شنبه, 07/24/1395 - 21:49
کفش هاي سرگردان - بخش اول
کفش هاي سرگردان - بخش اول

سى امين روز از شهريور ماه هزار و سيصد و پنجاه و نه ساعت 11/30صبح بود. مى خواستم به قطار اكسپرس برسم، براى همين على مرا به همراه هومن يك سال و نيمه و پژمان دو ماه و نيمه به ايستگاه راه آهن انديمشك - خرمشهر رساند. هواى گرم، مرطوب و شرجى چهل هفت -هشت درجه بيداد مى كرد. همه چيز حالت چسبناك داشت. على پيراهن مردانه تترون چينى پوشيده بود. شرجى بدى بود؛ حتى عرق هم به بدن مى چسبيد! على ساك را از روى زمين بلند كرد و با دست ديگرش هومن را بغل گرفت. من هم آن يكى ساك را كه سبكتر بود دستم گرفتم و پژمان را محكمتر به خودم چسباندم. على ما را در كوپه هاى قطار جابه جا كرد.اميدوار بودم بتواند براى هفته بعد مرخصى جور كند و بيايد. در كوپه اكسپرس هوا خنك و مطبوع بود. احساس بهترى به من دست داد. كوپه گنجايش چهار نفر را داشت. دو بليت مال من و بچه هايم بود و همسفر ماكه خانم جوانى بود. وقتى به ايستگاه بعدى، يعنى ايستگاه اهواز رسيديم از ما خداحافظى كرد و پياده شد. خنكى داخل كوپه حالت رخوت داشت. براى هومن يك شيشه شير درست كردم. همين كه هومن چند تا ؛ومك به سر پستانك زد روى مبل قطار ولو شد و خوابش برد. پمپرز(1)پژمان را هم عوض كردم. چند دقيقه بعد، او هم زير سينه ام به خواب رفت. هواى خنك و مطبوع و حركت ننويى قطار پلكهايم را سنگين كرد ومن هم كم كم خوابم برد. چشم كه باز كردم، قطار كم كم به ايستگاه خرمشهر نزديك مى شد. بارها اين راه را آمده بودم. حتى درختهاى كنارخط هم نشان مى داد كه به خرمشهر زيبا نزديك مى شويم. از پله هاى واگن پياده شديم. حالا با دو تا بچه و دو ساك دستى مانده بودم كه چه كنم؟ باربرى با قد متوسط، چهره اى آفتاب سوخته كه پنجاه ساله نشان مى داد نزديكم آمد. با لحنى پدرانه گفت:

"مى خواى كمكت كنم؟" ذوق زده گفتم:

"ها پدرجان، خدا خيرت بده." در حالى كه ساكها را توى چرخ دستى اش مى گذاشت، پرسيد:

"ازتهران مى آى؟" گفتم:

"نه، از دزفول. ايستگاه انديمشك سوار شديم."(2)

باربر چرخ را هل داد و راه افتاد. من هم در حالى كه پژمان بغلم بود كنارش راه مى رفتم. هومن هم پشت سرمان مى آمد. داشتيم با هم به طرف سالن ايستگاه مى رفتيم كه يك هو هومن جيغ كشيد. هراسان برگشتم ببينم كه چه شده؟ كفش از پاى راستش بيرون آمده و كف پايش روى آسفالت داغ مى سوخت. پژمان بغلم بود و نمى دانستم چطور به هومن كمك كنم؟ باربر فورى چرخ را نگهداشت و پژمان را از بغلم گرفت و گفت:

"خو حق داره ئى بچه، پاش سوخت، لامصب آفتاب نيست،تخم مرغ روش بندازى، سه دقيقه اى نيمرو مى شه!" تند به طرف هومن رفتم و بغلش كردم. كفش را به پايش كردم. ديدم باز هم گريه مى كند، مثل اينكه زمين بدجورى داغ بود و كف پايش سوخته بود. نازش را كشيدم، ولى او فقط گريه مى كرد. بوسيدمش و قول دادم برايش قاقا بخرم. سرش را يك ورى روى شانه اش خم كرد و ديگرصدايش در نيامد. هوا بدجورى گرم و شرجى بود. شلوار جينى كه به پاداشتم، حسابى كلافه ام كرده بود. با اينكه تونيك گشاد سفيد نخى تنم بود(3)، باز هم شرشر عرق مى ريختم. موهايم را پشت سرم دم اسبى كرده بودم، با اين همه، پشت گردنم خيس عرق بود. به محض اينكه وارد سالن شديم، به طرف بوفه رفتم و براى هومن بيسكويت خريدم. بيرون سالن چند سوارى، بنز 190، آريا و پيكان جلو در سالن صف بسته بودند وهمگى با صداى بلند مى گفتند:

"دربستى آبادان!" به باربر اشاره كردم و سوارى سفيدى كه از همه نزديكتر بود نشانش دادم و گفتم:

"بى زحمت وسايل را آنجا ببر!" باربر وسايل را جابه جا كرد. قبل از اينكه سوار بشوم انعام باربر را دادم و با بچه هايم سوار ماشين شديم. راننده پرسيد:

"كجاى آبادان مى رى خواهر؟" سيه چرده بود و ريش و سبيل نداشت و همين سيه چردگيش را بيشترنشان مى داد. به نظر چهل ساله مى رسيد. گفتم:

"سيكلين(4)، پشت بيمارستان شركت نفت!" سوارى به طرف آبادان راه افتاد. خرمشهر و آبادان به وسيله پلى كه روى رودخانه كارون زده بودند به هم وصل مى شد. به پل خرمشهر كه رسيديم زيباييهاى دور و برم را نگاه كردم. خرمشهر، نزديكى هاى كارون،خيابان زيباى شط و فرماندارى خاطرات خوش گذشته را به يادم مى آورد. زمانى را كه كوچكتر بودم و هنوز ازدواج نكرده بودم. غروبهاگاه گاهى به خرمشهر مى آمديم. هم هوا خنك بود و هم اينكه بابا به خاطرخوش اشتهايى دوست داشت عصرانه را بيرون بخوريم.

