22 سال جانبازى براى جانبازان

گفت وگوی سایت " زنان شهید " با خانم فاطمه عاجزپور مادر شهيد و پرستار آسايشگاه جانبازان
خانم "فاطمه عاجزپور" مادر شهيد "جواد برنده" بيست و دو سال است كه در آسايشگاه جانبازان امام خمينى(ره) مشهد از جانبازان دفاع مقدس نگهدارى مى كند. براى آنان كه هنوز رگ و ريشه اى در هشت سال دفاع مقدس دارند و خاطره اى از بزرگمردانى كه امروز يا نيستند يا هستند و روزگار را با درد و جراحت جنگ مى گذرانند. اين گونه آدم ها، تصويرى هستند پر ارزش از كسانى كه هنوز جنگ و آدم هاى جنگ را فراموش نكرده اند و پس از گذشت ساليان سال، همچنان ياد و خاطره آن ها را زنده نگه داشته اند.

يك پتوى گلدار قرمز بود و يك سينى، با دو استكان چاى و يك قندان. بعد هم تا دلت بخواهد صفا و صميميت! آن قدر بود كه تا بگويى بسم الله نفهمى وقتت كى تمام شد و بايد بند و بساطت را جمع كنى و بروى ... در ادامه گفت و گو را می خوانید. پيدا كردنش كار سختى نبود. وارد آسايشگاه جانبازان كه مى شوى و از هر كس كه سراغ او را مى گيرى راه را نشانت مى دهد. يكى خواهر صدايش مى كند، چند نفر ديگر خاله و آن ها هم كه حساب سن و سال از دست شان رفته، بدون رودربايستى صدايش مى زنند: "مادر!" جورى صحبت مى كند كه احساس مى كنى آشناى چندين و چند ساله اى! انگار كه در ميان يك خانواده بزرگ هستى. خلاصه همه طورى هستند كه احساس غربت نمى كنى. پاى حرف هايش كه مى نشينى خودت را از ياد مى برى كه چه كسى هستى و براى چه كارى به اينجا آمده اى! دور و بر پتوى گلدار قرمز او چند پرنده هم مهمان ما مى شوند، انگار پرنده ها هم او را خوب مى شناسند. شروع به صحبت مى كند، ساده و صميمى، بدون آنكه خودش را اسير واژه ها كند. شايد هر كس قصه من را بشنود با خودش فكر كند كه در آسايشگاه بودن و يا نگهدارى از چنين آدم هايى، روحيه آدم را از آنى كه هست بدتر مى كند، اما اگر نبود چنين جايى و اگر نبودند چنين بچه هايى، من سال ها پيش مرده بودم. شايد از خودتان بپرسيد مگر جانبازها براى من چه هستند؟ من مى گويم همه چيز! اصلا خود اين ها روحيه و قوت قلب من هستند. اسم جنگ را چه مى توان گذاشت؟ وقتى جنگ شروع شد، آشيانه خوش خيلى ها از هم پاشيد. جواد من قناعت گر و دلسوز بود. موقع لباس شستن پا به پاى من لباس ها را توى تشت چنگ مى زد. مرخصى مى گرفت و توى خانه تكانى كمكم مى كرد. يادم نمى رود هنوز سن و سالى نداشت. براى اينكه كمك خرج پدرش باشد، مى رفت در مغازه كار مى كرد. آن سال ماه رمضان، بعد از ظهرها خانه نمى آمد، چرخش را برمى داشت و از مغازه مى رفت چهار راه مقدم و بساطش را پهن مى كرد. همان جا پنچرى دوچرخه و موتور مى گرفت. نزديك افطار به خانه مى آمد و مى گفت: "مادر! دامنت رو بگير". دامنم را مى گرفتم و او جيب هايش را توى دامنم خالى مى كرد. يك قرانى بود، پنج قرانى بود! هر چه كه پول داشت خالى مى كرد و مى گفت:"همه اش مال تو مادر! ببين چقدر كار كردم." هر وقت هم حرف از خواب و استراحت مى زدم، مى گفت: "خواب حدى داره مادر! من افطار كه كردم و نمازم رو كه خواندم، تا سحر مى خوابم!" مادرها بهتر مى فهمند كه من چه مى گويم. پنج دقيقه كه دير به خانه مى آمد، چادر