شهید عزيزبانو رحيمی

نام : عزيزبانو

نام خانوادگی : رحيمي

نام پدر : شاه منصور

محل تولد : طرهان

تاریخ تولد : 1345/05/05

رشته تحصیلی : ابتدایی

شغل : خانه دار

وضعیت تاهل : متاهل

تاریخ شهادت : 65/11/11

استان : لرستان

شهر : کوهدشت

خاطرات مربوط به شهيد  عزيز بانو  رحيمي
به نقل از مادر شهيد

من مادر شهيد عزيز بانو  رحيمي  هستم  . روزي كه میخواست شهید شود،صبح زود از خواب بيدار   شد و  كارهاي منزل را انجام داد  و به من گفت  كه امشب خوابي را ديده است و نمي خواهم  ان را برايت  تعريف  كنم  . گفتم  با همخواب ديدي بگو  گفت  خواب ديده ام كه پرچم امام خميني  را  به در همه خانه ها زده اند  دو تا را هم به درب خانه ما زده اند  و من هم گفتم ك اين  يعني پيروزي  و او هم ديگر چيزي  نگفت . دو تا  دختر داشت  محبوبه  دختر بزرگش بود و خاطره دختر كوچكش . همان روز  آن ها را برد حمام  و لباس هاي ان ها را تميز  بر تن ان ها كرد  و  ساعت  12 ظهر بود ما چون از بمباران مي ترسيديم  داخل حياط نشستيم  و همان جا هم غذايمان را خورديم . او ان جا نبود من او را صدا كردم گه بيا  و غذايتدرا بخود گفت : وقت زياد است  كارهايم را انجام دهم . در اين هنگام  صداي آژير بلاند شد  و همگي   به پناهگاه  جلوي خانه مان رفتيم  .
بعد از ان كه غذايش را خورد دختر كوچكش را اورد  به من داد و گفت  : محبوبه  داخل خانه خوابيده است مي خواهم او رابياورم . دخترش را آورد  پيش ما نشست . محبوبه دختر بهانه گيري بود  و دران موقع بهانه بسكويت گرفته بود .  عزيز بانو هم اورا برد  تا برايش بسكويت بخرد . يكي از  همسييه ها گفت : مگر صداي آژير را نشيده اي  نرو . گفت : اين  صدا كه هر روز هست  يعني هر روز آدمي شهيد مي  شود .  دخترم گريه مي كند  بايد بروم و براي او  بسكويت بخرم . مدتي از رفتن او نگذشته بود  كه هواپيماها شروع به  بمباران كردند  و من  همراه  خاطره داخل پناهگاه رفتم . يكي از نوه هايم  تركش به پشت سرش خورد و مدام من را صدا مي كرد  دست از سرش گرفته بود گفتم كه نترس چيزي نيست .  هر چه  صاحب مغازه به  عزيز بانو گفته بود نرو تو در جواب گفته بود  بايد  به نزد مادرم برگردم و در  راه او به همراه دخترش به شهادت مي رسد . من مانده بودم چه كنم  دو نوه ام را برداشتم و به خانه رفتم ان را ويران  يافتم و بعد متوجه شدم جنازه آن دو در كنار هم است . دستي به صورت آن ها كشيدم من گمان مي كردم نوه ام زنده باشد اما او هم شهيد شده بود . .نوه كوچكم  را برداشتم و بي هدف به راه افتادم در راهبه خانم همساي  اشان رسيدم وبه او گفتم ك دخترم هيد شده است . وقتي من به سر جنازه ها رسيدم ان ها   را به بهشت زهرا برده بودند .
وقتي لبا هاي  كه ان روز آن ها را شسته بود را نگاه مي كردم  دنيا در مقابلم تيره و تار مي شد  نوه كوچكم  را روي دوشم گذاشتم  و  به طايفه خودمان برگشتم . هر كاري مي كردم اين بچه شير هيچ كس را نمي خورد .

خاطرات مربوط به شهيد عزيز بانو  رحيمي
به نقل از برادر شهيد

من رادر شهيد هستم  . ايشان از من كوچك تر بودند  . هر گاه از  سر كاربر مي گشتم و خسته و عصباني بودم    ايشان با مهربااني و با برخورد  آرام خود با من  رفتار مي كردند . هميشه سر به زير بود و در كارهاي خانه بسيار  فعاليت مي كرد . با همه خوش برخورد بود  و كسي از او ناراحت نمي شد . ان روز از  سر  كار برگشتم و همسايه ها به من گفتن همه خانواده ات كشته شده اند . من ناراحت شدم .
وقتي رفتم بهشت زهرا ان جا پدرم را ديدم . يكي از اجساد به مادرم  شبيه بود ، از او پرسيدم   اين مادر است  گفت : نه اين زن همسايه است  .  از او پرسيدم از ما چه كسي به شهادت رسیده است و او گفت : عزيز بانو و ودخترش. با شنيدن اين حرف  از  شدت غم و ناراحتي دنيا در مقابل ديدگانم تار و تيره   شد . . آن موقع  كه  اجساد ان ها را ديدم دنيا در مقابلم سياه   و سياه شد ....

خاطرات مربوط به شهيد عزيز بانو رحيمي
به نقل از زن  برادر شهيد

روزي كه شهيد شد  وقتي كه  صبح  زود از خواب بيدار شد از چهره اش  معلوم بود كه  شهيد مي شود . چهره اش مظلوم تر از قبل بود . به مادرش گفت : امشب خوابي ديده ام و براي او اين خواب را تعريف كرد  و  بعد از ان هم  گفت : امروز مي خواهم  نظافت كنم  ،شما هم اگر كاري داريد  برايتان انجام ميدهم  . من هم گفتم   شما  به کارهاي  خودت  برس  ولي قبول نكرد  و كارهاي  من را  هم انجام داد . خلاصه  در حياط مشغول  خوردن نهار بوديم  كه صداي آژير  بلند شد   زن همسايه  من را صدا زد  و  گفت  بيا اين جا . من هم بلند شدم و رفتم آنجا .
محبوبه دختر  بزرگ شهيد زياد بهانه مي گرفت او و دخرش برا ی خريد بیسكويت به بيرون مي روند و در راه برگشت  هواپيماها حمله كرده و شهر را بمب باران مي كنند.  و او را به شهادت مي رسانند  .
بعد از ماجرا   همه ماشین ها شهدا و مجروحين را ميبردند  من هم   سوار ماشين شدم و دخترم را به درمانگاه بردم و او را  پانسمان كردم و بازگشتم . مادر  شوهرم را ديدم  كه دختر كوچه  شهيد را  به پشت خود  بسته بود  . سوال كردم چه اتفاقي افتاده است  و او گفت  : محبوبه و عزيز بانو شهيد شده اند . همه  جنازه ها را به بهشت زهرا بردند  .  ما همه غمگين از اين ماجرا ....

دیدگاه ها