هر اتفاقی بیافتد ما می خواهیم در خرمشهر بمانیم!

نقش بانوان در دفاع مقدس خیلی سخت تراز مردها بود چرا که هر کدام از آنها چند مسئولیتی بودند در کنار کار پشتیانی، حفاظت، امداگری، آموزش، کارهای فرهنگی و عقیدتی بعلاوه جهاد می کردند خودشان فرزندان، همسران و برادرهای خود را راهی جبهه های حق علیه باطل می کردند و اگر بخواهیم به هر کدام از مسئولیت های آنها بپردازیم باید کتابهای بسیاری نوشته شود.

پدرم خسيس نبود، ولى با مادرم زياد حساب و كتاب مى كرد. بيشتر سختگيرى او به اين دليل بود كه كارگرى ساده  و با اين تعداد بچه، بايد دخل و خرجش را هماهنگ مى كرد.اگر اشتباهى مى كرديم يا بين بچه ها دعوا مى شد، ما را تنبيه مى كرد. اما خيلى زود پشيمان مى شد. پدرم به مسائل مذهبى و نمازو روزه ما كارى نداشت، ولى به درس و تحصيل خيلى اهميت مى داد.

مامان بر خلاف پدر بود. ما نماز را از او و مادربزرگ ياد گرفتيم. او تنها فرزند پدر و مادرش بود. پدربزرگ، چند سال پيش به رحمت خدا رفته بود و مادربزرگم در خانه اى دو طبقه در منطقه احمدآباد آبادان زندگى مى كرد. وضعيت مالى اش خوب بود. وقتى به ديدن ما مى آمد، سبدى پر از خوراكى براى مامى آورد. مادربزرگ، يك هفته در خانه ما مى ماند و بعد برمى گشت.

مهران از بچگى با او بزرگ شده بود. مادربزرگ مرتب برايش ساعت، دوچرخه و... مى خريد. او و پدر،بر سر اين موضوع هميشه با هم بگومگو داشتندگه چرا شما بين بچه ها فرق ميذارى! اين كار باعث ناراحت شدن مهرداد ميشه اما مادربزرگ توجه نمى كرد. او بسیار سنتى و مذهبى بود.براى اينكه نماز بخوانيم، ما را تشويق مى كرد: مينا! اگر نمازبخوانى، فلان هديه برايت مى خرم از شوق هديه مادربزرگ يك هفته اى كه در خانه ما بود، نماز مى خوانديم. وقتى مى رفت،نماز خواندن را كنار مى گذاشتيم. اسم امامان(عليه السلام) را هم از او ياد گرفتيم.

مامان هم مثل مادرش مذهبى بود. ماه محرم ما را به روضه مى برد. وقتى با او به روضه مى رفتم، گوشه چادرش را روى سرم مى كشيدم و اداى گريه كردن در مى آوردم. وقتى صاحبخانه چايى مى آورد. 

عصر روز تاسوعا، مراسم حليم پزان داشتيم. پدر ديگ هاى مسى بزرگى مى آورد و حليم بار مى گذاشتيم. شب تا صبح پاى ديگ بيدار مى مانديم، عزادارى مى كرديم و اشعار قديمى را كه مادربزرگ به ما ياد داده بود، مى خوانديم؛ ساعت پنج صبح حليم آماده مى شد. همه همسايه ها، قابلمه به دست به خانه ما مى آمدند. ما هم حليم را بين همه پخش مى كرديم.

خانه ما نزدیک ایستگاه شش بود، عصر عاشورا هم شربت زعفران درست مى كرديم و به مسجد قدس مى برديم وآنها را بين دسته سينه زن ها پخش مى كرديم. بيشتراوقات، مامان و مهران شربت را داخل دسته پخش مى كردند.اين نذرها، متعلق به مادربزرگ بود. او در زمان عقد بابا و مامان از پدرم تعهد گرفته بود كه اين نذرها را ادا كند. بابا هم نذرها رابه جا مى آورد، اما رضايت چندانى از اين كار نداشت. او معتقد بود كه اين نذرها به او تحميل شده و نذر خودش نيست.