زير پل خرمشهر هميشه بساط بود. به قول معروف بساط شكم!جگركى، كبابى، شربت، آب ميوه، بستنى، نوشابه و خلاصه هر چه كه مى شد به جاى عصرانه خورد. آن زمان كه نه - ده ساله بودم، تمام دلخوشيم اين بود كه غروبهاى تابستان برسد و بابا ما را به شهربازى خرمشهر ببرد. آبادان شهربازى نداشت. براى همين هر بار به خرمشهرمى رفتيم بساط بازيم به راه بود. هميشه بعد از اينكه بازيهاى مان تمام مى شد و ديگر وقتى بود كه بايد به خانه برمى گشتيم، روى پل مى ايستاديم و غروب خورشيد را نگاه مى كرديم. روى پل تا خط افق ديده مى شد و خورشيد تا آخرين لحظه اى كه محو شود در تيررس نگاه بود. كارون هم يادآور خاطرات خوش بود. كارون با آب گل آلودش كه درآفتاب مى درخشيد زير پايمان بود و مثل هميشه روان. زير پل قايقها وبلمها در حال رفت و آمد بودند و مسافران منتظر را از اين سوى آب به سوى ديگر مى بردند. صاحبان دكه هاى كبابى و جگرى با چهره هاى شادو خندان مشغول كار بودند و معلوم بود بازارشان رونق دارد. از روى منقلهاى زغالشان بوى مطبوعى بلند مى شد. جلو هر دكه اى چند صندلى و ميز فايبر گلاس يا چوبى به رنگهاى شاد و روشن بود. مردم روى صندليهاى رنگى نشسته و مشغول غذا خوردن و صحبت كردن بودند.همه چيز شاد، زنده و دلپذير به نظر مى آمد.

بعد از گذشتن از پل خرمشهر كم كم به آبادان نزديك شديم. از جلوفرودگاه و هتل كاروانسرا گذشتيم. به فلكه "بريم"(5) كه رسيديم، بوى آشناى گيس(6) به مشامم خورد. بو را با اشتياق به داخل ريه هايم فرستادم. مدتى بود كه به آبادان سفر نكرده بودم. چقدر دلم براى نخلهاى هميشه سبز و براى شط محبوبم تنگ شده بود. نرسيده به خانه، پژمان دراثر گرما، استفراغ كرد. فورى سر و صورتش را تميز كردم. بالاخره به خانه پدرى رسيديم. خانه ما در محله سيكلين آبادان بود. خانه درست مجاوربيمارستان شركت نفت قرار داشت. ما سه فرزند بوديم و من اولين بچه خانواده بودم. بعد از من به ترتيب برادرم سعيد با سه سال اختلاف وخواهرم مژگان با هشت سال اختلاف سن از من به دنيا آمدند. در كوچه ماهشت خانه قرار داشت كه در حياط هر يك رو به روى هم باز مى شد.چهار خانه سمت راست كوچه و چهار خانه سمت چپ كوچه بود. هرخانه يك حياط در جلو و يك باغچه پشت خانه داشت. در حياط آهنى وديوارهاى آن آجرى بود. قسمت جلو خانه ها، به وسيله ديوارهاى آجرى از هم جدا مى شدند. ولى در پشت خانه كه باغچه قرار داشت، درديگرى بود كه به آن اصطلاحا درباغ گفته مى شد و ماشين رو بود. قسمتى از باغچه را گلهاى كاغذى خوشرنگ، رز، ناز، و شاه پسند رنگارنگ كاشته بوديم و در قسمت ديگرى از آن، بابا سبزيجاتى مثل تره، ريحان و نعناع وتربچه كاشته بود. روى محوطه چمن كارى شده، تاب فلزى سفيد رنگ چهار نفره اى قرار داشت. قسمتى هم، حالت پاركينگ داشت كه باباماشينش را آنجا پارك مى كرد. خانه ها در اين قسمت به وسيله جالى(7) ازهم جدا مى شدند و ديگر ديوارى در كار نبود. حاشيه جالى را ے ؛ك شمشادهاى سبز پوشانده بود. در قسمت حياط جلو آشپزخانه، توالت،حمام و يك اتاق اضافى بود. ساختمان اصلى يك سالن بزرگ پذيرايى،ناهارخورى، هال و سه اتاق ديگر داشت كه دو تا اتاق آن رو به باغ(8) بازمى شد. اتاق رو به باغ در سمت راست خانه مال من بود. وقتى محصل بودم در همان اتاق مى نشستم و انشاهاى قشنگ مى نوشتم و نمره بيست مى آوردم. بعد از ازدواجم هم، هر وقت به منزل پدرى مى رفتم مادرهمان اتاق را در اختيار من و على مى گذاشت. اتاق رو به باغ تقريبا دوازده مترى بود. گوشه اى از آن تختم بود و يك ميز آينه دار كوچك. پايين ميزآينه دار قفسه هايى بود كه مى توانستم كتاب و وسايل ديگرم را آنجابگذارم. پنجره اتاق رو به باغ باز مى شد. وارد دبيرستان كه شدم تمام خوشيم اين بود كه توى اتاقم صفحه گوش كنم. آن موقع هنوز ضبطصوت به ايران نيامده بود و تنها راه گوش كردن به موسيقى صفحه هاى گرامافون بود. هميشه صداى گرام بلند بود و باعث اذيت ديگران مى شد.براى همين از بابا خواستم تا سقف را آكوستيك كند. اين طورى ديگرصدا در اتاقم مى ماند و بيرون نمى رفت. آن قدر به صفحه ها دل بسته بودم كه تنها تزيين اتاقم هم از صفحه ها بود. يك قرقره نخ ويترين خريده بودم و آنها را با حوصله از وسط صفحه هايى كه خراب شده يا مستعمل بودند رد كرده بودم. صفحه ها را با بلند و كوتاه كردن نخها از سقف آويزان كرده بودم.

