شیر زنی مبارز از خطه کردستان

مروری بر زندگی شهید مریم امین پور
مریم امین پور یکی از بانوان شهید کُرد است که همانند سربازی آتش به اختیار در کمک به اسلام مبارزین علیه کمله و دموکرات ها خدمات و کمک های شبیه به فعالیت های پشت جبهه در طول دفاع مقدس انجام می داد.

به گزارش سایت " زنان شهید" در ادامه گوشه ای از ایثار این بانوی رزمنده را می خوانیم.

مریم سال 1323 در روستای ((ایران خواه)) چشم به جهان گشود، خانواده­ی او کشاورز بودند به سختی گذرای عمر می کردند.

از همان دوران کودکی روحیه ایثار و گذشت داشت و به پدر ، مادر و اطرافیانش کمک می کرد و این او را بسیار مهربان، با عاطفه و متواضع کرده بود، به دلیل نبود امکانات از بهره­ی تحصیلات محروم ماند.

او با بریدن تعلق از ظواهر فریبنده ی دنیایی و پیوستن به معنویات،پایان زندگی خود را شهادت قرار داده بود و با بهترین ارمغان که ((عند ربهم یرزقون)) می باشد، به بهشت­برین با دریایی از انعام و اکرام پا گذاشت.

بعد از چندی با مردی پرهیزگار ازدواج کرد و آن ها در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی،شهر سقز را برای سکونت برگزیدند او در کانون گرم خانه و خانواده مشغول به شغل خانه داری شد و هم چنین با توجه به تجربیاتی که در کار مامایی و شکسته­بندی داشت خود را وقف خدمت به مردم نمود.او یکی از هواداران انقلاب اسلامی بود.با همه وجود به انقلاب اسلامی عشق می ورزید.

خانواده ی پدر وی در روستای((دولت قلعه))زندگی می کردند،مریم به دلیل محبتی که به آنان داشت،مرتب در فاصله سقز و دولت قلعه در رفت وآمد بود .

حضور ضد انقلاب ها هم در روستای  دولت قلعه احساس می شد،به همین دلیل  نیروهای سپاه هم که در تعقیب دشمن بوده اند به روستا آمدند،درگیری شدیدی بین ضد انقلاب و نیروهای اسلام رخ داد، دشمنان به محض اینکه احساس خطر می کردند پاسداران و پیشمرگان مسلمان کرد را به گلوله می بستن  و بچه ها به شهادت می رسیدند و  زخمی می شدند اما امکان خروج آنها از روستا وجود نداشت.

 شدت درگیری در حوالی منزل پدر مریم بیشتر از دیگر جاها بود ، او آرام و قرار نداشت، به دنبال راهی می گشت تا دین خود را به اسلام ادا کند او اگر سلاحی در اختیار داشت،بدون درنگ به کمک نیروهای سپاه می شتافت و قلب سیاه دشمن را نشانه می رفت،اما افسوس چنین امکانی برای او وجود نداشت.با خود می اندیشید و از خود می پرسید آیا باید دست روی دست گذاشت و منتظر بود،یا باید کاری کرد؟لذا تصمیم گرفت به کوچه برود و هرکاری می تواند انجام دهد،سپس او با پدرش به بیرون منزل رفته و به یاری مجروحین می پرداختند.آن ها در منزل خود به نیروهای اسلام پناه می دادند و در منزل به مداوا و بستن زخم ها و جراحات آن ها می پرداختند.

مریم چون شیر زنی بی مانند حفظ و حراست مجروحین و رزمندگان همراه آن ها را به عهده می گیرد و ایثارگرانه به مراقبت از آن ها می پردازد.

در کنار پرستاری او راهنمای رزمندگان بود و آنها را از مسیرهایی هدایت می کرد که امن تر بودند و به مقصد سلامت می رسیدند.

یکی از روزهایی که مریم مشغول پخت نان برای خانواده و فرزندانش بود که تعدادی از عناصری که زخم خورده ی ضد انقلاب بودند به منزلش یورش آوردند.

یکی از آن ها سوال می کند: مریم تویی؟

او جواب داد: بله.