به سر توى كوچه ها دنبالش مى گشتم. آن وقت كه جنگ شد و دشمن حمله كرد، هر چه آدم با غيرت بود، تاب نياورد. جواد هم رفت. سال 63 در عمليات بدر شهيد شد و تنها خاطره هايش را برايم جا گذاشت. آمدند گفتند: "تو مادر شهيدى، نبايد سنگر را خالى كنى." نه به دستم اسلحه دادند و نه گذاشتند توى سنگر پسرم بنشينم. دستم را گرفتند و بردند آسايشگاه جانبازان امام خمينى(ره)! چه مى دانستم آسايشگاه جانبازان كجاست. آدم هايى كه آنجا بودند همه سالم به نظر مى رسيدند. يا روى ويلچر بودند و يا روى تخت درازكش افتاده بودند. اصلا به آدم هاى مريض هم نمى خوردند. وقتى فهميدم يا از گردن قطع نخاع هستند يا از كمر، حال و روزم بدتر شد. تحمل اين وضعيت برايم سخت بود. اولين برخوردم در آسايشگاه با ابراهيم فراستى بود. همه "ابرام" صدايش مى زدند. خواست خودش بود مى گفت: "ابرام يعنى پافشارى، مونده تا به اون چيزى كه مى خوام برسم." هنوز هم دارد پافشارى مى كند. جانباز قطع نخاع از گردن است. اين جور آدم ها هر دردى و هر عفونتى توى بدن شان باشد، اثرش را روى سرشان مى گذارد؛ چون بقيه قسمت ها حس ندارد. فقط سردرد مى شوند، آنقدر كه فكر مى كنى قرار است چشمان شان از حدقه در بيايد! آن روز ديدم او را كنار استخر مى برند. بلافاصله به كنارش رفتم و اسمش را پرسيدم. گفتم: "پسرجان! چرا اينقدر چشمات قرمزه؟" گفت: "سرم درد مى كنه." توى همان شرايط هم لبخند روى لب هايش بود. هر چه بود و هر اتفاقى مى افتاد خنده از لب هايش كنار نمى رفت. به چشم هايش كه نگاه كردم احساس كردم جواد روبه رويم نشسته و دارد درد مى كشد. حس كردم درد، درد خودم است. افتادم دنبال گل ختمى. همان دور و برها زياد بود. يك دسته گل ختمى جمع كردم. وسيله هم كه نبود. گل ها را لاى دو تا سنگ گذاشتم و روى پيشانى ابرام پهن كردم. خيلى نگذشته بود كه ديدم آرام تر شده است گفت: "الهى خير ببينى مادر! درد سرم ساكت شد." انگار كه درد را از سر جوادم برداشته باشم. همان جا بود كه با خودم گفتم، من اينجا مى مانم و به جانبازها كمك مى كنم. اينجا همه مثل جواد هستند. اما همان لحظه كه اين تصميم را گرفتم خيلى دلم شكست! وقتى پسرم داشت درد مى كشيد چه كسى سرش را به دامن گرفت؟ چه كسى او را جمع كرد. حالا براى من فرقى نمى كرد! جواد يا ابرام، مادر، مادر است و اين ها همه بچه هاى اين مملكت هستند و بچه هاى مملكت من، بچه هاى خود من. من بچه هايم را خيلى دوست دارم. خيلى، بى نهايت! ولى به جواد آنقدر وابسته بودم كه وقتى يك ربع، نيم ساعت دير مى آمد مى رفتم دم در حياط و منتظر مى شدم. نزديك 20 تا 22 سال است كه جواد رفته اما فكر مى كنم كه هنوز ده، بيست روز است كه شهيد شده! يك شب قبل از اينكه خبر شهادت جواد را بياورند خواب ديدم خانه، كنار جاده است و جواد يك كيسه برنج روى دوشش گذاشته، جورى صحبت مى كند كه احساس مى كنى آشناى چندين و چند ساله اى! انگار كه در ميان يك خانواده بزرگ هستى. خلاصه همه طورى هستند كه احساس غربت نمى كنى. همان لحظه كه اين تصميم را گرفتم خيلى دلم شكست! وقتى پسرم داشت درد مى كشيد چه كسى سرش را به دامن گرفت؟ چه كسى او را جمع كرد. حالا براى من فرقى نمى كرد! جواد يا ابرام، مادر، مادر است و اين ها همه بچه هاى اين مملكت هستند و بچه هاى مملكت من، بچه هاى خود من. ساكش را هم در دست گرفته و به سمت خانه مى آيد. من به سمت جواد دويدم و گفتم: "مادر! من برنج مى خوام چه كار؟ چرا خودت رو اينقدر اذيت مى كنى؟" وقتى كيسه برنج را از روى دوشش پايين آوردم ديدم يقه پيراهنش خونى است! گفتم: "جواد! پيرهنت چرا خونيه؟" گفت: "گريه نمى كنى!" "گفتم: "نه مادر!" گفت: "قسم بخور كه گريه نمى كنى!" گفتم: "به اين امام رضا(عليه السلام) كه روبه رويش هستم گريه نمى كنم." گفت: "قول دادى ها، قسم هم خوردى." بعد پشت گردنش را نشان داد، گفتم: "خدا مرگم بده مادر! چرا زخمت رو پانسمان نكردى؟ عفونت مى كنه، آلوده مى شه!" گفت "زخمم خوب شده، پانسمان نمى خواد!" از خواب پريدم. دلم گرفته بود. فرداش خبر شهادت جواد را دادند. داستانى طولانى دارد. پدرش خيلى گريه مى كرد. گفتم: "خدا را شكر كن جوانى را كه بزرگ كردى، اهل و صالح بود. براى اسلام رفت و در راه اسلام شهيد شد. باعث افتخار است. خدا به تو عزت داد. پيش همه سربلندت كرد، پا شو و گريه نكن." وقتى جنازه جواد را تحويل گرفتيم، همه جاى بدنش سالم بود. فقط يك تير به گودى گردن او خورده بود. صد بار، هزار بار برايشان حرف زده ام. وقتى جدى هستند همه شان مى گويند: "شما از مادر هم به ما نزديك ترى." اما وقتى شوخى هايشان گل مى كند مى گويند: "مادر! چاخان نكن!" سر به سرم مى گذارند. مى گويم چاخان نمى كنم. واقعا دوست تان دارم. مثل جواد، محمد، محمود، حسين، حسن. آخر من 6 تا پسر دارم! احساس مادرى عجيب است. اگر بچه ات از آن لحظه اى كه خوابيده يكى، دو دقيقه ديرتر بيدار شود مى گويى: "بچه ام چه شده؟" مى روى بالاى سرش تا مطمئن شوى اتفاقى برايش نيفتاده باشد. هر دم به او رسيدگى مى كنى. حالا هم واقعا وقتى يكى از اين ها مريض مى شوند، آرام و قرار ندارم. احساس مى كنم بايد هر دم به آن ها سر بزنم. مثلا آقاى رحمتى كمى كسالت دارد و مريض است. روزى دو سه مرتبه تمام لباس ها و وسايلش را جمع مى كنم و مى شورم. هى مى روم و حالش را مى پرسم. وقتى مى گويم: "داداش! حالت بهتر شد يا نه؟" حس مى كنم سبك مى شود و غريب نيست. بعضى وقت ها احساس خستگى مى كنم. نه اينكه جسمى و روحى! نه! يك وقت هايى احساس غربت مى كنم. احساس تنهايى دارم. اما بعد به خودم مى گويم: "چرا احساس غربت مى كنى، وقتى اين همه جواد اينجا نشسته اند" زنده باشند الهى. بعد بلند مى شوم و سراغ همه شان مى روم. يكى يكى حال شان را مى پرسم و اگر كارى داشته باشند انجام مى دهم. مرخصى كه مى روم دوست دارم زود تمام شود و به آسايشگاه برگردم. نمى دانم فردا كه بازنشسته شوم چه بايد بكنم؟ الان همه بچه ها رفته اند سر خانه و زندگى شان. آن زمان يك سفره فقيرانه اى بود. همسرم در شهردارى كار مى كرد. خودم پشم مى ريسيدم. بچه ها هم كمك مى كردند. شش كاسه آب گوشت مى كشيدم. از كنار هر كدام، يك لقمه كه مى خوردم سير مى شدم. با تمام زندگى فقيرانه اى كه داشتيم زندگى مان خوش بود. همان نان و آب گوشت و اشكنه اى كه درست مى كرديم، دور هم جمع بوديم. آن غذاى ساده به اندازه پلو هفت رنگ برايمان خوشمزه بود. اگر نبود چنين جايى و اگر