پدرم بيشتر سر كار بود و چندان در خانه نبود. به همين دليل،وقتى مهران بزرگ تر شد، براى ما حكم پدر را پيدا كرد. وقتى وارد دبستان شديم، او و مهرداد ما را به مدرسه مى بردند و به خانه برمى گرداندند. اسم دبستان ما منوچهرى و در ايستگاه چهار فرح آباد بود. با اينكه مدرسه ما نزديك خانه بود، حق نداشتيم تنها به خانه برگرديم.

بعد از تعطيلى مدرسه، زير درختى كه نزديك مدرسه بود مى ايستاديم تا مهران بيايد و ما را به خانه ببرد.

مهران، روزهايى كه باران مى باريد، بارانى خود را روى سر من و مهرى مى گرفت تا خيس نشويم، اما خودش خيس مى شد.او با وجود مهربانى زياد، خيلى متعصب بود. ما هرگز، مانند دختران مدرسه اى ديگر، لباس نمى پوشيديم. مانتوهاى ما فوق العاده گشاد و ماكسى بود. روبان خيلى بزرگى هم روى موهايمان مى زديم. مدرسه از ما ايراد نمى گرفت، اما همه ما را مسخره مى كردند و مى خنديدند. من 2 ريال پول تو جيبى مى گرفتم و هميشه آن را در جورابم مى گذاشتم. چون در مدرسه دزد زياد بود!

هنوز به ياد دارم كه يك بار براى خريد عيد شلوار گشاد سفيدى خريديم. اين شلوار را يكى از خوانندگان زن مد كرده بود. مهران وقتى شلوار را ديده آن را وسط حياط آتش زد.

به خاطر سختگيرى هاى مهران، جرأت نداشتيم عكس و شعر خواننده ها را به خانه ببريم. مهران بچه درسخوان و منظمى بود. پدر به خاطر او، فضاى سرپوشيده باغ پشت خانه را آجرچيده بود تا او در آنجا درس بخواند. او هم كتابخانه اى در آنجا درست كرده بود. از ما 2 ريال مى گرفت تا عضو كتابخانه شويم و بتوانيم كتاب هايش را به امانت بگيريم. گاهى دخترها را دو به دو مى كرد و به سينماهاى مختلف مى برد. خودش قبل از ما يك بار فيلم را مى ديد، اگر خوب و مناسب بود، ما را هم مى برد هميشه موقع برگشتن به خانه، براى ما شيركاكائو و خوراكى مى خريد.

بعضى شب ها به باشگاه مى رفتيم. باشگاه كارگرى، باغ بزرگى بود كه داخل آن ميز و صندلى چيده بودند و شبيه رستوران بود. غذاى موردعلاقه ما كباب بود، چون مامان بلد نبود در خانه براى ما كباب درست كند. 

معلم ورزش ما در دوره دبستان، مرد بود. همه بچه ها سر زنگ ورزش بايد لباس ورزشى مى پوشيدند، اما من چون هيكل درشتى داشتم،لباس ورزش نمى پوشيدم. او هم هميشه مى گفت: نمره تو صفره .

با اينكه از سختگيرى هاى مهران زياد راضى نبودم، اما مامان ما را طورى تربيت كرده بود كه خودمان همه مسائل را رعايت مى كرديم. من حتى جرأت نمى كردم سؤالى از مردها بپرسم. با مردها، خصوصا غير محارم خيلى كم حرف مى زدم.

بقيه روزهاى سال؛ غير از ماه رمضان حجاب چندانى نداشتيم و نماز نمى خوانديم، اما در ماه رمضان مسائل را خيلى سفت و سخت رعايت مى كرديم. يكى از علت هايى كه روسرى را روى سرمان نگه نمى داشتيم اين بود كه در آن زمان بچه هاى باحجاب را مسخره مى كردند.

يادم هست يك بار حمام رفته بودم و مى خواستم به مدرسه بروم. مامان روسرى سرم كرد و گفت: سرما مى خورى وقتى با روسرى به مدرسه رفتم، خيلى مرا مسخره كردند.

