شهیدسیده طاهره هاشمی-شهیدشاخص سال92

نام پدر: 
غلامحسين
نحوه شهادت: 
ترور توسط گروهک های معاند انقلاب اسلامی
محل تولد: 
آمل
شغل: 
دانش آموز
وضعیت تاهل: 
مجرد
محل شهادت: 
آمل
گلزار: 
آمل

  زندگی نامۀ شهید سیّده طاهره  هاشمی (طاها)                                                         

شهید سیّده طاهره هاشمی در اوّل خرداد سال 1346 در روستای شهیدآباد (شهربانو محلّه) شهرستان آمل، در خانواده‌ای متدیّن و انقلابی به دنیا آمد و تحت تربیت پدر و مادری بزرگوارش که هر دو از سادات بودند، رشد و پرورش یافت.   وی از کودکی با قرآن، نهج‌البلاغه و سایر کتب اسلامی اُنس و اُلفت خاصّی پیدا کرد و به دلیل جوّ  فرهنگی و مذهبی خانواده، روح تشنه‌اش با عمیق‌ ترین مفاهیم دینی و معنوی سیراب شد.

سیّده طاهره از وقتی که نخستین گامها را برای آموزش در مدرسه برداشت؛ لحظه‌ای از مطالعه غافل نبود. عشق به مطالعه در کتب اسلامی و اندیشه های متفکّران بزرگ انقلاب، از او دختری با شعور و با درکی بالاتر از سنّش ساخته بود.

او بینش و بصیرت سیاسی بسیار قوییی داشت؛ به طوری که در محیط مدرسه علاوه بر کسب علم، به انجام فعالیّتهای سیاسی و تربیتی نیز میپرداخت.

سیّده طاهره و خواهرش، همیشه در صف مقدّم راهپیمایی‌های ضدّ رژیم حضور داشتند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز یکی از اعضای مؤثّر انجمن اسلامی و عضو فعّال پایگاه بسیج محلّه بود.

او دختری مهربان، دلسوز و دانش‌آموزی نمونه و موفّق و درسخوان بود و هرگز در ادای تکالیف واجب دینی کوتاهی نمی‌کرد و مستحبّات را تا جایی که می‌توانست، به جا می‌آورد.

به حجابش خیلی مقیّد بود. قبل از انقلاب هم با چادر به مدرسه می رفت. حتّی سرِ کلاس هم چادرش را از سرش برنمی داشت. مسئولان مدرسه به او گفته بودند: «این جا روسری هم حق نداری سرکنی،چه برسدبه چادر!».زیر بارنرفته بود.سیّده طاهره تا لحظۀ شهادت هم چادرشرا بر روسری اش سنجاق کرده بود.

سیّده طاهره در کارهای هنری چون خطّاطی، طرّاحی، گلدوزی، نگارش مقاله، تهیّۀ‌ روزنامۀ دیواری و نیز ادارۀ برنامه‌های فرهنگی مدرسه بسیار موفّق بود و بسیاری از برنامه‌های فرهنگی، اجتماعی و حرکت‌های سیاسی مدرسه بر عهدۀ‌ او بود.

او بسیار خوش فکر بود و طرح‌های زیبا و آموزنده‌ای را برنامه ریزی کرده و به بهترین شکل ممکن اجرا می‌کرد. برگزاری انتخابات نمادین برای بچه‌ها، راه‌اندازی کتابخانۀ مدرسه و اجرای نمایشنامه های انقلابی در قالب بازی های کودکانه از اقدامات به یاد ماندنی او است.

از ویژگی‌های کار هنری و گرافیکی طاهره که وی را ممتاز ساخته بود، قالب ها و محتوای انقلابی و سیاسی گرافیک بود. وی به خوبی مفاهیم سیاسی و انقلابی را به تصویر می کشید.

" طاها" تخلّصی بود که با آن آثار خود را امضا می کرد. تخلّصی که خیلی ظریف و دقیق از ابتدای اسم و فامیلش گرفته شده بود.

