بر آسمان شرف هم چو مه درخشیدند 

به جنگ اگر دشمن نقد جان نمی داد 

به جان دوست چنین منزلت نمی دیدند 

اگر به دیده ی بیگانه اند...

ابتدای جنگ، تعدادی از خواهران با بخش تبلیغات سپاه همکاری می کردند و اخبار رادیوهای بیگانه و بعضی از اخبار را از طریق تلفن یا بی سیم می گرفتند و...

در گفت و گوی "زنان شهید " با بانوی...

نقش بانوان در عرصه های دفاع مقدس خیلی بارز بود، آنها با اخلاص، شجاعت و همت بالا در صحنه حاضر شدند، حضور فعال آنها در پشت جبهه...

خدایا ما را گرفتار فتنه های آخرالزمان و مکر لیل و نهار نکن. 

معرفی کتاب معلم شهید " صدیقه عبدالعظیمی"

به گزارش "شهدای زن"  زندگینامه معلم شهید " صدیقه عبدالعظیمی" کتابی است در قطعه جیبی به قلم کیوان امجدیان نویسنده توانای کشور به چاپ رسیده است....

گنجینه

زینب در قسمتی از وصیت نامه­اش نوشته است«مادر جان تو که از بدو تولد همیشه پرستار و غم خوار من بودی، حالا که وصیت من را می خوانی خوشحال باش که از امتحان خدا سربلند بیرون آمدی. هرگز در نبود من ناراحت نشو زیرا که من در پیشگاه خدای خود روزی می خورم. چه چیزی از این بهتر که تشنه ای به آب رسد و عاشقی با معشوق.»

گوشه ای از وصیت نامه" شهید زینب کمایی"

آقا! دوست دارم گوشه ای بنشینم و زیر لب صدایت کنم. چشمانم را به گوشه ای خیره کنم تو هم مقابلم بنشینی و متوجه ات شوم هِی نگاهت کنم آنقدر که از هوش بروم بعد به هوش بیایم و . . . ببینم سرم روی دامن شماست حس می کنم بوی خوش از نسیم تنت به مشامم می خورد. آن وقت احساس کنم وصال حقیقی عاشق و معشوق روی داد، بعد وعده شهادت را بدهی و من خودم نشسته بر بال های ملائک احساس کنم و بشنوم که به من وعده شفاعت و هم سفره ای با خودت را بدهی آن وقت با خیال راحت از آتش عشق، مثل شمع بسوزم و آب شوم و هلاک شوم و جان دهم.»

بخشی از دل نوشته های شهید زهرا دقیقی خداشهری

بسم الله الر حمن الر حيم

سلام عليكم

به خدمت خاله ي عزيزم بتول محمدي اميدوارم كه حالت خوب باشد، از طرف من سلام به سميه دختر دايي ام برسان . سميه دوست خوبي براي من است . بتول خا له ي عزيزم تو بايد تابستان اينجا باشي مي داني كه هواپيماها نهاوند را بمباران كرده است خبر از نهاوند داريد ؟ ما مي خواهيم تابستان به آنجا بيا ييم ، بتول خا له ي عزيزم پو ل برايت جمع مي كنم . حالا خبر از خاله طو بي داري من خيلي برايش ناراحت هستم من چيزي برايش خريده ام حالا ما در صحرا هستيم سلام من را به همه ي خانواده ات برسان  از يادت نرود كه سلام مرا به خاله تهمينه برساني يك ساعت شده است كه آ‌ژير خطر نبا شد براي ما! ناراحت نشويد ما همگي سالم هستيم . 

خداحافظ

 

اگر پروانه بودم مي پريدم
سر ساعت به خدمت خا له ي عزيزم مي رسيدم
رفتم سر چشمه آ‌بي بنو شم
صداي خاله ي عزيزم ‌امد به گوشم
مي روم جا يي كه لاله با شد
ميان لا له ها نام تو باشد
پري ، پري بده پرواز بگيرم
سر دروازه شيراز بگيرم
سر دروازه شيراز كه تپه
امير المو منين آنجا نشسته
امير المو منين پا دشاه مردان
دل رزمند گان اسلام را شاد گردان

شهيد فاطمه بخشيان  

زنگ خاطره

عطر غریبی خانه را پر کرده بود، رایحه حضوری مبارک و شمیمی مقدس. زن ها در اتاق کناری دور هم نشسته بودند و حرف می زدند تا انتظار کوتاه شود. و مردها در سینه کش آفتاب بی رمق زمستان،جلوی قهوه خانه نشسته بودند، قابله کنار دیگ بزرگ آب جوش نشسته بود و زن تنهایی در اتاق درد می کشید. ناله کرد«یا فاطمه زهرا نجاتم بده» روز به نیمه نزدیک می شد که گریه نوزاد همه را از انتظار در آورد. مؤذن روی بام اذان گفت. ناف بچه را بردیده بودند که مردها آخر از همه خبر دار شدند؛ قابله با آستین های بالا زده به اتاق آمد.کنار مادر بزرگ رفت و گفت« بچه و مادر سالم هستند مبارکه انشاءالله »! مادر بزرگ گفت«خداروشکر که خانه رضا به برکت دختر روشن شد. ماه محرم است، ماه عزای پسر فاطمه، اسم حضرت زهرا به خانه رضا برکت می آورد». مهین بانو گفت«مادرش خواب دیده حضرت زهرا توی یک قنداق پیچ به سفیدی برف، نوزاد بچه ای به من دادند . عده ای از خانم ها دور و بر خانم بودند. می گفتند طاهره را بگیر این هدیه حضرت زهراست »

مادر شهید طاهره اشرف گنجوی

ابتدای جنگ، تعدادی از خواهران با بخش تبلیغات سپاه همکاری می کردند و اخبار رادیوهای بیگانه و بعضی از اخبار را از طریق تلفن یا بی سیم می گرفتند و بولتن خبری برای فرماندهان سپاه تهیه می کردند. 

راوی: شریفه آل ناصر- 1360- اهواز

 

سیمین فرامرزی از بانوان فعال در پشت جبهه حق علیه باطل در هشت سال دفاع مقدس خدمتی خالصانه داشته است در گفت و گو با خبرنگار شهدای زن گفت: سال اول دبیرستان بودم، فضای حاکم برکشور و اقتضای زمان، ما را از نظر فکری چند سال جلو برده بود پا به پای مردان درتکاپوی حمایت و حفاظت از کشورمان فعالیت می کردیم.

15 ساله بودم که فعالیت فرهنگی خود را در بسیج آغاز کردم، باعضویت در شاخه نظامی مصمم به حضوری فعال شدم.

همیشه آرزو داشتم در نماز جمعه که به امامت حضرت آیت الله جزایری که نماینده ی امام (ره) بودند در حسینیه ی اعظم اهواز برپا می شد شرکت کنم، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هوا خیلی گرم شده بود از طرفی شهر اهواز به شدت بمباران می شد، وقتی از هفت گِل به اهواز رسیدیم، تقریباً شهر خالی شده بود؛ فقط نیروهای نظامی باقی مانده بودند. فضا فضای عجیبی بود وقتی وارد شهر شدیم عطر شهدا همه جا پیچیده بود و یک حالت معنوی به شهر بخشیده بود، احساس کردم وارد سرزمین کربلا شده ام.

