شنبه, 07/24/1395 - 21:54
کفش هاي سرگردان - بخش سوم
کفش هاي سرگردان - بخش سوم

مژگان تو اين هير و وير خنديد و با انگشتش كنار جاده را نشان داد وگفت:

"سيكو عربه با اون سيكلش(38)! چه پاى دانى(39) هم مى زنه!" برگشتم و نگاه كردم، خنده ام گرفت. راست مى گفت، مرد عرب با آن دشداشه (40) سفيد و بلندش كه نمى توانست دوچرخه سوارى كند. ناچاردشداشه را بالا كشيده بود و تندتند، عرق ريزان ركاب مى زد. در نتيجه ساق پاى عريانش بيرون افتاده بود. خاله پوران خنديد و گفت:

"چه ساق پايى بيرون انداخته عينهو بريژيت باردو(41)!" خنديدم و گفتم:

"ولك ببين چه قيقاجى(42) مى ده با سيكلش!" مامان چشم غره اى به ما رفت و گفت:

"بسه ديگه! چكار كنه، حتماوسيله ديگه اى گير نياورده." صداى كشيده شدن لاستيكهاى ماشين روى سطح جاده توجهمان راجلب كرد. توى اين شلوغى و ترافيك جاده، گويا دو ماشين قصد سبقت گرفتن از هم را داشتند. هر دو تا راننده پياده شدند و مقابل هم ايستادند.يكى از آنها راننده پيكان بود و ديگرى راننده آريا. راننده پيكان گفت:

"ها!خو چيه؟ په مى خواى داغونمون كنى؟ از دست عراقيها در رفتيم گير توليلاق(43) افتاديم؟" راننده آريا با عصبانيت گفت:

"حرف دهنت رو بفهم و بزن، گمپل! بلدنيستى رانندگى كنى به ما چه مربوط؟" در چشم به هم زدنى دست به يقه شدند. پشت سرشان ماشينها هى بوق مى زدند. انگار كه عروسى بود. راننده آريا يك بادمجان كاشت پاى چشم راننده پيكان! راننده پيكان هم با مشت زد و خون از دماغ راننده آريا راه افتاد! يكى اين بزن، يكى او بزن. قبل از اينكه مسافران هر دوماشين پياده بشوند و به جان هم بيفتند راننده هاى ماشينهاى پشت سرى،از ماشينهايشان پياده شدند و آنها را از هم جدا كردند. دقايقى بعدماشينها صف كشان دوباره دنبال هم به راه افتادند. مردم عجيب عصبى وهيجان زده بودند.

پيكانى در جاده حركت مى كرد. حتى در قسمت صندوق عقب هم مسافر سوار كرده بود. خاله پوران گفت:

"حالا خوبه. چلب(44) نگرفتن." كار پنچرگيرى ماشين تمام شده بود. ساكها را در صندوق عقب جا ے ؛--كس داديم و سوار شديم. دوباره مثل محتويات كنسرو به هم چسبيديم. بااينكه شيشه هاى ماشين پايين بود ولى از شدت گرما عرق از سر و رويمان سرازير بود. باد بوى خاك را از پنجره به داخل ماشين مى آورد. باد داغ كلافه مان كرده بود. بعد از مدتى يكى از بچه هاى كوچك، توى مامى شورتش پى پى كرد. بوى گندش ماشين را برداشته بود. دوباره پياده شديم تا مادر بچه بتواند مامى شورت و پوشك او را عوض كند. كم كم داشت زنگ تفريحهاى اين مسافرت زياد مى شد! سوار شديم. كمى بعدبه دو راهى اميديه - ماهشهر رسيديم. همگى تشنه بوديم. پياده شديم تااز ماشينهاى ديگر آب بگيريم. آب گرفتيم. مى خواستيم دوباره سوارماشين شويم كه يك راننده وانت، مردى با قد متوسط، چاق و چله وپوستى تيره كه مدام با دستمال دستش عرقش را خشك مى كرد نگاهى به ما كرد. به نظر مهربان مى آمد. گويا دلش به حالمان سوخته بود. نگاهى به عقب ماشينش انداخت. هنوز كمى جاى خالى داشت. تعارف كرد وگفت:

"خواهرها، چند تايى تون كه مى تونيد بياييد، كنار زن و بچه هاى من بنشينيد." پنج نفر از ماشين ما رفتند سوار وانت شدند. داخل وانت يعنى قسمت بار پر از اسباب و اثاثيه بود و ديگر جاى اضافى نداشت. با اين همه راننده وانت، سخاوتمندانه آنجا را كمى جمع و جور كرد تا بنشينيم.با لبخند گفت:

"يكى ما رو ببيند مى گه سيكو فيسشان، انگار دارن مى رن پيك نيك!" راننده از پشت وانت، قسمت بار، فلاسك آب يخ را برداشت. ليوانى آب خورد و ليوانى را هم روى سرش خالى كرد تا خنك شود. سوار شد وبه طرف بهبهان به راه افتاد. ما هم دوباره سوار شديم. گرماى چهل و پنج درجه و شرجى، امانمان را بريده بود. ناى نفس كشيدن نداشتيم. بالاخره با هزار زحمت، خسته و هلاك به بهبهان رسيديم.

فاصله آبادان تا بهبهان در شرايط عادى چهار ساعت بود، ولى اين باربه خاطر ترافيك شديد و جنگ در منطقه شش - هفت ساعتى توى راه بوديم. با بدنهاى ليچ از عرق خسته و عصبى وارد بهبهان شديم. خانه خاله مهين در خيابان ابن سيناى بهبهان قرار داشت. خانه اى نقلى با درآهنى و حياط نسبتا بزرگ و ساختمان يك طبقه كه شامل سالن پذيرايى،ناهارخورى و هال و دو اتاق خواب بود. از توى هال يك در باز مى شد كه پله مى خورد و به زيرزمين راه داشت. خاله مهين آنجا را انبارى كرده بود وگونيهاى برنج و سيب زمينى و پياز را آنجا مى گذاشت. بعدها وقتى آتش جنگ به شهرهاى ديگر خوزستان هم سرايت كرد آنها از اين انبارى به عنوان پناهگاه استفاده كردند. خاله مهين پوستى سفيد و روشن و قد وقواره اى متوسط داشت. او از همه خاله ها كوچكتر بود، حتى از خود من هم دو سالى كوچكتر بود. همراه با شوهرش كيوان كه تكنسين اتاق عمل بيمارستان شير و خورشيد سابق كه حالا بيمارستان مصدق شده بود،سال ها بود كه در بهبهان زندگى مى كرد. پسر يك ساله اى هم به نام حميدداشت. پشت در خانه خاله مهين كه رسيديم به همديگر نگاه كرديم. درعرض چند روز قيافه هايمان عوض شده بود. هاله كبود زير چشمهايمان به خوبى ديده مى شد. به محض پياده شدن، يكى دستش را مى ماليد.ديگرى پايش را ماساژ مى داد. همه درب و داغان شده بوديم. زنگ در راكه زديم، خاله مهين گفت:

"الهى شكر كه همگى تون سالم هستيد." بعد با يك يك ما روبوسى كرد. دست در گردن هم انداخته بوديم وزارزار گريه مى كرديم. خاله مهين ما را به داخل خانه دعوت مى كرد وپشت سر هم مى گفت:

"قدمتان روى چشم، خوش آمديد. صفا آورديد.اينجا را خانه خودتان بدانيد."خاله مهين و شوهرش، جمعيت بيست ويك نفرى ما را با رويى گشاده خوش آمد گفتند. پس از مدتها همگى دورهم جمع شده بوديم. بيشتر سؤال و جوابها راجع به جنگ بود. يك ربع بعد، دوباره زنگ خانه به صدا درآمد. گروهى كه با وانت آمده بودند هم رسيدند. مژگان همين كه وارد شد با شيطنت گفت:

"معلومه به موقع رسيديم!" و اشاره به كيوان كرد. كيوان دو هندوانه بزرگ را داخل سينى رويى، گذاشته بود و آنها را گل گل مى كرد. هندوانه رسيده و شيرين، بعداز آن مسافرت جهنمى واقعا چسبيد. خاله مهين تند تند گلهاى سرخ هندوانه را داخل بشقاب مى چيد و به ما تعارف مى كرد. مژگان در حالى كه هندوانه را با كارد به برشهاى كوچكترى تقسيم مى كرد، گفت:

"اگرگفتى، توى جاده كى را ديديم؟" شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:

"چه مى دانم؟" مژگان گفت:

"مهندس رضوانى، مهندس شركت نفت كه خانه شان دربريم است. من و دخترش در مدرسه رويا، با هم همكلاسى هستيم. اگربدونى با چه ژستى تو ماشين بيوك كولردار نشسته بودن و با سگشون پاپى بازى مى كردن. انگار داشتن راستى راستى به مسافرت مى رفتن." گفتم:

"خب، چكار كنند بنده خداها، حتى اونها هم از دست اين جنگ آواره شدن." مژگان خنديد و گفت:

"تمام اسباب و اثاثيه شون رو هم بار كاميون كرده بودند انگار كه اين جنگ حالاحالاها ادامه داره." آب حمام داغ بود و مى توانستيم دوش بگيريم. اين قدر وسيله براى بچه ها برداشته بوديم، كه خودمان را پاك فراموش كرده بوديم. خاله مهين متوجه شد. با سخاوتمندى در كمد لباسش را باز كرد و گفت:

"من و شمانداريم. هر چه لازم داريد برداريد و بپوشيد."

در مدت كمتر از نيم ساعت كمد لباس او خالى شد. خوشبختانه همگى تقريبا يك اندازه بوديم. هر يك لباسى، دامن و بلوزى، شلوارى،پيراهنى در دستمان بود، مثل سربازخانه ها، فورى به صف شديم.مادربزرگ، مامان، خاله ها و خاله زاده ها، زن دايى و دايى زاده ها، من ومژگان، يك يك وارد حمام شديم و خودمان را تميز شستيم تا از اين بوى چرك و استفراغ خلاص شويم. هر مادرى كه داخل حمام مى شدبچه هايش را هم مى شست. بچه هايى هم كه بزرگتر بودند و خودشان مى توانستند دوش بگيرند به تنهايى حمام مى كردند. من اول هومن راشستم و به مامان تحويل دادم. بعد پژمان را شستم. بعد از حمام، همگى تميز و شسته، ترگل ورگل كنار هم نشستيم و چاى خورديم و گپ زديم.خاله مهين از اوضاع آبادان مى پرسيد كه آيا كاملا خالى شده يا نه؟ گفتيم كه هنوز هم خيلى ها توى شهر مانده اند، حتى ما هم كه داشتيم از شهر خارج مى شديم. عده اى هو كردند و گفتند:

"كجا فرار مى كنيد،طاغوتى ها! شهر را خالى نگذاريد!" شب شده بود با اين همه، هنوز هم هوا گرم و آزاردهنده بود. آب وهواى بهبهان شبيه آبادان بود، البته با رطوبت و شرجى كمتر. آن شب خاله مهين براى شام باقالى پلو و ماهى شوريده(45) پخته بود. همگى بااشتها خورديم. به دليل جمعيت زياد و كمبود جا در خانه، تمام تير وتخته هاى خانه خاله مهين جمع شد. مبل و صندليها به گوشه اى گذاشته شد تا جا براى سفره انداختن باشد. قرار شد هر شب رختخوابها را روى زمين پهن كنيم و بخوابيم. خاله مهين هر چه تشك و پتو و لحاف و بالش در خانه داشت، وسط هال ريخت و گفت:

"اينم بالشها، هر كى هر كدوم رو مى خواد برداره." همه شروع كردند به دست زدن به بالشها. كدام نرمتره، كدام سفت تره!هر كس براى خودش بالشى را برداشت. من هم يك بالش كوچك نرم برداشتم. توى ملافه هاى تميز دراز كشيده بوديم، ولى تا پاسى از شب دل نگران از جنگ با هم پچ پچ مى كرديم. ما و خواب شده بوديم عينهوجن و بسم الله!

