شهيد باختر بيگلري

نام: باختر

نام خانوادگي: بيگلري

نام پدر: يوسف بيگ

شماره شناسنامه:

محل صدور: صحراي باغ

تاريخ تولد: 1304

تاريخ شهادت: 1342/4/2

شغل: كشاورز

محل شهادت: فارس - لارستان

حادثه منجر به شهادت: تاپيروزي انقلاب اسلامي

 

ازپشت سیاه چادرها،چتر زرین آفتاب پیدا بودوقله ها استواری کوه را در گوش آسمان نجوا می کردند در طنین ساز و سرنا مردان سمند سوار ایل پیغام شادی می آورند وباختر در بساط سبزه و صفا متولد می شود ودوران رشد ونمو خود را آغاز می کند.او که در خانواده ای شریف ومذهبی و در عشیره ای غیور وغیرتمند به نام «لرونفر»بزرگ می شود،از اوایل کودکی با دستورات دین مبین اسلام و آیین محمدی آشنا می شود ورموز تهور وبی باکی را از بزرگان قوم می اموزدوبه نام فرزندی از تبار ایل و عشیره برای بدست آوردن دیگر آگاهی ها وتجربه های زندگی تلاش می کند .با پشت سر گذاشتن دوره ی کودکی وآغاز نوجوانی سنت پسندیده و حسنه اسلام را پذیرا می شود وبا یکی از مردا ن طایفه خود ازدواج می کند.او در زندگی جدید با تمامی توان ونیروی خود بر تربیت فرزندبرومند خود همت می گمارد وبا روشن کردن چلچراغ عشق وامید به خانه صفای سبزه زاران می بخشد.

وقتی تازیانه ی جور و جفای طاغوت زمان مردم را به ستوه می اوردوطبل قیام وجهاد طنین می افکند،ایل با سلحشوری و پاک سرشتی خود گام در راه مبارزه می گذارد وهمسر باختر نیز تفنگ بر دوش در انبوه مبارزان قرار می گیرد وبا شهامت علیه ظلم قد علم می کند در این اوضاع و احوال باختر نیز چون شیر زنی آزاده با اراده ای پولادین همراه فرزند خود به کمک همسر می شتابد ورهسپار مأموریتی خطیروپر مخاطره می شود. او اکنون صبر وصبوری را با دلیری ودلاوری به هم می آمیزد ودر مدت یک سال قیام قهرمانانه استوار چون کوه به مقاومت می پردازد

هرگز لب به شکایت نمی گشاید ؛با سختی ها ورنج ها انس می گیرد وبه تقدیر الهی دل خوش می کند.باختر حتی در زمانی که غبار تلخی ومرارت بر چهره ی همسرش می نشیند با رویی گشاده نهال سبز امید را بر دل او می نشاند وبه آن نشاط و شادی می بخشد او پس از مدتی چنان روحیه ی بالایی به

دست می آورد که وقتی برادرش را از دست می دهد حتی برای لحظه ای شیون وزاری نمی کندتا مبادا غم و اندوهش تزلزل ودودلی در اراده ی مردان کارزار بوجود آورد. قیام ایل با نبرد وپیکار ادامه پیدا می کند آخرین سپیده دم فرا می رسد؛گلوله ها باریدن می گیرند باختر پیکر خونین همسر را در خاک مشاهده می کند او تفنگ برنوی بر زمین افتاده ی همسرش را بر می دارد .نسیم صبح ،شقایق های صحرایی را شاداب تر می کند.اختر قامتش راراست می کند ؛

دشمن ،امانش نمی دهد واو را به گلوله می بندد.باختر با همسر و فرزند خود در حالی که در خون شناورند به شهادت نایل می شوند و به لقاءالله می پیوندند.

چه درصحراچه درهامون چه درباغ چه در  کوه  و  کمر چه  دامن  باغ به  عمری  جستجو   کردم   ندیدم  دل   آلاله ای   را   بی گل    داغ

 

  باختر30 ساله بود که با یک دخترو پسر3 ساله به نام سفربه کوه زد.آنقدر عشق به خدا داشت وآنقدر اهل نمازبودکه وقتی فرمان جهاد شنید همراه شوهرش درویش بزرگی ودوکودکش برای مبارزه به کوهستان رفت وقتی گلوله های نیروهای نظامی برتن آنان ناجوانمردانه با رید می گفت این زن شجاعانه نبرد کرد. اوپس ازمشاهده شهادت پسروهمسرش شهید شد.

