شنبه, 07/24/1395 - 21:53
کفش های سرگردان - بخش دوم
کفش های سرگردان - بخش دوم

شب شده بود. هيچ كداممان حال و حوصله درستى نداشتيم. درمنزل پدرى (سيكلين) دور هم جلو تلويزيون نشسته بوديم. اخبارتلويزيون را گوش داديم. حرفهاى هميشگى بود. خبر جديدى نداد.(21)هوا گرم و شرجى بود. در چنين شبهايى در جنوب كشور به راحتى مى توان با تغيير كانال، برنامه هاى كشورهاى عربى را نگاه كرد. ما هم همين كار را كرديم. آنچه را كه روى صحنه تلويزيون عراقيها مى ديديم باور نمى كرديم. خرمشهر در حال غارت به دست عراقيها بود!

سعيد گفت:

"ا...ا ولك اى كه خرمشهر خومونه!"(22) مژگان گفت:

"سيكو...سيكو تويوتاها رو بردن!"(23) حسابى حالم گرفته شد. پس حواله هاى ماشين به چه دردى مى خورد؟ درست دو ماه قبل شصت هزار تومان براى خريد ماشين به حساب شركت تويوتا ريخته بودم و حالا همه چيز غارت شده بود. به چشم خودمان مى ديديم كه عراقيها چطور طلاها را از بازار خرمشهرخارج مى كردند. سربازان عراقى با تانك وارد خرمشهر شده بودند و درخيابانها حركت مى كردند. صداى گوينده عرب كه خرمشهر را"جزيرةالخضر" مى ناميد و به ارتش عراق خوشامد مى گفت، اعصابم را ے ؛طفبه هم ريخته بود. نشسته بوديم و غارت شدن و اشغال خرمشهر را به چشم مى ديديم. اين صحنه ها را مى ديديم و اشك مى ريختيم. با وجودهمه اين ناراحتيها بودن با عزيزانم تا حدى تسكينم مى داد.

شب با اعصاب خرد خوابيدم. فرداى آن روز هم، همان بساط راداشتيم:

بمباران، كشته و زخمى.

صبح شده بود؛ جمعه چهارم مهرماه. صبحانه نان و پنير و نيمرو بود.كسى چيزى نمى گفت. خاله توران صداى راديو را بلند كرد. راديو آبادان پشت سر هم مى گفت:

"خرمشهر در خاك و خون است. جوانان رشيدآبادانى بشتابند و تا دير نشده از خاك وطن دفاع كنند." صداى زنگ در خانه پيچيد. دايى ممد وارد خانه شد و از شلوغى دم مسجد خبر داد. جوانها براى گرفتن اسلحه جلو مسجد ازدحام كرده بودند.

دايى ممد با همسر و چهار فرزندش در خيابان اميرى آبادان زندگى مى كردند. آمده بود اخبارى از جنگ را با ما رد و بدل كند. مادربزرگ چاى را جلو دايى گذاشت. دايى دوباره گفت:

"جوانها، نوجوانها دسته دسته به طرف مسجد مى رفتند. دم در مسجد به آنهايى كه تعليمات نظامى گرفته بودند، ژ.3، ام.1 و نارنجك مى دادند. همه براى جنگ آماده شده اند.راست راستى جنگ شروع شده!" مادربزرگ خونسردتر از ما بود. با همان لحن خونسرد رو به دايى ممدكرد و گفت:

"چاى كپ(24) مال توئه بخور تا سرد نشده." نيم ساعت بعد، دايى از خانه خاله توران رفت. توى خانه نشسته بوديم، منتظر اخبار خرمشهر بوديم. اين طور كه اخبار مى گفت، جنگ سختى در نزديكى خرمشهر در گرفته و جوانان پابرهنه، گرسنه، تشنه،گرمازده و بى پناه در برابر آتش سنگين دشمن كشته مى شدند. بچه هاى خانواده هم گوش به زنگ اخبار جديد خرمشهر بودند.

