هنگامه / بخش اول

توضيحات صحنه:

اتاقي سراسر سفيد و محدود که با پاروان مخصوص، از ساير قسمت هاي سالن در بيمارستان، جدا شده است. بر روي تختي که چسبيده

به يک طرف ديوار قرار داده شده است، مرد بيمار زير ملحفه به حال اغما و بيهوشي دراز شده است. دستگاه اکسيژن سرم چند لگن و ساير

تجهيزات لازم، منتها مختصر، در گوشه و کنار ديده مي شود. دور از تخت، روي يک جالباسي، شلوار و پيراهن يکرنگ سبز، به چشم مي

خورد. صداي نفس کشيدن و خرخر گاه ممتد مرد و يا ضربان قلب او در سکوت حاکم بر اتاق به گوش مي رسد.

اشخاص نمايش:

بيمار. جواد آذر سينا ـ مردي نه چندان جوان که به حال اغماء از ابتدا روي تخت خوابيده است.

پرستار اول. هنگامه صارمي ـ 25 ساله

پرستار دوم. سيما نوري ـ 28 ساله

دکتر جواد عطاران ـ 35 ساله

دکتر جواد پورآزما ـ 35 ساله

پرستار سوم ـ چاق و کودک مآب

زني که براي شناسايي بيمار مي آيد ـ جاافتاده

صحنة اول

(دکتر جواد پورآزما رو به پنجره حرف مي زند. هنگامه بيرون پنجره ايستاده است. نور صحنه کامل نيست.)

دکتر پورآزما: مي خوام شما رو مسؤول مستقيم تخت هفتاد و دو کنم. چون تازه واردين، از زير کار در نمي رين. از چم و خم اينجا باخبر

نيستين که بي واهمه سهل انگاري کنين. تا موقعي هم که جا بيفتين ممکنه به اونچه من ازتون مي خوام، خودتون اعتقاد پيدا کنين.

هنگامة صارمي: من چه کار بايد بکنم؟

دکتر پورآزما: مي خوام به شما اعتماد کنم. عقيدة شما چي يه؟

هنگامه: نمي دونم. هنوز نمي دونم.

دکتر پورآزما: خوبه. اينجوري خوبه. چيزي نگين. اظهار نظر نکنين. گوش بدين. نمي خواد کاري کنين. اما سنگ اندازي نکنين.

گوش بدين. فقط گوش بدين...

هنگامه: دارين گريه مي کنين؟

(تاريکي)

(بازگشت به زمان حال)

(لحظاتي بعد کسي در راهرو مي دود. هنگامه وارد مي شود. چراغ را روشن مي کند. وسايل اتاق را مرتب مي کند. ملحفة بيمار

را عوض مي کند دور و بر را مي پايد و برمي گردد اتاق را جارو مي کند، سپس خارج مي شود.)

صداي هنگامه: بفرماييد (وارد مي شود . دکتر عطاران را راهنمايي مي کند) تخت هفتاد و دو.

(دکتر عطاران پرونده اي را که در دست دارد مطالعه ي سطحي مي کند.)

هنگامه: همون موردي که جناب مدير توضيح دادن.

دکتر عطاران: اوهوم... مشکل شون چي يه؟

هنگامه: حالا بعد از اون همه ساله در واقع بايد از مشکل ما حرف زد آقاي دکتر عطاران.

دکتر عطاران: (مي خندد) جالبه. خب خب؟

هنگامه: بيمار، پنج سال که تو اغماس. لااقل از دو سال پيش به اين طرفش رو خود من شاهد بودم.

دکتر عطاران: (پرونده را ورق مي زند.) هيچ تغييري توي برنامه نيست.

هنگامه: راجع به اون دو سه موردي که... ( سرک مي کشد پرونده را نگاه مي کند.) چيزي نوشته نشده؟ (مکث) خب لابد اهميتي نداشته.

دکتر عطاران: کدوم موارد؟ نکتة تازه اي بوده؟

هنگامه: نه آقاي دکتر از اين جهت خيالتون راحت باشه. وضعيت بيمار همينجور بي تغيير بوده. قلبش تلمبه مي کنه، سرم مي چکه و مثانه

هم کار مي کنه. همه همينو مي گن.

(لگن را از زير تخت با پايش مي کشد و دوباره با پا به زير تخت مي راند.)

دکتر عطاران: پرونده ي قطوري شده. اما بدرد نخور.

هنگامه: فرماليته ست؟ اگر دستور بديد من بعد بنويسيم مثل هميشه!!

(سر و صدا در راهرو پرستار دوم ـ سيما نوري ـ به در مي زند و داخل مي شود.)

پرستار دوم: (سيما) سلام آقاي دکتر.

دکتر عطاران: سلام.