15 خرداد سال 1342 بود قیام وحماسه خمینی علیه رژیم شاهنشاهی درهمه جا پیچیده بود دسته ای ازعشایر به سرکردگی زیادخان بیگلری ورستم خان قاسمی که درروستای صحرای باغ عمادوه لارستان زندگی می کردند،نیزازاین قیام آگاه شده بودند.

زیادخان رستم دررفت وآمدهایی که به شهرداشتند باپیام های امام خمینی (ره) وجامعه روحانیت لارستان آشنا شده ونسبت به آنچه که آموخته بودند احساس مسئولیت می کردند.دریکی ازاین فرازها بود که زیادخان ورستم خان دستورجهادامام خمینی راشنیدند. این دومرد پس ازآن به قبیله وعشیره شان پیام جهاد را اعلام کردند.

زیادخان درحالیکه پرشوروبا حرارت ازدستورجهاد برای عشیره خان می گفت:لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی،هیچ اجباری برکسی نیست.آینده جهاد وعمل ما مرگ درراه خداست.

اودراین زمان روبه سوی زنان کردوبه آنان گفت:شما می توانید نزد اقوام دیگربروید اگرنمی خواهید ما مردان را همراهی کنید .یکی اززنان ازجا بلند شد وگفت:زنان عشایرهیچ وقت کم ازمردان نبوده اند خان! مگرحضرت زینب (س) الگوی ما نیستند؟

مردان قبیله پس ازیک برنامه ریزی آماده حمله به پاسگاه عمادوه شدند آنان می خواستند درنخستین حرکت شان علیه رژیم طاغوت درحمله به پاسگاه مبارزه خود را علنی سازند درحمله مردان شجاع عشیره به پاسگاه بود که آنها مقدارزیادی مهمات واسلحه به چنگ آورده وموفق به کشتن نه تن ازژاندارم ها وشاخه های حکومتی شدند.

پس ازاین حمله که دیگرامکان ماندن آنان در روستا نبود،تنها راه زدن به کوه ها بود قبیله خیلی زود بارسفربست.افرادقبیله به طرف کوه های((وهوشی))و((براشت))به سرعت حرکت کردند.زیرا می دانستند به دستورشاه برای گرفتن زهرچشم وازپای درآوردن آنان فرمانده پاسگاه به سرعت وارد عمل خواهد شد.

درگیری میان مردان عشیره ونیروهای شاهنشاهی درکوه های منطقه تا یک سال ادامه داشت دراین مدت به علت تمام شدن آذوقه تنها مانده بودافرادی که درشهربا فرستادن کمک برای افراد قبیله سعی درحمایت ازحرکت انقلابی آنان را داشتند به علت تبلیغات رژیم،تهدید وشکنجه امکان حمایت ازقبیله را ازدست دادند واین گونه بود که افراد عشیره درمیان کوه تنها وخسته ماندند.با این حال آنان که مبارزه ای جدی را علیه رژیم طاغوت آغازکرده بودند،با وجود تمام فشارها ازمبارزه دست برنداشتند.زنان عشایرنیزهرچند هرروزوهرشب شاهد تمام کاستی ها،بیماری کودکان وگرسنگی فرزندان خود بودند در حمایت ازانقلاب وهمسران خود خم به ابرو نمی آوردند.یک سال ازآغازمبارزه گذشته بود ولی مردان دست ازمبارزه برنداشتند.

وقتی زیادخان ورستم خان متوجه شدند افراد عشیره تحت فشارسنگینی قرارگرفته ودیگرحمایتی ازآنان ازسوی مردم نمی شود به صورت مخفیانه به لارستان رفتند وخود را به حاج آقا آیت الهی (امام جمعه لارستان) رساندند آنان برای ادامه مبارزه به آذوقه وامکانات نیازداشتند وایشان به آنان قول حمایت داد.اما شرایط به سختی می گذشت هوا به شدت گرم بود.این مبارزه یک سال ادامه داشت درحالی که هرازچندگاهی به قلب نیروهای شاه حمله می کردند وآنان نیزبه امید کشتن یکی ازمردان شجاع عشیره روز را به شب می گذراندند.