دم ظهر بود. داخل حياط، هوا بدجورى داغ و شرجى بود، ولى داخل خانه، كولر گازى روشن بود و هوا مطبوع. على و محسن، پسرهاى خاله ايران داشتند كشتى مى گرفتند. على ده ساله بود و محسن هفت ساله.خاله ايران رفت وسط آنها از هم جداشان كرد. مادربزرگ گوشه اتاق تسبيح به دست ذكر مى گفت. مژگان، هومن را بغل گرفته بود و داشت اورا مى خواباند. مامان و خاله توران هم توى آشپزخانه براى ناهاراستامبولى مى پختند. من هم بلوزشورت پژمان را مى شستم. وقتى مى خواستم آن را روى طناب، توى تراس پهن كنم ديدم عده اى ازهمسايه هاى خاله توران، بار و بنديلشان را جمع كرده و از ترس بمباران فرار مى كنند. از خاله توران پرسيدم:

"باهاشون خداحافظى نمى كنى؟" خاله توران گفت:

"ما كه تازه به اين محله آمده ايم به غير از همسايه پايينى، بقيه همسايه ها رو نمى شناسم."(25) از تراس خانه نگاهى به داخل كوچه كردم. چند تا پسر بچه ده -دوازده ساله مشغول انجام كارى بودند. يكيشان گفت:

"دارى چى كارمى كنى؟" ديگرى مى گفت:

"خو مگه نمى بينى، دارم كوكتل مولوتف مى سازم؟" همان اولى گفت:

"ا... كوكتل مولوتف ديگه واسه چى؟!" ديگرى گفت:

"واسه عراقيا." دوباره اولى گفت:

"ا...په بده منم بسازم." خاله پروين كنار من ايستاده بود. گفت:

"مى بينى، بچه هايى كه تا همين ديروز مادراشون تر و خشكشون مى كردند حالا شده ان مرد ميدون!" كمى آن طرفتر، دو تا بچه ده - يازده ساله با هم بحث مى كردند.دختربچه كه جثه كوچكترى داشت گفت:

"واى...باز كه تو تير و كمون دست گرفتى. ووى... اگه بابا ببينه، پوستت رو غلفتى مى كنه." پسربچه كه جثه بزرگترى داشت گفت:

"به تو مربوط نيست. گمپل.(26)نمى خواد فضولى كنى." دختربچه دوباره گفت:

"چيه بل كم(27)، يادته ئو دفعه سنگ گذاشتى لاى تير و كمونت، زدى شيشه پنجره همسايه را شكستى، بابا باهات چى كار كرد؟"

پسربچه گفت:

"آره يادمه ولى ئو دفعه فرق مى كرد." دختربچه گفت:

"يادته بابا با دستش، گوشتو چلوند و گفت اگه يك دفعه ديگه دستت تير و كمون ببينه، دستت رو مى شكنه." پسربچه اشاره اى به سنگهايى كه در كنارش چيده بود كرد و گفت:

"گفتم ئى دفعه فرق مى كنه. ئى سنگها را ديدى - ده دوازده تا مى شد -سنگها را نهادم(28) توى جيبم. بعد مى رم بالاى پشت بوم خونه خرمشهريها مى ايستم. وقتى عراقيه اومد جلو، با تير و كمون و سنگ مى زنم به چشمش، اونم دستش رو به چشمش مى گيره و مى گه:

"آى كورشدم!" بعدش هم فرار مى كنه. ئو وقت منم بهش مى گم:

خوبت بشه،حالا كه يك ليتى(29) شدى مى فهمى كه نبايد ئى جورى وارد خرمشهربشى!" دختربچه گفت:

"سيكو حالا وقتى عراقيه برگرده خونه شون، فاميلاش بهش مى گن:

سيكو سگ فيس، يه ليتى هم شده!"(30) من و خاله پروين خنديديم. ولى خنده هيچ كدام از شادى نبود. هوابدجورى گرم و شرجى بود. از آسمان آتش مى باريد. باد گرمى مى وزيد وبه صورتم مى خورد. كلافه و عصبى به داخل اتاق رفتم. منزل خاله توران تلفن نداشت و من از على هيچ خبرى نداشتم. بدجورى دل نگران پايگاه بودم.

