خانه نور دارد، فکر نکنيد تنها نشسته ام

گفتگو با شيرزن عاشوراي خميني که پنج شهيد تقديم کرد

پديد آورنده : نرجس شکوريان فرد

شور 1

1 ـ 2 ـ 3 ـ 4 ـ 5 آفرين محمدعلي جان! حالا که انگشتانت را شمردي، دستت را مثل من مشت کن و محکم بگو: مرگ بر شاه. احسنت. حالا دستانت را باز کن. در خونت که جاري شده بزن. آن را روي ديوار بگذار. اينجوري. ديدي جاي دستت روي ديوار ماند. حالا محمدعلي جان، با خونت بنويس: «يا مرگ يا خميني.» مثل داداش محمدرضا. ببين با خونش چه قشنگ روي ديوار نوشته.

اميرجان تو هم بنويس: «تا زنده ايم رزمنده ايم.» بارک الله. شيرم حلالت مادر. انسيه جانم. نترس مادر. خون ترس ندارد. تو هم مثل برادرانت شجاع باش، بنويس: مرگ بر شاه.

حالا نوبت توست محمودرضا جان تو چه مي نويسي مادر: «رهسپاريم با ولايت تا شهادت.»

خدا همه تان را با پنج تن محشور کند. به سلامت مادر. نوشته هايتان با پروازتان پاک نمي شود. باقي است. منتظرم باشيد.

آرزو

اين پنج تا را خدا داد تا سوخت اين چراغ باشند. چراغ اسلام نفت مي خواست تا مثل هميشه روشن باشد و بسوزد. پنج تايشان شدند سوخت آن، خوشحالم. خرده نگيريد که چرا مي خندم. خوب از اين که در پناه روشناي چراغ نشسته ام خوشحالم. تا اين چراغ روشن است آن پنج تا فدايي من هم هستند. حالا برايتان مي گويم که محمدرضا، محمدعلي، اميرابوالقاسم، محمودرضا و انسيه ام چه کردند.

يکي بود، يکي نبود. غير از سايه سرد غربت و مظلوميت بر سر شيعه چيزي نبود. با حاجي رفته بوديم مشهد پابوس آقا. نشسته بودم مقابل ضريح امام هشتم. دلم غنج مي رفت براي دوماهه اي که باردار بودم. سرم را بالا آوردم. نگاهي به حرم کردم. خجالت کشيدم. چشمانم را زير انداختم و آرام گفتم: آقا مي شود براي ما يک پسر خوب بخواهي. و لبم را گزيدم. ياد نماز جعفر طيار افتادم. يک شوري پيدا کردم براي خواندنش. شور عروسي شانزده ساله که يک دوماهه هم همراهش بود. با اميدي شيرين قامت بستم و نماز را خواندم. دعاي شيرين بعد از نماز را همانجا نشستم و حفظ کردم. بس که شکر قند شده بود براي روح پرتلاطم من. سبحان من لبس الغر و الوقار و ادلمه.

همانجا اولين بچه ام را سپردم دست آقا. تربيتي هم کردند تربيت کردني. محمدرضا که به دنيا آمد، يک سرشت خاصي داشت. 57 سال پيش. پانزده روز از بهار گذشته بود. حاجي شده بود بابا. من هم مادر. دور سر محمدرضا مي گشتيم. چند سال بعد شب سيزدهم رجب بود که خدا محمدعلي را هم روزي مان کرد. 53 سال پيش. همان موقع احساس کردم که چقدر گلش شبيه محمدرضا شکل گرفته. محمدرضا کودک چهار ساله شده بود. براي خودش بازي مي کرد، اما خيلي آقامنش بود. محمدعلي شير مي خورد، محمدرضا شيرين زباني مي کرد. محمدعلي شيرين تر مي خنديد. اين دو طفل معصوم از يک سرمشق رونويسي کرده بودند. محمدرضا کوچه رفتن را ياد گرفته بود. بچه هاي کوچولو را دور خودش جمع مي کرد و با زبان شيرين خودش مي گفت: «بچه ها بياين بلاتون اوضه بخونم.» و مي شد روضه خوان مجلس. چيزهايي مي خواند و بچه ها هم اداي گريه کردن را درمي آوردند. بعد که شش ـ هفت سالش شد، مي رفت مجالس روضه و حالا قرآن هم يادش داده بودم. مجلس روضه اش تکميل تر شده بود. اول همان سوره هاي کوچک را مي خواند، بعدهم يک روضة حسابي از شعرهاي کتاب «خزائن الاشعار» که در مجالس روضه حفظ کرده بود. محمدعلي هم جزو همان کودکان گريه کن شده بود. محمدرضا آرامشش انگار همين بود. عده اي را دور يک علم جمع کردن و از کودکي براي مردانگي و جوانمردي و غيرت سينه زدن.

اميد

محمدرضا ديگر مدرسه مي رفت. براي خودش نوجوان فهميده، براي ما هم يک پسر قانع، مطيع، آرام و مهربان. دوست دارم بگويم با محبت. خيلي با محبت. از مدرسه که مي آمد، يک راست مي رفت زيرزمين ـ ظرف ها را آنجا مي شستم. زندگي در آن شرايط سختي داشت. آن هم با چند بچه. وضع برق و آب هم که مشخص بود. اما محمدرضا راحتي زندگي ام بود. مي رفت زيرزمين همة ظرف ها را مي شست. من شاگرد خياطي داشتم. چندتا سيب زميني مي گذاشت روي چراغ و مي پخت. بعد مي آمد پيش من و مي گفت: مامان بيا باهم يک چيزي بخوريم. مي نشستيم دور هم و نان و سيب زميني مي خورديم. شايد هم با ترشي. نمي دانم او خسته تر بود يا من. او از صبح درس خوانده بود و من کار کرده بودم. کودکم بود، اما بزرگي مي کرد؛ نه بر من، کنار من. محمدعلي هم مدرسه مي رفت ديگر. گاهي مقداري خوراکي برمي داشتم، دست محمدعلي و بچه ها را مي گرفتم مي بردم فضاي سبز و پارک نزديک خانه، دوست داشتم بچه هايم مرد بار بيايند. از دور مواظبشان بودم که با چه کسي بازي کنند. چه حرفي مي زنند. دعوايشان مي شود يا نه. مخصوصا محمدعلي را. سنگ جمع مي کرديم و باهم بازي مي کرديم. يه قل دوقل. مي خواستم همراهش، دوستش، همدم و مونسش باشم و تا آخر راه در کنارش.

شور 2

سيب زميني مي پزم. دلم هواي محمدرضا را کرده. پوست مي کنم و در ظرف مي گذارم. با دقت قاچ مي زنم و کمي نمک و نان هم کنار بشقاب مي گذارم. سرم را مي چرخانم دور اتاق. گوش تيز مي کنم به اميد آن که شايد صداي محمدرضا را بشنوم. پنجاه سال گذشته، حالا ديگر محمدرضا و بچه ها نيستند. تنهايم مثل قبل. چند تکه براي رفع گرسنگي مي خورم. خدايا شکرت. راستي محمدرضا جان در بهشت چه مي خوري مادر! بي من خوش مي گذرد. و مي خندم و مي گويم: البته که خوش مي گذرد.

