاع بدين بيان جسد رو ببرن.

دکتر پورآزما: نه (سر راهشان قرار مي گيرد) جسدي وجود نداره. اينو من، تو موندنم ياد گرفتم. موندم، تقاصشم پس دادم.

هفت ساله که دارم عذاب مي کشم. تو رنج کشيدنو بلد نيستي. تو به هر چي که راحته تن مي دي. کنار کشيدن و احساس سربلندي کردن برات راحته. چون وجود دادن به چيزي هم که وجود نداره ولي به نفعته، برات راحته.

ولي من خودمو ساختگي نمي خوام. من رنج مي کشم. درد مي کشم گريه مي کنم، مي ترسم، ترسمو نشون مي دم. تنهايي مو قايم نمي کنم. کمک مي خوام...

دکتر عطاران: من تو بخش کاراي ديگه اي هم دارم. (راه مي افتد به طرف در)

دکتر پورآزما: (داد مي زند.) تو توي گرمي ساية اون بود که درستو مي خوندي. کجا مي خواي بري؟

دکتر عطاران: به کارام برسم.

دکتر پورآزما: که اگه لفت و ليسي، چيزي جايي هست، از دستش ندي.

دکتر عطاران: شما آقا چرا مراعات حرف زدنتونو نمي کنين؟ (مکث.) اصلا اينکارا براي چي يه؟ مي خواين خودتونو راضي کنين. اما سر من نمي تونين کلاه بذارين!... و يه چيزي بهتون بگم. يه تماشاچي خوب باقي بمونين! مثل اونروز توي ادارة آموزش. حرفي که بهش زدين يادتون هست؟ گفتين به نظر من آدم بهتره دستش پر باشه و بره اينجور جاها! بره جنگ. (مکث.) بهش برخورد. کنايه زده بودين.

دکتر پورآزما: من منظورم اين بود که اگه به عنوان پزشک...

دکتر عطاران: منظورتونو فهميد؟

دکتر پورآزما: گفت پزشکاي ديگه اي هستن.

دکتر عطاران: بعد شما گفتين مي ترسم.

دکتر پورآزما: من گفتم مي ترسم. (مکث) ولي براي اينکه شونه خالي کرده باشم اينو نگفتم. گفتم مي ترسم به خاطر چيزي، يه چيز ديگه رو از دست بدم که ممکنه با اون براي همون چيز بيشتر بدرد بخورم.

(دکتر جواد پورآزما آنچه را که قلب و روحش يافته اند بايد با کلمات توضيح بدهد. اين است که به نظر مي رسد دارد کم مي آورد و دکتر عطاران با اين خيال قدم پيش مي گذارد،)

دکتر عطاران: اگه اينجورم نباشه باز نبايد خودتونو سرزنش کنين. آخه براي چي؟ ببينين. به نظر من شما بدجوري به خودتون پيله کردين. با فکراتون به دست و پاي خودتون پيچيدين... چرا برنمي گردين به خودتون نگاه کنين که چه موقعيتي دارين؟ شما لااقل رعايت پرستيژ شغلتونو بکنين!

دکتر پورآزما: (ناگهان داد مي زند.) چرا خفه نمي شي؟

دکتر عطاران: (رو به سيما) ايشون احتياج دارن که بهشون آرامبخش تزريق بشه.

(سيما ميانشان حائل مي شود. دکتر عطاران به طرف در حرکتي مي کند و دکتر جواد موضع مي گيرد،)

دکتر پورآزما: بايد بموني و بلندشدنشو ببيني و باور کني!

دکتر عطاران: معجزه مي کنين؟ ديوانه!

دکتر پورآزما: (به طرف تخت.) مي شنوي؟ معلومه که مي شنوي. هفت ساله. اما اين لحظه بايد بي طاقتت کرده باشه. اين حرف ها حتي کوه رو جابه جا مي کنه. تو چرا کاري نمي کني؟

(سکوت)

دکتر عطاران: تموم شد؟

دکتر پورآزما: (رو به تخت) بلند شو بايست. به خاطر من، نه. به خاطر اينا، نه. به خاطر خودت. (مستأصل) اينا معجزه مي خوان. اينا چه قومي ان؟ اينا چرتکه دستشون گرفتن. اينا تاجرن، عاشق نيستن که دلشونو کف دستاشون گذاشته باشن. اينا کارت شناسايي مي زنن سرجيباشون و لکة خونو پاک مي کنن... پس چرا پا نمي شي؟ چيزي نمي گي؟ (به زانو درمي آيد دکتر عطاران به سيما اشاره ميکند که خارج شوند)

دکتر پورآزما: (با آخرين توان) بلند شو جواد، تو نبايد افتاده باشي!

(دکتر جواد فرو مي افتد ملحفه تکان مي خورد. عطاران و سيما وحشت زده سرجايشان مي مانند. پورآزما پايين تخت در خود فرو رفته است. به طرف آن ها خيز برمي دارد. رد نگاهشان را دنبال مي کند. با ديدن برپاخاستن کسي که روي تخت است صيحه مي کشد.

ايستادنش و پيش آمدنش را هر سه نظاره گرند. او با لباس هاي سبز و با پوتين ابهتي دارد. او چفيه را از دور صورتش باز مي کند: هنگامه)

هنگامه: (به دکتر جواد) سلام.

دکتر پورآزما: (محو)... لام...

(نور متمرکز روي هنگامه. عطاران خرد شده و گيج به عقب مي رود. سيما، دستپاچه در جست وجو به اطراف صحنه سر مي کشد.

پورآزما روبروي هنگامه مبهوت ايستاده است. نور روي هنگامه بسته مي شود.)

----------------------------------------

نويسنده: محمود ناظري

----------------------------------------

منبع: تئاتر مقاومت (منتخب مسابقه نمايشنامه نويسي و دومين جشنواره تئاتر دفاع مقدس- سال 1374)، تهران، بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هايدفاع مقدس، 1375

دسته بندی: 
نمایش نامه

دیدگاه ها