صبح روز بعد با دايى ممد به خانه مادربزرگ كه در خيابان اميرى بود،رفتيم. مى خواستم سر راه اگر داروخانه باز باشد شيرخشك و ميلوپا(31) وپوشك بخرم.

وارد خانه مادربزرگ كه شديم دايى با قيافه اى خسته و گرفته گفت:

"مادر تو را به خدا دست دست نكن. جنگ شروع شده، شوخى بردار هم نيست. نمى دانم چرا لجبازى مى كنى؟ زودتر وسايلتو بردار تا برويم." مادربزرگ برافروخت. با همان حال گفت:

"يعنى چه؟ مگه من بچه ام كه لجبازى كنم. مى گى شوهرم را چه كار كنم؟ يعنى او را تنها بگذارم؟" دايى هاج و واج نگاهى به من و نگاهى به مادربزرگ انداخت و گفت:

"چى مادر؟ شوهر! كدام شوهر؟..." مادربزرگ گفت:

"خوبه آقاتون فقط چهارماهه فوت كرده حالامى پرسى كدوم شوهر؟" دايى نفس راحتى كشيد و گفت:

"نه مادر يادم نرفته! خوبه خودت مى گى مرده، پس اگر مرده كه ديگه..." مادربزرگ دوباره حرف دايى را قطع كرد.

خيلى عصبانى شده بود ونمى خواست مردى را كه عمرى با او زندگى كرده ترك كند. مادربزرگ گفت:

"همين چند روز پيش، صبح كه از خواب پا شدم. وضو گرفتم، بعداز نماز بغل سجاده چرتم گرفت. تازه بفهمى نفهمى چشم گرم شده بودكه آقاجون با نوك عصايش به پشت پايم زد و گفت:

"په، زن اين كترى كه آبش جوش اومد و بخار شد و سوخت. تو هنوز گرفتى خوابيدى؟!" تند رفتم توى آشپزخانه. ديدم بله...آب كترى كار رفته،(32) الانه كه بسوزه. فورى زيرش رو خاموش كردم. حالا مى گى..." اشك در چشمهاى مادربزرگ پر شده بود. من هم گريه ام گرفته بود.فرصت خوبى بود تا با گريه كردن براى پدربزرگ كمى آرام شوم. دايى لحنش را عوض كرد و به مادربزرگ گفت:

"تو رو به خدا اذيت نكن، باهزار مكافات بنزين گير آورديم. بيا و با زنهاى فاميل از آبادان بريد. عراقياتا وسط خرمشهر اومدند. آبادان هم ديگه امن نيست." مادربزرگ سر حرف خودش بود و انگار حرفهاى دايى را نشنيده بود.دائم مى گفت:

"من دلم نمى آد مردم تو خاكستون(33) تنها بذارم. شبهاى جمعه، كى سر خاكش بره؟ كى براش خرما و حلوا خيرات كنه؟ شماها هركجا كه دلتون مى خواهد بريد. كارى به كار من نداشته باشيد." سر آخر دايى تسليم شد و پيشنهاد كرد مادربزرگ همراه بقيه به خانه خاله توران برود. مادربزرگ اين بار نرم شد و پيشنهاد دايى را قبول كرد.ساك دستى كوچكى را برداشت و تعدادى اسناد و مدارك و وسايل شخصيش را از توى كمد درآورد و توى ساك گذاشت. تا مادربزرگ وسايلش را جمع كند چرخى در خانه زدم. همه جا مرتب بود. جاروعربى(34) و خاك انداز گوشه حياط افتاده بود. آنها را برداشتم و داخل انبارى گذاشتم. مادربزرگ چادرش را سر كرد. درها را با حوصله يكى يكى قفل كرد و با ما به منزل خاله توران آمد. آن روز مادربزرگ رفت ونمى دانست كه ديگر هيچ وقت به آن خانه برنخواهد گشت.

