بی صبرانه منتظرم که پیش پسرم بروم

دیدار با یک مادر شهید
مادر شهید صابری در جواب اینکه اگر الان بعد از بیست و شش سال پسرت را ببینی به او چه می‌گویی؟ گفت: داوود دیگر باز نخواهد گشت و بی صبرانه منتظرم که من به دیدن او بروم.

 

مادر شهید صابری در جواب اینکه اگر الان بعد از بیست و شش سال پسرت را ببینی به او چه می‌گویی؟ گفت: داوود دیگر باز نخواهد گشت و بی صبرانه منتظرم که من به دیدن او بروم.
ما نیز توفیق این را داشتیم که در یکی از این بازدیدهای بسیجیان مسجد الاقصی را همراهی کنیم و به دیدار مادر شهید داوود صابری برویم. این شهید عزیز در عملیات مرصاد سال 67 در مبارزه با منافقین به شهادت رسید.

مادر بزرگوار او می گوید: شاید اگر هر تعریفی از پسرم کنم بگذارند به پای مادر بودنم اما در بین پنج پسری که خدا به من عطا کرد اگر چه همه شان فرزندان خوبی هستند اما او رفتارش متفاوت بود.

وی گفت: من اصرار به رفتن یا نرفتن پسرانم به جبهه نداشتم. اما وقتی داوود خواست برود گفتم برو خدا همراهت که دفعه سومی که اعزام شد 12 روز قبل از شهادتش تماس گرفت و کلی با هم حرف زدیم، همیشه می گفت: مامان دعا کن من اسیر یا مجروح نشوم و فقط به شهادت برسم. می گفتم: مادر جان هر چه خدا بخواهد. دو روز مانده به اینکه شهید شود حالم دگرگون بود اما دلیلش را متوجه نمی شدم تا اینکه همان شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم در منزل ما تعدادی خانم نشسته اند که بین آنها بانویی نورانی نشسته، ایشان به من گفت: فلانی برنجی که خریده ای بیاور ببینم خوب هست یا نه. وقتی آوردم همان طور که دستش زیر چادر بود برنج را بو کرد و گفت خوب است. از خواب که بیدار شدم متوجه نبودم چرا چنین خوابی دیدم.

روز بعدش دیدم کوچه شلوغ است و یکی از دوستان داوود به شدت گریه می کند، خبر نداشتم چرا اما او را دلداری می دادم که کمی صبور باشد. دختر کوچکم مریم آمد گفت مامان بچه ها می گویند برایتان خبر بد داریم. تا این حرف را زد انگار چیزی از وجودم کنده شد. دوست دیگر داوود جلو آمد و گفت حاج خانم داوود زانویش مجروح شده و دارند می آید تهران. به من الهام شد و گفتم: او مجروح نشده شهید شده.

مادر شهید صابری که اطلاع نداشت قرار است مهمان برایش برود به گرمی از ما پذیرایی کرد و گفت: شک نکنید شهدا زنده هستند و من این را وقتی درک کردم که به سفر حج رفتم. آنجا دائم نگران بودم چطور می توانم تنهایی اعمال حج را به جا آورم که آنجا لحظه به لحظه حس می کردم داوود پشت به پشت من می آید و هوایم را دارد.

وی در جواب اینکه اگر الان بعد از بیست و شش سال پسرت را بینی به او چه میگویی؟ گفت: داوود دیگر باز نخواهد گشت و بی صبرانه منتظرم که من به دیدن او بروم.

مادر شهید صابری از شهدای دفاع مقدس ادامه داد: وقتی به شدت دلتنگ می شوم یا از موضوعی دلگیر می روم بهشت زهرا سر مزارش اما همین که پایم می رسد آنجا انگار ارامش می گیرم و همه چیز فراموشم می شود. به داوود می گویم مادر جان من چرا این همه حرف دارم اما همین که کنار تو می نشینم همه را یادم می رود.

انتهای پیام/ع

دسته بندی: 
زینبیان
گفت و گو
نمایش در اخبار

دیدگاه ها