طاهره حتّی در برخورد با دانش‌آموزانی که تحت تأثیر تبلیغات گروهک‌های منحرف قرار گرفته بودند؛ بسیار مهربان، باحوصله و دلسوز بود و از فرط مهر و دوستی، آن‌ها را به خود جذب می‌کرد.

کارش را هرگز گردن کسی نمی انداخت. همیشه خودش کارهایش را انجام می داد؛ دقیق و سرِ وقت. عبادت و نمازهایش هم همینطور بود، نماز سرِ وقتش ترک نمی شد.

همیشه چهرۀ خندان و شادابی داشت و پر جنب وجوش بود. غیر از آراستگی ظاهر و رفتارهای معقول و مؤدّبانه، بسیار وقت شناس بود. وقتی با کسی قرار ملاقات داشت، سرِ وقت می رفت و او را معطّل نمی کرد. اگر قول می داد کاری انجام دهد، امکان نداشت زیر قولش بزند.

وقتی کاری را به او می سپردند، با این که فرصت کافی داشت؛ بلافاصله مشغول کار می شد. میگفت : «کار را نباید معطّل گذاشت؛ ممکن است بعداً فرصت پیش نیاید».

تکالیف درسی اش را پاکیزه و منظّم می نوشت. برای همین سرِ درس ریاضی، مدام معلّمش از او می خواست برود پای تخته و تمرین ها را حل کند.

روز ششم بهمن سال 1360 گروهک های معاند انقلاب اسلامی با اشغال شهر آمل با نیروهای بسیجی و مردمی درگیر شده بودند. این روز درست مصادف با عقد خواهرش بود.

شب تا صبح درگیری شدیدی بین اعضای ملحد اتّحادیۀ کمونیستهای ایران و نیروهای مسلّح شهر به خصوص پاسداران اتّفاق افتاده بود. مدارس تعطیل شده بود و سیّده طاهره با جمع آوری دارو، رساندن نان به مدافعان شهر، در کمک به بسیجیان و پاسداران کوشا بود..

سرانجام درغروب روز ششم بهمن‌ سال1360 درسنّ چهارده سالگی،درحال کمک به نیروهای مدافع شهر؛ در درگیری‌های خونین گروهک‌های معاند با نیروهای بسیجی و مردمیبا اصابت دو گلوله به گردن و قلبش به فیض شهادت نایل آمد.

روایت شهادت سیّده طاهره هاشمی از زبان دوستش

خانم مینا حسینی، دوست صمیمی سیّده طاهره هاشمی، نحوۀ شهادت او را اینگونه روایت می کند : «مدّتها بود که گروههای چپ، آرامش آمل را به هم ریخته بودند. روز ششم بهمن سال 60 ، آن روز رفتم مدرسه و دیدم مسئولین مدرسه توی بلندگو اعلام کردند که امروز مدرسه تعطیل است و برگردید به خانه هایتان.

 شهر شلوغ شده بود و آن‌ها هیچ مسئولیّتی را در قبال حفظ جان ما قبول نمی کردند. ما در خانۀمان تلفن نداشتیم و من نمیتوانستم به خانه اطلاع بدهم که سالم هستم. از طرفی هم به شدّت ترسیده بودم و نمیتوانستم به خانه برگردم.

طاهره گفت نترس من تو را می رسانم. او گفت برویم به خانۀشان و به آن‌ها خبر بدهیم و بعد برویم خانۀ ما. به خانۀشان که رسیدیم توسّط مادرش مطّلع شدیم که بچه های سپاه که با گروههای چپ درگیر شده اند، به ملافه و باند و موادّ ضد عفونی و دارو نیاز دارند. همراه طاهره به درِ خانهها مراجعه و این چیزها را جمع آوری کردیم.

من اگر تنها بودم جرأت این کارها را پیدا نمی کردم ولی در کنار او میرفتم و کمکش میکردم. خانوادهها هم در حدّ امکان هر چه داشتند به ما میدادند. ما مقداری از این چیزها را جمع کردیم و بردیم به خانۀ طاهره که از طرف انجمن محلّه بیایند ببرند.