دبير رياضى داشتيم كه براى تنبيه دخترها از كمربندش استفاده مى كرد. او دختران روى لبه پله اى كه نزديك تخته سياه بود مى خواباند و با چوب به كف پاى آن ها مى زد. اگر تمرين حل نمى كرديم يا درس نمى خوانديم، تركه مى خورديم. دبير رياضى مابراى بعضى از بچه ها كلاس خصوصى هم گذاشته بود. بچه هايى كه به كلاس خصوصى او مى رفتند، هرگز تنبيه نمى شدند.

من و مهرى هم به كلاس خصوصى مى رفتيم، بنابراين هيچ وقت تنبيه نمى شديم. با اينكه پدرم به پسرها توجه بيشترى داشت، اما به تحصيل همه ما اهميت مى داد و مى گفت: دختر وپسر فرقى با هم ندارند، هر دو بايد درس بخوانند به همين دليل ما را به كلاس خصوصى رياضى مى فرستاد.

بچه ها را با يك اتوبوس و يك مينى بوس به طرف قم حركت دادند. در آن موقع امام در قم بود. رفتيم به خانه امام. ايشان روى پشت بام خانه آمد. اولين كارى كه كرد اين بود كه با دست اشاره كرد تا دخترها و پسرها جدا شوند. من پايين ديوار جيغ وداد مى كردم تا امام نگاهم كند. آخرش هم نگاهم كرد. بعد براى هم دست تكان داد و روى يك صندلى نشست، اما برايمان حرف نزد. وقتى امام را ديدم، اصلا باورم نمى شد كه اين سعادت را پيداكرده ام. همه ما عشق عجيبى به امام داشتيم. من يك لحظه هم نمى خواستم پلك بزنم و امام را نبينم. از اينكه نزديكش نبودم ونمى توانستم با او صحبت كنم، ناراحت بودم. دلم مى خواست چيزى از او بشنوم. اشك هايم يك لحظه قطع نمى شد. پس ازپايان فرصت ديدار، به زيارت حضرت معصومه رفتم و درجمكران نماز امام زمان (عج) را كه استاد مطهر به ما ياد داده بود،خوانديم. تابستان سال 59 بود كه سپاه برايمان كلاس نظامى گذاشت، آموزش اسلحه و ميدان تير و... سپاه، اين كلاس ها رابنا به گفته امام در مورد بسيج ارتش 20 ميليونى تشكيل داده بود. ما را آموزش مى دادند تا پاسدار ذخيره سپاه باشيم. در اين مدت، مهرداد در منطقه شلمچه به سربازى رفته بود. او مى آمدو با مادر و پدر صحبت مى كرد و مى گفت كه عراق دارد تحركاتى مى كند. ما دخترها هم يواشكى گوش مى كرديم.

سرانجام شهريورماه 59 فرا رسيد. قرار بود من و مهرى براى سازماندهى جديد انجمن به جلسه كانون فتح كه زير نظر آموزش و پرورش بود و انجمن هاى مدارس زير نظر اين كانون فعاليت مى كردند، برويم. مهرداد مدتى بود كه به خانه نمى آمد. خيلى نگرانش بوديم. مامان و بابا مرتب پچ پچ مى كردند و نگرانى مابيشتر مى شد. عصر روز 31 شهريور، من و مهرى آماده مى شديم تا به جلسه كانون برويم. راديو روشن بود. ناگهان آژيرخطر كشيدند. حمله هوايى شد. خانه ما نزديك پالايشگاه بود.مرتب پالايشگاه را مى زدند. آن موقع نمى دانستيم جنگ چيست و چرا دارند پالايشگاه را بمباران مى كنند. كمى بعد فهميديم آموزش و پرورش هم بمباران شده است. مهران آن روزها به استخدام آموزش و پرورش در آمده بود. گفت مى رود سر بزندببيند چه خبر است. وقتى برگشت گفت تمام كسانى كه در جلسه بودند، كشته شده اند.

مامان خيلى نگران بود. شهرام برادر كوچكترم خيلى مى ترسيد. شب كه پدر آمد، تعريف كرد: دارن سعى مى كنندچيزهايى رو از پالايشگاه منتقل كنند به ماهشهر. اينا مى خوان پالايشگاه را بزنند كه مملكت را فلج كنند.