 اشک درچشمانم حلقه بسته بود. وقتی مینی بوس جلوی حسینیه اعظم اهواز توقف کرد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

 نماز را خواندیم. پس از آن برمزار شهدا رفتیم یک لحظه باصدای انفجار مهیبی درچند متری؛ زمین زیر پایمان لرزید و خود به خود به زمین نشستیم. یک لحظه بلند شدم و دیدم ترکش­های خمپاره ها در اطرافمان در یک ردیف منظم در حال پیشروی به سمت ما هستند! خشکم زده بود و به حالت ایستاده محو تماشای حرکت ترکش­ها شدم که به طرف ما می آمدند، قادر به حرکت نبودم مثل اینکه زمان متوقف شده بود. آنقدر خاک بلند شده بود که قادر نبودم اطرافم را ببینم ناگهان فریادی مرا به خود آورد که می گفت: «خواهر برو پشت سنگر.» در سمت راستم یک تپه خاک بود با سرعت به پشت خاکریز رفتم. بعد از چند دقیقه صدای آژیر سفید از بلندگوی "بهشت آباد" شنیده شد و اعلام وضعیت سفید نمود.

 بلند شدم به دنبال دوستانم بودم آنها یکی یکی از پشت خاکریزها بیرون می آمدند، از سلامت آنها خوشحال شدم.

 ناگهان از بلندگوی "بهشت آباد" اعلام شد که حمله، توسط ستون پنجم دشمن بوده و احتمالا گروهک­های منافق در این کار دست دارند. باشنیدن این خبر خشکم زد! و گفتم خدایا ما را چه شده است؟!

مگر دشمن ما صدامیان بعثی نیستند، پس چرا عده ای از پوست وگوشت خودمان، هموطن و هم زبان خودمان برسر ملت بی دفاع آتش می ریزند!؟

وی در پایان با اشاره به تغیر رویکرد دشمن و عملیات فرهنگی که در قالب نفوذ فرهنگی صورت می گیرد گفت: یادمان باشد که دشمن حمله ی خود را افزایش داده و در این زمان باید هوشمندانه تر وارد عمل شویم وقت آن رسیده است که شعور انقلابیمان را بیدارتر کنیم و آگاهانه به مقابله­ی توطئه های دشمنان قسم خورده بپردازیم.

مراسم ها

 

 در روز شنبه 22 فروردین که به نام "کرامت انسانی و حقوق شهروندی" نام گذاری شده است، پیاده روی خانوادگی همراه با تجلیل از مادران و همسران شهدا در شهر دستجرد برگزار شد،وی افزود: در روز دوشنبه 24 فروردین، روز زن، اصلاح الگوی مصرف و اقتصاد مقاومتی، جشنواره فرهنگ فاطمی و اسوه های صبر و مقاومت در ورزشگاه شهید حیدریان برگزار و همچنین این جشنواره در ساعت 10 صبح روز سه شنبه 25 فروردین، روز زن، سلامت، شادابی و امید در شبستان امام خمینی(ره) حرم برگزار می گردد و در پایان با حضور شرکت کنندگان، تاج گل به مضجع شریف حضرت معصومه (س) اهداء شد. برنامه غبارروبی قطعه زنان شهید در گلزار شهدای علی بن جعفر(ع) همراه خاطره گویی و مداحی اجرا می شود، خاطرنشان ساخت: در طول هفته نیز برنامه هایی چون مسابقه کتابخوانی و مسابقه رادیویی از کتاب های "زندگی به رنگ خدا" و "چادر خاکی"، برنامه تلویزیونی "بهار فاطمی" با حضور همسران شهدا، دیدار با خانواده های معظم شهدا بخصوص شهید طیبه واعظی شهید شاخص سال 94، نمایشگاه عکس و انجام مقدمات برگزاری یادواره زنان شهید استان و همچنین چاپ و انتشار ویژه نامه جشنواره، اجرا گردید.

دو دانشجوی غیر ایرانی دوره دکترا جهت سخنرانی پیرامون بیداری اسلامی را انجام دادند.

معاون نشر آثار و ارزش های مشارکت زنان در دفاع مقدس اداره کل حفظ آثار قم در پایان از مشارکت و همکاری صمیمانه کلیه نهادهای استان بخصوص تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه(س)، سپاه امام علی بن ابی طالب(ع) و نواحی بسیج، نیروی انتظامی استان، مرکز حفظ آثار بسیج و سپاه، بسیج جامعه زنان استان، بسیج دانشجویی استان قم، معاونت و کانون پیشکسوتان سپاه، دفتر امور بانوان و خانواده استانداری، شهرداری قم، فرمانداری قم و بخش های مرکزی، خلجستان، جعفرآباد و کهک، اداره کل ورزش و جوانان، بنیاد شهید و امور ایثاگران استان، اداره کل اوقاف و امور خیریه، سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه هنری، جامعه الزهرا(س)، موسسه آموزش عالی بنت الهدی، دانشگاه قم، آموزش و پرورش، اداره کل بهزیستی، هلال احمر، اداره کل کتابخانه های عمومی استان، صدا و سیما، خبرگزاری ها و اصحاب رسانه، کمیته امداد امام خمینی(ره)، اداره امور شعب بانک ملی و حوزه های مقاومت بسیج بخصوص حوزه 6 بسیج فاطمة الزهرا(س) ناحیه بسیج امام حسین(ع) در برگزاری جشنواره اسوه های صبر و مقاومت تقدیر کرد. 

به گزارش سایت زنان شهید، جانشين فرماندهي سپاه دشتستان در اين مراسم مقدم مدعوين را گرامي داشت و در ادامه موسوی نژاد نماينده مردم دشتستان در مجلس شوراي اسلامي در خصوص ولايتمداري شهدا و تاكيد آن ها بر رعايت حجاب و شئونات اسلامي سخن گفت.
در ادامه مراسم از كتاب «رودي از نام تو» با موضوعیت زندگي نامه شهيد حسين باصولي رونمايي شد.
در پايان این مراسم با حضور موسوی نژاد و ملک زاده به رسم یادبود لوح سپاس به خانوادهاي شهدای زن شهرستان اهدا و به مقام شامخ این شهیدان ادای احترام کردند.
لازم به ذکر است شهرستان دشتستان تعداد 5 شهید زن به نام های شهید ماشاع ارجمند زیارتی، شهید عزت بخشی، شهید هاجر کرم پور، شهید هاجر خوب خواه و شهید سلما حدادی تقدیم نظام و انقلاب کرده است.

