روزگار بسیار سختی بود ولی با توکل بر خدا گذشت

قرار شد خبر اسارت دوتن از رزمندگان روستا را به خانواده هایشان بدهیم . ....

*زنان شهید:لطفاً خودتونو معرفی کنید؟

نام رخساره، نام خانوادگی انجم شعاع، نام پدر علی، تاریخ تولد 1341،   محل تولد روستای رباط از توابع شهرستان کرمان

*زنان شهید: از چه سالی فعالیت خود رادر ستاد شروع کردید؟

از سال 58 با عضویت در بسیج روستای رباط

*زنان شهید: چه فعالیتی دراین ستاد انجام می دادید؟

 در آغاز تشکیل این ستادها هیچ گونه امکاناتی وجود نداشت وبیشتر کمک های مردمی بود.آرد می آوردند در منازل روستاییان وما هر روز آرد خمیر می کردیم ونان می پختیم وبرای جبهه ها بسته بندی می کردیم .من تا قبل از ازدواجم در روستای رباط بودم وفعالیت می کردم . در سال 61ازدواج کردم وبه کرمان آمدم در اینجا نیز با همراهی مادرشوهرم به فعالیت خود ادامه دادم در شهر کرمان در منازل مردم ستادها به کار خود مشغول بودنددراین منازل که منزل آقای نمازیان از جمله این منازل بود به بسته بندی نخود وکشمش، نون بربری و..... مشغول بودیم .منزل حجة السلام خوشرو یکی از فعالترین ستادها بود در منزل ایشان مرباهای مختلف می پختیم و داخل بطری های شیشه ای که در حیاط منزل این بزرگوار شسته بودیم می ریختیم وبرای جبهه ها می فرستادیم .در زمانی که به منزل حجة السلام خوشرو می رفتم فرزند اول من به دنیا آمده بود و همسرم در جبهه حضور داشت در سال 63 این فعالیت ها بیشتر شد ودر مسجد جامع و مسجد جواد الائمه نیز فعالیت می کردم. کیک می پختیم ،ومربا می پختیم مواد خوراکی بسته بندی می کردیم .

شب ها در منزل خودم بعداز این که در طول روز در ستادها فعالیت کرده بودیم با کمک مادر شوهرم برای رزمنده ها پشه بند می دوختیم .

 

برای رزمنده ها نامه می نوشتیم و در نامه ها به رزمند ه ها قوت قلب می دادیم و برایشان آرزوی پیروزی می نماییم.

در سال 64 خدا فرزند دیگری به من داد اما من همچنان به فعالیت خود در این ستادها ادامه می دادم. همسرم همچنان در جبهه بود وبار مسئولیت خانه و تریبت فرزندان بر دوش من بود. هرگاه به همسرم می گفتم که به جبهه نروم می گفت من به سفر الی الله می روممن مسافر راه خدا هستم. انگار همسرم دلبلستگی به این دنیا نداشت و می خواست هرچه سریع تر به خدا برسد.

در منزل شهیدان نامدار محمدی لباس ها و پتوهای خونی شهدا ومجروحین را می شستیم و پس از خشک شدن بسته بندی کرده و به جبهه می فرستادیم.

درستاد کار دیگری که انجام می دادیم این بود که خبر شهادت شهیدان و اسارت رزمندگان را به خانواده هایشان می رساندیم. برخی از خانواده ها هنگامی که خبر شهادت را به آنها می دادیم با کمال ناباوری می گفتند خودمان خواب شهادت فرزندمان را دیده ایم و می دانیم که شهید شده!

دوست دارم اگر خاطره ای به یاد دارید برامون بازگو کنید؟

 روزی قرار شد به روستای دولت آباد برویم و خبر اسارت دوتن از رزمندگان روستا را به خانواده هایشان بدهیم. وقتی که رفتیم خانه و خانواده شان را دیدیم بسیار متاثر شدیم. خانواده ای بسیار فقیر بودند و بخاطر کار از روستای گوغر بافت به دولت آباد آمده بودند. یادم هست که بسیار با رویخوش با ما برخورد کردند و با آب شوری که در اختیار داشتند برایمان چای و شربت درست کردند.

خاطره دیگه ای که به یاد دارم ، یک روز همسرم از جبهه زنگ زد البته ما در خانه تلفن نداشتیم به خانه همسایه زنگ میزد و همسایه ما را خبر می کرد. همسرم بعداز احوال پرسی و خبر گرفتن از بچه ها به من گفت که خانم پشه بندهایی که دوختی به دستمان رسیده  اگر می تونی برای پشه بند ها زیپ بدوز تا راحت تر بتوانیم از داخل پشه بند بیرون بیاییم .من برای پشه بند ها بند دوخته بودم که باید آن را گره می زدند. بعد از آن روز پشه بند ها را با زیپ دوختیم.

روزگار بسیار سختی بود ولی با توکل بر خدا گذشت و این جنگ تحمیلی با پیروزی رزمندگان اسلام به پایان رسید.

انتهای پیام/ ع

دسته بندی: 
نقش زنان در دفاع مقدس
نمایش در اخبار

دیدگاه ها