شب كه شد، پرده ها را كشيديم. برق قطع بود. شمع روشن كرديم. هر چيزى را كه از ظهر مانده بود، براى شام خورديم.زندگيمان ديگر حالت عادى نداشت. مامان خيلى نگران مهردادبود. مرتب گريه مى كرد و به پدر مى گفت: يه كارى بكن.

پدر هم مى گفت: چه كار كنم؟ سربازيه ديگه!

از فرداى آن روز، همسايه ها را مى ديديم كه با عجله از شهربيرون مى رفتند. مادربزرگ طبق معمول زنبيلش را برداشته بود و آمده بود پيش ما.

مادر و مادربزرگ نشستند و درباره مهرداد حرف زدند.مامان نمى گذاشت دخترها بيرون بروند. مى ترسيد بلايى سرمان بيايد. خودمان هم كپ كرده بوديم و نمى دانستيم چه كار كنيم.

شب ها مرتب هواپيما مى آمد و پالايشگاه را مى زد. خمپاره وكاتيوشا هم مى زدند. توى حياط ما هميشه دوده مى نشست.كارمان شده بود گوش كردن به اخبار تا بفهميم چه خبر است و چرا هيچ كس كارى نمى كند.

مهران مرتب مى آمد و مى گفت: بايد بچه ها را بردارين و ازشهر برين. خطرناكه. دارن پيشروى مى كنن.

مردم با هر وسيله اى كه گيرشان مى آمد، از شهر بيرون مى رفتند. چند روز از شروع حمله هاى هوايى گذشته بود كه من و مهرى رفتيم پيش دوستانمان سعيده و فريده حميدى. آن ها خانه بزرگى در منطقه شهرى فرح آباد، ايستگاه6، نزديك خانه ماداشتند. پدرشان بازارى بود. گفتيم: حالا چى كار كنيم؟ كجابريم تا كمك كنيم؟ همراه حميدى ها و زهره آقاجرى رفتيم بيمارستان هلال احمر و كمى كمك كرديم؛ برانكاردها را جابجامى كرديم. توى باغ بيمارستان، توى راهرو و روى زمين، پر ازمجروح بود. نمى توانستيم كارى برايشان بكنيم. هنوز امدادگرى وپرستارى از مجروحان را خوب بلد نبوديم. مى دويديم پتومى آورديم مى گذاشتيم رويشان. بعد دنبال دكتر مى گشتيم تا به هر كدامشان كه وضع اضطرارى تر داشت، رسيدگى كند. همه جاى بيمارستان پر از خون بود. راديو دائم روشن بود و گهگاه صداى آژير مى آمد. مضمون خبرها اين بود كه فلان جا را زدندو بهمان جا بمباران شده است. آمبولانس ها مرتبا در رفت و آمد بودند.

موقع نماز كه شد، نمازخانه را نشانمان دادند. داشتيم به نمازخانه مى رفتيم كه ديديم دو طرف راهرو شهيد گذاشته اند.كارى از دستمان برنمى آمد.

فهميديم كه كمك چندانى نمى توانيم بكنيم. اين بود كه برگشتيم. دست هايم خونى شده بودند. براى اولين بار در آن سن و سال وارد چنان محيطى شده بودم. صحنه هايى را كه ديده بودم دائم جلوى چشمم مى آمدند. تمام آن شب پيكر شهدا را جلوى چشمم مى ديدم و خوابم نمى برد. 

 

خانم ها در مسجد پيروز كه در ايستگاه 7منطقه پيروزآباد بود جمع شده بودند و براى رزمنده ها غذا درست مى كنند، متوجه شدم نيرو كم دارند، سریع رفتيم آنجا گوشت هاى خيلى بزرگى مى آورند متوجه شدیم گاوهای زیادی توى جاده خرمشهر تركش خوردند آنها را ذبح و برای پختن غذا به اینجا آورده بودند.