انتهای پیام/

به گزارش زنان شهید به نقل از  ایرنا، مدرس عقیدتی و سیاسی سپاه قدس گیلان شامگاه شنبه دراین مراسم اظهار کرد: زنان ما امروز باید بیشتر از پیش ارزش و جایگاه و مقام خود را شناخته و بدانند که از نسل کدام شیر زنان هستند. حجت الاسلام و المسلمین کیماسی افزود: شهدای انقلاب و دوران دفاع مقدس برای پیروزی و استمرار نظام از خود گذشتند تا دین اسلام، قرآن، اهداف انبیاء و اولیای الهی پا بر جا باشد. وی ادامه داد: ام وهب نیز به عنوان شهیده صحرای کربلا، زنی مسیحی بود که به عشق سرور و سالار شهیدان مسلمان شد و تا آخرین لحظه پای آرمانهایش ایستاد. حجت الاسلام کیماسی خاطرنشان کرد: زنان با آغاز جنگ تحمیلی همراه مردان در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل حماسه‌آفرینی کردند. وی تاکید کرد: زنان امروز جامعه اسلامی باید صبر، پاکدامنی و مقاومت زنان دفاع مقدس را برای خود الگو قرار دهند. به گزارش خبرنگار ایرنا استان گیلان 33شهیده به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران تقدیم کرده است. شهیده طاهره حداد نژاد نیز از شهدای دوران دفاع مقدس و متولد 1338 دربندرانزلی و کارمند صدا و سیما بود که درجریان بمباران موشکی دشمن بعثی به تهران به همراه همسرش به درجه رفیع شهادت نائل آمد. از این شهیده اهل انزلی یک فرزند پسر به نام فرزین لطف زرعی به یادگار مانده است. بندرانزلی در 40کیلومتری غرب مرکز استان گیلان واقع شده و 408 شهید دوران دفاع مقدس و هشت شهید گمنام و دو شهید مدافع حرم در این شهر ساحلی آرمیده اند.

انتهای پیام/ع

فرمانده مقاومت بسیج شهرستان چرام گفت: با حضور خانواده معظم شهدا  [یادواره 2 شهیده ی زن شهرستان چرام] وایثارگران شهرستان چرام یادواره شهیده آمنه حیدریان و رقیه رضایی در مسجد صاحب الزمان این شهر  برگزارشد.

محقق افزود: یادواره شهدا در حقیقت یادواره انسان های آزاده و  وارسته ای است که با ایمان و اخلاص، عشق به دین و مکتب، از همه هستی شان گذشته اند تا دین، مکتب، ایمان، اخلاص و تقوا، اخلاق، انسانیت همیشه زنده و پویا بماند.  شهیده آمنه حیدریان 11 آذر 62 در بمباران هوایی شهر بهبهان به فیض شهادت نائل شد و شهیده رقیه رضایی شهید شاخص سال 95 در تاریخ 9 مرداد ماه 66 توسط عوامل رژیم سعودی در مراسم برائت از مشرکان در شهرمکه به شهادت رسید و در گلزار شهدای قزوین آرمید.  

به گزارش مركز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش به نقل از سایت شهدای زن، با حضور شهریار فولادوند و مسئولين استاني آمار شهدای دانش‌آموز کل کشور 36 هزار نفر در طول هشت سال دفاع مقدس است که استان مرکزی دارای حدود 950 شهید دانش‌آموز است که با برگزاری این یادواره شهدا یاد و خاطره شهیده محبوبه دانش آشتياني و دیگر شهداي دانش آموز شهرستان آشتیان زنده نگه داشته مي شود

معاون هماهنگ کننده ی سپاه سروآباد در این مراسم با اشاره به اهمیت جایگاه شهدا و مقام شهدای زن در پیروزی انقلاب اسلامی خاطر نشان کرد: زنان جامعه ما به ویژه مادران شهید در آگاهی بخشی  جوانان و فرزندان خود از دستاوردهای انقلاب نقش مؤثری ایفا کرده اند و این رسالت را همچنان ادامه می دهند .

غفاریان زنده ‌نگه داشتن یاد و خاطر شهدا را با شهادت برابر دانست و گفت: برگزاری این گونه همایش ها گامی مثبت برای ترویج افکار و عقاید شهدای عزیز خواهد بود.

وی نقش زنان ایران در به ثمر رساندن انقلاب اسلامی نقشی اساسی وهمگام با مردان تلقی کرد و گفت: شور و نشاط انقلابی و انگیزه دینی مادران و خواهران موانع و مشکلات سد راه را کنار زده و هم ردیف مردان در شکوفایی انقلاب نقش آفرینی کرده اند.

معاون هماهنگ کننده ی سپاه سروآباد ادامه داد: شهدای زن نماد و الگوی زنان مسلمان است و زنان جامعه امروزی باید با الگوگیری از آنها بستر مقابله با تهدیدات دشمنان را فراهم کنند.

غفاریان برگزاری این یادواره را به منظور تجلیل از مقام والای شهدا و شناسایی و معرفی شهدای زن به جامعه به ویژه قشر جوان و الگوگیری از این شهدا دانست.

وی در پایان گفت: شهدایی چون شهیده فاطمه الیاسی، شهیده عایشه علی رمائی و فاطمه قطبی با شناخت و بصیرت، مسیر حق و حقیقت را انتخاب و برای دفاع از ارزش‌های اسلام و انقلاب خون پاکشان را فدا کردند.

معاون عترت خواهران هیئت رزمندگان خوزستان گفت: خوزستان ۵ هزار بانوی رزمنده در دوران دفاع مقدس دارد که در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردند.

به گزارش سایت زنان شهید ، فردوس مجدیان، امروز در حاشیه همایش تجلیل از پیشکسوتان خواهران رزمنده هشت سال دفاع مقدس در جمع خبرنگاران اظهار داشت: خوزستان 5 هزار بانوی رزمنده در دوران دفاع مقدس دارد که در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردند.

وی افزود: از اهداف برگزاری این مراسم می‌توان به تجدید میثاق با مقام معظم رهبری، قدردانی از تلاش‌ها و زحمات بانوان 8 سال جنگ تحمیلی و نیز در اختیار قرار دادن تجربه‌های این زنان به نسل امروز است.

معاون عترت خواهران هیئت رزمندگان خوزستان با بیان اینکه در این مراسم از 50 بانوی رزمنده دفاع مقدس تجلیل شد، بیان کرد:  تاکنون برنامه‌های مختلفی برای بانوان عضو هیئت رزمندگان برگزار کرده‌ایم که دیدار با مقام معظم رهبری، سفرهای زیارتی، دیدار با زنان ایثارگر، رزمنده و خانواده‌های آنان از این برنامه‌ها به شمار می‌رود.

وی گفت: از برنامه های هفته دفاع مقدس امسال می‌توان به مراسم زیارت عاشورا، تجلیل از زنان ایثارگر، تکریم خانواده زنان شهید، ایثارگر، جانباز، رزمنده و عضو ستاد پشتیبانی جنگ ونیز زیارت قبور شهدا اشاره داشت.