کوههای درهم پیچیده این امکان را به مردان عشایرمی داد که با توجه به آشنایی به منطقه خود را درمخفیگاه پنهان شد ومأموران شاه قادربه یافتن آنها نبودند.

وقتی نیروهای شاه متوجه شدند که نمی توانند درجنگ ومبارزه ازپس عشایر برآیند به فکرکشیدن نقشه ای افتادند.

سرهنگ اشرف درحالی که لباس روحانیت پوشیده بود با شالی وقرآن به دست راهی کوهستان شد.اوخود را سفیرانقلاب وفرستاده امام خمینی معرفی کرد.

زیاد خان ورستم خان پس ازاعتماد به این مرد اورا به سوی مخفیگاه هدایت کردند.سرهنگ اشرف هرچه به طرف مخفیگاه زیادخان ورستم خان نزدیک ترمی شد بیشتراحساس شادی وشعف می کرد.

دربین راه بود که سرهنگ اشرف مرد(روحانی) خبرآزادی امام خمینی را به زیادخان ورستم خان را دادوگفت:حالا که امام آزاد شد بهتراست خود را تسلیم کنید.

من قول می دهم شما را به منطقه خودتان خیلی که قبلاً زندگی راحتی داشتید برگردانم.وقتی این شرایط پیش آید متوجه می شوید که اختلاف میان شاه وامام خمینی تمام وهمه چیزدرست شده است ودرحالی که متوجه تأثیری حرفهای خود شده بود گفت:ازطرف دولت برای شما امان نامه آورده ام.

زیاد خان ورستم خان با حرف های مردروحانی به فکرفرورفتند بسیاری اززنان وکودکان براثربیماری،نبود آذوقه وخستگی ناتوان شده بودند.مردان عشایرنیزدیگرمهمات نداشتند تا بتوانند به مبارزه ادامه دهند دراین زمان بود که آنها امان نامه را امضا کردند.

آن شب تا صبح برای عشایرشب سختی بود وشیرمردان وشیرزنان دردل کوه با نگرانی به صبح نزدیک می شدند رستم خان که همه افراد قوم وقبیله اورا به ایمان وتدین قبول داشتند .برای مردم قبیله اش ازشهادت گفت این درحالی بود که اوتا صبح مشغول رازونیازبا خدابود.

رستم خان حدس می زد که اتفاق بزرگی در راه است اوازامضا امان نامه احساس خوبی نداشت.هفتم محرم سال1342 درحالی که افراد عشیره وقوم درحال خواندن نمازبودند نیروهای انتظامی به سرکردگی سرهنگ اشرف شب به آنان حمله کردند. باران گلوله وخمپاره برسرمردان وزنان شجاع قوم باریدن گرفت دراین حمله ناجوانمردانه تعدادی ازمردان عشایرباتنی خسته ومجروح برای عبرت مردم درمیادین شهرلارستان درمعرض دیدقراد گرفتند..اجساد شهداء پس ازچند روز درروزدهم محرم ازمیادین لارستان به منطقه متروکی منتقل وبه خاک سپرده شد وپس ازآن یک نفرکه گفته می شد پزشک آمریکایی است برای درمان بازماندگان قبیله نزد آنان رفت وپس ازتزریق آمپول صدتن ازآنان را به شهادت رسانید.آخرین سپیده دم فرا می رسد.گلوله ها به طرف قبیله پرتاب می شود،باخترپیکرخونین همسررا درخاک مشاهده می کند و وسایل همسرش را از روی زمین جمع می کند.

صبح اخترقامتش را راست می کند تا مقتدرانه به راهش ادامه دهد اما دشمن امانش ندادواورا به گلوله بست.

درمیان شهدای کوهستان ومبارزان عشایرنام یک زن می درخشد.

اختربیگلری زن شجاعی بود پس ازدرگیری با نیروهای نظامی به درجه شهادت رسید.هرچند سرهنگ اشرف قبل از حمله ناجوانمردانه اش ازباختربیگلری عکسی گرفت اما اکنون هیچ عکسی ازاو ودیگر دلیران کوهستان دردست نیست.

نام این زن به عنوان نخستین شهید زن انقلاب اسلامی دربنیاد شهید ثبت شده است.

دیدگاه ها