با چنين بچه هايى آشنا نمى شدم، تا حالا هزار بار مرده بودم. من اينقدر به اين ها وابسته شده ام كه اگر يك بار بگويند: "خانم عاجزپور از فردا به آسايشگاه نياييد"، تحملش خيلى برايم سخت اس ت. گاهى عباس كلانتر مى گويد: "بابا دست بردار، خسته شدى، برو تا چند تا آدم جوون به نون و نوايى برسند. بشين تو خونه ات. خانمى كن. دستور بده." آخر عباس كلانتر با جواد من خيلى دوست بودند. او يك وقت هايى مى گويد: "يادته جواد در مغازه آقاش كار مى كرد؛ خوش به حالش كه رفت." يك جانبازى هست كه هر دو تا چشم هايش در جنگ كور شده، اينقدر اين پسر پاك و نجيب است كه حرف ندارد. زمان جنگ وقتى شنيدم مجروح شده، رفتم بيمارستان امام رضا(عليه السلام). موج گرفتگى داشت، حالت ديوانگى و جنون بهش دست داده بود. با خانمش بالاى سرش رفتم. گفت: "الان وقت نماز است." يك مهر داديم و گفتيم: "نماز بخوان." الله اكبر گفت و بعد هم گفت: "بقيه اش باشه براى فردا." يعنى اينقدر قاطى كرده بود. الان بيست سال و خورده اى است كه هر دو هفته يا سه هفته يك بار به آسايشگاه مى آيد و مى گويد: "با اين كورى همه اش مزاحم تو مى شوم." مى گويم: "مادر! اين حرف ها را نزن. الهى زنده باشى." بعد برايش آب، غذا و چايى مى آورم و از او پذيرايى مى كنم. من با اين جانبازان انس گرفته ام. قبلا اگر غصه يك جواد بود، حالا غصه اين همه جواد. من هم آدميزاد هستم. بارها و بارها با سردرد فراستى سردرد شدم. بارها و بارها با داد و فريادشان، داد زدم. اگر جايى با آدم هايى زندگى كنى، دوست شان داشته باشى و بدانى فردا، نه! هفته ديگر، نه! ماه ديگر و ... قرار است از دنيا بروند چه حالى به تو دست مى دهد؟ يكى از جانبازها فاميلش كربلايى بود. اسير عراقى ها بود. در اسارت، ضربه سختى به سرش زده بودند. اول خوب بود. كمى حرف مى زد. اما چون مخچه اش دچار مشكل شده بود، به مرور زمان حرف زدنش كم و كمتر شد تا اينكه ديگر نتوانست حرف بزند، نتوانست غذا بخورد و ... بايد دستت را ثابت زير چانه اش مى گذاشتى تا از لرزش بماند تا بتواند يك قاشق غذا بخورد. چه مادرى داشت! هر روز در خانه غذا درست مى كرد، همه جور سبزيجات را چرخ مى كرد، مى پخت، صاف مى كرد و آبش را مى آورد اينجا؛ با قاشق و سرنگ توى دهانش مى ريختيم تا غذايى خورده باشد. يادم هست مادرش سه سال اين غذا را آماده مى كرد و مى آورد. خدا مى داند توى آن 6 ـ 5 سالى كه وضعيتش اين بود چه كشيديم! آخر هم شهيد شد. الان به عكسش كه نگاه مى كنم و تخت خالى اش را كه مى بينم، جگرم كباب مى شود. وقتى ي ادم مى آيد روزهاى آخر مثل پوست و استخوان شده بود. مظلوم شهيد شد، خيلى مظلوم! هر كس نداند فكر مى كند اينجا همه اش درد است و غم و غصه. ولى اين طور نيست. اين ها اصلا خودشان قوت قلب هستند. خود روحيه هستند. درد هم كه مى كشند، مى خندند. بايد ظهرها اينجا باشيد كه ببينيد، توى سالن غذاخورى اينجا چه خبر است! روحيه را بايد اينجا و با اين ها ديد. اصلا اگر خداوند متعال اين روحيه و صبر را به جانبازان ما نداده بود، هيچ كدام شان دوام نمى آوردند. ايمانى كه جانبازان به خدا و ائمه دارند، تحمل دردها را برايشان آسان كرده است. من حدود بيست و يك سال است