شهید اعظم پورسینا

شهید اعظم پورسینا

نام پدر: هاشم

تاریخ تولد: 22/11/1324

محل تولد: اصفهان

تاریخ شهادت:20 /10/1365

محل شهادت: اصفهان خیابان چهار سوق

نحوه شهادت: بمباران

مزار شهید: اصفهان

 

کلامی با تو

«ای شهید!آگاهی که گریه هایم در گلزار شما برای تیره روزی سرگردانی و گمراهی خودم بوده وگرنه شما که عند ربهم یرزقونید و ما جیره خواران شمایم خوب می دانم. هر گاه دست یاری به سوی تان دراز کردم. دست رد به سینه ام نزدید. هرگز فراموش نمی کنم که چگونه با پرتو نور شما بر دل ظلمت زده ام، تأثیری شگرف و تحولی عظیم در زندگی ام داشته اید.»

«شهید اعظم پورسینا در سال 1324در خانوادۀ متدین به دنیا آمد. وی فرزند دوم خانواده بود. تا اخذ مدرک دیپلم به تحصیل ادامه داد. یک سال هم تربیت معلم خواند و مشغول تدریس پایه دوم دبستان شد. روز معلم به عنوان معلم نمونه انتخاب شد. او فردی فعّال بود. به پدر و مادرش کمک می کرد. دست و دلباز و اهل شوخی کردن بود امر به معروف می کرد منظم بود حتی در منزل برنامه هفتگی تنظیم کرده بود. صرفه جو بود و اسراف نمی کرد. چیزی را بیهوده دور نمی ریخت. خوب به کارهای خانه می رسید به تزیین منزل خیلی علاقه مند بود. علاقۀ زیادی به گل و گیاه داشت بیشتر مواقع چند شاخه گل وسط سفره می گذاشت.کارهای هنری مثل گلدوزی آشپزی را دوست داشت اهل مطالعه بود و کتابهای علمی و داستانی زیاد می خواند خیلی صبور بود. برای ادامه تحصیل همسرش، خیلی تلاش می کردتا کانون خانواده را گرم نگه دارد. هنگام گرفتاری ها به حضرت علی (علیه السلام) و حضرت ابوالفضل(علیه السلام)توسل پیدا می کرد. اهل مسافرت بود در مسافرت سعی می کرد به همسفری هایش خوش بگذرد. اهل ورزش بود و پینگ پنگ بازی می کرد. همیشه همکارانش تعریف اخلاق خوب او می کردند. هیچگاه ناراحتی های خانه را به محل کار نمی برد هر کاری را به وقت خودش انجام می داد. خیلی جدی بودوبه موقع نمره های دانش آموزان را تحویل می داد. روز مادر را هیچ وقت فراموش نمی کرد. برای شاد بودن روحیه اش در مهمانی های دوره ای، شرکت می کرد. عاشق امام و انقلاب بود با این که باردار بود و یک فرزند 5 ساله داشت ولی باز هم در تظاهرات شرکت می کرد. عاشق شهادت بود و به همسرش می گفت: «دلم می خواهد شهید شوم.»

دوره امدادگری و کمکهای اولیه را گذرانده بود و برای کمک به رزمندگان در جبهه های جنگ آماده شده بود. دو فرزند به نام حمیدرضا و احسان داشت که در زمان شهادت مادرشان یکی 8 ساله و دیگری 12 ساله بود و حالا یکی پزشک و دیگری مهندس شده اند. قبل از شهادتش خواب عمه اش که، فوت شده است را می بیند.

به او می گوید: «اعظم بیا کنار من» مادرش هم خواب می بیند که در مجلسی نشسته که همگی مشکی پوشیده اند و گریه می کنند.»

 

عروج ملکوتی

«شهید اعظم پورسینا روزی که قرار ملاقات با خدا داشت. انگار به او الهام شده بود زیرا بچّه هایش را با خود برای خرید به چهارسوق نبرد وخودش تنها رفت. به محض اینکه به آنجا رسید مورد هجوم بمباران هوایی دشمن قرار گرفت و به دیدار معبودش شتافت.»

 

تا در آیینۀ خون جلوه کند شاهد گل

کس نداند که چه بر بلبل مشتاق گذشت

شهد شیرین ظفر از قدح وصل چشید

بیدلی کز دل وجان در ره میثاق گذشت

دیدگاه ها