شهید زهرا دهقانی نوش آبادی

نام پدر: عبدالحسین

تاریخ تولد:1/1/1349

محل تولد: کاشان

تاریخ شهادت: 25 /4/1365

محل شهادت: قم

نحوۀ شهادت: انفجار بمب از طرف منافقان

مزار شهید: گلزار شهدای کاشان

 

کلامی با تو

«در خاک سرزمین عشق آرام آرام قدم بر می داشتم. تو را دیدم که در خون پاک و مطهرت طواف می کردی. پرسیدم: «این طواف ازآن کیست؟»گفتی: «ازآن خدا!»گفتم: «محور اصلی کجاست؟»گفتی: «به سوی خدا!»گفتم: «برای قرب اوکدام راه نزدیکتر است ؟»گفتی: « طواف عشق در خون!»

«شهید زهرا دهقانی درسال 1365 برای زیارت حضرت معصومه به اتفاق خانواده اش عازم شهر مقدس قم می شود. خواهرش معصومه دهقانی در مورد روز حادثه می گویید: «می خواستیم برای زیارت به شهر قم برویم با كمك خواهرم وسايل سفر را آماده كردیم. سوار ماشين شديم و حركت كرديم. در بين راه مي گفتيم و مي خنديديم. انگار خدا هم مي خواست كه ما از آخرين سفر دسته جمعي مان لذّت ببريم. به شهر مقدس قم که رسيديم. وقت اذان ظهر بود. مكاني برای استراحت پیدا کردیم و شب را هم همانجا ماندیم. روز بعد قرار شد. به اصفهان برگرديم. بیست و پنجم مرداد ماه بود مصادف بود با عید سعید قربان، نماز عید که تمام شد وسايلمان را جمع و جور كرديم و آمادة رفتن شدیم. هنوز حركت نكرده بوديم كه برادرم به طرف خواهرم رفت و گفت: «آبجی آیینه داري؟»

خواهرم دستش را داخل كيفش برد و آینة جیبی اش را با یک شانه كوچك به او داد. برادرم موهايش را شانه زد و كمي عطر هم به خودش زد و با تبسم زيبایی که بر لب داشت در آینه نگاه کرد و ‌گفت: «خب وضو هم که دارم.!» همگی به راه افتادیم. می خواستیم دوباره به حَرم برویم و پس از نماز و زیارت به طرف اصفهان حرکت کنیم. داخل بازار، نزدیک حرم بودیم که خواهر زاده ام گفت: «مامان تشنمه.»خواهر و برادرم ايستادند تا به او آب بدهند. در همين حين صداي انفجار مهيبي بلند شد و در يك چشم بر هم زدن همه چیز را به هم ریخت. جلوی چشمانم تیر و تار شد. آتش و دود اطرفم را گرفته بود و چیزی پيدا نبود. ما كه در محل انفجار بوديم هر كداممان به گوشه اي پرتاب شديم. من هم به گوشه ای پرت شدم؛ ولی از هوش نرفتم. فکر كردم زمین زیر و رو شد. می دیدم که همه هراسان به اين طرف و آن طرف مي دويدند و همهمه می کنند. نگاهم را به اطرافم انداختم. هیچ یک از افراد خانواده ام را ندیدم. صداي مرگ بر منافق و الله اكبر به گوشم می خورد. دوباره اطرفم را نگاه کردم. انگار همة افراد خانواده ام گم شده بودند. از ترس داشتم سكته مي كردم. زيرا تا آن زمان چنین صحنه ای را ندیده بودم و لحظه اي از خانواده ام جدا نشده بودم. روحیه ام را پاک باخته بودم. فقط گریه می کردم. یکی دو بار تلاش کردم كه سرِ پا بایستم اما هر بار که نیم خیز می شدم. دوباره روي زمين مي افتادم و گريه مي كردم. در همين حين یک نفر از راه رسيد و گفت: «دخترم تو مجروح شدي؟»با هِق هِق گریه گفتم: «نه آقا!» امّا او توجّهی به حرف هایم نکرد و از روی زمین بلندم كرد و به طرف ماشين بردم. فریاد زدم وگفتم: «منو کجا می بری ؟»گفت: «نگران نباش می برمت بيمارستان !» در بين راه همين طور كه داد و فرياد مي کردم و مي گفتم: «ولم كن نمی خوام بیام بیمارستان! یهو چشمم به پدر و مادرم افتاد. خواهر و برادر زاده ام هم با آنها بودند. پدرم به طرفم دوید وگفت: « باباجون! نگران نباش تو رو می برند، بيمارستان. منم بقيه رو پيدا مي كنم و مي آيم پیشت.»چند لحظه ای ساکت شدم و سوار ماشين شدم. بین راه همش بي تابي مي كردم. راننده گفت: «دخترم چرا اين قدر بي تابي مي كني؟ مامان و بابات تو راهند. میاندشون.»بعد اشاره كرد به دو نفر ديگري كه داخل ماشين بودند. یعنی مراعات حال اینها را بکن. يك نفرشان پسر جواني بود. او روی صندلی جلو بود و به خاطر سوختگی زیاد رمقي برايش باقي نمانده بود و ديگري دختر جواني كه روي صندلي عقب، كنار من خوابيده بود. او هم مجروح شده بود.