از فرداى آن روز، اوضاع خانه خاله مهين تغيير كرد. قرار شد همه كارها به عهده زنها باشد. مامان تقسيم كار كرد:

دو نفر مسئول جمع كردن رختخوابها و تهيه صبحانه، دو نفر مسئول تهيه ناهار، دو نفر مسئول تهيه شام، سه نفر مسئول شستن ظرفها، دو نفر مسئول جاروبرقى و گردگيرى ودو نفر مسئول خريد لوازم مورد نياز. قرار شد اين مسئوليتها هفته اى يك بار براى تنوع در كار جابه جا شود. دسته جمعى كار مى كرديم و از طريق راديو و تلويزيون و روزنامه، اخبار جنگ را دنبال مى كرديم. همگى دل نگران مردها كه در آبادان مانده بودند، بوديم. وقتى خبر جنگ تن به تن در خرمشهر به گوشمان رسيد، مو بر تنمان سيخ شد! اخبار تا حدودى گنگ و غيرقابل اطمينان بود. هيچ چيز بدتر از آن نبود كه در بى خبرى بمانيم. گاهى اوقات به اين اميد خود را دلخوش مى كرديم كه بى خبرى بهتر است از خبر بد! خودمان در بهبهان و دلهايمان در آبادان مى تپيد.

صبح روز بعد، صبح يك روز گرم، شرجى و خفقان آور بود. با صداى شنيدن زنگ در، وحشتزده از خواب پريديم، خاله بود. خاله اهوازى!خاله اهوازى، خاله مادر و خواهر مادربزرگ بود. او با بچه هايش در اهواززندگى مى كردند. براى همين به او خاله اهوازى مى گفتيم. همراه بابچه هايش سراسيمه و وحشتزده به بهبهان فرار كرده بود. خاله هراسان گفت:

"اگر بدانيد اهواز چه خبره؟ روز اول مدرسه رفتن بچه ها شش تاهواپيماى عراقى باند فرودگاه اهواز را بمباران كردند. ديروز هم كه پادگان كم پلو(46) را زدند. به شوهرم گفتم:

"ديگر جاى ماندن نيست. من مى روم بهبهان." با اينكه مدت كمى از شروع جنگ مى گذشت. همه شهرهاى جنوب غافلگير شده بودند. پيش بينى و برنامه ريزيهاى لازم براى جنگ به خوبى صورت نگرفته بود. تداركات ناقص و امكانات كم بود. توى روزنامه هانوشته بودند كه طبق اعلاميه ستاد امنيت كشور بنزين و گازوييل براى مصارف خصوصى عرضه نخواهد شد. حالا ما مانده بوديم و مشكل سوخت! خبرش پيچيده بود كه قرار است بنزين هم كوپنى شود.

موقع ناهار شده بود. مى خواستيم سفره پهن كنيم. بوى بدى در هال پيچيده بود. دستشويى و توالت با اينكه از صبح، چند بار شسته شده بود، باز هم بوى بدى مى داد. خانه دو تا توالت داشت، يكى توى هال وديگرى توى حياط. فورى قانون وضع شد. از اين به بعد شماره يك(47) درهال و شماره دو(48) در حياط انجام شود. البته اين قانون هم، مثل تمام قوانين وضع شده در دنيا، داراى ماده و تبصره هم شد! طبق اين تبصره بچه هاى كوچك از اين قانون مستثنى بودند. آنها مى توانستند هم شماره يك و هم شماره دو را در مامى شورتشان انجام دهند.

داشتيم چاى مى خورديم كه خاله توران زد زير خنده و گفت:

"اونجارو!" مژگان و خاله توران رفته بودند سر كمد خاله مهين و لباس هاى شب اورا پوشيده بودند. با پيراهنهاى ماكسى و كفش پاشنه دار راه مى رفتند ومى خنديدند و مى گفتند:

"ما امشب قرار است در باشگاه اروند(49)، برنامه اجرا كنيم." همگى زديم زير خنده. يادش بخير قبل از جنگ توى باشگاههاى شركت نفت آبادان، چه مهمانيها و چه عروسيهايى كه نمى رفتيم. چه روزگار خوشى داشتيم. آيا ممكن بود باز هم آن روزها تكرار شود؟ عصر كه شد، قرار گذاشتيم براى خريد پوشاك از خانه خارج شويم.مدتى اين مغازه و آن مغازه سرك كشيديم. مامان گفت:

"چيزهاى جالبى ندارند. كاش الان توى بازار كويتى هاى(50) آبادان بوديم. من كه چيزى چشمم را نگرفت! بعضيهاش چپليه(51)!" خاله پروين گفت:

"من فقط يك دست لباس مى خرم. لباس اضافى مى خوام چكار(52)؟" من براى هومن و پژمان دو دست بلوز و شورت خريدم. براى خودم هم، يك شلوار جين و يك تى شرت ليمويى و يك جفت صندل تابستانى آبى رنگ.