توجه

محمدرضا ابتدايي را تمام کرده بود. يک روز آمد خانه و گفت: مادر، من مي خواهم درس دين هم بخوانم. به بابا هم بگو. من اين کار را دوست دارم. رفت مدرسه علميه ثبت نام کرد. مي خواست بفهمد که بالاخره در اين دنيا چه کاره است. اصلا دنيا آمده که چه بکند؟ خود دنيا از او چه طلبي دارد؟ صاحب دنيا مي خواهد او چه کار کند؟ بعد از اين دنيا کجا مي خواهند ببرندش؟ و... رفت حوزه. هم درس دين مي خواند هم درس مدرسه اش را. محمدعلي هم هشت ساله شده بود. دلگرمي من بود به جاي محمدرضا. سال 41 و 42 بود که آيت الله خميني(ره) مخالفتش با رژيم شاه علني شد. محمدرضا سيزده ساله بود. اما همه جريانات و اتفاقات را دنبال مي کرد. اهل کتاب خواندن بود. از مسائلي سردر مي آورد که مردهاي چهل ـ پنجاه ساله هم نمي فهميدند. شده بود پيرو امام. جو خانه را هم پر از شور بيرون کرده بود. در مدرسة فيضيه که مراسم گرفتند، محمدرضا با پدرش رفتند در مراسم فيضيه شرکت کنند. کماندوها و ساواک به جان طلبه ها افتاده بودند. محمدرضا و حاجي با زحمت ديوار مدرسه را خراب کرده بودند و توانسته بودند فرار کنند. با حالي غريب و سخت آمدند خانه. پدرش را راضي کرد در خانه بماند و خودش دوباره راهي فيضيه شد. حالا ديگر رسما شده بود مخالف شاه و نامش در زمرة مبارزين نوشته شد. انسش با کتاب و مطالعه، فهم و عقلش را خيلي رشد داده بود. چهارده سالش بود، اما منبرش خيلي پر رونق بود. شجاعتش هم که مثال زدني. سخنراني مي کرد و شاه را به باد انتقاد مي گرفت. ساواک به شدت در تعقيبش بود، اما محمدرضا کوتاه نمي آمد. خيلي وقت ها از منبر که مي آمد پايين، لباس عوض مي کرد و فرار مي کرد. با جوان ها جلسات خصوصي داشت. ذهن ها را روشن مي کرد و قلب ها را هم. محمدعلي هم ده ساله شده بود. کپي محمدرضا، کم نمي آورد. کتاب مي خواند. در جلسات قرآني شرکت مي کرد. تظاهرات ها را مي رفت. گاهي از مغازه ها نمک مي خريد و مثل يک بچه معصوم نزديک ساواکي ها مي شد و با مشت نمک ها را مي ريخت توي صورت آنها و الفرار. مي گفت: نمک مي ريزم در چشمشان که گاردي ها نتوانند به مردم شليک کنند.

بالاخره محمدرضا را دستگير کردند؛ يعني هرچند وقت يک بار دستگيرش مي کردند. شکنجه و زنداني. اما وقتي آزاد مي شد اعتقادش محکم تر، ايمانش قوي تر و اراده اش مثل پولاد آبديده. دوباره مشغول همان کارها مي شد با برنامه ريزي و وقت بيشتر.

شور 3

راه مي افتيم با حاجي سمت شهرباني. شنيده ايم که دستگيرت کرده اند. جواب سربالا مي دهند. ماهم کوتاه نمي آييم. مي رويم و مي آييم. توهين مي کنند. به خيال خودشان تحقيرمان مي کنند. اما ما سرمان را بالا مي گيريم. تو کاري نکرده اي که که سرمان پايين باشد مادر. هرچه فحش مي دهند نثار خودشان. تا بالاخره مي گذارند تو را ببينم. جوان مثل دسته گلم زير شکنجه پژمرده و پرپر شده، اما شجاعتش برقرار برقرار. مي گويم: محمدرضا جان مادر تو با اين استعداد و توانايي ات با اين فهم و عقلت حيف است... که ابروانت درهم مي رود و مي گويي: عمر آدم يک ساعت يا چند سال، بايد به درد بخورد، ثمر داشته باشد... راست مي گويي مادر، ثمر تو هم روشنايي چراغ اسلام است. پس بجنگ مادر جان، مبارزه کن.

من هم مقاومت کرده ام. ببين از آن موقع که تو جوان بودي تا حالا ببين چه سر حالم مادر. چون عمرم با تو بوده مادرجان. باثمر.

تلاش

محمدرضا شده بود دوست و همرزم آيت الله مطهري و آيت الله سعيدي و آيت الله املشي و.... خيلي دقيق و پرانرژي و اصولي کار مي کردند. حتي در زندان هم، هم سلولي همديگر بودند و اين خودش فرصت بهتري مي شد براي برنامه ريزي هاشان.

محمدعلي هم بيکار نبود. يک کار جالبش اين بود که توي محل با سربازها ارتباط برقرار مي کرد. آدم شناس بود. اگر در يکي از مأمورها و گاردي ها «وجود» مي ديد شروع مي کرد. مي آمد و پنهاني از چشم بقية سربازها براي آن سرباز چاي مي برد، تحويلش مي گرفت. مي گفت: ما با صاحبش دعوا داريم که ضد اسلام است، نه با اين سرباز که چيزي نمي داند. با اين کارهايش نظامي ضد نظام درست مي کرد.

محمدرضا وقتي از زندان آزاد شد، از همة شهرها دعوتش مي کردند براي جلساتشان. رفتيم برايش خواستگاري. زن گرفت، اما روال زندگي اش تغيير نکرد. مبارز بود و مجاهد. زندگي اش شده بود پر از خوف، پر از رجا، خدا به ما دومين دخترمان را داد. اسمش را گذاشتيم انسيه. بعد هم ته تغاري ام هم به دنيا آمد. امير را مي گويم. مي خواستيم اسم شناسنامه اي اش هم امير باشد، اما ثبت احوال شاهنشاهي قبول نکرد. مي گفت: امير فقط شاهنشاه آريامهر است. توي شناسنامه گذاشتيم ابوالقاسم. اما امير بود. امير من امير بود. يکي ـ دو سال بعد هم نوه هايم به دنيا آمدند. خدا به محمدرضا دوقلو داد. احمدرضا و محمودرضا. مادرشان مريض بود. اين دوقلو هم شدند براي من. اما همه اينها باعث نشد که محمدرضا يک لحظه هم در کارش سست شود. حالا هم هواي خانمش را داشت. هم پدر دوقلوها بود و هم پسر مهربان من و سرباز امام.