هميشه در اين اتاق چشمم به پنجره رو به باغ بود. طبيعت خانه جلورويم در باغچه خودنمايى مى كرد و سفيدپوشهايى كه كمى دورتر درروبه رويم رفت و آمد مى كردند. بيمارستان شركت نفت رو به روى خانه مان بود و يكى از پنجره هايش رو به روى اتاق من. هميشه دكترها وپرستارهايى را كه لباس سفيد پوشيده بودند و به بيمارستان رسيدگى مى كردند جلو چشمم بود. آرزو داشتم روزى مثل يكى از آن پرستارهالباس سفيد بپوشم و كلاه قشنگى را روى سرم بگذارم. براى همين بعد ازگرفتن ديپلم تصميم گرفتم در رشته پزشكى ادامه تحصيل بدهم. بعد ازگرفتن ديپلم در سال 1353 در كنكور سراسرى شركت كردم. در آن سالهاداوطلب حق داشت ده رشته را تعيين كند. من هم هر ده رشته را پزشكى تهران، اهواز و شهرهاى ديگر زدم. ولى قبول نشدم. جاهاى ديگرى هم براى تكميل كادر پزشكى شان دانشجو مى گرفتند. منتها بايد در امتحانى كه برگزار مى شد شركت مى كرديم. من از طريق روزنامه باخبر شدم كه يكى از اين مراكز نيروى هوايى ارتش است. شرايط نيروى هوايى خيلى خوب بود. براى من و امثال من كه شهرستانى بوديم در تهران خوابگاه داشت و آن موقع كمك هزينه تحصيلى هم مى داد. خانواده هم كه ديدنددر رشته پزشكى قبول نشده ام با ادامه تحصيل در رشته پرستارى درنيروى هوايى مخالفت نكردند. براى همين پاى من به تهران باز شد وشدم دانشجوى پرستارى نيروى هوايى ارتش.

در همين فكرها بودم كه ديدم راننده سوارى ساكها را تا پشت در خانه آورده. كرايه ماشين را به راننده دادم و از او تشكر كردم. تنمان از عرق ليچ افتاده بود. زنگ زدم. مادر به استقبالمان آمد. پژمان را از بغلم گرفت وشروع كرد به قربان صدقه رفتن.

هواى خنك و مطبوع كولر گازى حالم را جا آورد. مامان در حالى كه هنوز قربان صدقه نوه هايش مى رفت، با سينى و ليوانهاى شربت آبليموتو آمد. مادر زنى چهل ساله و آراسته بود. با اينكه مدتى از خانه پدرى دور بودم ولى خانه همان حال و هواى هميشگى را داشت. انضباط وپاكيزگى كه در جاى جاى خانه به چشم مى خورد نتيجه زحمت مادر بود.پدر از در تو آمد. پدر چهل و هفت - هشت ساله با قامتى متوسط وموهاى جوگندمى بود. بابا رئيس كارخانجات تأسيسات نيروى دريايى در خرمشهر بود. چون در آبادان رسم بر اين بود كه تعدادى از منازل شركت نفت به صورت سهميه به شركتها و ادارات ديگر داده مى شد، به ما هم يكى از خانه هاى سازمانى شركت نفت تعلق مى گرفت.با پدر هم سلام و احوالپرسى و روبوسى كردم. پدر، پژمان و هومن را يكى يكى بغل كرد و بوسيد. برادرم سعيد و خواهرم مژگان هم تو آمدند و با هم سلام واحوالپرسى و روبوسى كرديم. سعيد تازه ديپلم گرفته و خدمت سربازى را تمام كرده بود. تمام فكر و ذكرش اين بود كه براى ادامه تحصيل به خارج از كشور برود. چاق و سر حال و با ته لهجه جنوبى بود. سربازى رفتن هم تأثيرى در كنار گذاشتن بعضى از رفتارهايش نكرده بود. چون مثل هميشه اهل بگو، بخند و شوخى بود.

با مژگان هشت سال اختلاف سن داشتم. مژگان در سال سوم دبيرستان درس مى خواند. او شوخ و شيطان بود و قد و قامتش ريزه بود.براى همين تر و فرز نشان مى داد. حالا او دختر خانه بود و تا حدى جاى خالى مرا پر مى كرد.