سيما: (به هنگامه) بازم اومدن. الان نگرشون دارم؛ نه؟

هنگامه: (فکر مي کند.) نه. بفرستشون دخل. بد نيست حالا که آقاي دکتر هم هستن ببينن.

دکتر عطاران: (سعي مي کند کنجکاو نشان بدهد.) تازگي داره؟

هنگامه: اومدن شناسايي. شايد کس و کارش باشن.

(دکتر سرش را تکان مي دهد و منتظر مي ماند. سيما خارج مي شود. زني با چادر وارد مي شود. به محض ديدن تخت و مردي

که زير ملحفه دراز شده است بغضش مي ترکد. جرأت نمي کند ملحفه را کنار بزند.)

سيما: (مانع ورود بقية همراهان زن مي شود.) شماها بيرون باشين. اگه خودش باشه که همون خانم مي بينه، کافي يه.

(زن ترسيده پيش مي رود. همانطور از روي ملحفه به مرد زل مي زند. هنگامه ناگهان ملحفه را کنار مي زند. زن جيغ مي کشد و

صورتش را مي پوشاند. دکتر عطاران هم پيداست که دچار تعجب شده و جا مي خورد. اما احساسش را بروز نمي دهد.)

هنگامه: (به سيما) خانم نوري، راهنماييشون کن.

سيما: (از دم در پيش مي آيد. به هنگامه خيره مي شود. هنگامه با سر مي گويد نه.)

دکتر عطاران: خب چي شد؟

هنگامه: نمي شناختش.

دکتر عطاران: پس چرا اينجوري کرد؟

هنگامه: خب چکار کنه؟ خوشحالي؟ که اين آدم مال اونا نيست؟ (مکث) معذرت مي خوام دکتر.

دکتر عطاران: شما تحت تأثير حرف هاي ديگران قرار مي گيرين. سعي کنين خودتون باشين.

هنگامه: خواهش مي کنم آقاي دکتر، گفتم که معذرت مي خوام.

(پرستار دوم (سيما نوري) برمي گردد به اتاق)

دکتر عطاران: هر جور مي خوايد. ولي من توي اين بخش تازه وارد نيستم قبلا هم اينجا بودم.

(هنگامه پرسشجويانه به سيما نگاه مي کند.)

سيما: آقاي دکتر عطاران از مؤسسين مراقبت هاي ويژه هستن.

دکتر عطاران: (با دست نشان مي دهد که تعارف را کنار بگذارد. پرونده را ورق مي زند.) با تحويلش به بيمارستان ارتش موافقت نشده.

چرا؟

سيما: دکتر پورآزما موافقت نکردن.

دکتر عطاران: فقط به خاطر اينکه جلوي مديريت بيمارستان ايستاده باشن؟

هنگامه: (قبل از اينکه سيما بخواهد حرف بزند.) ايشون اصلا آدم سرسختي بودن.

دکتر عطاران: و نتيجه ش چي بوده؟ عملا دست مديريت رو براي پذيرش بيماران تازه بسته ن. اينجا فراموشخانه که نيست خانم پرستار!

چند مورد ديگه هم که من رسيدگي کردم نظرم ترخيص بيمار و اعلام يک تخت خالي به مديريت بوده.

هنگامه: حسابداري؟

دکتر عطاران: بله! حسابداري.

(سکوت)

هنگامه: پس در مورد تخت هفتاد و دو هم اعلام نظر بفرمايين.

(قلمش را به طرفش مي گيرد.)

دکتر عطاران: متشکرم. قلم دارم.

(مکث ـ روي برگة ويزيت بيمار چيزي مي نويسد.) به هر صورت جداسازي اين قسمت، از سالن اصلي، اصولا صحيح نبوده. (به طرف هنگامه)

براي آدم مسائل کاملا حل شده تقريبا وجود نداره.هر وقت تونستين به دفترم بياين. (سرش را براي آن دو تکان مي دهد و خارج مي شود.)

سيما: بفرماييد. (راه باز مي کند بعد کنجکاوانه برگة ويزيت را برمي دارد مي خواند.) مي دوني چي نوشته؟ اغما!

سيما: اعلام نظر هم کرده. در مورد اين کيس، همانطور که بيهوشي و اغما ناگهاني بوده بعيد نيست خارج شدن از اين وضع نيز به طور

ناگهاني صورت گيرد. مراقبت لازم.

هنگامه: چه کشفي!

سيما: ازت خواست بري دفترش. براي چي؟

هنگامه: خودت که بودي.

سيما: منکه سر در نياوردم. شماها خيلي صغري کبري مي چينين تا يه چيزي بگين. آدم بايد رک و پوست کنده حرف بزنه. شايد هم

اينجوري مي خواستي خودتو پيش دکتر يه دختر متفکر و جدي نشون بدي؟

هنگامه: ول کن ديگه خوب نيست. ( به بيمار نگاه مي کند.)