محمدعلي هم شده بود يکي از ستون هاي اصلي کار محمدرضا. شانزده سالش بود، اما در همه چيز تکميل. همه را جذب خودش مي کرد. درس طلبگي را هم کنار مدرسه شروع کرد. خيلي پر استعداد بود. مسلط به درس و بحث. مي رفت سر درس آيت الله گلپايگاني. جواب سؤالات را با قاطعيت و استدلال درست مي داد. بعضي معترض شده بودند به آقا که اين بچه چه مي فهمد. آقا هم يک بار سر درس از او هرچه پرسيده بودند محمدعلي درست و خوب جواب داده بود. آقا خنديده بودند و تاييد کرده بودند.

محمدعلي را براي اولين بار همان سر درس آقا دستگير کردند. آن اعلاميه ها و نوارهايي که پخش کرده بود، آن تظاهرات هايي که شرکت کرده بود و دوستانش را هم برده بود، کتاب هاي مخفي امام که رد و بدل کرده بود و... همه شده بود پروندة قطوري براي محمدعلي. خبر که شديم دلمان شور افتاد. نذر سلامتي امام زمان و يارانش اش پختم و به همسايه ها دادم تا بلکه خبري از محمدعلي برسد. هرچه بيشتر پي گير مي شديم کمتر از او خبر مي رسيد. تا اين که يک شب صداي ناله اي از کوچه به گوشمان رسيد. ناله قطع نمي شد. صدا زدن هاي مدام، فحش و ناسزا و نالة جانسوز. رفتم بالاي بام ببينم کيست. حالم منقلب شد. محمدعلي من بود که ناله مي کرد. مأمورهاي ساواک پيراهنش را درآورده بودند و شکنجه اش مي کردند. زير لب ذکر گفتم. نذرش کردم تا مقاومت کند. مي زدندش تا اقرار کند. همه کس و همه جا را لو بدهد و محمدعلي مقاومت مي کرد. نبايد از خانه بيرون مي رفتيم. از پله ها آمدم پايين، همه منتظر بودند بفهمند صداي ناله از کيست. سري تکان دادم و گفتم: مادر يک هروئيني را گرفتند و مي زنند. نمي خواهد شما ببينيد. مشغول درس تان باشيد و خودم رفتم سر سجاده. صداي ناله اما هنوز مي آمد. محمدعلي چندماهي زير شکنجه ساواک بود. طفلکم وقتي آزاد شد نمي توانست غذا بخورد. چه کرده بودند با او خدا مي داند. حريره بادام درست مي کردم. آب گوشت مي گرفتم و چايي. همين ها را آهسته آهسته به خوردش مي دادم. تمام دل و روده اش زخم بود. بدنش هم آش ولاش، مدت ها کشيد تا م ح م د ع ل ي ام شد محمدعلي.

شور 4

چايي مي ريزم و مي نشينم که بخورم. دست هايم را دو طرف استکان مي گذارم. دلم پر از عطر ياد تو مي شود مادر. بي اختيار ياد آن روزها مي افتم که بدن پر از زخم تو در بستر بيماري افتاده بود. خير نديده ها چقدر دل سنگ بودند که نوجوان شانزده ساله را به اين روز انداخته بودند. اما تو يک ناله هم پيش من نکردي. صداي ناله اگر بود از پستوهاي دل من بود که بلند مي شد. چايي را برمي دارم و مقابل لبت مي گيرم. مي خندي. مي خندم و مي گويم، بخور مادر، بخور قربونت برم. به حق حضرت زهرا(س) شفاي زخمت باشد. آهسته آهسته چايي را مي خوري. قندي برمي دارم و چايي را سر مي کشم. به ياد تو جرعه جرعه مي خورم. کسي مرا شکنجه نکرده، اما نمي دانم چرا تمام دلم مي سوزد. شايد از درد زخم هايي است که هنوز از دست خون آلود اين اسرائيلي هاي وحشي بر تن اسلام مي نشيند. نيستي که بجنگي، اما من هستم. ببين که خشنودم از بودن در راه تو.

رسالت

محمدرضا رفته بود نجف خدمت امام. چهار ماهي بود که آنجا بود و از کمک کارهاي انقلاب و امام بود. محمدعلي هم خوب تر شده بود و دوباره مشغول شده بود. با يکي دوتا از دوستان طلبه اش خيلي پنهاني مبارزه مي کردند. گروه مبارز «المجاهد» را تشکيل داده بودند. توي خيابان امام قم يک سينما بود. فيلم هاي بد پخش مي کرد. شراب هم مي فروختند. چند سالي بود که ماية خون دل همه شده بود. محمدعلي خيلي از سينما متنفر شده بود. روزها هم که مي رفت سر درس مي ديد که عده اي از ساواکي ها کنار پاسگاه نزديک مدرسه رفت وآمد طلاب را زير نظر دارند. خيلي در فکر بود. تا اين که يک شب از خانه رفت بيرون و موقع نماز صبح آمد. نشسته بودم. محمدعلي آمد و نمازش را خواند و بعد رو کرد به من و گفت: مامان، سينما و پاسگاه منفجر شده است. نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم: چريکه، نکنه کار خودت بوده. لبخندي زد و گفت: کار هرکي بوده اهل خير بوده. کم کم به محمدعلي مشکوک شدند و محمدعلي فراري شد. ساواکي ها ريختند توي خانه و همه جا را زير و رو کردند. اتفاقا جواد، پسر ديگرم، نوارهاي امام را آورده بود خانه. دويدم و همه را برداشتم و قنداق احمدرضا را پر کردم از نوار. تا ساواکي ها تمام خانه را زير و رو کردند احمدرضا همه اش گريه مي کرد. اما از محمدعلي اثري نديدند و چيزي هم پيدا نکردند. تا اين که محمدعلي يک باره پنهاني آمد خانه. ژوليده بود و خسته. همه خوشحال شده بوديم. فرستادمش حمام. دلمان همه اش به تپش بود و گوشمان به در که نکند ساواکي ها بريزند داخل خانه. بين بچه ها خوابيد. دل خوشي الکي بود برايمان که اگر مأمورها در تاريکي ريختند داخل خانه پيدايش نکنند. طبقة بالاي خانه اتاقي داشتيم مثل انباري. محمدعلي آنجا مخفيانه زندگي مي کرد. در حالي که خانه و مغازه حاجي (سر بازار مغازة لوازم خانگي داشت) زير نظر بود. يکي از دوستان متوجه شده بود (پسر آقاي املشي) رفته بود در مغازه به بهانه خريدن وسيله. به حاجي رسانده بود که مغازه تحت کنترل شديد است. حاجي هم تمام نوارها و اعلاميه ها را با چسب چوب به زير پيش خوان و ميزها چسبانده بود. ديدم در مي زنند. در را باز کردم. گفت: حاجي گفته فلان وسيله را از خانه ببرم. رفت از زيرزمين برداشت و آهسته هم گفت: خانه تحت کنترل است. قلبم به تپش افتاد. بايد کاري مي کردم. در را بستم و روي پله ها نشستم. نفسي تازه کردم و رفتم آشپزخانه. غذايمان آبگوشت بود. کاسه اي را برداشتم و غذا کشيدم. گوشتش را بيشتر ريختم و رفتم طبقه بالا. محمدعلي داشت کتاب مي خواند. نيم خيز شد. کاسة آبگوشت را دادم دستش و گفتم: مادر ساواکي ها خانه را محاصره کرده اند. رنگش سياه شد و کاسه را زمين گذاشت. گفتم: حلالت نمي کنم اگر نخوري. بخور تا بگويم چه نقشه اي دارم. آرام کاسه را برداشت و لب دهانش گذاشت. لبخندي زدم و با همة محبتم نگاهش کردم. آبگوشت را سر کشيد. آمديم پايين. دو تا چادر سياه، دو تا پوشيه، دو جفت کفش زنانه و زنبيلي پر از خرت و پرت برداشتيم و راهي شديم. دو تا زن بوديم انگار. هيچ کس شک نمي کرد. در پيچ کوچه آقاي جوانمردي را ديدم. آهسته رفتم طرفش و گفتم: موحدي هستم. پول اگر داريد روي زمين بيندازيد، پول را انداخت. برداشتم و راهي شديم. به خيابان که رسيديم سوار تاکسي شديم. گفتم: آقا اين خانم دخترم است. لال است و نمي تواند صحبت کند. مي خواهد برود تهران. من کرايه اش را مي دهم. شما او را ببريد. پياده شدم و محمدعلي رفت. چند روز بعد خبر سلامتي اش را از تهران برايمان فرستاد. ما که رفته بوديم. ساواک ريخته بود تمام خانه را زير و رو کرده بود. حتي درون متکاها و قنداق بچه را. همه چيز را به هم ريخته بود. اما هيچ اثري نيافته بودند. طفلي «انسيه» را که کوچک تر و ضعيف تر از همه بود، کنار ديوار گذاشته بودند و حسابي ترسانده بودندش. سؤال مي کردند و مي ترساندند تا حرف بزند. و انسيه چقدر لرزيده بود. قلبش مي زد مثل گنجشک. وقتي آمدم خانه نه رنگ به صورت داشت، نه نا براي حرف زدن. من محمدعلي را آنقدر مخفيانه از خانه برده بودم که حتي بچه ها هم متوجه نشده بودند.