مجدیان با اشاره به اینکه یکی از مهمترین شاخص‌های زنان در هشت سال دفاع مقدس صبر، ایثار و از خودگذشتگی آنها است، عنوان کرد: اگر ایثارگری‌های زنان در دوران دفاع مقدس نبود شاید سرنوشت چیز دیگری بود چراکه بانوان مشوقان حضور فرزندان و همسران خود به جبهه‌ها بوده‌اند.

به گزارش سایت زنان شهید به نقل از خبرگزاری مهر، وحید جلال زاده یکشنبه شب در چهارمینن جلسه ستاد ترویج فرهنگ ایثار و شهادت آذربایجان غربی با اشاره به دو کار برجسته در حال ساخت برای دفاع مقدس در استان گفت: ساخت سریال شهید باکری و ساخت یادمان شهدا در کنار مزار شهدا دو کار برجسته ای است که در این زمینه انجام می شود و امیدواریم این دو اثر تا کنگره عظیم 12 هزار شهید استان که در سال 1395 در ارومیه برگزار خواهد شد مورد بهره برداری قرار بگیرند.

وی لزوم نشر معارف غنی دفاع مقدس برای اقشار مختلف بخصوص جوانان تاکید کرد و ادامه داد: مردم ایران اسلامی بخصوص مردم همیشه در صحنه و ولایت مدار آذربایجان غربی از برنامه های دفاع مقدس و ارزش های انقلاب استقبال کرده اند و مسئولین نیز باید در زمینه پر بار کردن بیش از پیش این برنامه ها جهت نشر معارف غنی دفاع مقدس به اقشار مختلف مردم جدیت داشته باشند.

جلال زاده تبیین رفتارها و روحیات شهدا را یکی از نتایج و اهداف کنگره ها و یادواره های شهدا دانست و اظهارداشت: یکی از ذخایر دفاع مقدس روحیه بسیجی ، ایثار و مقاومت در شهدا است که باید مورد توجه قرار گیرد.

وی با اشاره به این که برنامه ریزی، جهت گیری و بصیرت افزایی دومین هدف برنامه های دفاع مقدس بشمار می آید گفت: مقاطع عطف تاریخی مختلفی در دوران دفاع مقدس وجود دارد که باید جهت دهی ها و برنامه ریزی ها با توجه به این نقاط عطف صورت گیرد تا شاهد بصیرت افزایی مخاطبان در این زمینه باشیم.

استاندار آذربایجان غربی در ادامه با اشاره به اهمیت آینده پژوهی به عنوان یکی دیگر از اهداف برگزاری یادواره ها و کنگره های شهداء افزود: این که ذخایر و داشته های دفاع مقدس چه تاثیری می تواند در آینده استان داشته باشد و این که چقدر می تواند در رفتار و کردار مردم و آحاد جامعه تاثیر گذار باشد بسیار مهم است که باید مورد توجه کارشناسان ذیربط قرار بگیرد.

جلال زاده نیروی انسانی دفاع مقدس و توجه به قشر بازنشسته نیرو های مسلح را به عنوان یکی دیگر از ذخایر این دوران مقدس مهم ارزیابی و اعلام کرد: توجه به بازنشستگان نیرو های مسلح و نیروهای انسانی دفاع مقدس بسیار مهم است و باید در این زمینه مستند سازی انجام گیرد.

استاندار آذربایجان غربی در ادامه وجود یادمان ها و نمادهای دفاع مقدس را نیز تاثیر گذار دانست و گفت: نماد ها و یادمان ها مهم هستند و یاد و خاطره دوران دفاع مقدس را در ذهن ها زنده نگه می دارند.

استاندار آذربایجان غربی همچنین با اشاره به لزوم آفت شناسی برنامه های دفاع مقدس و توجه بیش از پیش به ترویج روحیه امید به آینده، نشاط و شادابی در این برنامه ها افزود: با توجه به تاکید مقام معظم رهبری در برنامه های دفاع مقدس روحیه نشاط امید به آینده و شادابی باید گسترش داده شود تا آرزو و خیال شکست جمهوری اسلامی ایران در دل دشمنان تا ابد باقی بماند.

همچنین در این جلسه مدیر کل امور بانوان استانداری آذربایجان غربی نیز از برگزاری کنگره شهدای زن استان در اسفند ماه سال جاری خبر داد و گفت: تبیین نقش زنان در دوران دفاع مقدس و انقلاب اسلامی‌، الگو سازی و بیان فداکاری ها و مجاهدت های زنان در زمینه های مختلف همسری و مادری از جمله اهداف برگزاری این کنگره است.

مریم دهقان ادامه داد: این کنگره به تبعیت از کنگره عظیم 7 هزار شهیده زن کشور در استان برگزار می شود که استان آذربایجان غربی از این تعداد 650 شهیده را به خود اختصاص داده است.

انتهای پیام/ع

مشاور وزیر کشور در امور بانوان در اجلاسیه زنان کنگره ملی شهدای گیلان که در میدان شهدای ذهاب برگزار شد ضمن گرامیداشت یاد و خاطره شهدای زن و زنان رزمنده اظهار کرد: زنان رزمنده پیشکسوتان دفاع از ارزش ها و آرمان های اسلامی هستند.

به گزارش زنان شهید، دکتر فرهمندپور با تاکید بر اینکه پدران و مادران ارزشمندترین معلمان زندگی هستند یادآور شد: والدین کسانی هستند که بیشترین نقش را در پرورش یک نسل بالنده دارند.ایفا کنند.

وی با بیان اینکه دو معنا و تبیین نسبت به زندگی وجود دارد یعنی زندگی از نوع هیچ و زندگی از نوع الهی، توضیح داد: در زندگی از نوع هیچ فداکاری در مسیر آرمان های دیگران خودکشی و تلاش برای بهبود تربیت نسل های متعالی یک زحمت و رنج عبث است.

فرهمندپور با تاکید بر اینکه در معنای زندگی الهی کسانی که بیشتر مجاهدت می کنند برنده هستند ادامه داد: در این نوع زندگی جنگ واژه قشنگی نیست ولی وقتی معنای جهاد به تن می کند مقدس می شود، همچنین کشتن و کشته شدن هر دو تلخ است ولی وقتی لباس شهادت به تن کشیده می شود زیبا است.

وی با بیان اینکه ما نسل خوشبختی بودیم که در دوره ای زندگی می کردیم که در هر لحظه عمر زندگی را براساس تبیین الهی معنا کردیم، گفت: مردان و زنان جامعه ما زندگی را با عشق تبیین کردند.

مشاور وزیر کشور در امور بانوان با اشاره به دیدار خود با مادران شهدای مدافع حرم استان یادآور شد: مادران ما با عشق مادرانه، فرزندان خود را به سوی رستگاری هدایت کردند.

فرهمندپور با بیان اینکه همسران شهدای مدافع حرم، زنانگی و عشق را به زیبایی و باشکوه برای همسران خود معنا کردند افزود: معنای زندگی الهی یعنی زندگی خود را در راه جهاد فدا کنند.