سعيد و مژگان بعد از روبوسى و احوالپرسى با من، بچه ها را به اتاقشان بردند تا با دل سير ماچ و موچشان كنند. مامان بهترين خبرى كه مى توانست بدهد را گفت. فردا شب حنابندان فريده بود. فريده دوست زمان دبيرستان من بود. همسايه هم بوديم. وقتى فهميدم اكرم خانم مراهم دعوت كرده گل از گلم شكفت. اكرم خانم تبحر خاصى در دف زدن داشت. راستى كه عروسى بدون دف و نى انبان(9)، مزه نداشت.

شب حنابندان فريده خيلى خوش گذشت. بعد از مدتها دوستان وآشنايان و همسايه ها را مى ديدم. فردا شب هم قرار بود در مراسم عروسيش شركت كنم.

داخل اتاق خواب در هواى مطبوع و خنك كولر گازى بين خواب وبيدارى بودم و تمام اتفاقات ديشب در سرم جمع شده بود. شب قبل تاديروقت بيدار بوديم؛ دلمان مى خواست مراسم حنابندان فريده به بهترين شكل برگزار شود.

با صداى گريه هومن چشمهايم را باز كردم. فورى شيشه قنداق را دردهانش گذاشتم تا بمكد و من هم فرصت كنم برايش شير آماده كنم.مى ترسيدم از صداى گريه او، پژمان هم بيدار شود. آن وقت ديگر اركستركامل مى شد!

ربدوشامبر را روى لباس خوابم پوشيدم. با عجله شيشه شير مصرف شده را برداشتم و به آشپزخانه كه داخل حياط بود، رفتم. چشمم به چيزهاى ناآشنا و عجيبى افتاد. آخ! دستم سوخت. در حالى كه دهن دره مى كردم. شانه هايم را بالا انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم. شيشه شيررا با آب شهرى(10) و پودر شوينده تميز شستم. هوا تاريك روشن بود وهنوز خورشيد طلوع نكرده بود. وضو گرفتم و بالاى سر پدر و برادرم رفتم و آنها را براى نماز بيدار كردم. آنها هم به حياط آمدند تا وضو بگيرند.چيزى كه من ديده بودم، آنها هم ديدند. سعيد وحشتزده پرسيد:

"بابا اين چيزهاى سياه وسط حياط چيه؟" بابا يكى از آن چيزهاى عجيب را در دستش گرفت و شروع به ور رفتن با آن كرد. بعد در حالى كه سرش را مى خاراند گفت:

"فكر مى كنم تركش باشد!" تعجب كرده بودم. پرسيدم:

"تركش؟!...تركش چيه بابا؟!" بابا گفت:

"فكر مى كنم خرده ريزهاى مواد منفجره باشد. تا به حال كه نديده ام. اين را هم از سربازى يادم مانده." سعيد شب قبل گفته بود چند روزى است لب شط شلوغ شده ومرتب صداى تيراندازى و تاق و توق مى آيد حتى دستفروشها(11) هم ازترس بساطشان را جمع كرده و فرار كرده بودند. مثل اينكه عربهاى آن طرف آب، چيزيشان مى شد!

در پايگاه هم كه بودم گاهى صداى بلند شدن فانتوم مى آمد. مى گفتند:

مانور است! شير هومن را دادم و نمازم را خواندم. مادر سفره صبحانه راچيده بود. نان، كره، مرباى آلبالو، پنير و تخم مرغ نيمرو. داشتيم صبحانه مى خورديم كه زنگ به صدا آمد. نمى دانستيم اول صبحى چه كسى است كه اين طور زنگ مى زد. مادر در را باز كرد. دو تا جوان كه ريش داشتند وپيراهنهاى سفيدشان را روى شلوار سربازى انداخته بودند يكى قد بلنديكى قد كوتاه، پشت در بودند. از لابه لاى حرفهايشان شنيدم كه مى گفتند:

"عراقيا پالايشگاه را زدند! فورا خانه را تخليه كنيد!" تند و سريع به طرف خانه بغلى رفتند تا به آنها هم بگويند. بوى بدى در منطقه سيكلين پشت پالايشگاه آبادان مى آمد. داخل ساختمان به خاطر روشن بودن كولر گازى و تهويه مطبوع، بو چندان حس نمى شد.ولى در حياط نفس كشيدن مشكل شده بود. مادر با پدر تماس گرفت وجريان را برايش توضيح داد. پدر هم گفت:

"فعلا امروز را به خانه خواهرت برويد تا ببينيم بعد چه مى شود." سعيد در حياط پشتى دمبل مى زد. مامان او را صدا كرد كه فورى صبحانه اش را بخورد، بعد به طرف اتاق مژگان رفت و او را هم بيدار كرد.مژگان تر و فرز بيدار شد و صبحانه خورد. من هم پژمان و هومن را جمع وجور كردم و با يك ساك دستى كه شامل پوشك و مامى شورت و شيشه شير و وسايل بچه بود، همگى از خانه بيرون رفتيم.