شور 5

آبگوشت را دوست دارم. قوت جان محمدعلي شد در آن روز ترس. با دست هاي لرزان برايش بردم با دست هاي لرزان خورد. آبگوشت بار مي گذارم. مي پزد. دوست دارم خالي بخورم. سر مي کشم. قوت جانم مي شود در نبود محمدعلي. مي خندم. آبگوشت که قوت جان نمي شود. قوت جسم است. قوت جان و روح محمدعلي، بسم الله بود. خود خدا. ايمانش و نگاه هاي مادرانه و پر حماسة من. نذرهاي دلم بود و دعاهاي جامعه و عاشورا. نمازهايي که براي سلامتي امام زمان(عج) مي خواند. قوت من هم ثابت قدم بودن تو. مقاومتت زير شکنجه ها. يادت هست آمديم اوين ديدنت؟ گفتم مادر حيف تو به اين خوبي. به اين آقا منشي بمان تا در آينده مهندسي، دکتري... تو هم گفتي: مامان هيچ درسي بهتر از قرآن نيست. من الان توي زندان چند جزء قرآن با ترجمه حفظ کرده ام. آيت الله رباني برايم تفسيرش را هم گفته اند. من دوست دارم انسان باشم. اين تمام نيروي من است تا وقتي که زنده ام مادر.

تقرب

محمدعلي، تهران طرف هاي شوش زندگي مخفي شروع کرده بود. پيش يک بازاري کار مي کرد و فعاليت هاي انقلابي اش هم سر جايش بود. يک روز پرده هاي خانه را شسته بودم. به پسرم گفتم: مادر اين پرده ها را مي زني. حوصله نداشت. گفت: بگو محمدعلي برايت بزند. گفتم: محمدعلي کجا؟ اگر بود همة کارهايم را انجام مي داد، اما حالا که نيست. گفت: از خدا بخواه محمدعلي بيايد برايت پرده ها را بزند. مانده بودم که چه کنم. در خانه آرام باز شد و کسي سريع آمد تو و در را بست و چند لحظه بعد ديدم محمدعلي است. باورمان نشد. با يک تيپ ويژه اي آمده بود. موهايش را بلند کرده بود، لباس آستين کوتاه که عکس زن رويش بود پوشيده بود و همان ريش کم را هم زده بود. خنده مان گرفت. پرده ها را دست من که ديد خودش فهميد. بي منت پرده ها را زد. شده بود عضو «انجمن شکوه» تهران. انجمن ايراني و انگليسي ها بود. نفوذي بود بين ساواکي ها و دربار. تيپش به خاطر همين بود. کلاس زبان انگليسي هم مي رفت تا جايش در «انجمن شکوه» محکم تر باشد. شده بود همرنگ آنها. زود رفت. خانه جاي امني براي محمدعلي نبود. مدتي گذشت. با حاجي دلمان پر مي زد براي او. تنها و بي کس در غربت زندگي مي کرد. قرار شد من بروم به او سري بزنم تا کسي شک نکند. يک سالي بود زندگي مخفي داشت. رختخواب و پتو و موکت و لباس و... برداشتم و رفتم تهران. سراغ خانة مخفي محمدعلي. يک اتاق کوچک طبقة بالاي يک خانه اجاره کرده بود. صبح رفت سر کار و من مشغول شدم. کف اتاقش روزنامه بود. همه را جمع کردم و ظرف آب از پايين بردم و اتاق را شستم. موکت کردم. غذا هم بار گذاشتم. خورشت قيمه. سبزي هم گرفتم و پاک کردم و شستم. سفره را چيدم تا بيايد. اما دير آمد. نبايد بيشتر از اين مي ماندم. نرسيديم باهم غذا بخوريم. مرا برد سوار ماشين کرد و ايستاد تا ماشين حرکت کرد. طفلکم وقتي برگشته بود خانه، خورشت قيمه اش سوخته بود.

شهادت 1

گاهي خبر انفجاري مي آمد. مثلا مي شنيديم کارخانه آبجوسازي در تهران منفجر شده. بلافاصله ساواکي ها مي ريختند به خانة ما. دوباره همه جا را به هم مي ريختند و انسيه را بازجويي مي کردند و گاهي بقية پسرها را هم مي گرفتند و مي بردند براي بازجويي. دنبال محمدعلي بودند. انفجار کار گروه آنها بود. دفتر نشريه اي را که عکس هاي سکس منتشر مي کرده هم منفجر کردند. دوباره خانة ما بود و ساواک. با موتور زده بودند به ماشين سرهنگ شاه، تا پياده شده بود کشته بودندش و الفرار. دوباره خانه ما بود و ساواک و زدن بچه ها و انسيه که حالا ديگر قلب درد داشت. بس که ترسيده بود، ديگر قلبش درد مي کرد. چند بار هم طفل معصوم را در راه مدرسه گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که با چادر خاکي و بي حال به خانه مي رسيد. ترس و لرز و قلب درد، انسيه را از پا انداخته بود. تا اين که خبر دستگيري محمدعلي همه مان را مبهوت کرد. يکي از بچه هاي گروه المجاهد را گرفته بودند. بيست روز شکنجه اش کرده بودند و آخرسر هم از روي موتورشان که در همة عمليات ها وسيله شان بوده و از حرف هاي «باقري» بعد از آن همه شکنجه، محمدعلي و حميدرضا فاطمي را دستگير مي کنند. همه جا رفتيم. شهرباني ها،

زندان ها، قم و تهران. اما هيچ ردي از محمدعلي پيدا نکرديم. يک سال و نيم در بي خبري و اضطراب و پي گيري، اما هيچ کس دربارة محمدعلي به ما حرفي نمي زد. تا اين که يک روز ديديم در روزنامة اطلاعات نوشته اند: دو نفر خرابکار و از اعضاي حزب توده در دادگاه رژيم محکوم به اعدام شده اند و آنها را به جوخة اعدام سپرده اند: محمدعلي موحدي و حميدرضا فاطمي.