انتهای پیام/ع

پروانه های امروز

زینبیان امروز

آثار مکتوب

به گزارش "شهدای زن"  زندگینامه معلم شهید " صدیقه عبدالعظیمی" کتابی است در قطعه جیبی به قلم کیوان امجدیان نویسنده توانای کشور به چاپ رسیده است.

این کتاب (زندگینامه " صدیقه عبدالعظیمی" ) شامل خاطراتی از معلم شهید  است که توسط تنها فرزندش نقل شده است، مشخصات این کتاب را در ذیل می بینید.

 

مشخصان نشر: تهران، مؤسسه فرهنگی هنری براثا، انتشارات آرمان براثا:1393

وضعیت فهرست نویسی: فیپا

شابک: 7-08-93661-600-978

موضوع : شهیدان- شهدای زن- ایران

قیمت: 2000 تومان

صفحه آرایی: نرگس پاینده

بدنش به خاطر عوارض جنگ تا به حال ده بار تيغ جراحي را به خود ديده است. آخرين عملش را دو هفته قبل کرده بود و هنوز کاملا سرحال نشده بود. شرمنده مان کرد وقتي با اين حالش، اين قدر مهربان و صميمي پذيرايمان کرد و سه ساعت ما را ميهمان صحبت هاي شيرينش کرد. خانم ايران نجات همسر شهيد مرتضي اشعه شعار است و خود مفتخر به مدال جانبازي مکتب خميني.

پدرم نوه دختري رييس علي دلواري بود. ما ساکن سيرجان در استان کرمان بوديم. خانوادگي براي انقلاب فعاليت مي کرديم. آقا را که تبعيد کردند روستاهاي کرمان، پدرم ديگر کارش درامد. وجوهات و کمک هاي مردم به انقلاب را جمع مي کرد. و به هر زحمتي بود به آقا مي رساند. فاصله مان خيلي بود. دو سه روز راه بود که گاهي با اسب و قاطر مي رفت، گاهي پياده از کوه و کمر مي رفت تا ساواکي ها شک نکنند. گاهي حتي يک گله گوسفند با خودش راه مي انداخت و مثل چوپان ها اين فاصله زياد را مي رفت و شبانه خدمت آقا مي رسيد. امانتي ها را تحويل مي گرفت و با اعلاميه امام برمي گشت.

برادرهايم هم در تهران فعاليت مي کردند. من هم هر چند ماه يک بار مي رفتم پيش آن ها. آن موقع نه ده ساله بودم. من مواد کوکتل مولوتف را حاضر مي کردم و آن ها درست مي کردند. هر کاري که مي توانستم انجام مي دادم.

سال 57 بود که يکي از فاميلمان که اسمش عليرضا ملازم معصومي بود، آمد خواستگاري من. عليرضا دکتر بود. اجازه مطب هم داشت، اما مطب نمي زد. مي گفت: تا امام نيايد، مطب نمي زنم. همه آرزويش ديدن امام بود. عقد هم نکرديم، به خاطر اين که عليرضا مي گفت صبر مي کنيم تا امام بيايد خطبه عقدمان را ايشان بخواند. هفدهم شهريور، تظاهرات بود. گاردي ها مردم را به رگبار بستند. تعداد زخمي ها در بيمارستان زياد بود. خبر رسيد که نياز به خون دارند. عليرضا و برادرم سريع خودشان را به بانک رساندند و خون دادند. اما وقتي که بيرون آمده بودند، گاردي ها آن ها را به رگبار بستند. برادرم زخمي شد و عليرضا سه گلوله به بدنش خورد و شهيد شد. گاردي ها جنازه اش را برده بودند و وقتي پول سه گلوله را گرفتند، تحويلشان دادند. آورديمش قم و در بهشت معصومه دفنش کرديم. همه اش دلم مي سوخت که با اين همه آرزو نتوانست صورت امام را ببيند و رفت. شهداي انقلابي که در بهشت زهرا هستند، خيلي غريب اند.

سال 60 يا 61 بود که مرتضي آمد خواستگاري من. با هم فاميل بوديم. البته آن ها ساکن قم بودند. پدرم به اين راحتي قبول نمي کرد. مي گفت: دخترم را از خودم دور نمي کنم. اگر مي خواهي بايد بيايي سيرجان. پيش خودمان. مرتضي فوق ديپلم داشت. اما همه اش در جبهه بود. وقتي خواستگاري ام آمد. هنوز زخم هاي بدنش خوب نشده بود. از شروع جنگ کار نکرده بود و درس را هم رها کرده بود و مدام جبهه بود. مرتضي همه خواسته هاي پدرم را قبول کرد. پدرم يک مغازه طلافروشي برايش در سيرجان زد. مثل بقيه برادرهايم. و مرتضي مشغول شد. من هفده ساله بودم. طبقه بالاي منزل برادرم ساکن شديم.

هنوز دو ماه از زندگي مشترکمان نگذشته بود که يک روز ديدم مرتضي خانه نيامد. بعد هم زنگ زد که من رفتم جبهه، ببخشيد که خداحافظي نکردم. ناراحت شدم و گفتم: نه، اين جوري نمي شود يا برمي گردي تا بچه مان به دنيا بيايد يا اين که من هم راه مي افتم مي آيم اهواز. گفت: صديقه تو را به خدا نيا. گفتم: فردا مي آيم. اگر موضوع شهادت است، همه با هم کشته شويم. اگر هم موضوع زندگي است، با هم زندگي مردم را نجات مي دهيم بعد زندگي مي کنيم.

هر چه مرتضي التماس کرد که نيا قبول نکردم. عقيده ام اين بود که زن هميشه بايد در کنار همسرش باشد. با اين که دو ماه باردار بودم، راه افتادم و صبح اهواز بودم. مرتضي وسط ترمينال ايستاده بود. رويم را سفت گرفتم و رفتم از پشت لباسش را سفت گرفتم و گفتم: "آقا خجالت بکش. اين جا ايستاده اي براي چي؟" خنديد و گفت: "صديقه، تو هستي؟ خدا بگم چه کارت کند."

از سيرجان مي خواستم راه بيفتم، برگه اعزام گرفته بودم. چون هم در هلال احمر و هم بسيج فعال بودم و آموزش هاي بهياري را کامل ديده بودم.

همراه مرتضي رفتم انديمشک. من در بيمارستان صحرايي مشغول به کار شدم و مرتضي هم رفت در گردانش. کارمان خيلي زياد بود هر جا کار روي زمين بود، انجام مي دادم. از رانندگي گرفته تا تدارکات، پرکردن خشاب، ديده باني و بار زدن وسايل به کاميون ها. همه جا بودم؛ دشت عباس، انديمشک، شوش دانيال، و دوکوهه و ... هر وقت رزمنده ها را مي ديدم، قرآن و دعا مي خواندم و نذرشان مي کردم که آسيب نبينند. مسؤولمان مي گفت: نگوييد خانم ايران نجات، بگوييد شاه کليد. مدام در حال جابجايي بوديم. هر وقت عملياتي بود، مي رفتم بهياري نزديک به خط مستقر مي شدم.