 بعد طاهره گفت بیا برویم خون بدهیم. رفتیم به درمانگاه آمل و دیدیم صفی طولانی جلوی درمانگاه تشکیل شده است. وقتی که مدّتی ایستادیم، گفت بیا برویم و کارهایی را که از دستمان برمی آید، انجام بدهیم. احتمالاً به او گفته بودند که ما چون سنّمان کم است و افراد هم به تعداد کافی آمدهاند، ماندن ما ضرورت ندارد.

 به هر حال با او به خانۀ شان برگشتیم و به ما گفتند که باید برویم و برای نیروهایی که داشتند می جنگیدند، نان تهیّه کنیم. رفتیم و نان خریدیم و برگشتیم. در خانۀ طاهره جوش و خروش و فعالیّت زیادی دیده می شد و هر کسی به نوعی درگیر کاری بود.

وقتی نانها را آوردیم. به ما گفتند که برگردیم و دوباره نان تهیّه کنیم. من گفتم که خیلی دیر شده و خانوادهام نگران خواهند شد. طاهره گفت ناهار میخوریم،بعد میرویم خانۀشمابه مادر و پدرت خبر میدهیم که سالم هستی. از همانجا هم نان می خریم و برمی گردیم و شب را هم پیش ما می مانی.

 ناهار را که خوردیم، خواهرشان یک اسکناس پنج یا بیست تومانی به او داد و گفت این را نان بخرید. ما هم راه افتادیم و به خیابان آمدیم. من از وضعیّتی که در شهر بود به شدّت وحشت کرده بودم. او دستم را گرفته بود و می دویدیم. نوجوان بوديم و تا آن روز چنان شرایطی را تجربه نکرده بودیم. از هر طرف صدای تیراندازی می آمد.

 آقایی به ما اشاره کرد که بروید داخل آن چاله. بعدها فهمیدم که آن آقا، آقای محمّد شعبانی، فرمانده سپاه آمل بوده است. هر دو روی زمین دراز کشیدیم. من راستش خیلی ترسیده بودم. ولی نمی دانستم که وضعیّت طاهره چیست. من به دیوار نزدیک تر بودم و او طرف دیگر بود.

 ناگهان احساس کردم طاهره صدایم می زند. سرم را آرام برگرداندم و دیدم سرش روی زمین است. بعد شنیدم که آقای شعبانی گفت بلند شوید و از اینجا بروید. من آرام آرام خودم را روی زمین کشیدم و خیالم راحت بود که طاهره هم پشت سر من می آید. من بلند شدم و رفتم پشت دیوار. بعد یکی از بچه های محلّۀ مان را که می شناختم دیدم. گفت چرا ایستادی و نمی روی؟ گفتم منتظر دوستم هستم. گفت دوستت از آن طرف رفت. تو برو خانۀتان. من خیالم راحت شد که طاهره به طرف خانۀ شان رفته. آن آقامرارساند به خانۀمان.

من به شدّت شوکه شده بودم. وقتی رسیدم خانه، متوجّه شدم که پدرم هم زخمی شده و اطّلاعی نداشتیم که او را کجا برده اند. چون منزلمان تلفن نداشتیم، آن شب نفهمیدم که طاهره بالاخره رسیده به خانۀشان یا نه. به خیال خودم فکر می کردم همانطور که من به خانۀمان رسیدهام، او هم رسیده است.

  دستش را به علامت خداحافظی برایم تکان داد و رفت!

آن شب از شدّت اضطراب خوابم نبرد. یک لحظه هم که خوابم برد، درمانگاه آمل را که با طاهره رفته بودیم، خواب دیدم. دیدم که آرام از پلّه های درمانگاه بالا می روم و طاهره با لباس بسیار قشنگی بالای پلّه ها ایستاده است. همین که مرا دید، لبخندی زد و دستش را به علامت خداحافظی برایم تکان داد و رفت. همان جا احساس کردم باید اتّفاق خاصّی برای طاهره افتاده باشد ولی تصوّرش را هم نمی کردم که شهید شده باشد. مامانم می خواست از پدرم خبر بگیرد. من هنوز از شوک روز قبل بیرون نیامده بودم و وضع روحی مناسبی نداشتم و نتوانستم همراه مادرم بروم. مادرم بعد از این که از وضعیّت پدرم اطّلاع پیدا می کند، به خانۀ طاهره می رود و در آن جا سراغ او را می گیرد. متوجّه می شود که طاهره شهید شده است.