ديشب بالاخره موفق شدم با على تماس تلفنى بگيرم. آخرين بارى كه با هم حرف زده بوديم. هفته قبل بود و امروز ششم مهرماه؛ شنبه اول هفته. خيلى نگران بود. به او گفتم حالمان خوب است و تا اين لحظه براى هيچ كداممان اتفاقى نيفتاده است. به احتمال زياد همگى به بهبهان، خانه خاله مهين مى رويم. گوشى تلفن همين طور خرخر مى كرد و پارازيت مى فرستاد. به خوبى صداى همديگر را نمى شنيديم. همين كه مطمئن شديم حالمان خوب است تلفن را قطع كرديم.

با اينكه هر روز مى ديديم مردم دسته دسته از شهر فرار مى كنند باز هم مى گفتيم شايد فردا صبح اعلام كنند كه جنگ تمام شد! در خانه همه اش بحث اين بود كه برويم يا بمانيم. يك هفته از شروع جنگ مى گذشت.درگيرى در خرمشهر شديدتر شده بود و عراقيها مشغول پيشروى بودند.سعيد مى گفت كه يكى از دوستانش كه بچه خرمشهر است، گفته:

عراقيهاتا حدود راه آهن و پاسگاه دژ و كشتارگاه(35) آمده اند. اگر از روى پل خرمشهر مى گذشتند ديگر واويلا بود. تا آبادان راهى نبود! اخبارنگران كننده، داغانمان كرده بود. هر روز گروه بيشترى از مردم، دستپاچه شهر را ترك مى كردند.

عصر همان روز مردان فاميل يعنى بابا و دايى ممد و شوهر خاله ها درباك شورلت ايمپالا كه مال شوهر خاله ام حسين بود، بنزين ريختند.جمشيد به شوخى مى گفت:

"كاپيتان هواپيما آماده پرواز است!" همگى خنديديم. اما دلهايمان شاد نبود. قرار شد فردا صبح سحر، زنها وبچه هاى فاميل با وسايل ضرورى و مختصر از آبادان خارج شوند.

عصر همان روز بابا ما را به خانه )سيكلين) برد تا وسايل مختصر ومفيدى را برداريم.

فقط گفت:

"اثاثيه تان را جمع كنيد." چه ناگفتنى هايى در اين جمله بود. بابا تأكيد مى كرد شناسنامه ها،دفترچه هاى بانك، دفترچه هاى بيمه، پول نقد و طلا را برداريم. به خانه پدرى كه رسيديم حال مامان عوض شد. بعدها برايم تعريف كرد كه باچه حسرتى به زندگيم كه چقدر شيك چيده شده بود نگاه كردم. حاصل سالها زحمت شبانه روزى خودم و بابات بود. توى خانه راه افتادم. نگاهى به دور و برم انداختم. به فرشها، مبلمان، لوسترها و ظروف تزيينى چيده شده در بوفه چوبى. هيچ وقت اين طور دقيق به وسايل زندگيم نگاه نكرده بودم. به تك تك اتاقها سر زدم. وسايل را با دقت بخصوصى نگاه مى كردم. انگار مى خواستم نقش آنها را تا ابد توى ذهنم ثبت كنم. اسباب و اثاثيه خانه بدجورى به من دهن كجى مى كردند. من هم به اتاقى كه مامان در اين مدت در اختيارم گذاشته بود رفتم. اتاق رو به باغ...يكهو...چشمم به بسته اى افتاد. اى واى...پاك فراموش كرده بودم. قراربود، اين بسته را كه يك سرويس چايخورى عصرانه بود براى دوستم فريده به عنوان هديه عروسى ببرم. همين يكى - دو هفته پيش بود كه به عروسى او دعوت شده بودم. همه دور سفره عقد شاد و خندان بالباس هاى شيك و مد روز ايستاده بوديم. مامان فريده و خواهرش فرشته كه از فريده دو سال كوچكتر بود روى سرش قند مى ساييدند. يكى گفت:

"عروس رفته گل بچيند." ديگرى گفت:

"عروس رفته گلاب بياورد" عاقد هم براى بار سوم پرسيد:

"وكيلم عروس خانم؟" فريده در حالى كه چشمهايش از شادى برق مى زد. گفت:

"با اجازه بزرگترا... بله!" صداى دست زدن، كل كشيدن و هلهله زنها فضا را پر كرده بود.نخلهاى داخل باغچه را چراغانى كرده بودند. روى ميزها، روميزى سفيدپهن كرده و ظرفهاى ميوه و شيرينى چيده بودند. صداى نى انبان فضاى شادى را ايجاد كرده بود. چقدر همه خوشحال و شاد بودند. چه كسى باور مى كرد كه آن آرامش و راحتى چند شب بعد ديگر وجود نداشته باشد! ابرها قلنبه قلنبه و گرد روى هم افتاده بودند و شكل نقاشيهاى بچه ها مثل بستنى قيفى بودند. كم كم هوا كه تاريكتر شد، ستاره ها هم آمدند توى آسمان. ماه هم خودش را نشان داد. همه شاد بودند و با هم بگو بخند مى كردند. آسمان آن شب بكر و زيبا بود. چه كسى باور مى كردچند روز بعد هواپيماهاى عراقى از آن آسمان بكر و زيبا گلوله هاى مرگ زابر سر مردم بى گناه بريزند؟

آن شب بعد از مراسم عقدكنان فريده، وقتى كه در باغ، دور ميز نشسته بوديم، با فرشته گپ مى زديم و مى خنديديم.يادم آمد روزى كه براى ادامه تحصيل مى خواستم به تهران بروم، براى خداحافظى رفتم در خانه فريده. فريده با خواهرش فرشته كه دو سال ازاو كوچكتر بود به استقبالم آمد. به آنها گفتم كه در دانشكده پرستارى قبول شده ام و دارم مى روم تهران. فريده خيلى خوشحال شد و به من تبريك گفت، ولى فرشته دختر شوخ و بذله گويى بود. در حالى كه مى خنديد به شوخى زد توى سرم و گفت:

"ولك! خيلى خلى، په! مى خواى برى به غربت كه چى؟ توى غريبى درس بخونى كه چى؟ بمون آبادان. با هم مى ريم، شركت نفت استخدام مى شيم. بعد از يه مدت مهندس شركت نفت، تور مى زنيم و زنشون مى شيم. هر وقت خونه مون تلفن بزنندمى گن:

ببخشيد خانم مهندس، آقا مهندس تشريف دارن؟ مى بينى خله!ئى جورى نه چك مى زنيم نه چونه آقا مهندس خودش مياد تو خونه!" شب عروسى فريده، هنوز فرشته ازدواج نكرده بود! به شوخى به اوگفتم:

"خانم مهندس! په چى شد آقا مهندس؟" سرش را تكان تكانى دادو گفت:

"ولك ما اگه لب اقيانوس بريم خشك مى شه چه برسد به چشمه!تور ما كارى نبود، اقل كم يك مهندس هم توش نيفتاد كه نيفتاد. اگه شانس ماست توى تورمون كوسه مى افته جاى ماهى زبيدى(36)!" صداى بابا مرا به خودم آورد گفت:

"زود باش دختر، بجنب." مامان فورى ساك دستيش را برداشت. به سراغ كمدش رفت. وسايلى را كه قرار بود بردارد، برداشت و داخل ساك ريخت. بعد با عجله چندقاب عكس يادگارى را از روى ديوار برداشت و داخل ساك دستى به زورچپاند. قاب عكسها يكى عكس مامان و بابا، با من و سعيد و مژگان،ديگرى عكس مامان و بابا و هومن و پژمان و آخرى عكس مامان با پدر ومادرش بود.