گاهي اين راننده کاميون ها مي آمدند، اما از ترسشان کاميون را رها مي کردند و فرار مي کردند. مي گفتند جانمان سالم باشد ماشين نمي خواهيم. حاضر نمي شدند وسايل و مهمات را به خط ببرند. من دو- سه تا چادر تا مي کردم و مي بستم تا پايم به پدال برسد و به چر خ ها هم چادر کهنه مي بستم که گرد و خاک نکند. کاميون را مي بردم. نيسان و پاترول و لندکروز و ... را هم مي راندم.

چندين بار دچار موج انفجار شدم. گلوله درست مي خورد کنار چادرمان و همه چيز را به هم مي ريخت. چادر را از جا مي کند و مجروحين را از روي تخت مي انداخت و ما را هم پرت مي کرد. بايد سريع برمي خواستيم و به همه چيز سروسامان مي داديم. ديگر وقت ناله کردن و رسيدگي به درد خودمان را نداشتيم. يک بار همه نيروها رفتند و من تنها بودم. يک دوربين دادند که با آن اطراف را نگاه کنم. و يک کلاش هم براي دفاع از خودم. دادند و بايد به مجروحين هم رسيدگي مي کردم.

بدتر از همه، منافقين و خائنين داخلي بودند. بي مروت ها وقتي به بچه هاي ما مي رسيدند زجرکششان مي کردند. چاقو مي کشيدند به گلوي بچه ها و رهايشان مي کردند. اين ها ذره ذره جان مي دادند. بس که از درد، پايشان را روي زمين مي کشيدند، وقتي جنازه شان را پيدا مي کرديم تمام پاشنه پايشان ريش ريش شده بود. حنجره را کامل نمي بريدند تا همان لحظه جان دهند. خدا لعنتشان کند.

پسري بود دوازده- سيزده ساله. چون سنش کم بود، نمي گذاشتند برود خط. کنار دست ما بود و کمک مي کرد. اسمش علي بود، اما آن قدر ترو فرز بود که بهش مي گفتيم علي فرفره. هر وقت مي گفتيم علي، مي آمد و هر کار مي گفتيم، مي دويد انجام مي داد. يک بار زخمي شده بود. آن روزها خيلي زخمي داشتيم. تير به شکم علي خورده بود و دل و روده اش ريخته بود بيرون. مدام ناله مي کرد که خواهرها به داد من برسيد هر کدام از ما مشغول رسيدگي به يک مجروح بوديم که علي شروع کرد که: خواهرها به دادم برسيد! نگذاريد من بميرم! من نامزد دارم و چشم به راهم است. خنده ام گرفت. گفتم: خجالت بکش. هنوز پشت لبت سبز نشده نامزد داري. گفت: خانم ايران نجات تو به دادم برس. گفتم: چشم. جلوي خونريزي را گرفتم و کارهاي اوليه را کردم و اعزام شد به عقب. دو ماه نگذشته بود، ديدم برگشت. گفتيم نمردي؟ گفت نمي گذارم خانم ايران نجات تنها باشد. يک شب قرار بود رزمنده ها تک بزنند به عراقي ها. انديمشک بوديم. آن ها رفته بودند حسينيه براي نماز و ما داشتيم کمک مي کرديم وسايل را بار کاميون کنند. يک دفعه سرو صدايي بلند شد. رزمنده ها که پوتين هايشان را درآورده بودند. عقرب رفته بود توي پوتين ها. چهل نفر از بچه ها را همان شب عقرب گزيد. آمدند درمانگاه. مرتضي هم همين طور. تيغ برداشتم که محل عقرب زدگي را ببرم. مرتضي گفت: صديقه! هرچه دق و دلي از من داري همين جا خالي کن. چنان تيغ بکش که تلافي شود. ناراحت شدم. گفتم: تو الان براي من مرتضي نيستي، رزمنده اي. من هيچ وقت اين کار را نمي کنم. اصلا بين من و مرتضي بگومگو نمي شد. من معني اين که مي گويند زن و شوهرها دعوا مي کنند را نمي فهمم. برايم خيلي عجيب است. خلاصه آمپول ضدزهر زديم و با همان حالشان راهي شدند. ما هم داشتيم وسايل را مي گذاشتيم توي کاميون ها. آخرين بلانکارد را بلند کردم. عقرب دستم را گزيد. سريع رفتم توي بهداري. به يکي از خواهرها گفتم آمپول بزند. مي گفت: مي ترسم بچه ات سقط شود. ديدم دارد دير مي شود و ما بايد حرکت کنيم. تيغ را برداشتم و دستم را خراش دادم و با دهان زهرش را کشيدم و خودم آمپول زدم و راهي شديم. انديمشک پر از مار و عقرب بود. انواع و اقسام مارها را آن جا ديدم.

عين خوش بوديم که عراق شيميايي زد.گاز خفه کن بود؛ گاز زردرنگي که همان جا 200 نفر از بچه ها را شهيد کرد. تعداد ماسک ها خيلي کم بود. نفس تنگي بدي ايجاد مي کرد. رنگ هاي صورت، زرد مي شد؛ مثل اين که زردچوبه پاشيده باشي. تا چندين روز اين زردي از بين نمي رفت. همان جا شيميايي شدم و اثراتش روي اعضاي بدنم ظاهر مي شد؛ کبد، قلب، کليه و ريه هايم.

ستون فقرات و گردنم به خاطر جابجايي مهمات آسيب ديده است. گاهي مهمات ها به رزمنده ها نمي رسيد من کوله آر.پي.جي برمي داشتم و به آن ها مي رساندم يا به تعداد زياد روي دستانم مي گذاشتند و مسير را خميده طي مي کرديم تا به آن ها برسانيم. ماه اسفند بود که عراق بمباران کرد. توي يکي از خانه ها هشت نفر ساکن بودند. گلوله که خورد، زمين را چند متر چال کرده بود. همه هم شهيد شده بودند. خانه هاي اطراف هم آسيب ديد.

يک زن در آن خانه باردار بود. وقتي آوردنش بهداري شهيد شده بود. بدنش آن قدر ترکش داشت که مثل آسمان پرستاره بود، اما بچه اي که در شکم داشت، تکان مي خورد دکترها نبودند مي خواستند مادر را با بچه دفن کنند که نگذاشتم. گفتند: مسؤوليت دارد. گفتم: قبول مي کنم. گفتند: تو نمي تواني به دنيا بياوري. گفتم: بدنيا مي آورم. گفتند: بچه که آمد، چه کارش مي کني؟ بي کس و کار است. گفتم: خودم نگهداريش مي کنم. گفتند: بچه خودت چه؟مرتضي چه؟ اگر مرتضي قبول نکرد؟ خيالم از جانب مرتضي راحت بود. براي آن که خيال آن ها را راحت کنم گفتم: اگر مرتضي قبول نکرد، بچه اش که به دنيا آمد تحويلش مي دهم و اين بچه بي مادر را بزرگ مي کنم. خودم بچه را از شکم مادر شهيدش به دنيا آوردم. وقتي بلندش کردم، چنان گريه اي سرداد که همه جا را روي سرش گذاشت. موهايش طلايي بود. به علي فرفره گفتم: بدو برو شيشه و شيرخشک و چند دست لباس برايش پيدا کن. در گوش بچه اذان و اقامه گفتم. با تربت کربلا دهانش را برا داشتم و لاي پارچه هاي اتاق عمل پيچيدمش تا علي بيايد. ديدم لباس دخترانه خريده است. گفتم: علي! بچه پسر است چرا لباس دخترانه گرفتي؟ کمي فکر کرد و گفت: شايد بچه خودت دختر باشد. اسم بچه را به ياد شهيد عليرضا ملازم معصومي، گذاشتم عليرضا. به همه مي گفتم عليرضايم را از لشکر امام مهدي (عج) گرفته ام.