شب شده بود. هوا گرم و شرجى بود. خاله مهين هى با پيچ تلويزيون ور رفت تا تصويرش صاف شود. تصوير تار و پر از برفك بود. يكى دوبارى، با دست، توى سر تلويزيون زد. بالاخره تصوير بهتر شد.تلويزيون عراق را گرفت. پيشروى عراقيها را در خرمشهر نشان مى داد.نگاه مى كرديم و اشك مى ريختيم. يك عراقى داشت روى ديوارخرمشهر يادگارى مى نوشت. مژگان با حرص گفت:

"سيكو. سگ فيس چه ژستى هم گرفته، انگار آلن دلونه!" صبح روز بعد يك روز دردآور بود. با يك يك عزيزانم خداحافظى كردم. بچه هايم را به مامان و خاله ها سپردم.مرخصى زايمانم تمام شده بود و مى بايستى هر چه زودتر خودم را به بيمارستان پايگاه وحدتى دزفول معرفى مى كردم. به طرف دزفول راه افتادم. پيدا كردن وسيله نقليه مكافاتى بود.

خانه خاله مهين تلفن نداشت. چند بارى سعى كردم، از طريق مخابرات بهبهان با على تماس بگيرم، ولى موفق نشدم. ارتباطات تلفنى پر از پارازيت و خش خش بود. با هزار بدبختى خودم را به پايگاه رساندم.با اينكه هنوز چند ساعتى نبود كه از بچه هايم جدا شده بودم. ولى دلم براى هومن و پژمان تنگ شده بود. حال خوبى نداشتم. دلم مى خواست پيش بچه هايم مى ماندم.

پايگاه هوايى وحدتى واقع در بزرگراه، درست در فاصله انديمشك ودزفول واقع شده بود. طورى كه پنج كيلومتر با انديمشك و پنج كيلومتر بادزفول فاصله داشت. دور تا دور آن سيمهاى خاردار و به فواصل معين،برجكهاى نگهبانى قرار داشت. جلو پايگاه، ساختمان دژبانى بود كه دورتا دور آن را پنجره هاى شيشه اى پوشانده بود. در سمت راست اين ساختمان در ورودى و در سمت چپ آن در خروج قرار داشت. تمام وروديها و خروجيها، پياده رو و ماشين رو دائما در طول شبانه روز، توسطپرسنل دژبان چك مى شد. جلو اين ساختمان، خيابان پهن و عريضى كه همان خيابان اصلى پايگاه محسوب مى شد، قرار داشت. به اين خيابان،دهها خيابان فرعى وصل مى شد. در سراسر خيابانها منازل سازمانى پرسنل پايگاه قرار داشت. خيابانها، با بوته هاى گل رز، محمدى، ناز،شاه پسندهاى رنگارنگ، شمشادهاى سبز و درخت هاى عرعر و كنار(53)تزيين داده شده بود. به فواصل معين تيرهاى چراغ برق قرار داشت.بيمارستان درست در قسمت مركزى پايگاه بود تا دسترسى همگان به آن مكان امكان پذير باشد. بيمارستان و درمانگاه در مجاورت يكديگر بودندو هر يك براى خود در ورود وخروج داشتند. در شيشه اى بيمارستان درجلو و كنار آن بخش اطلاعات بود. روبه روى اطلاعات، اتاق اورژانس قرار داشت. در سمت راست آن، اتاق رياست، معاونين و دفتر پرستارى بود. پشت اورژانس بخشها شروع مى شد:

داخلى، جراحى، خانواده وزايمان. در جلو بخش جراحى، اتاق عمل و مجاور آن اتاق ريكاورى(54)بود. انتهاى بخشها هم به آشپزخانه، ناهارخورى، خياطخانه، آرايشگاه ورختشويخانه و سردخانه ختم مى شد. قسمت پشت محوطه بيمارستان هم پاركينگ ماشينها قرار داشت. نزديك باند هلى كوپتر، جايگاه آمبولانسها بود.