مامان بار ديگر چرخى در خانه زد. دوباره نگاهى به زندگى چيده شده اش كرد. احساس كردم دل كندن از آنجا چقدر برايش سخت است.

بابا درست مى گفت كه بايد هر چه زودتر جان و ناموسمان را برداريم و فرار كنيم. نفس عميقى كشيدم. با تمام وجودم خواستم عطر وبوى خانه پدرى را در وجودم حس كنم. خانه را ترك كرديم. يك آن احساس كردم، در همان لحظه در هزاران نقطه شهرهاى مرزى ايران، هزاران زن باچشمهاى اشكبار خانه خود را ترك كردند. مامان از بابا پرسيد:

"ببينم!پنجره ها را خوب بستى؟ درها را خوب قفل كردى؟ نكند يك وقت..." باز صداى انفجار بلند شد. ما رفتيم و نمى دانستيم كه ديگر هرگز به آن خانه برنخواهيم گشت!

مدتها پس از آن روز، همان روزى كه عراقيها بيمارستان شركت نفت رابمباران كردند، خانه پدرى هم كه مجاور بيمارستان بود، بمباران شد وياد بچگى، كوچه بچگيهايم، اتاق رو به باغ، انشاهاى زمان مدرسه -همان كه معلم انشا گفته بود:

"انشايى راجع به ابر بنويسيد." بچه هاى كلاس بيشتر راجع به چگونگى بخار شدن آب دريا و تشكيل ابر و ريزش باران نوشته بودند، اما من نوشته بودم:

"آسمان پر از ابرهاى خوب ودوست داشتنى است. آسمان مادر همه ابرها است. همان جايى كه درخوابهاى بچگى مى توان آسمان خدا را بوسيد. مى توان با ابرها،قايم باشك بازى كرد. مى توان با ابرها دوست شد و موقع باران به زمين باريد. مى توان..." از آن روز به بعد معلم انشا جور ديگرى مرا نگاه مى كرد!- و خاطرات حك شده ام در آبادان جا ماند، در ديوارهاى آنجا فروريخت و جزء خاك شد.

شهر زير توپ و خمپاره و بمب مى لرزيد. لحظه به لحظه زندگيمان باصداى خمپاره و انفجار و بمب عجين شده بود. امروز نهم مهرماه بود. ازصبح زود توى خانه خاله توران همه به تكاپو افتاده بوديم. اين ساعات رابا هيجان و ترس مى گذرانديم. شب قبل چشم روى هم نگذاشته بودم.صداى انفجارهاى پياپى سكوت شب را مى شكست و خواب را ازچشمهاى ما فرارى مى داد. بدترين پيش بينى ها را درباره آينده اى كه به انتظارمان نشسته بود، مى كرديم. صبح كله سحر بابا گفت:

"وقت رفتن است." چه ناگفتنى هايى كه در اين جمله پنهان بود! چهره ها تو هم رفت. به همديگر نگاه كرديم. انگار با چشمهايمان با هم حرف مى زديم. دل كندن از شهر و ديار سخت بود. خيلى سخت! سخت تر از آنچه فكرش رامى كردم. باقيمانده غذاى توى سفره، استكانهاى چاى نيم خورده،رختخوابهاى به هم ريخته، ظرفهاى نشسته گواه اين بود كه ما بادستپاچگى از خانه فرار كرده ايم.

شوهر خاله ايران، افسر نيروى دريايى بود. محل كارش درست وسط معركه بود:

داك، تعميرگاه زيرآبى شناور واقع در اروندرود، لب مرز آبى ايران و عراق!

هر روز از جلو انكس(37) سوار قايق موتورى مى شد و به محل كارش مى رفت. قبل از شروع جنگ، با دوربين متوجه تغييراتى در آن سوى آب شده بود و همه را گزارش داده بود. او هم با اين اوضاع ماندن را مناسب نمى ديد.