ماه آخر بارداري ام بود و حالم ديگر خوب نبود. مرتضي به من گفت بروم سيرجان. بدون او دلم نمي آمد. قول داد که تو برو تا گرد و خاک از سرو صورتت بگيري من هم رسيدم. عمليات والفجر هشت تمام شده بود. راه افتادم طرف سيرجان با عليرضا. همان شب مرتضي را اعزام کرده بودند جزاير مجنون. ديگر از مرتضي خبري نداشتم. هيچ کس خبر نداشت. چند هفته اي گذشت تا اين که گفتند بياييد سردخانه اهواز. تعدادي از شهدا شناسايي نشده اند. با آن حال نزارم رفتم اهواز شش تا سردخانه را گشتم. چقدر جنازه هاي متلاشي شده را ديدم تا اين که در سردخانه ششم مرتضي را پيدا کردم. صورتش مشخص نبود. از روي دو خالي که روي پايش بود و از روي شلوارش شناختمش. مرتضي تيرپاچي بود. محاصره شده بودند. تيرهايش تمام شده بود. بالگرد عراقي ها آمده بود و با خيال راحت همه را زده بود؛ حتي مرتضاي بي سلاح را. مرتضي را آوردند قم براي تشييع. اوضاع من ديگر خيلي وخيم بود. دکتر اجازه حرکت به من نداد. نتوانستم در تشييع مرتضي شرکت کنم. چهلم مرتضي زهرا به دنيا آمد. توي جبهه که بوديم، هر وقت مرتضي مي آمد پيشم، مي گفت: حال دختر تپلم چطور است؟

مي گفتم: از کجا مي داني دختر است آن هم تپل مپل؟ مي گفت: دختر رحمت است. خدا اگر کسي را دوست داشته باشد، بچه اولش را دختر قرار مي دهد. دلم مي خواهد لپو و گامبو باشد. زهرا و علي رضا با هم بزرگ شدند. حالا هر کدامشان دنبال زندگيشان هستند. من هم زير سايه امام زمان (عج) هستم. منتظرم تا امام زمان بيايد و خدا به من لياقت بدهد در رکابش باشم؛ ان شاءالله.

شهدا زجر نکشيدند و رفتند و من خودم بالاي سر خيلي هاشان بودم که شهيد شدند. يک "فاطمه الزهرا" را کامل نگفته، پرمي کشيدند، اما ما حالا خيلي زجر مي کشيم. دردهاي جسمي مان مهم نيست. چون همه اش فداي حضرت زهرا(سلام الله عليها)، اين حرکات و رفتارها و کم توجهي ها و نيش و کنايه هاست که بيشتر آزارمان مي دهد و خدا همه را از ما قبول کند.

قصه همه فرزندان من

حسينم را که باردار شدم، اشکم بيش تر شده بود. خيلي به حلال خوردن و حرام نخوردن دقيق شده بودم. با نامحرم حرف نمي زدم. کتاب مي خواندم قرآن مي خواندم مواظب بودم که همسرم را ناراحت نکنم. اصلا به کسي کاري نداشتم همه اش از خدا مي خواستم که بچه ام آبرويم را پيش اهل بيت نبرد.

محرم بود که حسينم به دنيا آمد. پوست بدنش خيلي نرم بود. وقتي مي بردمش حمام و مي شستمش، دلم مي لرزيد مي گفتم: خدا داغ حسين را به دلم نگذارد. بعد بي طاقت مي شدم.

قاشق غذا را که مي خواستم بگذارم دهن حسين، بسم الله مي گفتم هر يک قاشق، يک بسم الله. حسين غذا مي خورد و من لذت مي بردم مي بردمش روضه چشمان کوچکش را باز مي کرد و همه جا را نگاه مي کرد. از اول تا آخر نگاه مي کرد. گوش مي کرد برايش قرآن مي خواندم، نگاه مي کرد.

هنوز قاسمم بدنيا نيامده بود. مي نشستم پشت دار قالي. حسين را مي گذاشتم کنارم و برايش شعر مي خواندم. قاسم که بدنيا آمد، همه اش به حسين مي گفتم: بگو داداش قاسم. باهاشون بازي مي کردم دورشان مي گشتم. دست قاسم را مي دادم به دست حسين، مي رفتند توي کوچه بازي مي کردند.

محسنم هم بدنيا آمد. خيلي شيطان بود. نمي گذاشتم کسي دعوايش کند. مي نشستم توي خانه و جايي هم نمي رفتم که شيطنتش کسي را به او براق نکند. با هم بوديم. هر جا مي رفتند، دلم مي رفت دنبالشان. خودشان درس مي خواندند. از کوچکي دستشان را مي گرفتم و مي بردمشان مسجد. يک مهر هم مي گذاشتم مقابلشان و خودم نماز مي خواندم و اين ها اداي نماز خواندن در مي آوردند. بعد از نماز دستم را بالا مي بردم و مي گفتم خدايا تو اين بچه هارا بيشتر از من دوست داري به حق اين جماعت تا آخر عمرشون دوستشون داشته باش و آن ها هم تو را بهتريم دوست خودشون بدونند.

هفده شهريور که شد باباشون رفت تظاهرات آن روز من تب و لرز کرده بودم حاجي هم نگذاشت برم راهپيمايي دست حسين را گرفت و رفت تا شب منتظرشان شدم. اما خبري نشد. هي رفتم سر کوچه و برگشتم صداي تيراندازي ها و آمبولانس ها و رفت و آمدها مي آمد. اما از حاجي و حسين خبري نبود. همه اش فکر مي کردم بچه طاقت گرسنگي را ندارد؛ اگر الان گرسنه اش شده باشد چه کار کنم؟ فردا رفتم همه بيمارستان ها را سر زدم تا چند روز گشتم صبح مي رفتم دم بهشت زهرا تا شب رفتم زندان ها التماس کردم. اما من دنبال حسينم بودم.

گفتند جنازه شهدا را با ماشين زباله بردند و توي زباله اي بيرون شهر ريختند. راه افتادم. کوه زباله بود آشغال هايي که بويشان آدم را خفه مي کرد اما من دنبال حسينم مي گشتم چند روز آمدم و رفتم و دنبال حسينم مي گشتم.