سيما: خيال مي کني مي شنوه؟

هنگامه: يه جوري يه.

سيما: چه جوري يه؟

هنگامه: وقتي پلکاشو مي زنم بالا، چشماشو که مي بينم، ازش خجالت مي کشم.

سيما: خسته شدي هنگامه. بريم استيشن. وقتي مي اومدم بچه ها جمع بودن.

هنگامه: دکتر عطاران گفت قبلا اينجا بوده؟

سيما: قبل از جبهه رفتنش رو مي گفت.

هنگامه: جبهه؟

سيما: طرح. با دکتر پورآزما رفته بودن. ولي بعدش دکتر عطاران رفت جاي ديگه.

هنگامه: چرا؟

سيما: چه مي دونم. براي چي مي پرسي؟

هنگامه: هيچي. مي گم حالا که اون دوباره برگشته دکتر پورآزما داره مي ذاره مي ره.

سيما: با اين فکرها خودتو عذاب نده. بريم بوفه سان کوئيک بخوريم.

هنگامه: سان کوئيک حالم رو بهم مي زنه.

سيما: ول کن هنگامه. (او را با خود مي برد.) اين چيزيش نمي شه بيا.

هنگامه: ما چي هستيم سيما؟

سيما: پرستار، خدمتکار، کلفت، نوکر؛ همه چي!

(خارج مي شوند. صداهايي از بيرون)

ـ چي شده؟

ـ صندلي بيار. از حال رفته.

ـ هنگامه؟ هنگامه؟ ضعيف شده.

سيما: (برمي گردد توي اتاق. به تخت نگاه مي کند. آرام جلو مي رود. بيرون را مي پايد. بعد دست مي برد به طرف چشم هاي مرد. پلک ها

را بالا مي زند. يک لحظه)

ببخشيد. (دستش را پس مي کشيد. پرستار سوم داخل مي شود.)

پرستار: تو که اينجايي؟

سيما: خب چکار کنم؟ اينجا رو که نمي تونم ول کنم برم.

پرستار: اگه هم بري کسي بازخواستت نمي کنه. هيچ اتفاقي هم نمي افته.

سيما: خودم مي دونم. ولي الان به هنگامه قول دادم بمونم. از اون گذشته، ممکنه دکتر پورآزما بياد اين قسمت.

پرستار: مطمئن باش نمي ياد. چون عصباني يه. نبودي سر بي بي خانوم داد زد گفت شما بلد نيستي کارت رو بکني. اين چه وضعي يه؟...

سيما: برو برو از خودت در نيار.

پرستار: اون راننده کاميونه هست که هي تشنه ش مي شه آب مي خواد؟ بي بي خانوم داشته براش آب مي برده يه راست مي ره توي

شکم دکتر پورآزما که از اتاق مي اومده بيرون. ليوان از دستش مي افته مي شکنه؛ اون وقت دکتر جواد عصباني مي شه سرش داد مي

زنه.

سيما: بي بي خانم چکار مي کنه؟

پرستار: هيچي. الانم يک ساعت داره توي آبدارخونه گريه مي کنه.

سيما: دکتر چي؟

پرستار: بهت نمي گم.

سيما: لوس نشو ديگه. نگي هم خودم بالاخره مي فهمم.

پرستار: رفته... تو اتاقش در و هم بسته.

سيما: دکتر هم اين رو بهانه کرده. لابد رفته نشسته تو اتاقش ماتم اين رو گرفته که دارن از اينجا مي اندازنش بيرون.

پرستار: نگو. دکتر که خودش داره مي ره.

سيما: خودش!

پرستار: هنگامه مي گفت.

پرستار: مي گم چرا اين هنگامه اينجوري مي کنه؟ اين اداها ديگه چي يه؟ اين کارا يعني چي؟

سيما: امروز فهميدي چکار کرد؟ به بهانة بازرسي سرپرست جديد خودش پاشده بود اتاق رو جارو کرده بود. حتي لگن رو هم خودش برده

بود.

پرستار: چرا بي بي خانوم رو صدا نکرده بود؟

سيما: همين ديگه. دکتر پورآزما که بود ديگه از اين کارا نمي کرد. تازه زياد جلوش خودش رو جدي نشون نمي داد.

پرستار: ولي جدي بود. فکر مي کنم مي خواست توجه دکتر رو جلب کنه. معلوم بود مي خواتش.

سيما: حسوديت شده؟

پرستار: نه بيشتر از تو. تو يکي نمي خواد به من بگي تو هم دوست داري حسودي خودتو توي بقيه ببيني.

(سکوت. سيما توي کمد را نگاه مي کند.)