پيرزن ها و خانم هاى مسن، گوشت ها را قطعه قطعه مى كردند و آبگوشت بار مى گذاشتند، ما هم در سبزى پاک کردن گوشت هایی که پخته شده بود را لاى نان مى پيچيديم. يك وانت، مرتب مى آمد و همه را مى برد به خرمشهر و بین اردوگاه ها تقسيم مى كرد. یاد مهرداد افتادم او در مرز مشغول خدمت بود همیشه می گفت وقتى گرسنه مان مى شود، نان خشك مى خوريم، چيزى گير نمى آيد وقتى گوشت كوبيده را لاى نان مى گذاشتم به ياد مهرداد مى افتادم و میگفتم ممکنه ينارو به خرمشهر ميبرن  دست مهرداد برسه.

صبح تا بعدازظهر كار مى كرديم و خسته به خانه برمى گشتيم، يك طرف حياط مسجد را برای خانم ها پرده زده بودند ظهرها مى رفتيم آنجا و نمازم مى خوانديم واگر هم خسته شده بودیم استراحت مى كرديم.

زندگى طورديگرى شده بود مردم هر چه كه داشتند به مسجد مى آوردند. برق به طور كامل قطع شده بود، مردم مجبوربودند مواد غذايى داخل يخچال و فريزر را سریع مصرف كنند تا فاسد نشود. در خانه ما وضع طورى شده بود كه صبحانه هم مرغ و ماهى مى خورديم.

هر روز صبح به مسجد پيروز می رفتیم اما مادرم ناراحت مى شد و ما را دعوا مى كرد که زود برگردیم، من و مهرى هم به خاطر او سعى مى كرديم زود برگرديم. نمى توانستيم خلاف ميل او تا دير وقت بمانيم. كم كم حرف هاى مامان و بابا شروع شد كه ما دختر داريم. امنيت ندارد و...

مامان مى گفت: اگه بيان، دخترهامو مى كشم، بعد هم خودمومى كشم. نميذارم دست عراقى ها به دخترام برسه.

من و مهرى هميشه اين ترس را داشتيم كه بابا و مامان یه وقت قصد سفر به شهر دیگر را نداشته باشند. عاقبت يك روز فهميديم كه زمزمه رفتن در ميان است و مى خواهند بروند  به خانه عمه ام در ماهشهر. بغض گلويم را گرفته بود،داشتم مى مردم. مهرداد هم آمده بود مرخصى. از لحاظ روحى خيلى به هم ريخته بود. مى گفت فرمانده شان جلوى چشمش به شهادت رسيده. ضربه روحى سختى خورده بود. دكتر به اومرخصى داده بود تا كمى از لحاظ روحى استراحت بكند.

من و مهرى كه نمى خواستيم با آن ها برويم. پى اين بوديم كه كجا برويم پنهان شويم تا ما را پيدا نكنند. تصمیم کرفتیم به خانه سعيده حميدى برویم اما پيدايمون مى كنن خانه زهره آقاجرى هم بریم همینطور!

بالاخره رفتيم به مسجد پيروز رفیتم همان جایی که  كار مى كرديم پنهان شديم. پس از مدتى، خانواده پیدایمان کردند و مهرداد آمد شروع كرد به داد و بيداد و دعوا كه: اينجا خطرناكه، نزديك خرمشهره، خمپاره مى خورد. كجا اومدين شما؟ شب تا صبح اينجايين كه چى بشه؟ و ما را با تاكسى به خانه برد. صبح روزبعد فرار كرديم. آن ها هم آمدند دنبالمان. نمى دانستيم چه طورى به مامان و بابا بفهمانيم كه اينجا به كمك ما نياز دارند. خيلى برايم سخت بود، غصه مى خوردم و مدام بغض كرده بودم.

یکی از روزهای مهر 59 بود كه مهران همراه مادربزرگ و شهرام جلوى در مسجد پيروز آمدند. با دعوا مجبورمان كردند به خانه برگرديم. آن روز قرار بود از شهر بيرون بريم. مامان هرچه گفت: بلند شين لباس بردارين. من و مهرى محل نمى گذاشتيم حتى يك دست لباس و جوراب هم جمع نكرديم. فقط يك مفاتيح گذاشته بوديم جلويمان. آن را باز كرده بوديم و اين قسمت از دعاى كميل را مى خوانديم. يا من اليه الرجعى و سلاحها بكساء و اشك مى ريختيم. نمى توانستيم خودمان را راضى به رفتن كنيم. من مرتب مى گفتم: نميام. مى خوام با دوستام بمونم. اينجا نياز به ما دارن. بايد براى مجروح ها ورزمنده ها غذا درست كنيم. با مهرداد دعوايم شد. او با لگد زد توى صورتم كه تا 20 روز پاى چشمم كبود و صورتم ورم كرده بود.