آن روز ظهر به خانه خاله توران رفتيم. خانه خاله توران در خيابان كارون بود. آنجا جزء مناطق شهرى بود. آبادان از دو قسمت منطقه شهرى و شركتى تشكيل مى شد. مناطقى كه منازل سازمانى شركت نفت در آن قرار داشت و ساختمان ها يك شكل ساخته شده بود معروف به منطقه شركتى بود و مناطقى كه مثل همه شهرها، همه گونه ساختمان در آن يافت مى شد منطقه شهرى ناميده مى شد. با شروع جنگ مناطق شركتى به خاطر نزديك بودن به پالايشگاه و ذخاير سوختى، زودتر از مناطق شهرى از سكنه خالى شد. خانه خاله توران يك ساختمان دو طبقه بود.همسايه شان در طبقه اول زندگى مى كرد و خاله توران با شوهرش جمشيد زارعى و دخترش لادن در طبقه دوم زندگى مى كردند. خانه،حياط بزرگى داشت و در طبقه دوم تراس نسبتا بزرگى مشرف به حياطبود. خاله توران، محوطه تراس را با گلدانهاى سبز و قشنگ تزيين كرده بود. خاله توران و شوهرش هر دو در آموزش و پرورش بودند. تازه سفره ناهار را جمع و جور كرده بوديم كه صداهاى وحشتناك و كر كننده اى به گوشمان رسيد؛ هواپيماهاى عراقى حمله كرده بودند. از وحشت سرها را ے ؛ميان دستها گرفته بوديم و صدايمان در نمى آمد. در همين حال ترس ووحشت خاله ايران و بچه هايش هم به جمع ما اضافه شدند. خاله گريه مى كرد و مى گفت كه عراقيها محله بوارده(12) را بمباران كردند. خانه همسايه ها هم از بين رفته و همه جا خراب و ويران شده بود. تا شب ترسيديم و لرزيديم. انگار دنيا زير و رو شده بود. شب دوباره به خانه پدرى، سيكلين برگشتيم. دود سياهى كه از پالايشگاه بلند شده بود چشم و سينه ام را مى سوزاند. آن شب بعد از خواباندن هومن و پژمان، بعد ازكلى غلت زدن توى رختخواب، با ترس و دلهره خوابيدم.

فردا صبح با صداى زنگ تلفن، همگى با وحشت از خواب پريديم.مادر به طرف تلفن شهرى(13) رفت. گوشى را برداشت. با شنيدن زنگ تلفن شهرى، وحشتمان بيشتر شد پيش خودم گفتم:

حتما على تماس گرفته!

خاله پروين بود. شوهرش پرواز داشت و صبح زود از خانه رفته بود.خاله با پسرش بهزاد كه يك سال و نيم داشت در خانه تنها مانده وحسابى ترسيده بود. بابا سوئيچ ماشين را به سعيد داد و او را فرستاد تاخاله پروين را بياورد. خانه خاله پروين در كوى دكتر آذر بود و يك ربعى طول مى كشيد تا به خانه پدر برسند. خاله پروين، همسن و سال من بود.خاله پنجمى بود. شوهرش حسين احمدى خلبان ايرسرويس آبادان بودكه حالا به شركت آسمان معروف است. مادر پيشنهاد كرد مثل ديروز به خانه خاله توران برويم. همگى به آنجا رفتيم. دايى محمد مادربزرگ)مادر مادر( را هم به خانه خاله توران آورد. وقتى همه دور هم جمع شديم سفره صبحانه توى تراس طبقه دوم خانه خاله توران پهن شد.مادربزرگ بساط سماور و قورى و استكان و نعلبكى را علم كرد. سماورجوش آمده بود و قل قل مى كرد. مادربزرگ چاى را در قورى پدر ومادردارى دم كرد. داشت تند و تند استكانهاى چاى را پر مى كرد كه صداى غرش هواپيماهاى عراقى كه با فاصله كمى، از بالاى سرمان ردمى شدند، ديوار صوتى(14) را شكست. از ديوارهاى خانه خاك بلند شد وشيشه پنجره ها شكست. بلافاصله بعد از آن، صداى رگبار گلوله، جيغ وشيون زنها و بچه ها در فضا پر شد.

استكان چاى نصفه در دستم مى لرزيد.هر يك با بچه اى به بغل با عجله پله ها را پايين آمديم تا هر چه زودترخود را به خيابان برسانيم. هومن را زدم زير بغلم و دبرو! آن روز دامن ماكسى تنم بود. موقع پايين رفتن از پله ها بدجورى كلافه ام كرده بود. هى به پايم مى پيچيد. يكى - دو بار نزديك بود بچه به بغل از پله ها كله پاشوم. هومن توى بغلم هى وول مى خورد. بالاخره با هزار بدبختى به خيابان رسيدم. همگى جلو در خانه ايستاده بوديم و هاج و واج به همديگر نگاه مى كرديم. صداى غرش جنگنده ها گوشمان را كر مى كرد.انگار همه اهل شهر به خيابان ريخته بودند. همه از هم مى پرسيدند:

"چى شده؟ چه خبره؟" زنها و بچه ها گريه مى كردند و جيغ مى كشيدند. عده اى از مردم زخمى و لت و پار توى خيابان افتاده بودند. هواپيماى عراقى با فاصله كمى اززمين پرواز مى كرد و آتش روى مردم مى ريخت. مادربزرگ هم سرش راتكان مى داد و مى گفت:

مثل اينكه جنگ شده!...