مادرم که به خانه آمدند، خبر مجروح شدن پدرم و شهادت طاهره را به من دادند. پدرم را در بیمارستان امیرکلای بابل بستری کرده بودند، چون زخمی ها زیاد بودند. چون آن روزها قرار بود جشن عروسی خواهر طاهره، فاطمه خانم، برگزار شود؛ اکثر فامیل های آن‌ها به آمل آمده بودند و به جای جشن عروسی، در مراسم تشییع و ترحیم طاهره شرکت کردند».

آقای بهشتی به من گفت که تو به ما ملحق می شوی

خانم زهرا مظلوم؛ مادر بزرگوار سیّده طاهره هاشمی میگوید : «طاهره خیلی دلسوز و مهربان بود؛ خیلی مواظب حجابش بود؛ مواظب نماز اوّل وقت بود. یک روز آمد به من گفت : "مامان! من دیشب هفتاد و دو تن را خواب دیدم و آقای بهشتی به من گفت که تو به ما ملحق می شوی." یک هفته نکشید که طاهره این خواب را برای من تعریف کرد و شهید شد.    

نسبت به سنّش خیلی عاقل بود. همه جوره دختر خوبی بود. هیچ وقت نشد که کسی بیاید و بگوید که طاهره مرا اذیت کرده. از معلّم و مدیر و همکلاسیهایش گرفته تا خواهرها و همسایه ها.

انگار میدانست که شهید میشود. یک روز مدیر مدرسه خواسته بود اسمش را بنویسد برای جایی که معرّفی اش کنند؛ طاهره گفته بود : "من آینده ندارم؛ بهجایی معرّفی ام نکنید». معلّمش می گفت که طاهره همه جوره طیّب و طاهر بود.

 عصر روز هفتم بهمن، پیکر پاک شهید سیّده طاهره را به حسینیّۀ ارشاد منتقل کردند و روز هشتم بهمن، روی دست های زنان شرکت کننده در مراسم تشییع چهل شهید آمل قرار گرفت و در امام زاده ابراهیم(ع) این شهرستان به خاک سپرده شد و  الگوی نمونه ای برای همۀ بانوان رهرو حقّ و حقیقت به ویژه بانوان سرفراز و با بصیرت ایران اسلامی شد.

                                                

گلچینی از سخنان شهید

[*]     نگرانی من و تو ای خواهرم این است که مبادا سازشی صورت گیرد و خون‌های شهیدان به هدر رود و نتوانیم ندای امام را به گوش جهانیان برسانیم که ندای امام، همان ندای اسلام است.

[*]      ملّتی که برای هر قطعه از این میهن، خون‌ها فدا کرد، دیگر سازش با نوکران آمریکا و شوروی، این دشمنان اسلام را جایز نمی‌داند. امّا می‌دانم که هرگز سازشی صورت نخواهد گرفت.

[*]     اماممان، این بت شکن عصر گفت: «امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند».

[*]     خداوند در قرآن فرمود : «إنّ کید الشّیطان کان ضعیفا»؛ بلی حیلۀ شیطان ضعیف است زیرا در این زمان هم به یاری خدا و هوشیاری ملّت و بیداری ارتش و جان بر کفان سپاه و بسیج مانع رسیدن امریکا به هدف شومش گردید.

[*]     من و تو ای دوستم با هم به جنگ اسرائیل که فلسطین را اشغال کرده است، می‌رویم.

[*]     دوباره فلسفۀ شهادت را زنده خواهیم کرد و صف‌های طولانی برای شهادت تشکیل خواهیم داد و روزۀ خون خواهیم گرفت.

 

کتاب شهید سیده طاهره هاشمی 

دسته بندی: 

دیدگاه ها