شور 6

قلبم به تپش افتاد. کمي نشستم. اشک آرامش قلبم بود. نبايد احساس ضعف مي کردم. دست به زانو گرفتم و بلند شدم. غم سنگين رفتن علي را هيچ چيز جبران نمي کرد. نه به خاطر آن که پسرم رفته بود، نه. همان موقع براي اين که ديگران هم مثل شما فکر اشتباه نکنند، اين شعر را گفتم و مدام هم زمزمه مي کردم: چرا ننالم، چرا نگريم / فداي اسلام، علي ندارم / فداي قرآن، علي ندارم.

تقرب

رفتيم دنبال پيکرش. بازهم جوابي ندادند. نمي توانستيم ببينمش و با او وداع کنيم و تشييع جنازه بگيريم. گفتيم: ختم مي گيريم. محمدرضا آمد خانه و گفت: حزب توده اعلاميه زده و محمدعلي را نيروي خودشان معرفي کرده و برايش مراسم هم گرفته. به فکر چاره افتاديم تا نقشه شان را خنثا کنيم. اطلاعية ديگري تهيه کرديم و راه افتاديم در کوچه و خيابان ها. هرجا اطلاعية حزب توده خورده بود، زيرش ما اعلامية خودمان را زديم و مردم را براي مراسم ياد اين دو شهيد عزيز و غريب دعوت کرديم مسجد امام حسن عسگري(ع). صبح يک چادر رنگي سر کردم و پنج ـ شش تا چادر رنگي ديگر هم برداشتم و راهي مسجد شديم. مسجد پر بود از جمعيت. حياط ها هم. چند نفر قرآن پخش مي کردند. ساواک همه جا را محاصره کرده بود. محمدرضا از پله هاي منبر بالا رفت و شروع کرد به سخنراني. تمام پيام امام را رساند. به شاه و ساواک و اسرائيل بد گفت. مردم به وجد آمده بودند که ساواکي ها ديگر طاقت نياوردند. افتادند به جان مردم. محمدرضا را گرفتند و بردند کنج ديوار هفت ـ هشت نفري مي زدندنش. چادرها را دادم به مردم تا سر کنند و فرار کنند. کاري از دستم بر نمي آمد تا براي محمدرضا انجام دهم. ديدم حالا که نمي

توانم کمکش کنم، جوان هاي مردم را نجات دهم. هرجا که کسي را مي زدند مي رفتم و خودم را سپر مي کردم. غوغايي شده بود. با باتوم به سر و بدن مردم بي دفاع مي زدند و آنها را از بلندي مسجد پرت مي کردند. محمدرضا را کشان کشان بدون عمامه و لباس و کفش و با ضرب باتوم بردند.

آمديم خانه. دل شکسته تر و خسته تر از شهادت محمدعلي. چاره نبود. صبر کرديم و راضي بوديم. اما مردم کوتاه نيامدند. تلفن هاي پياپي به شهرباني و تهديدهايشان کار خودش را کرد. طرف عصر خبر آوردند محمدرضا دارد مي آيد با سيل جمعيت به همراهش. کوچه و خيابان بند آمده بود. پدرش سريع گوسفندي آورد و مقابلش کشت. مي خواست شام بدهد که محمدرضا گفت ببريد مسجد امام بين مردم پخش کنيد و خودش هم تويسرکان سخنراني داشت. ساواک وقتي ديده بود تهديدهاي مردم که فلان جا را آتش مي زنيم يا خراب مي کنيم زياد شده، ترسيده بود. از محمدرضا عذر خواسته بودند و عمامه و کفش و لباسش را آورده بود و تا با عزت راهي اش کنند. اما محمدرضا زير بار نرفته بود. گفته بود: مگر من چه کار کردم که آن گونه زديد و بي حرمتي کرديد و مجلس ختم را خراب کرديد. همان گونه که آورديد ساواک، همان طور هم برمي گردم. با همان اوضاع آشفته اش راهي منزل شد و اين خودش کلي تبليغات بود بر عليه دستگاه رژيم و به نفع انقلاب. اما مراسم ختم محمدعلي خيلي دردناک بود، مثل رفتنش.

شور 7

يک سال و نيم بود دنبالت مي گشتيم. همه جا را. اما همه اش جواب سربالا بود و توهين و بي احترامي. اين يک سال و نيم آب خوردم ياد تو افتادم. غذا خوردم گفتم محمد علي ام کجاست. لباس هايت را شستم و تا کردم تا اگر آمدي آماده باشد. تا اين که يک شب خواب ديدم خبر شهادتت را به من دادند. در همان خواب هم گفتم راضي ام به رضاي خدا. دوباره فردا شب هم خواب ديدم خانم هاي پوشيه داري را که مهمان خانه شدند و مدام حسين حسين(ع) مي گفتند. ديگر مطمئن شدم از پروازت. رختخوابت را، لباس هايت را همه برداشتم و دادم به فقرا. دلم آرام گرفت. راحت شده بودي از آن همه شکنجه هاي سخت. وقتي بعد از انقلاب عکس هاي شکنجه کردنت را ديدم، بيشتر خوشحال شدم که نماندي. عکس ناخن کشيدنت. با دلر سرت را سوراخ کرده بودند. بي رحمانه دندان هايت را کشيده بودند... اما از وقتي که خبر دادگاهت در کتاب نوشته شد که وقتي قاضي ملعون حکم اعدامت را مي خواند، تو از خوشحالي چندتا شکلاتي که در زندان گرفته بودي بين اعضاي دادگاه پخش مي کني و در دفاعية آخرت آيه 11 تا 15 سورة توبه را مي خواني و از اسلام مي گويي، سربلند شدم. هرچند که ديدارمان به قيامت افتاد، اما من از داشتن تو خرسندم و راضي. مخصوصا از جملة آخرت که پيش از شهادتت به مأمورها گفته بودي: «ما که مي رويم و راحت مي شويم، شما به فکر خودتان باشيد. به پدر و مادرم بگوييد که فرزندتان مسلمان شهيد شد.» محمدم بر هرچه توده اي است لعنت مادر.