پرستار: من مي رم پيش بچه ها.

(پرستار خارج مي شود. سيما سعي مي کند بي اعتنا باشد. سپس سريع مي رود بيرون را ديد مي زند. زياد مردد نمي ماند.

اتاق را ترک مي کند.)

سيما: پس بذار منم بيام.

(مدتي مي گذرد. صحنه خاليست. اما به نظر مطلق نمي آيد. صداي عميق و خفه اما سنگيني فضا را در مي نوردد. گويي مرد

نفس مي کشد يا حرف مي زند واگويه مي کند.)

(قطع نور)

صحنة دوم

(همان صحنة اول. لباس ها روي جالباسي نيست. هنگامه مشغول رسيدگي به بيمار است.)

هنگامه: چرا حرف نمي زني؟ چرا پا نمي شي؟ خسته نشدي؟ تو تا همه رو خسته نکني دست بر نمي داري. دکتر جواد رو هم تو خسته

کردي. کاري کردي که از خودش بدش بياد. بعد از اون همه کارهايي که برات کرد، انصاف نبود اينطوري باهاش تا کني. هيچي نمي گفتي.

حتي پلک نمي زدي. گاهي مي شد يه ساعت تموم مي ايستاد و بهت زل مي زد. بلکه يه چيزي بگي. حتي يه کلمه، يه لبخند کوچولو. يه

چشمک. اما توي نمک نشناس مثل... مثل مرده همونجور سرجات مي افتي و کاري نمي کني. نه تشويقي. نه تشکري. (مکث)

به من نگو وظيفه اش بوده. به من نگو وظيفه تونه. اين چه وظيفه اي يه که آدمو داغون مي کنه؟ اين چه وظيفه اي يه که مال همه نيست؟

اين چه حال و روزي يه که به سر دکتر آوردي تو؟ تو آوردي؟ خودش آورد؟ با توأم... تشنه ت نيست؟... هميشه تشنه اي. گرسنه

اي؟... هميشه هستي. هم هستي، هم نيستي. اين تويي؟ با توأم. چرا چيزي نمي گي؟ چرا بلند نمي شي؟ (به طرفش مي رود.)

چيزيت شده؟ (نبضش را مي گيرد.) مثل هميشه اي. (پلکش را عقب مي زند؛ يک لحظه خيره مي ماند. بعد دستش را عقب مي کشد.

سرش را زير مي اندازد. رويش را آن طرف مي کند.) تو چشمات هنوز زنده س. دکتر جواد هم همين رو مي گفت. (به طرف در نگاه مي کند.)

(تغيير در نور، دکتر جواد در آستانه مي ايستد.)

(رويا)

هنگامه: حال بيمارتون فرقي نکرده آقاي دکتر.

دکتر پورآزما: (پيش مي آيد. بيمار را مي نگرد.) بيمار من؟ (مکث) خانم صارمي اينجا جايي نيست که به احساساتتون پر و بال بدين. به

وظيفه تون برسين.

هنگامه: شما از روي احساساتتون نيست که به اين بيمار زياد توجه نشون مي دين؟

دکتر پورآزما: اشتباه نکنين. من هر کاري از دستم بر بياد براي همه شون انجام مي دم. اين يکي فقط بيشتر من رو ياد خودم مي ندازه.

هنگامه: چرا موافقت نمي کنين تحويل بهداري بشه؟ يا بيمارستان ارتش؟ اون وضع ثابتي داره. از قرار، هيچ اتفاق مهمي پيش نمي ياد که

اين وضع رو تغيير بده. (مکث) چرا نگهش داشتين؟ چرا ازش دل نمي کنين؟

دکتر پورآزما: من دارم از يه دوستي هفت ساله حرف مي زنم.

هنگامه: از وقتي که دانشجو بودين. اما دوستي بايد دوطرفه باشه. در عوض عکس العمل اون تا حالا چي بوده؟

دکتر پورآزما: يک طرفه بودن يا نبودن فقط جلوة، دوست داشتن رو عوض مي کنه. اما نفس دوست داشتن رو نه. از طرفي اين فقط يه

دوستي نيست. يه ارتباطه. يه وابستگي.

هنگامه: اگه يه موجود زنده...

دکتر پورآزما: (با تحکم.) اون زنده س. (دفترچة ثبت حال بيمار را نشان مي دهد.) اين ها رو خوندي؟

هنگامه: من خودم نوشتمشون. چطور ممکنه...

دکتر پورآزما: پس دقت نکردي. الان ساعت چنده؟ ده دقيقه به پنج. ده دقيقه ي ديگه کار شما چي يه؟

هنگامه: تعويض کيسه ي ادرار.

دسته بندی: 
نمایش نامه

دیدگاه ها