بالاخره بابا توانست ماشين پيدا كند. مهران ماند آبادان و مهرداد هم سر خدمت برگشت. ما سوار شديم و به طرف ايستگاه 7 رفتيم. توى راه زير لبى با خدا حرف مى زدم كه: اگه توبخواى، برمى گرديم وقتى به ايستگاه 7 رسيديم ديديم بسته است. خيلى خوشحال شدم، برگشتيم تا از ايستگاه 12 برويم كه آنجا هم بسته بود. نزديك ايستگاه 12 امامزاده سيدعباس بود پياده شديم نمازمان را بخوانيم. من دعا كردم كه جاده باز نشود و به خانه برگرديم.

با مهرى تصميم گرفتيم كه اگر جاده باز شد، اعتصاب غذا كنيم. بخت بد ما جاده باز شد و ما هم اعتصاب غذا كرديم. ميترا و شهلا هم گفتند: ما هم غذا نمى خوريم بالاخره رفتيم ماهشهر منزل عمه. عمه ام بچه زياد داشت. شوهرش هم عرب بود. چند روز آنجا مانديم، اما خودشان آن قدر زياد بودند كه نمى توانستيم بيش از آن بمانيم. خانه شان كوچك بود و گنجايش آن همه آدم را نداشت.

2-3 روز بعد، به رامهرمز رفتيم و در خانه يكى از فاميل هاى پسرعموى پدرم يك اتاق به ما دادند. خيلى سختمان بود. آن ها پسر داشتند و ما نمى توانستيم براى وضو شست وشو از اتاق بيرون برويم. مامان برايمان آب مى آورد و داخل اتاق وضو مى گرفتيم.

پدر گيج شده بود و نمى دانست چه كار كند. ما را گذاشت و خودش برگشت ماهشهر تا تكليف كارش را در شركت نفت مشخص كند. من و مهرى هنوز اعتصاب غذا داشتيم. شهرام يواشكى برايمان بيسكويت مى آورد كه ديگران نفهمند. ما هم مى خورديم. مامان هم حرص مى خورد كه: آخه دارين مى ميرين! خب يه چيزى بخورين!

چند روز اول را مهمان صاحبخانه بوديم. تا اينكه مامان با پس اندازش و پولى كه مهران به او داده بود، يك چراغ نفتى خريد تا توى اتاق غذا درست كند. بعد هم مقدارى لباس و پتو برايمان خريد. از آبادان چيزى نياورده بوديم.

دو ماه گذشت. آذرماه بود كه مهران مقدارى از وسايل ما را آورد. فهميده بود در مضيقه هستيم. يك تخته فرش، چرخ خياطى مامان و چند تايى رختخواب آورد و فورى برگشت آبادان. ما هم در رامهرمز شروع كرديم به فعاليت. دنبال راهى بوديم كه از طريق گروهى به آبادان برگرديم. هر كارى مى كرديم، نمى شد. بسيج رامهرمز يك سرى كلاس گذاشته بود كه رفتيم و ثبت نام كرديم.

در طول اين مدت، پدر مرتب بين رامهرمز و ماهشهر رفت آمد مى كرد. مى رفت ماهشهر در شركت نفت حاضرى مى زد و بر مى گشت. آن موقع هيچ پولى به او نمى دادند. ما پس انداز مامان و مامان بزرگ را خرج مى كرديم و آن قدر پول نداشتيم كه بتوانيم خانه اى اجاره كنيم. فاميلمان باغى داشت كه خانه اى گلى داخلش بود. سقفش هم چوبى بود. يك بار كه پدر در رامهرمزبود، با آن ها صحبت كرد تا به آن خانه نقل مكان كنيم. مامان به بازار رفت و مقدارى وسيله خريد. يكى دو روز بعد به خانه گلى توى باغ اسباب كشيديم.

