ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

رهبر خوب و مهربانم حضرت آیت الله خامنه ای سلام، من دختر جانباز شیمیایی هستم .......

وقتی صدای سرفه های خشک پدر دل دخترک را به درد می آورد، وقتی پدر جانبازش که در جنگ شیمیایی شده را ضعیف و ناتوان و بیکار می بیند، وقتی از صدای گریه های شبانه مادر بیدار می شود وقتی می فهمد پدرش می خواهد کلیه اش را بفروشد وقتی از صدای زنگ طلبکاران در پشت در بدنش می لرزد، وقتی پولی برای بردن پدر به دکتر ندارد، وقتی آبروداری پدر و مادرش را می بیند، وقتی شعرهای پدر را در روزنامه می خواند دلش از این همه غم و غصه به درد می آید. چاره ای ندارد جز اینکه قلمش را بردارد و با دستان کوچکش بنویسد تا شاید مسئولان فریاد، درد و اندوهش را بخوانند و به یاریش بشتابند. 
«رهبر خوب و مهربانم حضرت آیت الله خامنه ای سلام
من دختر جانباز شیمیایی هستم پدرم آن وقت ها در جنگ شیمیایی شد و حالا خیلی اذیت می شود او به خاطر اینکه نمی تواند کارهای سخت انجام بدهد چند سال است که بیکار است و به خاطر اینکه بنیاد درجه جانبازی به او کم داده نه به او حقوق می دهند و نه برای درمانش کاری می کنند. پدرم در یک روزنامه شعر می نویسد و ما با حقوق کم آن با سختی زندگی می کنیم، شب ها مادرم از اینکه حال او بد می شود و پول برای دکتر رفتن نداریم، وقتی باباجان سرفه می کند ، گریه می کند و من و خواهرم از امام زمان می خواهیم تا او را خوب کند تا بتواند سر کار برود. شبها خودش و مامان در سر نماز گریه می کنند. هر چقدر هم که به بنیاد جانبازان رفته به او کمک نکردند و به پرونده اش رسیدگی نکرده اند. پدرم به خاطر ما مجبور شده خیلی پول از بانک و مردم قرض بگیرد و چون بیکار است و نتوانسته پول آنها را بدهد یک ماه به او فرصت داده اند، وگرنه او را زندانی می کنند. او می خواست کلیه خودش را بفروشد تا پول مردم را بدهد ولی آقایی که به خانه ما آمده بود وقتی فهمید بابا شیمیایی است آن را نخرید. به خدا خیلی ها از آشناها و فامیل او را مسخره می کنند و می گویند دولت برای شما کاری نکرد ولی باباجان می گوید ما نباید درددل هایمان را به همه بگوییم و همسایه ها نفهمند که مبادا به جمهوری اسلامی حرف بد و خنده دار بزنند. آقای خامنه ای باباجان چون در این جا آبرو دارد به خاطر پول های بانک به رئیس ها و خیلی ها نامه داده تا کمکش کنند ولی هیچ فایده ای نداشته است. چون خیلی برای ما بد است که او را زندانی بکنند من و خواهر کوچکم از شما و هم آدم های خوب و اون هایی که آبروی یک جانباز برایشان احترام دارد از شما التماس می کنم نگذارید که پدرم آبرویش پیش همسایه ها و فامیل بریزد و ما بی سرپرست شویم . این نامه را هم می دهم به حاجی دوست باباجان که بسیجی است. چون او به مادر گفته اگر داخل یک روزنامه نامه بنویسید آقای خامنه ای آن را می خواند و حتما به شما کمک می کنند و از آقاهای خبرنگار خواهش می کنم حتما حتما نامه مرا چاپ کنند تا شما آن را بخوانید. ولی قسم شان می دهم که زود زود چاپ کنند. این شعر را هم که عموحاجی دوست باباجان گفته برای شما و آقاهای خوب می نویسم:

ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.»

دیدگاه ها