اجابت

انقلاب همچنان با خون و شکنجه و پايداري پيش مي رفت. ما و ساواک هم در کش وقوس. سال 56 بار ديگر محمدرضا را گرفتند و برايش حبس ابد بريدند. اميرابوالقاسم هم براي خودش فعاليت مي کرد. هيئت اداره مي کرد. جلسات قرآن مي رفت. در راهپيمايي ها فعال بود، اما خيلي خلق و خويش شده بود شبيه محمدعلي. انسيه هم از کش وقوس هاي قلبش دردمندتر شده بود. انقلاب پيروز شد. حالا از زير بار ظلم آزاد شده بوديم، اما مسئوليت مان در آن غوغاي اول انقلاب بيشتر شده بود. امام به محمدرضا مأموريت دادند براي اسلام آباد غرب. براي او غرب پرخطر مسئله نبود. شجاعتش مثل قديم بود. مثل همان موقع ها که طلبه هاي مدرسه حقاني را بسيج مي کرد براي تظاهرات و يا آن موقع که براي جوابگويي به توهين روزنامة اطلاعات به امام داوطلب شد و سخنراني کرد و ساواک را رسوا کرد. حالا هم همان محمدرضا بود. نمايندة ستاد عملياتي قم در ازنا و تشکيل سپاه اليگودرز و حالا هم امام جمعه و حاکم شرع اسلام آباد. زن و بچه را برداشت و راهي آن شهر پرخطر شد. سال 59 بود. يک سال نگذشته بود که خبر آوردند محمدرضا را ترور کرده اند.

محمدرضا همراه محافظش صبح راه مي افتد براي رفتن که ترورش مي کنند. حالش وخيم بود. گردن و فک و بازو و سرش زخمي. گلوله ها مدت ها او را زمين گير کرده بود و تحت درمان. در همان اسلام آباد ماند. يک روز از وزارت اطلاعات به خانه زنگ زده بودند. آقاي ري شهري بود. گفتند اگر مي خواهيد محمدعلي را ببينيد بياييد تهران، بهشت زهرا، قطعه 39، رديف 17. محمدعلي چندسال است که چشم به راهتان است. دوستان را خبر کرديم و راه افتاديم. مي رفتيم ديدن تازه دامادمان.

شور 8

گلي گم کرده ام مي جويم او را

به هر گل مي رسم مي بويم او را

گل من يک نشاني در بدن داشت

يکي پيراهن کهنه به تن داشت

از دور مزارت را نشانم مي دهند. دو نورافکن بالاي قطعه اي که تو در آنجا آرميده اي روشن است. ياد حرف آن روزت مي افتم که گفتي من هرجا که دفن شوم آنجا از نور روشن مي شود. چقدر اينجا روشن است. کنارت مي نشينم. سلام مادر، فداي تو بشوم. برايت مهمان آمده، غذا هم آورده ايم. امروز بعد از پنج سال مي خواهيم با تو غذا بخوريم. تو هم کنار سفره مان باشي. سفرة دلمان را نوراني کن. بسم الله.

تکاپو

محمدرضا درسش را هم شروع کرده بود. هم دانشگاه، هم حوزه. فعاليتش هم که پابرجا. در اسلام آباد غرب حزب جمهوري را راه انداخت. حوزة علميه اش را هم فعال کرد. جنگ که شروع شد، آنجا محکم تر فعاليت مي کرد. جبهه هم در رفت و آمد بود. خيلي جديت داشت براي وحدت حوزه و دانشگاه. خودش هم مدرس هر دو جا بود. برکتي داده بود خدا به دل و جان و استعداد و روحيه و توانايي اش. به قول خودش: من خودم را وقف اين نظام و مردم کرده ام.

بچه هاي ديگر هم اهل جبهه بودند. پدرشان هم. با حاجي پشت جبهه هم فعاليت مي کرديم. گاهي اتوبوس پر از بي خانمان و رنجور جنگ زده مي آمده از مناطق جنوب. پذيرايي و تيمارشان مي کرديم. با دست خودمان به پاهاي تاول زده شان مرهم مي گذاشتيم. منزل خودمان نگه شان مي داشتيم تا راهي خانة آشنايانشان بشوند. لباس و وسايل تهيه مي کرديم براي جبهه. حاجي با کاميون هاي کمک رساني مي رفت جبهه، مدتي مي ماند و برمي گشت و دوباره مشغول تهيه وسايل مي شديم. اميرم حالا سيزده ـ چهارده سالش بود. آرام و مهربان. در کارها کمک پدرش بود. خيلي دلش مي خواست برود جبهه، اما قبول نمي کردند. آمد خانه. خيلي ناراحت بود. مي گفت: مرا جبهه نمي برند. ورقه اي برداشتم و با همان سواد قرآني ام نوشتم:

اي امير عزيزم / من مادر تو هستم / نه صاحب تو هستم / چون فرمان خميني / مقصد فقط قرآن است / بر تو بود اجرايش / فرمان امر رهبر / از دين حق دفاع کن / بر رهبرت وفا کن / در اين زمان تاريخ / بر تو بود عزيزم / برخيز اي اميرم / از خون خود صفا ده / قرآن بود امانت / بر او شده خيانت / مادر برو به جبهه / از آن بکن حفاظت / قدرت از خدا خواه / سرمشق از حسين گير / من مادر تو هستم / نه صاحب تو هستم.

دستش را گرفتم و برگة شعر را گذاشتم کف دستش و گفتم من راضي ام مادر. راهي جبهه شد. حالا اميرم هم مثل محمدعلي، مثل محمدرضا از من دور شده بود. مي خندم. مي گويم: آنها زرنگي خودشان را نشان مي دهند. من هم بايد زرنگ باشم براي حال و روز خودم. با جديت بيشتري براي کمک به جبهه ها و رزمنده ها فعاليت مي کنم. البته انسيه هنوز هم قلب درد داشت. حالا قلب دردش هم بيشتر شده بود.

شهادت 2

امير از جبهه آمد. لباس گرم بافته بودم برايش. نپوشيد. دوباره مي خواست برود. گفت: اگر براي دوستانم هم باشد مي برم. من خجالت مي کشم لباس گرم داشته باشم و آنها نداشته باشند. ياد محمدعلي افتادم که لباس نو را مي داد به فقرا و لباس هاي کهنة برادرهايش را مي پوشيد. امير که مي رود دوباره کاموا مي گيرم و لباس مي بافم. هرچقدر که بتوانم. براي بقية رزمنده ها. محمدرضا دوقلوهايش را که حالا بزرگ شده بودند برده بود پيش خودش. خيلي غبطة امير را مي خوردند، اما کوچک بودند و نمي توانستند بروند جبهه. امير از جبهه آمد. زخمي شده بود. دوباره پرستار شده بودم. شانزده ساله بود. مي خواست حرفي بزند، خجالت مي کشيد. سر به سرش گذاشتم تا گفت: من مي خواهم نصف دينم را کامل کنم. خوشحال رفتم خواستگاري. عروس سيزده ساله برايش گرفتم. پدر خانمش عالم بود و بسيجي. به اندک مهريه اي عقد خوانديم. امير که کمي حالش خوب شد، راهي جبهه شد. سال 63 بود. پدر خانمش هم. اما ديگر برنگشت. دامادي که فقط يک ماه از دامادي اش گذشته بود. پدر خانمش هم شهيد شد. امير هم فداي اسلام شده بود. سرم را بالا مي آورم و خدا را شکر مي کنم. حالا بايد خانه را آماده کنم براي مهمان هايي که در عروسي امير شرکت مي کنند.