بين خاله ها، خاله ايران از همه مذهبى تر بود. زير لب شروع كرد به خواندن آيت الكرسى. رو به مژگان كردم و گفتم:

"مى بينى، جنگ...خشونت... مرگ... عينهو فيلمهاى سينمايى!" مژگان ترسيده بود. انگار ازترس زبانش بند آمده بود. خاله يكهو گفت:

"اونجارو! در گاراژ خانه روبه رويى رو؟" همگى به آن سمت كه او نشان مى داد نگاه كرديم در گاراژ بر اثربمباران از وسط دو نيمه شده و پليت(15) آن به طرف داخل لوله شده بود.قسمتى از ديوار هم خراب شده بود. مردى با پيژاماى راه راه از همان خانه، خارج شد. فقط فرياد مى زد و ناسزا مى گفت:

"بى ناموسا!بى غيرتا!..." به هر طرف سر مى گرداندم صحنه اى عجيبتر مى ديدم. زنى كه ظاهراصرع داشت، رنگش مثل گچ سفيد شده بود. وسط خيابان از ديدن اين منظره غش كرد. كف از بغل دهانش خارج مى شد. دخترش كه معلوم بودترسيده بالاى سر مادرش ايستاده بود؛ توى سرش مى زد و از مردم كمك مى خواست. زن ديگرى به طرف زن صرعى جلو آمد دورش را خطكشيد و به قول خودش از اجنه خواست تا آن زن را رها كنند! دخترك، ده- دوازده ساله نشان مى داد و سيه چرده و لاغراندام بود. گريه مى كرد و به سرش مى زد. مردى با پيژاماى آبى، بدون اينكه حتى عرقگير به تن داشته باشد. وسط خيابان ايستاده بود و مات و مبهوت به اطرافش نگاه مى كرد.ناگهان با ناراحتى فرياد زد:

"اى واى... ماشينم... بيچاره شدم!" ماشين پيكان درب و داغان شده اى كنار پياده رو خيابان پارك شده بود. مرد توى سرش مى زد و مى گفت:

"دار و ندارم از بين رفت، بيچاره شدم! بدبخت شدم! با اين ماشين مسافركشى مى كردم..." دوباره صداى غرش هواپيما آمد. هواپيما به فاصله اى نزديك شيرجه رفت و اوج گرفت. غرش موتورهايش به خوبى شنيده مى شد. صدايش وحشتناك بود. هر لحظه فكر مى كردم الآن يكى از آنها مى خورد درست توى سر من! صداى انفجار آمد. وقتى صدايش را شنيدم زانوهايم لرزيد.قدرت ايستادن روى پاهايم را نداشتم. خانه تكان خورد و انگار كه جابه جا شد. بمبها روى شهر مى ريخت و همه جا را با خاك يكسان مى كرد. از كوچه هاى كارون آتش و دود غليظى بلند شده بود. يكهوصداى گريه بچه اى از طبقه بالاى خانه خاله توران به گوشم رسيد. دلم هرى ريخت. اى واى پژمان، در خانه جا مانده بود! پاك او را فراموش كرده بودم. هومن را بغل مادر دادم و فورى به طبقه دوم خانه رفتم. پژمان گريه را سر داده بود. بغلش كردم و قربان صدقه اش رفتم. موقع پايين رفتن چشمم به ساك مخصوص وسايل بچه افتاد، ساك را با خودم پايين آوردم. چهار زانو پشت به خيابان كارون، رو به ديوار روى زمين نشستم.پژمان بدجورى گريه مى كرد. او را زير سينه ام گذاشتم. طفل گرسنه،بى خبر از همه جا شروع به مك زدن سينه ام كرد و آرام شد. همان طور كه شيرش مى دادم از داخل ساك، مامى شورت و پوشك را بيرون كشيدم.زير پايش را عوض كردم.

لحظاتى بعد او با شكم سير و زير پاى تميز، در بغلم خوابيده بود.هنوز يك ربع نگذشته بود كه دوباره بمباران شروع شد. صداى غرش هواپيماهاى عراقى، گوشها را كر مى كرد. مردم مات و مبهوت همديگر را ے ؛نگاه مى كردند. هيچ كس تكليفش را نمى دانست. همه شوكه شده بودند.گلوله بود كه مانند تگرگ باريدن گرفت. آدمهايى كه تا همين چند لحظه پيش، صحيح و سالم، سر پا ايستاده بودند مثل برگ درخت روى زمين مى افتادند. آتش و دود، چشمها و سينه ها را مى سوزاند. قسمتى ازآسفالت خيابان كارون كنده شده بود. خانه ها مى لرزيدند؛ مثل علف دروزش باد. ساختمانى همان نزديكى، آتش گرفته و در و ديوارش داشت آوار مى شد. آتش شعله مى كشيد و ساختمان را در خودش مى سوزاند.جنازه ها روى زمين ريخته بود. دختركى حدودا ده ساله، لحظه اى خشكش زد. بعد، جيغ بلندى كشيد. هى پشت سر هم جيغ مى كشيد.بعد خودش را خيس كرد. مردى فرياد زد:

"راديو! راديو را روشن كنيد!چرا راديو خاموش است؟ شايد خبرى بدهد!" پسرى چهارده - پانزده ساله راديو ترانزيستورى خودش را روشن كرد. راديو به پخش عادى برنامه هايش مشغول بود!

كمى آن طرفتر خانه اى در حال سوختن بود. تيرآهنها از سقف خانه آويزان شده بود. صاحبان خانه كه شاهد سوختن خانه شان بودند، جيغ مى زدند و نفرين مى كردند. پيرمردى كنار خيابان به ديوارى تكيه داده بودو با قيافه اى ترسان و رنگ پريده تسبيح به دست ذكر مى گفت. پيرمردديگرى با قد خميده در حالى كه دستهايش مى لرزيد با عصبانيت عصايش را رو به آسمان بالا گرفت و گفت:

"حيف نون! انگار آسمان ملك باباشه اين طور راحت مى ياد و راحت مى ره." بى هدف كنار خيابان روى زمين نشسته بوديم و در شوك چنين صحنه هايى كه تا به حال نديده بوديم، فرو رفته بوديم. شوهر خاله ام جمشيد (شوهر خاله توران) به طرفمان آمد و گفت:

"ساختمان آموزش وپرورش(16) را هم زدند." آن روز همه در جلسه بودند كه يكهو سقف اداره روى سرشان آوارشد و در يك چشم به هم زدن همه به مشتى گوشت و استخوان تبديل شدند.