كف پوش بيمارستان مكالئوم بود و لوله هاى باريك و قطور به صورت روكار، در سقف كار گذاشته شده بود. پنجره ها كوچك و از بالا به پايين بازمى شد. سر تا سر آن براى جلوگيرى از ورود مگس، تورى فلزى، كارگذاشته بودند. سيستم حرارت مركزى، فن كوئل بود.

خيس عرق، وارد پايگاه شدم. كارت شناساييم را به دژبان نشان دادم.اجازه ورود داد. گرما بيداد مى كرد، هنوز هم هوا گرم شرجى بود. ظاهرپايگاه چندان فرقى نكرده بود. از تلفن داخلى رو به روى ساختمان دژبانى با بيمارستان تماس گرفتم و ورودم را به على اطلاع دادم. على مترون(55) بيمارستان بود و مسئوليت دفتر پرستارى را به عهده داشت.توى دفتر پرستارى على، فرزانه و آقاى يغمايى داشتند با هم صحبت مى كردند كه من سر رسيدم. فرزانه و آقاى يغمايى هر دو كادر پرستارى بودند. من و على و فرزانه و آقاى يغمايى، با هم همدوره و همدانشكده بوديم. يك سال بعد از ازدواج ما، آنها هم با هم ازدواج كردند و به علت نياز سازمان به پايگاه دزفول منتقل شدند. خانه شان نزديك خانه ما بود وما با هم آمد و شد خانوادگى داشتيم. فرزانه زنى مهربان بود. آقاى يغمايى هم مردى شوخ طبع و بذله گو بود. آنها دخترى هم به نام مهتا ے ؛77س4داشتند كه حدودا نه ماهه بود. فرزانه با شروع جنگ، مهتا را نزد مادرش به تهران فرستاد. آنها هر دو اهل تهران بودند. با آنها احوالپرسى كردم.فرزانه گفت:

"خيلى نگرانت بوديم، هم براى خودت و هم براى اقوامت." تا حدودى وضعيت موجود را برايشان تعريف كردم. دقايقى بعد آنهااز اتاق رفتند. توى دفتر پرستارى تنها شده بوديم. رو به على كردم و به شوخى گفتم:

"خب، چه خبر، ما را نمى بينى خوشى؟" چشمكى زد و با لبخند گفت:

"چه جورم!"

هر دو با هم زديم زير خنده. وقتى مطمئن شد حال هومن و پژمان وبقيه خوب است شروع كرد به تعريف ماجراهايى كه در نبود ما بر سرش آمده بود. روز شنبه نگران ما بوده و پس از چند بار تلفن كردن مرخصى يك روزه گرفته تا به بهبهان بيايد. با خود كمى آذوقه شامل برنج و روغن و قند و شكر برداشته و در صندوق عقب ماشين گذاشته بود. توى جاده شوش - اهواز نرسيده به شوش(56) ديگر نتوانسته بود جلوتر برود، جاده را دوباره دور زده و به طرف پايگاه برگشته بود. مردم را با بچه هايشان سوار ماشين كرده بود و از نان و پنير و خربزه اش به آنها تعارف كرده بود.نوبت من بود كه از خودم و بچه ها بگويم. نمى دانستم چه بگويم؟ به زورجلو بغضم را گرفتم و همه چيز را مو به مو تعريف كردم. مشغول گفت وگو بوديم كه آژير خطر به صدا درآمد و اعلام وضعيت اضطرارى شد. به طرف اورژانس رفتيم. حمله هوايى بود. عراق قسمتى از باند پرواز پايگاه را بمباران كرد. آژير مخصوص در اورژانس بيمارستان به صدا درآمد. درچنين مواقعى مى بايستى فورى آمبولانس با يك اكيپ پزشكى عازم باندپرواز مى شد. سارا )بهيار( مى خواست همراه با اكيپ سوار آمبولانس شود. وضعيت قرمز اعلام شده بود. بايد براى كمك به زخميها ني

رو به باند اعزام مى شد. يكى از همكاران بر حسب تصادف جلو سارا را گرفت و گفت:

"تو برو قفسه اورژانس را چك كن، من با آمبولانس مى روم."آمبولانس آژيركشان به محوطه بيمارستان نزديك شد. منير كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود از آمبولانس پياده شد و به بقيه همكارها اشاره كرد كه سارا را زودتر از اينجا دور كنيد! به زور جلو گريه اش را گرفت و گفت:

"شوهر سارا موقع بمباران در باند پرواز بوده و شهيد شده! الان هم جنازه اش در آمبولانس است." سارا از منير پرسيد:

"چه خبر بود؟" منير گفت:

"هيچى هفت - هشت نفرى زخمى شدند و يكى - دو نفرى هم شهيد. بيا زودتر از اينجا بريم." منير از بهياران قديمى بود. حدود چهل سال داشت. زن با تجربه اى بود. سارا به همراه چند همكار ديگر مشغول رسيدگى به مجروحان شدند.

- سرم وصل كن!

- بانداژ كن!

- اين يكى را بفرست راديولوژى!

- پاى آن يكى را آتل ببند!

- براى آن يكى خون درخواست كن!

يك تيم مشغول مداواى مجروحان شدند. يكى دو ساعت بعد دكترزمانى رئيس بيمارستان از سارا خواست به اتاقش برود. دكتر زمانى پزشك نظامى، جراح و رئيس بيمارستان بود. او تمام هشت سال جنگ را در پايگاه خدمت كرد. گاهى تا چند ساعت سر پا مى ايستاد و عمل جراحيهاى سخت انجام مى داد، در حالى كه شيفت كادر اتاق عمل عوض مى شد و او همچنان بدون خستگى مشغول عمل بود. آرام آرام موضوع را به او گفت. وقتى سارا از اتاق دكتر زمانى خارج شد. با چند تااز همكاران براى دلجويى به او نزديك شديم. سارا گفت:

"چطور ممكنه اين طورى باشد؟ همين امروز صبح با شوهرم صبحانه خورديم. او مرا به بيمارستان رساند و خودش به باند رفت..." ديگر نمى توانست حرف بزند. روى زمين ولو شد. منير كمك كرد و اورا روى تخت خواباند. سارا بدجورى گريه مى كرد. شانه هايش مى لرزيد.بى اختيار دست روى شكمش كشيد و گفت:

"اى واى... جواب اين تودلى دو ماهه ام را چه بدهم؟" بعد خودش را نيشگون گرفت و گفت:

"نه خواب نيستم. بيدارم." اين را گفت و از حال رفت. قابلمه خورش قورمه سبزى، سه روز توى آشپزخانه روى هيتر(57) ماند. سارا آن سه روز با حال خراب زير سرم بود.روز چهارم به ديدنش رفتيم. يك جور دلمردگى توى نگاهش بود. همه نگرانش بوديم. قرار شد به بيمارستان مركز (تهران) اعزام شود. شايدتغيير آب و هوا در روحيه اش اثر بگذارد. خيلى براى سارا ناراحت بودم.از على پرسيدم:

"يعنى فكر مى كنى سارا خوب بشه؟" على گفت:

"زمان مى برد. او الان در شوك عاطفى است." توى دفتر پرستارى فرشته نشسته بود. فرشته پرستار بود و مجرد، باجثه اى لاغر، چهره جذاب و دلنشين و مژه هاى بلند و چشمانى كه مثل شب سياه بود. خيره نگاهم كرد و گفت:

"چته؟ چرا سگرمه هايت توهمه؟ امروز از دنده چپت پا شدى؟" گفتم:

"چه مى دانم، اين جنگ كه ديگه براى آدم حال درست وحسابى نمى گذاره. اون از سارا، اينم از مينا."

