شهید سعیده تسبیحی

زندگینامه شهید سعیده تسبیحی
در اولین روز از آغاز بهار، که قناریها خبر آمدن بهار را نوید می کند، در خانواده ای مذهبی و متدین کودکی قدم بر عرصه هستی نهاد که نام او را سعیده نهادند.تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر نهاد.همزمان با آغاز جنگ تحمیلی همیشه در فکر کمک رسانی به رزمندگان بود، می گفت:ای کاش من هم می توانستم به جبهه بروم ا شهید شوم، به جهت تکمیل دین خود وارد زندگی مشترک شد تا اینکه در آخرین روز از اسفندماه سال 1366 بر اثر اصابت بمب دشمن به منزل مسکونی خود در کنار همسر به فیض شهادت رسید.

خاطرات شهید سعیده تسبیحی به نقل از زن برادر شهید

یکی از روزهای آخر تیرماه سال 1389 پای صحبتهای خانم ثاب ایمانی زن برادر شهید سعیده تسبیحی نشسته تا از خاطرات ایشان برایمان صحبت نماید و او این چنین آغاز کرد:به نام خدای شهیدان اینجانب  نسرین ثابت ایمانی زن برادر شهید سعیده تسبیحی هستم.ایشان با همسرش شهید (علی گودرزی که معلم بود) چند سالی از ازدواجشان می گذشت ولی متاسفانه بچه دار نمی شدند.
پس از سالها درمان و پیگیری متوجه شدند که همسرش مشکل داشته که نمی توانند بچه دار شوند.ولی او هیچ وقت این قضیه را به روی ایشان نمی آورد.خیلی رعایت همسرش را می کرد.خاطره ای که از ایشان به یاد دارم ولی هیچ وقت یادم نمی رود این است که یکبار سعیده به خانه ما آمد،پسرم چند ماهی بود که بدنیا آمده بود.سعیده بالای سرش نشس کمی با او حرف زد و بازی کرد بعد آنقدر او را بغل کرد و بوسید احساس کردم با تمام وجودش فرزندم را بوسید.خیلی دلم سوخت.اما همین که صدای علی را شنید که با همسرم در حال آمدن به خانه بودند.
بچه را زمین گذاشت و از بالای رختخوابش بلند شد گفتم چرا اومدی؟
گفت:نمی خوام علی احساس ناراحتی کند؟غصه بخوره که ما بچه دار نمی شیم.خیلی مهربان،صبور و باگذشت بود.حتی چند نفر به او گفته بودند که از او جدا شوید تو که می تونی بچه دار بشی قبول نکرده بود.با بچه ها خیلی مهربان و صمیمی بود.ما قبل از اینکه خواهر شوهر،زن برادر باشیم.مثل دو تا همکار بودیم،چون هر دو تای ما توی شبکه بهداشت،مربی بهداشت بودیم،او خیلی با حوصله و صبور بود.خیلی به کارش اهمیت می داد.دلسوزانه و با اهمیت بود نسبت به کار،زندگی،نظم و انضباط خاصی در کار و حتی زندگیش برقرار بود.خیلی قبل از شهادت ایشان پدرش فوت کرده بود.دو سه ماه قبل از شهادتش یک شب همسرم نیمه های شب با هراس از خواب بیدار شد.معلوم بود که خواب دیده گفتم چی خواب دیده؟گفت پدرم آمد وی خانه ما سری زد و رفت توی اتاق سعیده دست سعیده را گرفت و برد.بعد از شهادتش فهمیدیم خوابی که همسرم دیده بود به واقعیت پیوست.اینا گنجایش این همه خوی و صفای سعیده را نداشت.جای این همه خوبی او را نداشت.
هیچ کس نمی فهمید که ما چه نسبتی با هم داریم،دو دوس،دو خواهر، دو همراه،دو همکار، خدا می داند که شهادتش چقدر مرا ناراحت کرد.هنوز هم وقی به یادش می افتم دلم می گیرد و گریه و غصه دار می شوم.
خدا رحمتش کند
بار از حیات می رود در دل مرگ
چون هست زینت آمد از حاصل مرگ
افتاد هزار نقش نیلوفر عشق
بر صخره سرخ سبز در ساحل مرگ

دیدگاه ها