بيمارستان شير و خورشيد سابق كه حالا شده بود بيمارستان بهشتى،همان نزديكيها بود، پشت خيابان كارون. آمبولانسها آژيركشان مى آمدندو مجروحان را با خود مى بردند. مردم لااله الاالله گويان، جنازه ها را ازروى زمين برمى داشتند.زنها نفرين مى كردند، بعضى از زنها، در گوشه وكنار خيابان به رسم زنان عرب جيغ مى كشيدند و با ناخنهايشان گونه هايشان را چنگ مى انداختند؛ با مشت محكم به سينه هايشان مى كوبيدند، دستهايشان را بالا مى بردند و محكم روى پاهايشان مى زدند. راننده آمبولانس پياده شد و فرياد زد:

"مردم كمك كنيد! ملافه،پارچه، باند، پتو! دريغ نكنيد!" على رغم اين محيط جهنمى همه به يكديگر كمك مى كردند. يكهوهمهمه و جنبش در مردم پيدا شد. هر كس سعى مى كرد به ديگرى كمك كند. آن كسى كه خودش حالش خراب بود داشت به يكى ديگر كمك مى كرد. بوى باروت، بوى گوشت سوخته، بوى خون تازه بدجورى توى هوا پيچيده بود. بيمارستان اعلام كرد هر كس از مسائل پزشكى اطلاع دارد به بيمارستان مراجعه كند. تا بيمارستان راهى نبود. بچه ها را به مادرسپردم و پياده به راه افتادم. همه جا به هم ريخته بود. مردم مشغول كمك به زخميها و جمع كردن اجساد بودند. با اينكه پرستار بودم ولى به عمرم اين همه زخمى و مجروح و لت وپار، آدم بى دست، آدم بى پا، تن بى سريكجا نديده بودم. منظره هولناكى بود. تعداد زخميها هر لحظه بيشترمى شد. اصلا كسى به كسى نبود. قيامت شده بود. مردى با روپوش سفيد، عينك پنسى و ريش پروفسورى كه به نظر مى آمد پزشك باشد.يكى يكى مجروحان را چك مى كرد و دستورات لازم را مى داد:

"اين يكى را بفرستيد اتاق عمل. اين يكى بره اورژانس، بعدش هم راديولوژى. اين يكى رو هم به پايش آتل(17) ببندين." جمجمه اى شكاف برداشته و مغزش بيرون ريخته بود. ملافه را روى صورتش كشيد و گفت:

"اين يكى دسه(18) شده. بره سردخونه!" همين طور راه مى رفت و معاينه مى كرد و پشت سر هم دستور مى داد.همه مشغول رسيدگى به مجروحان بودند. عرق از سرو صورتشان مى ريخت. صداى انفجارهاى پياپى كر كننده بود. در عرض چند لحظه همه جا به جهنم تبديل شده بود. از زمين و آسمان آتش مى باريد. يكى -دو ساعتى آنجا ماندم و به زخميها كمك كردم. خسته و كلافه به طرف خانه خاله توران راه افتادم. گله به گله در خيابان، لكه هاى خون به آسفالت چسبيده بود. با ديدن جنازه ها ياد زمان دانشجويى و روزى افتادم كه قرار بود براى بازديد از سالن تشريح جسد دانشگاه تهران ازخوابگاه خارج شويم. از صبح توى خوابگاه ولوله به پا بود. بعضى ازبچه هاى دانشكده از مرده مى ترسيدند. بعضيها ابراز شجاعت مى كردندو مى گفتند:

"اى بابا، زنده ترس دارد. مرده بيچاره كارى نمى تواند بكند." من هر دو حالتش را داشتم، بيشتر كنجكاو بودم. تا به حال از نزديك مرده نديده بودم. از شب قبل هى فكر كردم، چه بپوشم؟ چه نپوشم؟بالاخره با الهه صلاح و مشورت كردم. اتاق ما دو تخت چوبى داشت.قسمت بالاى آن با مخمل آبى خوشرنگ تزيين داده شده بود؛ ملافه هاى سفيد با روتختيهايى از جنس حوله اى و آبى رنگ. كف اتاق موزاييك بودو وسط آن موكت آبى رنگ پهن شده بود. تخت الهه بغل پنجره بود وتخت من روبه روى در ورودى اتاق قرار داشت؛ يك ميز توالت با دوكشو. كشو سمت راست مال من بود، كشو سمت چپ مال الهه. يك دراور چوبى چهار كشو هم داشتيم. دو كشو مال من بود و دو كشو مال الهه. كمد لباس دو در داشت با يك قفل مشترك. كمد سمت راست مال الهه بود و كمد سمت چپ مال من. بالاخره بعد از صلاح و مشورت باالهه قرار شد كه چون بالاى سر مرده مى رويم بهتر است لباس مشكى بپوشيم. الهه يك دست بلوز و شلوار مشكى پوشيد با يك كت چهارخانه كرم و قهوه اى. من هم كت و دامن مشكى پوشيدم با چكمه بلند سياه.پالتوى كرم قهوه اى رنگم را هم روى آن پوشيدم. حال بخصوصى داشتم.داشتيم سوار اتوبوس دانشكده كه براى بردن دانشجويان به دانشگاه تهران آمده بود مى شديم كه چشمم به على افتاد. دوربين عكاسى را روى شانه اش انداخته بود. الهه گفت:

"غلط نكنم يه جورايى به تو نيگا مى كنه،كاكو!" خودم هم متوجه نگاه هاى او شده بودم.