در اينجا خدمت مى كنم و در اين مدت حتى يك بار هم يك شكايت كوچك از زبان اين ها نشنيده ام. در اوج درد مى گويند "الهى شكر، الهى راضى ام به رضاى تو." يكى ديگر از جانبازان بود كه كليه اش مشكل داشت. هميشه از شدت درد به خود مى پيچيد. آنقدر درد داشت كه سرش خم مى شد و به زانوهايش مى رسيد. درد كه فقط درد جواد نيست؛ جوادهاى من به سرعت از دست مى روند و كارى از دست من مادر برنمى آيد. فقط مى ايستم و تماشا مى كنم. جواد من يك گلوله خورد و شهيد شد. اما اينجا آب شدن پسرهايم را مى بينم و مى سوزم. بارها و بارها از خدا كمك خواستم. مدام بالاى سرشان مى روم و حال شان را مى پرسم و يك ليوان آب به دست شان مى دهم. فقط دعا مى كنم، دعا! روز مادر كه مى شود، همه من را مادر صدا مى زنند. بعضى وقت ها با يك شاخه گل يا كادويى كوچك روز مادر را به من تبريك مى گويند. البته من توقعى ندارم و وظيفه ام را انجام مى دهم. اما بچه ها به من لطف و محبت دارند. من توقعى ندارم. همين كه لبخند را روى لب هاى آن ها مى بينم، براى من يك دنيا خوشحالى است. براى آن ها كه كارى از دستم برنمى آيد. تنها كارى كه مى توانم انجام بدهم اين است كه لباس هايشان را مى شويم، اتو مى كشم، پارگى هايش را مى گيرم، دكمه هايشان را مى دوزم، آب و غذايشان را مى دهم. خلاصه هر كارى كه از دستم بر بيايد و در توانم باشد. الان ديگر 56 سال دارم. به قول بچه ها وقتش رسيده كه بازنشسته شوم. حالا ديگر كمتر داخل آسايشگاه مى روم. بچه ها سر به سرم مى گذارند و مى گويند: "خاله! پير شدى ها!" بين من و بچه ها يك علاقه دو طرفه به وجود آمده است. بيشتر از صد بار بهشان گفته ام كه چقدر دوست شان دارم. الان همه ما عضو يك خانواده هستيم. خانواده جانبازان. اين ها همه پسرهاى من هستند و خانواده شان، خانواده من؛ تابستان كه مى شود، حدود 600 جانباز به اينجا رفت و آمد مى كنند و همه نگرانى ام اين است كه اگر فردا بازنشسته شوم، چطور د ورى از اين خانواده بزرگ را تحمل كنم؟ اميدوارم تا زنده هستم از پا نيفتم و بتوانم تا جان در بدن دارم در خدمت اين جانبازان باشم و هر كارى دارند برايشان انجام بدهم. خلاصه مادرجان، شيرين ترين لحظات زندگى براى من آن وقتى است كه بچه هاى آسايشگاه مرا صدا مى زنند: "مادر!" باور كنيد، مثل عسل شيرين است! خانم "فاطمه عاجزپور" مادر شهيد "جواد برنده" بيست و دو سال است در آسايشگاه جانبازان امام خمينى(ره) از جانبازان دفاع مقدس نگهدارى مى كند و ما فقط توانستيم لحظاتى از خاطرات، كارها و محبت هاى او را از زبان خودش بازگو كنيم و ببينيم. صد بار، هزار بار برايشان حرف زده ام. وقتى جدى هستند همه شان مى گويند: "شما از مادر هم به ما نزديك ترى." اما وقتى شوخى هايشان گل مى كند مى گويند: "مادر! چاخان نكن!" سر به سرم مى گذارند. مى گويم چاخان نمى كنم. واقعا دوست تان دارم. مثل جواد، محمد، محمود، حسين، حسن. آخر من 6 تا پسر دارم! اگر جايى با آدم هايى زندگى كنى، دوست شان داشته باشى و بدانى فردا، نه! هفته ديگر، نه! ماه ديگر و ... قرار است از دنيا بروند چه حالى به تو دست مى دهد؟

انتهای پیام/ع  

دسته بندی: 
زینبیان
گفت و گو
نمایش در اخبار

دیدگاه ها