داخل ماشين پر از خون شده بود که از آن دو جوان می رفت. حالشان خیلی وخیم بود. معلوم بود که آخرين لحظات عمرشان را مي گذرانند. نگاهي به خودم انداختم. خون زيادي از پایم می رفت و بی حس بودم. سعي مي كردم داخل ماشين را نگاه نكنم. چون وقتی چشمم به خونهای کف ماشین می افتاد، بیشتر می ترسیدم و داد و فریاد راه می انداختم. همان طور كه گريه مي كردم و آرام و قرار نداشتم، دوباره راننده از من خواست تا ساکت شوم. برای چند ثانیه ای ساکت شدم و آرام كنار صندلي ام را نگاه كردم و خودم را كمي آن طرف تر کشاندم تا جواني را كه كنارم بود اذيت نكنم. همين طور كه یواش یواش آن طرف تر مي رفتم زیر چشمی، نگاهي به او انداختم. در یک لحظه به خود آمدم. ديدم جوانی که کنارم هست، لباسش آشناست. كنجكاو شدم و نگاهي دوباره به او انداختم. متوجّه شدم خواهرم زهرا است باورم نمي شد. حیرت زده شده بودم نمي دانستم چكار كنم. بي اختيار فریاد کشیدم و گفتم: «آقا تندتر …آقا تندتر.» راننده با تعجب پرسيد: «چي شد اونو شناختي؟»با گریه گفتم:«آره! اون خواهرمه خواهش مي كنم تندتر برو.»

زهرا، در حالی که چشمانش را به سختی باز و بسته می کرد. نگاهی به من کرد و از گوشة چشمش یکی دو قطره اشک سُر خورد و پایین ریخت من كه در آن لحظه به هیچ چیز جز نجات جان خواهرم، فکر نمی کردم. مدام او را نگاه می کردم و به راننده می گفتم، تندتر برو.....!

بالاخره. به بيمارستان رسيديم. ماشين توقّف كرد و امدادگران در ماشين را باز كردند و ما را با برانكارد به اورژانس انتقال دادند. قبل از اين كه خواهرم را روي برانكارد بگذارند دوباره با دقّت او را نگاه كردم. چادر نداشت حس كردم از این که چادر ندارد. ناراحت است، چادرم را برداشتم و روي سرش انداختم با نگاهش به من فهماند كه از كار من خوشحال شده است. او را به همراه آن پسر جوان كه حدوداً بیست و هفت سالی سن داشت بردند و بعد به سراغ من آمدند و مرا هم داخل بخش بردند. هر چه نگاه كردم خواهرم و آن پسرجوان را نديدم. وقتي خودم را تنها ديدم احساس دلتنگي كردم پرستارها وقتي متوجّه شدند خون زيادي از پايم مي رود،‌ فوراً مرا به اتاق عمل بردند.بعد از عمل خانمی كه داخل اتاق بود در حقّم مادري كرد و تا فردا كه خانواده ام پيشم آمدند از من پرستاري كرد. روز بعد روی تخت خوابیده بودم که صدايی به گوشم خورد. گريه مي كرد و مي گفت: «مامان …مامان …!»

با شنيدن صدا بلند شدم، نشستم و نگاهي به اطرافم انداختم. دنبال صاحب صدا می گشتم كه چشمم به او افتاد. همچنان مادرش را صدا مي زد نگاهش كردم ولی نشناختمش! به طور عجيبي سوخته بود و سرش به اندازة يك توپ، بزرگ شده بود از مژه و ابرو و موهايش اثري نبود. چشمانش هم سوخته بود و نمي توانست جايي را ببيند.خوب نگاهش كردم. بازهم نشناختمش. باهاش حرف زدم یکی دو کلمه که جواب داد، بي اختيار صدا زدم:«فهيمه، فهيمه عزيزم تويي؟» بدون این که بخواهم، فقط تكرار مي كردم، فهيمه…فهيمه…!

اين جمله را چندين بار تكرار كردم و از حال رفتم. وقتي به خود آمدم. ديدم فهيمه دختر سه سالة خواهرم با دست و سر و صورت سوخته كنارم خوابيده است همان آقايي كه مرا به بیمارستان آورد پيشم آمد و گفت: «اونو مي شناسي؟» با صداي هِق هِق گريه گفتم، آره! اون دخترخواهرمه، آدرس و مشخصات منزل خواهرم را پرسيد و گفت: «حال، فهيمه خيلي وخيمهِ. باید اونو فوراً به تهران ببريم تا در بيمارستان سوانح و سوختگي بستري بشه.» مادرم دنبال فهيمه رفت. با رفتن آنها دوباره احساس تنهايي كردم. انگار تمام غم هاي عالم توي دل كوچكم جا گرفته بود. آرام آرام گريه مي كردم. همان خانمی که از من مراقبت می کرد با دستمال اشك هايم را پاك مي كرد و دلداريم مي داد. شب شد اما چه شبي؟ تا صبح بیدار ماندم و ناله كردم. از درد پا و از غم تنهايي مي ناليدم. هم براي خودم و هم براي فهيمه و خواهرم اشک می ریختم.