بچه ها آن روز جور ديگرى بودند. از آن شادى و شلوغى كه هر روزسوار اتوبوس مى شديم خبرى نبود. عاتكه صداى قشنگى داشت،بچه ها به او گفتند:

بخوان. او هم خواند. يك ترانه قديمى از مرضيه.صدايش آن روز جور ديگرى بود. از خوابگاه به طرف خيابان بيست وچهار اسفند(19) رفتيم. جلو در سالن تشريح دانشگاه تهران پياده شديم.پسرهاى همكلاسى آن روز هى مى گفتند و مى خنديدند ولى دخترهااغلب آرام بودند و بر خلاف هميشه شيطنت نمى كردند. دكتر الهى استاددرس آناتومى در سالن بود. دكتر مفيد به استقبالمان آمد و گفت:

"خب حالا هر چه درس آناتومى خوانديد اين جا به طور عينى خواهيد ديد." سالن بزرگى بود. حدود ده - دوازده تخت به فواصل معين كنار هم دردو رديف رو به روى يكديگر قرار داشتند:

شش تخت سمت راست وشش تخت سمت چپ. روى جنازه ها ملافه سفيد انداخته بودند. يك تخته سياه بزرگ هم بالاى سالن بود كه اصطلاحات پزشكى روى آن نوشته شده بود. دكتر مفيد ما را به چند دسته تقسيم كرد. هر گروه ده نفر.با توجه به اينكه ما سى دختر بوديم و ده پسر، در هر گروه هفت دختر وسه پسر قرار گرفتند. گروه ما، من و الهه بوديم با چند تا از دخترهاى ديگر.على هم با دو تا از پسرها در گروه ما قرار گرفتند. وقتى كه دكتر مفيد ملافه سفيد را از روى جسد كنار زد براى يك لحظه خشكم زد! جسد قهوه اى رنگ مردى نمايان شد. يكى دو تا از دخترها شروع كردند به عق زدن!خوشبختانه گوشه و كنار سالن چند تا سطل آشغال بود. اولين عضو جسداستخوان فمور(20) بود كه دكتر مفيد برايمان تشريح كرد. على از استاداجازه گرفت و تند تند مثل عكاسها شروع كرد به كليك كليك زدن وعكس گرفتن. بعد از تشريح جسد ما را به سالن ديگرى بردند. توى سالن يك استخر بزرگ قرار داشت. به محض ديدن استخر با آن منظره قلبم شروع كرد به گرومپ گرومپ كوبيدن! سر تا سر استخر جنازه ها روى آب شناور بودند. دكتر مفيد گفت:

"اين اجساد به مدت معين در اين آب كه ازاملاح مخصوص ضدعفونى است، مى مانند. پس از آن براى مرحله گندزدايى آماده مى شوند. سپس آنها را به روى تخت منتقل مى كنند تاتشريح شوند." چند تا از دخترها با ديدن اين صحنه حالشان به هم خورد. شروع كردند به عق زدن و استفراغ كردن. دكتر مفيد گفت:

"حالا كه وارد اين حرفه شده ايد بايد ديدن اين چيزها برايتان عادى بشود." خسته و پكرشده بوديم. داشتيم از سالن اولى خارج مى شديم كه على يكى از اجسادروى تخت را تا نيمه بالا آورد و نشان داد! دخترها شروع كردند به جيغ زدن! من از حيرت خشكم زده بود، بعدها على به من گفت:

"فكرنمى كردم تو اين قدر شجاع باشى، اصلا جيغ نزدى!" خلاصه بعد از انداختن چند عكس با ژستهاى مختلف، سوار اتوبوس شديم و به طرف دانشكده به راه افتاديم.

سر راه يك مغازه ساندويچ فروشى بود. پسرها به آقاى مولايى، راننده اتوبوس گفتند:

"يك توك پا نگر دار تا ما ساندويچ بخريم." چند تا ساندويچ سوسيس و كالباس خريدند. از دخترها پرسيدند:

"كسى ساندويچ نمى خواهد؟" هيچ كس جواب نداد. معلوم شد كه كسى ميل به غذا خوردن ندارد.وقتى اتوبوس جلو در خوابگاه ما را پياده كرد، بعضى از دخترهااشك ريزان به داخل اتاقهايشان رفتند. حتى براى ناهار هم به سالن غذاخورى نيامدند. با الهه به سالن غذاخورى آمديم. صداى عق زدن بعضى از بچه ها هنوز مى آمد. ناهار پلو و خورش قورمه سبزى با ماست بود. گوشت تيره داخل قورمه سبزى يادآور رنگ اجساد داخل سالن تشريح بود! چند تا از بچه ها غذا نخورده از سالن بيرون رفتند. من و الهه كمى پلو سفيد با ماست خورديم. پسرها دور هم نشسته بودند و با اشتهاغذا مى خوردند، معلوم بود كه دارند ما دخترها را مسخره مى كنند. اين را ے ؛از حالت نگاهشان به خوبى مى شد فهميد. با خودم فكر كردم راستى اگردخترها الان اينجا بودند و اين مناظر وحشتناك را مى ديدند چه حالى مى شدند؟!...

نويسنده: سهيلا فرجام فر

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.