شور 9

هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / فرزند و عيال و خانمان را چه کند

يادت است اميرجان، بار آخري که مي خواستي بروي جبهه اين شعر را مدام مي خواندي؟ يادت هست که گفتي مرا ببريد بهشت زهرا پيش محمدعلي دفنم کنيد. محمدعلي غريب است. به هواي من هم که شده مزارمان بيشتر بياييد.

چشم مادر. مي برم مي سپرمت دست محمدعلي. فقط مادر محمدعلي را که ديدي در آغوش که گرفتيد همديگر را، محکم فشار ندهيد. هم بدن تو پر از زخم است، هم بدن محمدعلي. خوشي دنيايتان، مسلمان بودن و در راه اسلام کار کردن و فدا شدن بود. خوشي آخرتتان هم هم نشيني با فاطمه و حسين(ع). گوارايت باشد مادر. جاي من هم به حسين و فاطمه(س) سلام بدهيد.

شهادت 3

محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امير خيلي بي تاب شده بود. همه اش حسرت مي خورد که خوش به حال امير. خيلي اصرار کرد تا راهي جبهه شد. غواص بود. يک بار براي خنثا کردن مين ها به عمق آب رفته بودند که صداي انفجاري همه نگاه ها را مضطرب مي کند. محمودرضا ديگر بر نمي گردد. به عمق آب مي روند اما هيچ اثري از او نمي يابند. ماندگار مي شود همانجا. سال 65 بود. خبر شهادتش را که آوردند داشتيم خانه مان را بنايي مي کرديم. حس کردم چيزي تمام دلم را سوزاند. حالا محمدرضا هم شده بود پدر شهيد. آمدند قم. خانه را شستيم و مرتب کرديم.

انسيه قلب دردش بيشتر شده بود. حالا چند قدم که مي رفت رنگش سياه مي شد و از نفس مي افتاد. خيلي کار داشتيم. شب دامادي محمودرضا بود. هرچند که حجله مان بي داماد بود. پيکر محمودرضا پيش خدا امانت مانده بود.

شور 10

هوايت را که مي کنم، نگاه به آب مي اندازم. عمق دريا را که نمي توانم ببينم. تو کجاي اين آب، سرخ آبي شده اي. نمي دانم. شنيده ام در آب شهيد شدن و ماندن سخت تر است تا روي خاک و در خاک نهفتن. نمي دانم مادر. ولي هرچه هست زيبايي و دامادي تو فراتر از همة دامادهاست. قبر که نداري تا برايت گل بيارم و نقل بپاشم. فرشته ها وکيل من که برايت جشن مفصل بگيرند. محمدعلي و امير هم که ساقدوشت هستند. به به از اين داماد و از اين ساقدوش ها.

شهادت 4

انسيه با يک جانباز ازدواج کرد. قلب دردش همچنان بود و انسيه را ضعيف و رنجور کرده بود. جنگ تمام شده بود. محمدرضا همچنان پي گير کارهاي کشور بود. عيد فطر سال 75 بود. رفته بود پشت سر آقا نماز عيد خوانده بود و ديدار آقا هم رفته بود. اما ديگر نتوانست به خانه برگردد. ترکشي که از ترور سال 61 در سرش مانده بود، در ماشين به نخاعش زده بود و بعد از اين که ماشين را کنار کوچه پارک کرده بود بيهوش شده بود. تنها قلبش کار مي کرد با دستگاه هاي زيادي که نصب بود روي صورت و بدنش. اميد برگشتش نبود. به دکترش گفتم: محمدرضايم يک روز بي فايده و به بطالت زندگي نکرده. همه زندگي اش تلاش و کار و هدفمند بوده. چند روزي ماند و رفت. دل گير و سخت بود رفتنش. آوردنش قم. گلزار شيخان. وقتي همه رفتند رفتم کنار مزارش. يک مهر کربلا آنجا بود. برداشتم و همانجا دو رکعت نماز خواندم و گفتم: مادر، من چيزي نمي خواهم فقط براي بچه هايت از خدا دين و عقل بخواه.

شور 11

خوش رفتي مادر. خوش آمدي مادر. خوش زندگي کردي و خوش رفتي. اگر غير از شهادت نصيبت مي شد من هميشه متأسف مي ماندم. تو پسرم بودي. سايه سرم بودي. از برکت وجود تو محمدعلي راه را پيدا کرد. از برکت حضور تو، من و پدرت راه انقلاب را پي گرفتيم. از برکت تلاش تو هيچ وقت خسته نمي شديم. مادر تو معلم من بودي. تو بود و نبودمي. خدايا ممنونم که محمدرضايم را با شهادت پذيرفتي. مادر براي آمدنت نماز جعفر طيار خواندم و از امامت خواستمت. هزاران بار براي تو نماز مي خوانم و به پابوس آقا مي روم و تا ابد ممنونش مي مانم بابت تو که هنوز حاضري و ناظري و پر برکت.

شهادت 5

انسيه اين داغ ها را مي ديد. قلبش دردمند بود، بي طاقت تر هم شد. کمي بعد او هم بار و بنديلش را جمع کرد و رفت. زخم ها و دردها و فشارهاي ساواک او را از پا انداخت. ياد کودکي اش به خير که مي ترسيد و سفت در آغوش مي فشردمش. موهايش را نوازش مي کردم تا آرام شود. قصة لرزيدن هاي رقيه، تپش قلب هاي کودکان معصوم کربلا. قصة ترسيدن هاي عصر کربلا. فرار کردن ها و زمين خوردن ها و کتک خوردن ها را چند بار شنيده باشد خوب است. اما قلبش ديگر رنجور ماند. انسيه جان مادر، ديگر نترس. مي روي جايي که بهترين برادرهايت هستند. آنجا در پناه امنيت الهي همه آراميد و خونسرد. خوشت باشد مادر خوشي بهشت.

شور 12 رضايت

ديگر چه بگويم برايتان مادر؟! حاجي هم همين دوسال پيش باروبنه اش را بست و رفت پيش آقازاده هايش. وقتي که رفت هيچ پول نداشت تا با آن برايش مراسم بگيريم. تمام پول هايش را که مازاد بر خرج زندگي مي شد، خرج انقلاب، جنگ و فقرا مي کرد. جانش را هم. جگر گوشه هايش هم که فدايي بودند. خيلي مهربان بود حاجي. خيلي اهل حلال و حرام و خمس و زکات بود. هميشه به همه مان احترام مي گذاشت. هيچ وقت بچه ها را با تندي و داد صدا نمي زد. اهل دعوا کردنشان نبود. زحمت مي کشيد و هميشه هم ممنون خدا بود. دير آمديد. خيلي دير. حتما خيلي از حرف ها هم بوده که در دل حاجي ماند و رفت.