و از او پرسیدند: دیروز از سقز آمده بودی که به پاسداران [امام]خمینی(ره) کمک کنی؟

به سختی او را شکنجه می کردند و زیر مشت و لگد بود و می گفتند حالا دیگر برای پاسداران دلسوزی می کنی و مجرحان و افراد دشمن را مداوا می کنی؟سیرشان می کنی و شب ها آن ها را از روستا خارج می کنی. ­مزدور! بعد هم ادعا می کنی کاری نکرده ای، بلایی سرت بیاوریم که برای همیشه عبرت شوی.

پدرش وقتی گستاخی آن ها را دید فریاد زد! زدن یک زن هنر نیست! اگر راست می گویید سراغ من بیایید.

آن ها که از سخنان این مرد غیور ناراحت شده بودند،به سراغ او آمده و او را به باد کتک می گیرند.کسی جرات دخالت نداشت،چرا که دیگر از کسی کاری ساخته نبود!

بچه های خردسال مریم در حالی که به شدت به مادرشان چسبیده اند،گریه می کردند.گرد و غبار سرو صورتشان را پوشانده بود  و با سیل اشک آغشته شده بود.

ضد انقلاب پدر و دختر را دست بسته بیرون می برند.حرکات و اعمال دیوانه وار آن ها قدرت تصمیم گیری را از آن ها گرفته بود. نمی دانستند که چگونه رفتار می کنند؟وحشت و اضطراب سراسر روستا را فرا گرفته بود.یکی از افراد دشمن پیرمرد را هل داد و دوباره داخل منزل برد و بعد از مدتی تنها خارج شد.همه ی چشم ها مبهوت و نگران به خانه پیرمرد دوخته شده بود،فرمانده ناجوانمرد به آر.پی.جی زن دستور آتش داد.گلوله شلیک شد و خانه ویران.جسد پیرمرد زیر آوار دفن شد و روحش به آسمان پیوست.

مریم ناله می کند و ضجه می زند و به رفتارهای وحشیانه آن ها اعتراض می کند،افراد ضد انقلاب وقتی ضجه و اعتراضات خاموش نشدنی مریم را می شنوند،با کینه ی قبلی که از او در دل داشتند،تصمیم می گیرند او را تیرباران کنند،اما مردم اجازه  نمی دهند.

سرانجام او را همراه بچه هایش کشان کشان از روستا خارج کردند و طفلی معصوم در آغوش مادرش از بس گریه کرد از وحشت بی حال شد، در همین حال یکی از افراد ملعون طفل را با بی رحمی از آغوش مادر جدا کرد و به خواهرش تحویل می داد.

ناله های مریم به جایی نرسید، دشمن تصمیم داشتند او را به جای نامعلومی ببرند و تیر بارانش کنند.

مریم بر روی زمین نشست،آن ها را قسم داد،اما آن ها به خدا اعتقاد نداشتند و توجهی نمی کردند.لحظات برای مریم و فرزندانش به تندی سپری می شد،نگاه مریم به دو طفل معصومش بود!

بچه ها که در فاصله دو متری مریم قرار دارند غرق اشک اند.هرچه مادر و دختر التماس کردند بی فایده بود؛چون آن حیوانات وحشی صدای آن ها را نمی شنیدند.

سرانجام گلوله دشمن قصاب سینه این مادر فداکار را شکافت و زمین تفتیده را سیرآب کرد و بچه ها مظلومانه پرپر شدن مادر را نظاره می کردند.

آری تاریخ کردستان پراست از حوادث تلخ و خونبار عاشقانی که جرم­شان دفاع از اسلام و انقلاب بود و حاضر نبودند زیر بار زور دشمن بروند.

خدمتگذارمردم:

نام مریم برای مردم روستای"دولت قلعه" نامی آشنا بود.مریم همان کسی بود که در سخت ترین شرایط کنارشان  بود.

او تمام تلاش خود را برای رفع آلام و کاهش دردهای مردم به کار می برد.

در آن زمان،امکانات بهداشتی و مراکز درمانی در آن طرف وجود نداشت،اما آنها به گرما،سرما و خستگی راه توجه نمی کردند و تمام تلاش خود را برای خدمت به مردم به کار می بردند.

 بانوی ایثارگر به همراه پدر، همسرش با پای پیاده روستا به روستا می رفتند تا مرهمی بر زخم های آن ها باشند.

آن ها چون خادمی راستین خدمتگزار واقعی مردم بودند.

انتهای پیام/ع

 

دسته بندی: 
زنگ خاطره
نمایش در اخبار

دیدگاه ها