توى باغ بود كه ما همه كارهاى شست و شويمان را در آنجا انجام مى داديم. خيلى سخت بود. گنجشك ها، توى خانه گلى لانه كرده بودند و فضله هايشان روى سرمان مى ريخت. هميشه كلبه ما پر از صداى پرنده ها بود. مامان مجبوربود روى چراغ خوراك پزى و توى كلبه آشپزى كند. از همه اين ها بدتر غيرمذهبى بودن فاميل پدرم بود. اكثر شب ها توى اتاقشان بزن و برقص داشتند. ما دوست نداشتیم و اذيت مى شديم، ولى كم كم روى دخترهايشان تأثير گذاشتيم. دخترهايشان به ماعلاقه مند شده بودند. مى آمدند پيش ما و ما هم برايشان از مذهب حرف مى زديم. آن هايى كه زمينه داشتند جذب حرف هاى ما مىشدند، حتى در بسيج رامهرمز ثبت نام كردند. ما هم بيشتر وقتمان را از صبح تا شب كلاس داشتيم؛ تفسير، نهج البلاغه و اصول اعتقادى. در اينجا ديگر هر 4 خواهر با هم مى رفتيم. مامان مى گفت: برين كلاس هاتون و برگردين خونه گاهى با دخترهاى صاحبخانه بازى مى كرديم و حين بازى حرف هايمان را به آن ها مى زديم. يك طرف خانه گلى، زمينى بودكه باقالى كاشته بودند. يكى از دخترهاى صاحبخانه كه اسمش ژيلا بود، يك بار به من گفت: بيا بريم باقالى بچينيم من همراه او رفتم، اما همه باغ مال خودشان نبود، افتادند دنبالمان. داد و بيداد مى كردند كه چرا توى باغ آمده ايد! ما هم مى دويديم و مى خنديديم.

از مدتى كه به رامهرمز آمده بوديم، سعيده، فريده و زهره به بيمارستان شركت نفت آبادان رفته و در آنجا كار مى كردند.  يك بار كه مى خواست به رامهرمز بيايد، بچه ها نامه اى به او دادند و سفارش کردند توى رامهرمز كمايى ها معروفند اين نامه رو به آنها بدهید.

دختر آن خدمتگزار با ما به كلاس هاى بسيج مى آمد. فاميلى اش مالكى بود. اوايل بهمن ماه بود كه سر كلاس به ما گفت: بابام از آبادان اومده و يه نامه از بيمارستان براى شما آورده است.

سعيده حميدى در نامه اش نوشته بود كه زهره آقاجرى مجروح شده ، تركش خورده و در بيمارستان بستری شده است.

وقتى نامه را خوانديم، دوباره شروع كرديم به اعتصاب غذا و گذاشتيم به ناسازگارى كه مى خواهيم برويم. مامان هم كه خيلى از دست فاميل هاى پدر دلخور بود، پايش را كرد توى يك كفش كه دیکه اینجا نمی مانم و می خواهم به شهر خودم باز گردم.

مثل برق و باد، وسايل زندگى مان را جمع كرديم. بابا مخالف بود و مى گفت: نه ! ولى ما به حرفش گوش نمى كرديم. آن قدرخوشحال بوديم كه انگار از زندان آزاد شده ايم يك راست رفتيم به بندر امام تا سوار لنج شويم و به آبادان برگرديم. در آن موقع،آبادان در محاصره عراقى ها افتاده بود و فقط از راه آبى مى شد به شهر رفت و آمد كرد.

مردم با كارتن خالى و طناب به شهر مى رفتند تا اثاثيه خودرا بياورند، ولى ما با اثاثيه  به آبادان مى رفتيم! 

پدر اصرار مى كرد كه بياين ببرمتون ماهشهر او هنوزم راضی نشده بود، آخر سر بين مامان و بابا دعوا شد. مامان گفت: تو نميخواى بيايى، خب نيا.برو اثاثيه رو بذار خونه خواهرت توى ماهشهر. ما اثاثيه نميخواهيم. فقط چمدون لباسامون رو مى بريم.