خدا از ما همة اين ها را قبول کند. خانه نور دارد. فکر نکنيد تنها نشستم. بچه هاي شهيدم هوايم را دارند. خدا از همة ما قبول کند. همين.

تظاهرات ها را مي رفت. گاهي از مغازه ها نمک مي خريد و مثل يک بچه معصوم نزديک ساواکي ها مي شد و با مشت نمک ها را مي ريخت توي صورت آنها و الفرار. مي گفت: نمک مي ريزم در چشمشان که گاردي ها نتوانند به مردم شليک کنند.

بالاخره محمدرضا را دستگير کردند؛ يعني هرچند وقت يک بار دستگيرش مي کردند. شکنجه و زنداني. اما وقتي آزاد مي شد اعتقادش محکم تر، ايمانش قوي تر و اراده اش مثل پولاد آبديده. دوباره مشغول همان کارها مي شد با برنامه ريزي و وقت بيشتر.

نشسته بودم. محمدعلي آمد و نمازش را خواند و بعد رو کرد به من و گفت: مامان، سينما و پاسگاه منفجر شده است. نگاهي به صورت خندانش انداختم و گفتم: چريکه، نکنه کار خودت بوده. لبخندي زد و گفت: کار هرکي بوده اهل خير بوده. کم کم به محمدعلي مشکوک شدند و محمدعلي فراري شد. ساواکي ها ريختند توي خانه و همه جا را زير و رو کردند. اتفاقا جواد، پسر ديگرم، نوارهاي امام را آورده بود خانه. دويدم و همه را برداشتم و قنداق احمدرضا را پر کردم از نوار.

گاهي خبر انفجاري مي آمد. مثلا مي شنيديم کارخانه آبجوسازي در تهران منفجر شده. بلافاصله ساواکي ها مي ريختند به خانة ما. دوباره همه جا را به هم مي ريختند و انسيه را بازجويي مي کردند و گاهي بقية پسرها را هم مي گرفتند و مي بردند براي بازجويي. دنبال محمدعلي بودند. انفجار کار گروه آنها بود. دفتر نشريه اي را که عکس هاي سکس منتشر مي کرده هم منفجر کردند. دوباره خانة ما بود و ساواک. با موتور زده بودند به ماشين سرهنگ شاه، تا پياده شده بود کشته بودندش و الفرار. دوباره خانه ما بود و ساواک و زدن بچه ها و انسيه که حالا ديگر قلب درد داشت. بس که ترسيده بود، ديگر قلبش درد مي کرد. چند بار هم طفل معصوم را در راه مدرسه گرفته بودند و آنقدر زده بودندش که با چادر خاکي و بي حال به خانه مي رسيد.

هرجا اطلاعية حزب توده خورده بود، زيرش ما اعلامية خودمان را زديم و مردم را براي مراسم ياد اين دو شهيد عزيز و غريب دعوت کرديم مسجد امام حسن عسگري(ع). صبح يک چادر رنگي سر کردم و پنج ـ شش تا چادر رنگي ديگر هم برداشتم و راهي مسجد شديم. مسجد پر بود از جمعيت. حياط ها هم. چند نفر قرآن پخش مي کردند. ساواک همه جا را محاصره کرده بود. محمدرضا از پله هاي منبر بالا رفت و شروع کرد به سخنراني. تمام پيام امام را رساند. به شاه و ساواک و اسرائيل بد گفت. مردم به وجد آمده بودند که ساواکي ها ديگر طاقت نياوردند. افتادند به جان مردم. محمدرضا را گرفتند و بردند کنج ديوار هفت ـ هشت نفري مي زدندنش. چادرها را دادم به مردم تا سر کنند و فرار کنند. کاري از دستم بر نمي آمد تا براي محمدرضا انجام دهم.

اين يک سال و نيم آب خوردم ياد تو افتادم. غذا خوردم گفتم محمد علي ام کجاست. لباس هايت را شستم و تا کردم تا اگر آمدي آماده باشد. تا اين که يک شب خواب ديدم خبر شهادتت را به من دادند. در همان خواب هم گفتم راضي ام به رضاي خدا. دوباره فردا شب هم خواب ديدم خانم هاي پوشيه داري را که مهمان خانه شدند و مدام حسين حسين(ع) مي گفتند. ديگر مطمئن شدم از پروازت. رختخوابت را، لباس هايت را همه برداشتم و دادم به فقرا. دلم آرام گرفت. راحت شده بودي از آن همه شکنجه هاي سخت.

بچه هاي ديگر هم اهل جبهه بودند. پدرشان هم. با حاجي پشت جبهه هم فعاليت مي کرديم. گاهي اتوبوس پر از بي خانمان و رنجور جنگ زده مي آمده از مناطق جنوب. پذيرايي و تيمارشان مي کرديم. با دست خودمان به پاهاي تاول زده شان مرهم مي گذاشتيم. منزل خودمان نگه شان مي داشتيم تا راهي خانة آشنايانشان بشوند.

هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / فرزند و عيال و خانمان را چه کند

يادت است اميرجان، بار آخري که مي خواستي بروي جبهه اين شعر را مدام مي خواندي؟ يادت هست که گفتي مرا ببريد بهشت زهرا پيش محمدعلي دفنم کنيد. محمدعلي غريب است. به هواي من هم که شده مزارمان بيشتر بياييد.

چشم مادر. مي برم مي سپرمت دست محمدعلي.

محمودرضا پسر محمدرضا بعد از شهادت امير خيلي بي تاب شده بود. همه اش حسرت مي خورد که خوش به حال امير. خيلي اصرار کرد تا راهي جبهه شد. غواص بود. يک بار براي خنثا کردن مين ها به عمق آب رفته بودند که صداي انفجاري همه نگاه ها را مضطرب مي کند. محمودرضا ديگر بر نمي گردد. به عمق آب مي روند اما هيچ اثري از او نمي يابند. ماندگار مي شود همانجا. سال 65 بود.

انسيه اين داغ ها را مي ديد. قلبش دردمند بود، بي طاقت تر هم شد. کمي بعد او هم بار و بنديلش را جمع کرد و رفت. زخم ها و دردها و فشارهاي ساواک او را از پا انداخت. ياد کودکي اش به خير که مي ترسيد و سفت در آغوش مي فشردمش. موهايش را نوازش مي کردم تا آرام شود. قصة لرزيدن هاي رقيه، تپش قلب هاي کودکان معصوم کربلا. قصة ترسيدن هاي عصر کربلا. فرار کردن ها و زمين خوردن ها و کتک خوردن ها را چند بار شنيده باشد خوب است. اما قلبش ديگر رنجور ماند. انسيه جان مادر، ديگر نترس. مي روي جايي که بهترين برادرهايت هستند.

دسته بندی: 
خاطره
داستان

دیدگاه ها