پرستارارمنی که با اهدای خون خود رزمنده مجروح را نجات داد

به گزارش سایت زنان شهید؛ باشروع حرکت های انقلابی در سال 1356 و ادامه آن در سال بعد، تاریخ ایران وارد مرحله جدیدی گردید. توفان های برخاسته از تظاهرات و اعتصاب های گسترده و مبارزات آشکار و نهان، مرد و زن، پیر و جوان سرانجام در 22 بهمن سال 1357 منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد و در جهان برای نخستین بار در جهان حکومتی جدید با الگوی دینی اسلامی برهبری حضرت آیت الله روح الله خمینی(ره) بوجود آمد. فضای معنوی ایجاد شده بدست رهبر امت اسلامی، حتی برهموطنان غیرمسلمان سرزمین تاریخی ایران نیز تأثیر گذارده بود. حضور ارمنیان و سایر اقلیت ها در میادین نبرد با شعار اینکه تمامی ادیان الهی در کنار هم و با هم باید وارد میدان عمل شوند با آمادگی کامل اعلام حضور کردند، خانم اِما شاقولیان خاطرات خود را این چنین بیان می کند.

پس از تولدم، خانواده ابتدا در آبادان سپس در "ماهشر" سکونت گزیدند. هنگامی که دانش آموز دبیرستان بودم مادرم بیمارشد. او را به بیمارستان بردیم. در آنجا دیدم که پزشکان و پرستاران برای مداوای بیماران تلاش می نمایند. این شغل را پسندیده و تصمیم گرفتم تا در آینده، پرستارشوم. از مادرم خواستم تا مرا با یکی از پزشکان آشنا نموده تا راه ورود و خدمت پرستاری را برایم بازگو و مرا راهنمایی نماید. با پزشک عربی هم آشنا شده و از او خواستم تا کمکم کند. پس از اتمام سال دوم دبیرستان، باشرکت در کلاسهای پرستاری، آن پزشک عرب مرا با آموزش پرستاری آشنا ساخت. ازهمان ابتدا دوست داشتم تا در قسمت جراحی مشغول به کارشوم. حدود یک سال گذشت، آشنایی اولیه را کسب و در امتحانات موفق و پس از یک سال به عنوان پرستاری اتاق عمل پذیرفته شدم. در همان حال تحصیلات را ادامه دادم و پس از یک سال ازدواج و به اتفاق همسرم به تهران آمدیم. با مدرکی که داشتم به سازمان "هلال احمر" خودم را معرفی و به آموزشگاه پرستاری منتقل و بعد از 4 سال تحصیل به بیمارستان "سینا"منتقل و در آنجا پیشرفت زیادی داشتم بعد از چند وقت به بیمارستان "هلال احمر" کرج منتقل شدم و مسئولیت اتاق عمل را به من دادند، حدود 15 نفر تحت نظارت من به کار مشغول بودند. 23 سال کار در بیمارستان های مختلف و اتاق عمل، جنگ تحمیلی آغازشد.  روزی که پالایشگاه آبادان را بمباران کرده بودند، باخانواده پای تلویزیون بودم که امام (ره) فرمودند: هرکسی که قادر است حتی کمک ناچیزی برای امدادرسانی بیماران در بیمارستان ها انجام دهد، خودش را معرفی کند.

به خانواه ام گفتم: زمان کمک به مجروحان فرارسیده و من باید این کارمقدس را انجام دهم، رفتم "ستاد امداد" و به سمت منطقه حرکت کردم. اولین بار که خواستم برم بچه ها برای بدرقه ام آمدند خیلی بی طاقت بودند، برای من هم سخت بود اما تصمیمم را گرفته بودم و رفتم. سه روز در بیمارستان "شرکت نفت" بودم که عراقی ها سخت حمله کردند مجبور شدیم بیمارستان را تخلیه کنیم سپس به بیمارستان "ابوذر" اهواز رفتیم، کارعمل جراحی به من سپرده شد دو ماه کارسخت به مرخصی رفتم اما عشق به کار باعث شد بیش تر از 10 روز نماندم و سریع برگشتم با انرژی مضاعف درخواست انتقال دادم تا به جایی بروم که کاربیشتری داشته باشد به "ایذه" رفتم آنجا اتاق عمل داشت، 6 ماه مسئول بودم عشق به کار باعث شد اصلاً مرخصی نروم مجدد درخواست جابه جایی دادم سرانجام به "سوسنگرد" انتقال یافتم، تنها زن ارمنی بودم، مسئولیتم خیلی سنگین شده بود گاهی وقتها از شب تا صبح نمی خوابیدم.

داشتم چایی می خوردم که یکدفعه آمبولانسی با کلی مجروح وارد بیمارستان شدن کار را سریع شروع کردم یکدفعه یکی از بیماران لباسم را گرفت و گفت خواهش می کنم نگذارید من بمیرم فقط 30 روزه که عقد کردم نامش "علی مرادی" بود ملحفه را کنار زدم متوجه شدم که ترکش به شکمش خورده و روده هایش متلاشی شده بودن باید بهش خون تزریق می کردم، اما... رفتم به زیرزمین تو بانک خون دنبال A+میگشتم اما برای این علی خونی پیدا نکردم طاقت نیاوردم خودم را برای اهدای خون آماده کردم بعد از اهداء خون به علی سریع به اتاق عمل انتقالش دادم و عمل را با کمک دکترهدایتی شروع کردم نزدیک صبح شده بود اما نگرانش بودم رفتم بیماران را ویزیت کردم تا علی به هوش بیاید، خداروشکر حالش خوب شده بود، شبی نبود که بتونیم راحت بخوابیم هرشب چند تا آمبولانس مجروح می آوردند و سریع به کار مداوا مشغول می شدیم اما خداوند چنان قدرتی به ما داده بود که هیچ سختی را احساس نمی کردیم از هیچ کمکی دریغ نمی کردیم یادم می­یاد یک شب دیدم آمبولانسی نزدیک بیمارستان ایستاده که چرا مجروحا را به بیمارستان انتقال نمی دهند، شک کردم با بچه ها به سمتش رفتیم چند مجروح که حالشون خیلی بد بود، همراه آنها گفت امیدی نیست چرا روشون میخواین کار کنین من عصبانی شدم و فریادی کشیدم سریع ببرین به بیمارستان، راه نفس را بازکردم و بخاطر خونریزی زیادی که داشت تمامی رگهای بدنش خشک شده بود مجبور شدم سرم را به شریان گردنش وصل کنم و کار مداوا را شروع کردم خدا رو شکر حال آنها بهبود پیدا کرد.

علاوه براتاق عمل مسئولیت سوپروایزی بیمارستان، اعزام بیماران، مسئولیت اتاق عمل، جراحی را برعهده داشتم. روزهای جنگ لحظه به لحظه‌اش خاطره است و حرفهای گفتنی زیاد.

انتهای پیام/ع

دسته بندی: 
زندگی
نمایش در اخبار

دیدگاه ها