مينا يكى از دوستانم بود. شوهرش كه خلبان بود ديروز سقوط كرد.حسن و مينا خيلى همديگر را دوست داشتند. مثل ليلى و مجنون بودند.بى اختيار به ياد ديروز افتادم كه به ديدن مينا رفته بودم... قدم زنان ازمنطقه اى كه هر روز بمباران مى شد و خواب و آسايش را به مردم حرام مى كرد، گذشتم. هر روز عده بيشترى از ساكنين )خانواده( از پايگاه خارج مى شدند. بليت قطار به راحتى گير نمى آمد. وضع بنزين خراب بود وقيمتش سير صعودى داشت. سه راه )اهواز - انديمشك - دزفول( مانندترمينال شده بود. مردم شهرهاى انديمشك و دزفول و پايگاه از ترس بمبارانها مى گريختند. با اين همه هنوز هم شهر و پايگاه مملو از جمعيت و خانواده بود. با هر بمباران، مجروحان زيادى به بيمارستانها اعزام مى شد. تمام تختها پر بود از مجروح پير و جوان، كودك، زن و مرد،رزمنده هاى ارتشى و داوطلب. كار تمامى نداشت. همه پرسنل به شدت كار مى كردند. ناله مجروحان لحظه اى قطع نمى شد. سردخانه پر از جنازه بود. كمبود دارو، پتو و ملافه كلافه مان كرده بود. بيشتر پرسنل بيمارستان،حتى شبها هم به خانه هايشان نمى رفتند. على و آقاى يغمايى در دفترپرستارى روى مبل دراز مى كشيدند و اگر منطقه آرام بود، مى خوابيدند.براى پرسنل خانم هم انتهاى بخش خانواده، اتاقى را در نظر گرفته بودندكه به استراحتگاه خواهران معروف شده بود. شبها معمولا همه خانمهاالبته شيفت به شيفت در آنجا مى خوابيدند.

از هومن و پژمان هيچ خبرى نداشتم. دلم را به ديدن عكسهايشان خوش كرده بودم. از بيمارستان خارج شدم و به طرف باشگاه(58) رفتم. ازجلو كاخ(59) رد شدم. خيابان بعدى پشت آرمى يواس آ (60) بود. مدتى راه رفتم تا به لاين خلبانها رسيدم. هوا گرم و شرجى بود. وارد خانه مينا كه شدم، به خاطر روشن بودن كولر گازى، هوا خنك و مطبوع بود. مينا حال و روز خوبى نداشت. من و مينا قبلا با هم خيلى درد دل كرده بوديم.مى دانستيم پدربزرگش فرش فروش بوده و وقتى كه فوت كرد، مغازه به پدر و عموى مينا به ارث رسيد. ناف مينا را براى پسر عمويش بريده بودند و طبق گفته مينا پدر و عمويش مى خواستند با اين كار ارث ازخانواده بيرون نرود. مينا ترك تبريز بود. وقتى كه بزرگتر شده بود متوجه شده بود هيچ علاقه اى به پسر عمويش ندارد. وقتى حسن به خواستگاريش رفته بود. پدرش مخالفت كرده بود كه:

خلبان جماعت شوهر بشو نيست، اعتبار ندارد، شايد رفت بالا و ديگر هيچ وقت نيامدپايين! آن وقت تكليف چيست؟ خلاصه هفت سال طول كشيد تا پدرش با ازدواج آنها موافقت كرد. توى اين هفت سال هر خواستگارى را به يك بهانه رد كرده بود تا بالاخره با حسن ازدواج كرده بود. چند روز قبل ديده بودم كه براى آزمايش گراويندكس(61) به آزمايشگاه رفته بود. پرسيدم:

"جواب آزمايش مثبت بود؟" مينا گفت:

"آره خبر مرگم! خودم تنهايى رفتم و جواب آزمايشم رو گرفتم. اونم وقتى كه حسن با جنگنده شكارى اش (اف - 4) به خاك عراق رفته بود. موقع برگشتن سر مرزعراقيا هواپيماش رو زدن. اجكت(62) كرده بود. دير شده بود. با چتر بيرون پريده بود. در حالى كه توى چترش مچاله شده بود توى خاك خودمون سقوط كرد..."

لحظه اى به چشمهاى درشت و عسلى او نگاه كردم. بى ترديد حسن عاشق اين چشمها بوده. مينا را در آغوش گرفتم و گفتم:

"خدا بهت صبربده. بچه ات را همان طورى كه به حسن قول داده بودى، بزرگ كن." هشت ماه بعد مينا در بيمارستانى در تهران زايمان كرد. پسرش زمانى به دنيا آمد كه ديگر حسن وجود نداشت. سالها بعد روزى كه مينا را باپسرش در پارك ملت ديدم.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.