شنبه, 03/12/1397 - 08:10
نمی‌شود فرزندان مردم شهید شوند من در خانه بمانم
نمی‌شود فرزندان مردم شهید شوند من در خانه بمانم
مادر شهید علی مصطفی‌زاده گفت: زمانی که علی می‌خواست به جبهه برود پدرش گفت اگر من بمیرم چه کسی زیر جنازه‌ام را بگیرد علی گفت نمی‌شود بچه‌های مردم شهید شوند و من در خانه بمانم.

به گزارش سایت "زنان شهید" ، مادر شهید مصطفی زاده در توصیف کودکی فرزندش اظهار داشت: خیلی بچه بازیگوشی بود. نزدیک منزل اولمان خانومی بود که به بچه های محل قرآن یاد می داد. آن زمان کلاس قرآنی نبود، من برای اینکه علی در کوچه نباشد و با بچه ها دعوا نکند او را به منزل این خانوم می فرستادم.

وی افزود: زمانی که در جبهه به شهادت رسید تا وقتی پیکرش باز گردد پسر خواهرم که به دنبال پیکرش رفته بود بعد از برگشت به من گفت خاله به علی افتخار کن، در هر چادری که دنبال علی گشتم نوشته بودند او بین 14 هزار نفر در قرآن اول شده است.

مادر شهید ادامه داد: بعد یک سال از شهادتش از پایگاه مقداد به منزل ما آمدند و گفتند شناسنامه اش را برای کاری بیاورید وقتی شناسنامه را بردیم متوجه شدیم سال 66 در مسابقات قرآن اول شده بود و 2 هزار تومان به او جایزه دادند.

این مادر شهید اضافه کرد: در خانه انس با قرآن داشت. چون پدرش مریض بود و نباید چراغ روشن می شد بعد از نماز صبح با یک چراغ قوه و کاپشنی که دورش می پیچید در سرما قرآن می خواند.

شهید که رتبه 14 کنکور و دانشجوی رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران بود. مادر در خصوص اهتمام شهید به درس و کتاب گفت: هر پولی که می دادم کتاب می خرید در وصیتنامه اش نوشته بود اگر شهید شدم کتابهایم را به دوستم بدهید. وقتی آمدند کتاب ها را ببرند یک ساعت کار بار زدن کتاب ها طول کشید.

مادر شهید بیان کرد: علی متولد فروردین 44 بود، 15 ساله بود که به جبهه رفت و در عملیات کربلای 5 شهید شد. وقتی در رشته علوم سیاسی قبول شد، گفتم تو که درس‌ ات خوب بود چرا پزشک نشدی؟ گفت من اگر بتوانم حق یک مظلوم را از ظالم بگیرم بهتر از این است پزشک شوم. جزوه هایش را به جبهه می برد و فقط برای امتحان به تهران بر میگشت.

وی تصریح کرد: در وصیتنامه اش گفته بود یک سال برای من نماز و قرآن بخرید. با اینکه یک بار مجروح شد از همان نوجوانی همه تکالیف دینی اش را انجام داد، خودش گفته بود چون از نظر فکری زودتر به بلوغ رسیدم یک سال برایم نماز و قرآن بخرید.

مادر شهید با اشاره به راستگویی و صداقت شهید در خاطره ای گفت: وقتی می خواست به جبهه برود پدرش گفت تو بروی جبهه من بمیرم چه کسی زیر جنازه ام را بگیرد، علی گفت برادر بزرگترم هست، نمی شود فرزندان مردم به جبهه بروند و شهید شوند آنوقت من اینجا بمانم.

مادر شهید سفارشی هم به جوان ها داشت و گفت: از جوان ها می خواهم خداشناس باشند اگر انسان خدا شناس باشد نه حق کسی را می خورد نه اذیت می کند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.