باك بنزين شورلت ايمپالاى شوهر خاله ام حسين با هزار بدبختى وجيره بندى بنزين بالاخره پر شده بود. ما، زنها و بچه ها آماده حركت شديم. يكهو خاله توران زد زير گريه. حالا گريه كن كى گريه كن. گفت:

"شما بريد من نمى يام." مادربزرگ با تعجب پرسيد:

"يعنى چه نمى يام؟" خاله توران گفت:

"همين كه گفتم، من نمى يام." بعد رو به شوهرش جمشيد كرد و گفت:

"من كه توى همه راهپيمايى هاى انقلاب، هميشه با تو بودم حالا هم مى خواهم بمانم و باتو باشم." اخمهاى جمشيد تو هم رفت. مادربزرگ گفت:

"دختر بيا سوارشو، برويم. عراقى ها ريخته اند توى خرمشهر. اينجا ماندن خطرناكه." توى اين هير و وير يكى خاله توران بگو و يكى جمشيد. بالاخره خاله توران با گريه از جمشيد جدا شد و آمد سوار ماشين شد. خاله توران درراهپيمايى هاى انقلاب، سر دخترش لادن حامله بود ولى با اين حال درراهپيمايى ها شركت مى كرد. همه نگران بودند كه مبادا در تيراندازى هااتفاقى برايش بيفتد، ولى او گوش نمى كرد و با جمشيد مى رفت.

خاله ايران با شوهرش خداحافظى كرد. پسرهايش على ده ساله ومحسن هفت ساله به پدرشان آويزان شده بودند و التماس مى كردند پدرهم با آنها برود. آقاى دهقانپور شوهر خاله ايران تمام هشت سال جنگ رادر خوزستان خدمت كرد. بجز زمان محدودى كه از طرف نيروى دريايى مأمور رسيدگى به اقامتگاه جنگزده ها (هتل بين المللى واقع در زير پل سيدخندان تهران) شد. در آن زمان هم يكى از مسئولين اقامتگاه بود.

گرما بدجورى اذيت مى كرد. باد داغ مانند سشوار برقى توى صورتمان مى خورد. مژگان و مامان با بابا و سعيد، خاله ها باشوهرهايشان و زن دايى با دايى روبوسى و خداحافظى كردند. زنها باگريه از مردانشان جدا شدند. دلشان نمى آمد مردانشان را بگذارند وبروند. بغض بود كه توى گلوها گره مى خورد وهاى هاى گريه ها كه بلندشده بود. دو پشته و سه پشته روى هم نشستيم. آمار گرفته شد:

بيست ويك نفر! مادربزرگ، مامان، خاله ها و خاله زاده ها، زن دايى و دايى زاده ها،مژگان، من و هومن و پژمان! غرش موتور ماشين كه به كار افتاده بود توى مغزم بدجورى منعكس مى شد. ماشين بالاخره به حركت درآمد. مردهاايستاده بودند و نگاهمان مى كردند. بابا، آقاى دهقانپور، دايى، جمشيد وسعيد برايمان دست تكان مى دادند. ما هم برايشان دست تكان مى داديم. دايى و جمشيد سيگار مى كشيدند. بيشتر مغازه ها تعطيل كرده بودند. تك و توك بقالى و نانوايى باز بود. توى ماشين مانند محتويات كنسرو به هم چسبيده بوديم. جاى جم خوردن نبود. هوا گرم و شرجى بود و باد داغ مى وزيد. زارزار گريه مى كرديم. اين جنگ چقدر طول مى كشد؟ بيشتر مردم طورى شهر را ترك مى كردند كه انگار هفته بعدبرمى گردند! با اينكه حدود ده روز از شروع جنگ مى گذشت ولى درهمين مدت كوتاه، آسيب زيادى به آبادان وارد شده بود. با همه توان مى كوشيدم تا تصوير خيابانها و محله هايى را كه در آن بزرگ شده بودم درخاطرم حك كنم. جاده آبادان - ماهشهر غلغله بود. ماشينها زنجيروار درپى هم روان بودند. توى ماشين از گرماى هوا، عاصى شده بوديم. ديگرگذشت زمان را حس نمى كرديم. اضطراب و دلهره حتى با هوايى كه تنفس مى كرديم، قاطى شده بود. اين سفر، سفر دربه درى بود. هيچ كدام تا به حال اين جورى مسافرت نكرده بوديم. خاله پروين گفت:

"كلافه شديم، حسين! كاش كولر ماشين را روشن مى كردى." مى دانستيم كه شوهر خاله ام حسين حتى اگر بخواهد هم نمى تواندكولر ماشين را روشن كند، چون مصرف بنزين بالا مى رفت. خدامى دانست كه با اين ترافيك سنگين كى به بهبهان مى رسيديم؟ از كناررودخانه بهمن شير گذشتيم. رودخانه آرام جريان داشت. در آن لحظه همه علايق مادى به نظرم پوچ مى آمد. همين كه زنده بوديم و نفس مى كشيديم، جاى شكر داشت. وارد جاده آبادان - ماهشهر شده بوديم.ماشينها زنجيروار به دنبال هم در مسير جاده حركت مى كردند. بازوها وپاهايمان بى حس شده بود. جا براى تكان دادن دست و پايمان نداشتيم.سرم سنگين بود. مسافرت غيرقابل تحمل شده بود. به طرف دو راهى اميديه - ماهشهر در حركت بوديم. بچه هايمان از شدت گرما استفراغ مى كردند و استفراغشان روى كنار دستيمان يا روى لباس هايمان مى ريخت. بوى تعفن شديد توى ماشين كلافه ام كرده بود. عرق از سر ورويمان جارى بود. جايمان تنگ بود و امكان جنبيدن وجود نداشت.پاهايمان خواب رفته بود. صورت هايمان از گرما گر گرفته بود. احساس تشنگى، هواى گرم و چسبناك شرجى سرگيجه آورده بود. خستگى سفر،رمق مان را گرفته بود. داشتيم از گرما خفه مى شديم. هومن از شدت گرماعق زد. لباسم بوى استفراغ گرفته بود. بوى بدى در ماشين پيچيده بود.اين بو، غيرقابل تحمل بود. كنار جاده توقف كرديم. لباسى براى عوض كردن نداشتيم. صندوق عقب ماشين، جاى محدودى داشت. قرارگذاشته بوديم هر خانواده فقط يك ساك دستى كوچك بردارد. ساك دستى من پر از لوازم بچه بود و البته پول و طلا! خاله ها، چادر مادربزرگ را دورم گرفتند. دامنم را درآوردم و پيژاماى برادرم را پوشيدم. خاله پوران چشمكى زد و گفت:

"خيلى خوش تيپ شدى! كار كدام مزون فرانسه است؟"

همگى خنديديم. دوباره سوار ماشين شديم. از بچه بيست روزه تامادربزرگ شصت ساله، همگى حالشان خراب بود. نرسيده به دوراهى اميديه - ماهشهر، لاستيك ماشين هم پنچر شد. مى بايست براى پنچرگيرى توقف مى كرديم. همگى پياده شديم. روى خاك داغ نشستيم.آفتاب مغز سرمان را مى سوزاند، انگار هزاران سوزن داغ توى سرم فرومى كردند. فلاسك آب يخ را از صندوق عقب ماشين بيرون آورديم. دريك چشم به هم زدن فلاسك خالى شد. حسين شوهر خاله ام براى بيرون آوردن تاير بايد ساكها را از صندوق عقب بيرون مى گذاشت. كمك كرديم و ساكها را كنار جاده گذاشتيم. ماشينها پشت سر هم از كنارمان مى گذشتند. هيچ ماشينى جاى اضافى براى مسافر نداشت. همه پربودند و حتى بيش از ظرفيت سوار كرده بودند. مدل به مدل، رنگ به رنگ ماشينها در پى هم توى جاده روان بودند. پيكان، پژو، ژيان، بيوك،كاميون و اتوبوس همه در جاده حركت مى كردند. كنار جاده نشسته بوديم تا كار پنچرگيرى تمام شود.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.