خاطره ای خواندنی

خاطره اي از شهيد افسانه نجفي (قروه) شهناز نجفي

وقتي كه منزل مسكوني ايشان بمباران شد، بدن او تكه تكه شد، پدرم وقتي كه مي خواست بدن تكه تكه ي او را جمع كند، گويا يك دست او پيدا نمي شود. در عالم خواب شهيد افسانه نجفي را مي بيند كه به او مي گويد چرا دست مرا پيدا نكردي؟ دست من بالاي درخت داخل حياط است برو و دست مرا بياور. صبح كه از خواب بلند شد، رفت ديد دست راست وي بالاي درخت است، دستش را برد و در گلزار شهدا در كنار جسدش دفن كرد.

دسته بندی: 
زندگی

دیدگاه ها