ياد شب قبل افتادم كه همه دركنار هم بوديم، مي گفتيم و مي خنديديم. خوش بوديم و خبر از لحظة بعد نداشتيم. غافل از این که امشب هر كداممان در گوشه اي در این بیمارستان، مجروح و بستری میشویم. لحظه ها می گذشت اما به سختي. بی خبری از حال بقیه بيشتر رنجم می داد مدام از خود مي پرسيدم: «چرا اين طور شد؟ چرا فهيمه؟ چرا خواهرم زهرا؟ چرا من؟ خدايا اين چه اتّفاقي بود كه برايمان افتاد.» صبح شد ولي انگار سالها از اين اتّفاق گذشته بود. از آن خانمی که مراقبم بود، خواستم كه مرا به بيرون اتاق ببرد. مرا روی ویلچر نشاند و بیرون برد. از اتاق که بيرون آمدم مادر شوهرخواهرم را ديدم او را صدا زدم. كنارم آمد و گفت: «خواهرم با دو فرزندش احمد و علیرضا داخل اتاق بغلی بستري هستند.» از او خواستم كه مرا به اتاقشان ببرند تا آنها را ببینم. وارد اتاق که شدم احمد، پسر خواهرم را ديدم كه روي تخت خوابيده بود. رنگش پريده و پاهايش سوخته بود هنوز بدنش خون آلود بودم به دستش سِرُم وصل بود. توان حرف زدن نداشت. از او پرسيدم: «پس مامان كو؟»گفت: «رفته پانسمان.!»دقایقی بعد در باز شد و بیماری را با برانكارد داخل اتاق آوردند همراهش يك كودك خون آلود بود. خوب كه نگاه كردم ديدم. خواهرم است با رنگ پريده و پاهاي پانسمان شده سرش را هم پانسمان كرده بودند چشمانش پر از اشك بود. صدايش گرفته بود. عليرضاي يك ساله هم کنارش بودگوشش را پانسمان کرده بودند. با دیدنشان انگار دنیا پیش چشمم تیره و تار شد سرم را روي بالش گذاشتم و با گريه گفتم: «خدايا اين ديگه چه وضعيه؟»

وقتي خواهرم نگاهش به من و احمد افتاد. اشك از گوشة چشمش سرازير شد. معلوم بود چيزي را از من پنهان می كند از حال من جويا شد. گفتم: «خوبم.» پرسيدم: «حال زهرا چطوره؟»گفت: « خوبه»

نگاهم به خواهرم بود. ديدم، دوباره خواهرم آرام آرام گریه می کند. گفتم: «چرا گريه مي كني؟»گفت: «چیزی نیست سرم درد مي كنه.»

فهمیدم چیزی را از من پنهان می کند به رویم  نیاوردم. خوابیدم وهزار فکر و خیال پیش خودم کردم.

 

عروج ملکوتی

«ساعت 2 بعد از ظهر، چند نفر از فاميل براي عيادتمان به بیمارستان آمدند. ساعت ملاقات كه تمام شد خداحافظي كردند و رفتند به مادرم گفتم: «چرا هیچ کدام شان پيش ما نماندند؟!» مادرم سعي كرد با حرف هايش مرا سرگرم كند تا خوابم ببرد ولي من غافل بودم و نمی دانستم. صداي گرفتۀ مامان وآشفتگی فاميل و اشك هاي صبورانة خواهرم همه و همه به خاطر از دست دادن خواهر و برادرم بود و از همه مهمتر غافل از اين كه آن جوان سوختة داخل ماشين برادرم بود يعني هر سه نفرمان در يك ماشين بوديم و من فقط خواهرم زهرا را شناختم و برادرم حسن را اصلاً نشناختم. وقتی متوجه موضوع شدم و فهمیدم که آنها به شهادت رسیده بودند. از خانوادة ما دو نفر شهيد و پنج نفر مجروح شدند. برادرم قبل از اين كه به شهادت برسد قرار بود به جبهه اعزام شود ولی يكي از دوستانش به او گفته بود: « تو تازه از جبهه برگشته اي و چند بار ديگه هم به جبهه رفته اي، بگذار اين بار من به جايت برم. » برادرم قبول کرد و همراهمان آمد. اما تقدير به ما فهماند كه شهادت هم مي تواند، همه جا باشد. خواهرم نيز هميشه آرزوي شهادت داشت و در جواب نامه هاي برادرم كه از جبهه مي فرستاد مي نوشت: «ای کاش من هم پسر بودم تا با شما به جبهه می آمدم و شهید می شدم تا این که سرانجام به آرزویش رسید.»

 

ما را به خـدمـت رسیدن سـخــت اسـت

دیدن همه، تو را ندیدن سخت است

می گفت شهیدی دم آخر که حسین(ع)!!

جان دادن و کربلا ندیدن سخت است

دسته بندی: 

دیدگاه ها