پدر با اثاثيه به ماهشهر برگشت و ما هم با چمدان هايمان سوار لنج شديم.

توى لنج، پسر همسايه مان على روشنى را ديديم. پاسدار بود و داشت به آبادان مى رفت. گفتيم: داريم برمى گرديم شهر چون مرد همراهمان نبود، او مرد ما شد. چمدان هايمان را جا به جا مى كرد و هواى ما را داشت. من و مهرى خيلى از خدا خواسته بوديم كه برگرديم. من نذر كرده بودم، هفت دور گرد خانه مان طواف كنم!

بالاخره به روستاى چوئبده رسيديم، از لنج پياده شديم، اما تا به ساحل برسيم افتاديم توى گل و شل ساحل، كفش و شلوار و پايين لباسمان گلى شده بود. از روستاى چوئبده بايد سوار ماشين مى شديم تا به آبادان برسيم. پشت وانت سوار شديم و  به آبادان رسيديم. وقتى پياده شدم. چند بار زمينش را بوسيدم. خوشحالى ما، هم به خاطر سختى هايى بود كه در رامهرمز كشيده بوديم وهم به اين خاطر كه در آبادان مى توانستيم به رزمنده ها ومجروحان كمك كنيم.

مهران، از برگشتن ما خبر نداشت. وقتى به خانه رسيديم، پراز پاسدار بود. تا ما را ديدند يكى يكى كفش هايشان برداشتند و از خانه رفتند بيرون.

مهران پرسيد: چرا اومدين؟ چرا خبر ندادين؟ مامان برايش از سختى هايى كه كشيده بوديم حرف زد ومهران گفت: اگه مى دونستم اين طورى ميشه، از اول نميذاشتم برين.

آن شب هم برق نداشتيم. كمى با مهران حرف زديم، ولى آن قدر خسته بوديم كه نمى دانم كى خوابيديم. آن شب بهترين شب زندگى ام بود. همين قدر كه توى شهر خودمان بوديم، خيلى ذوق مى كرديم. صبح، مهران برايمان سر شير و شيرعسلى خريده بود. وقتى بلند شديم ديديم چقدر كار داريم. در مدتى كه نبوديم، مهران دوستانش كه بچه هاى سپاه بودند، خانه را  مقر كرده بودند! همه ظرف ها كثيف بود. تنبل ها از خانه همسايه ها ظرف تميز آورده بودند. هر چه ظرف در خانه هاى محله بود، توى خانه ما نشسته روى هم جمع شده بود.

صبحانه را كه خورديم، مامان ملحفه هاى پتوها و لحاف ها را درآورد. آب داغ كرد و شست. ما هم ديوارها را تميز كرديم،گردگيرى مفصلى كرديم و خانه را جارو زديم. همان روز، خانه رامرتب كرديم من و مهرى صبح روز بعد راه افتاديم تا به بيمارستان كه مامان گفت: كجا ميريم؟ گفتيم: ميريم عيادت زهره، مجروح شده توى بيمارستانه.

گفت: خب بريد ولى مواظب خودتون باشين.

بين راه، مهران، من و مهرى را ديد و ما را برگرداند. به هيچ كلكى نتوانستيم برويم. او با يكى از دوستانش - حميد يوسفيان -صحبت كرده بود. خانواده حميد به اصفهان رفته بودند. قرار شد مهران و او بروند اصفهان و خانه اى اجاره كنند تا ما هم به آنجا برويم. مهران به بچه هاى مسجد سپرده بود كه براى ما مواد غذايى بياورند. در آن موقع، مواد غذايى يعنى انواع كنسرو! سبزه و ميوه و... در شهر پيدا نمى شد. مامان با همين كنسروها غذا درست مى كرد.

مهران و حميد به اصفهان رفتند. پدر هنوز نيامده بود. روزبعد، من و مهرى پرسان پرسان دنبال بچه ها رفتيم. هر دوشان دربيمارستان شركت نفت امام خمينى(ره) بودند. بيمارستان نزديك اروندكنار ساخته شده و يك طرفش هم مى خورد به خيابان اميرى و هتل كيوان....

دسته بندی: 
نویسندگان
نمایش در اخبار

دیدگاه ها