گفتند يک سري از جنازه هارا بردند داخل درياچه نمک ريختند. حاجي و حسين با هم بودند هرجا بودند. به همين راحتي رفته بودند. گفتم يا امام حسين من آرزويم بود که بچه ام عاقبت به خير شود چه خيري از اين بالاتر.

با قاسم قالي مي بافتيم خرج زندگي را درمي آورديم. سه ماه از رفتن حاجي و حسين گذشته بود که مريم بدنيا آمد. فکر مي کردم با همه رنج و سختي که سر بارداري مريم کشيده ام بچه ام خيلي بي تاب و بدقلق مي شود اما از لطف خدا آرامشش از همه بچه ها بيشتر بود. محسن شده بود باباي مريم مي نشست و او را بغل مي گرفت و نگاهش مي کرد. قاسم و محسن خيلي گريه مي کردند. دلشان انگار براي آن ها تنگ شده بود. من هم وقتي مي ديدم آن ها ناراحت اند مي رفتم و يک غذاي خوشمزه درست مي کردم و کلي باهاشون بازي مي کرديم.

هر وقت بچه ها بهانه بابا را مي گرفتند مي گفتم دعا کنيد امام زمان بيايد آن وقت بابا و حسين هم مي آيند. بعد از نماز اولين دعايشان براي امام زمان بود. کتاب بوستان سعدي را از همسايه امانت گرفته بودم و هر شب برايشان مي خواندم قصه هاي قرآن را مي گفتم. قصه هاي چهارده معصوم را تا از بازي بي حوصله مي شدند مي آمدند با التماس مي گفتند که قصه بگو. من هم همين طور که قالي مي بافتم قصه مي گفتم. گاهي از پشت قالي مي آمدم پايين و آن ها مي بافتند و من قصه مي گفتم و يک چايي هم مي خوردم.

دو تا تکه چوب برداشتم سرش را با پنبه و پارچه بستم و شبيه شمشير برايشان درست کردم. با آن مي جنگيدند محسن گاهي محکم با شمشير به قاسم مي زد.

گاهي غذايمان نان خالي بود. سفره مي انداختم نمک مي گذاشتم وسط با پارچ آب بعد يک تکه نان مي کندم و مي ماليدم به لپ محسن و مي گفتم اين هم کبابش و مي خوردم. محسن هم تکه نانش را مي ماليد به لپ من، بعد لپ مريم را مي کند و مي گفت: اين هم کباب. و گوجه و نمک را مي زد به لپش و مي خورد. قاسم مي خنديد و نان خالي مي خورد. آنقدر از دست محسن مي خنديديم که نگو تا نانمان تمام شد و لپ هاي همه مان از دست محسن سرخ سرخ بود.

محسن و قاسم رفته بودند نان بخرند که با ناراحتي آمدند. مي گفتند: نانواي سر کوچه به امام خميني(ره) حرف بد زد. ديگر حق نداري از آن نان بخري دو تا محله آن طرف تر مي رفتند نان مي گرفتند، اما زير بار نانوايي سر کوچه نمي رفتند.

يک روز قاسم آمد خانه يک ورقه دستش بود. گفت: مادر امضا کن. مي خواهم بروم جبهه. شروع کردم به گريه کردن. آنقدر ناراحت شد که از خانه بيرون رفت. شب ديروقت آمد. ورقه را امضاء کردم. گذاشتم سر طاقچه وقتي ديد، خنديد. آمد و کف پايم را بوسيد. دنبالش تا راه آهن نرفتم نمي خواستم دلم بلرزد.

قاسم که جبهه بود، محسن کمکم قالي مي بافت. اما خيلي ساکت شده بود. همه اش توي خودش بود. نيمه شب از صداي گريه اش بيدار شدم. مدام از خدا مي خواست که دل مرا آرام کند تا او هم بتواند برود جبهه. تا صبح گريه کردم. شب دستش را گرفتم، رفتيم مسجد و برگه اعزامش را امضا کردم.

محسن هم که رفت. ديگر نمي توانستم توي خانه بمانم و قالي ببافم مي رفتم مسجد کمک خانم هايي که براي رزمنده ها کار مي کردند. بعد هم خيلي از کارها را آوردم توي خانه. همسايه ها هم جمع مي شدند و هر کاري از دستمان برمي آمد انجام مي داديم. مربا مي پختيم، آش مي پختيم، آجيل بسته بندي مي کرديم و لباس مي بافتيم.

قاسم چند باري رفت و آمد. هر بار خواستني تر از قبل بود آن قدر نوراني شده بود که وقتي مي رفت حس مي کردم نور خانه ام رفته. بار آخر آن قدر مرا بوسيد که وقتي رفت تا شب گريه کردم. چون مي دانستم ديگر نمي بينمش. ده روز شده بود که خبر شهادتش را آوردند. حوصله ندارم از شهادتش بگويم.

مادر جان! خسته شده ام ديگر نمي توانم حرف بزنم. فقط همين را بگويم که محسنم هم جانباز شده جانباز هفتاد درصد است چهار تا بچه هم دارد که با جان و دل مي خواهمشان، خدا همه را از ما قبول کند. اين ها از درد و داغ نيست. داغ، داغ حضرت زينب (سلام الله عليها) است که يک هجده عزيزش را از دست داد. براي محسنم هم دعا کنيد. حال و روز خوشي ندارد گريه کنيد مادر قصه من که گريه نداشت. هر وقت دلتان گرفت براي قصه هاي امامتان گريه کنيد.

----------------------------------------

خاطرات و صحبت هاي جانباز هفتاد درصد، بانو ايران نجات، همسر شهيد مرتضي اشعه شعار.

زنان جنگ ابتدا به خود و سپس به ديگران اثبات كردند كه زن مسلمان صاحب توانايي هاي بي شماري است كه در صورت تجلي، معرف پايگاه و جايگاه زن در اسلام مي باشد.از آنجائي كه تاكنون اين نقش آنچنان كه شايسته و بايسته است تبيين نشده و با پـرهيز از تفكر تفكيكي نسبت به نقش زنان از مردان در دفاع مقدس،در اين نوشتار به اين موضوع مي پردازيم.

 

 

امام خمینی(ره) در وصیت نامه ی سیاسی الهی خود می فرماید:

« ... ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و هم دوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند.

آنان که توان جنگ دارند در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت و از محرومیت هایی که توطئه دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آن ها، بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نموده اند.

آنان که توان جنگ ندارند در خدمت پشت جبهه به نحو ارزشمندی که دل ملت را از شوق و شعف به لرزه در می آورد و دل دشمنان و جاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می لرزاند، اشتغال دارند.»

 

حضور زنان در پشتيباني و خدمات رساني جنگ:

بسياري از زنان به لحاظ موقعيت خانوادگي و اجتماعي امكان اعزام به جبهه را نداشتند. آنان كه آرزومند حضور در جبهه و خدمت در صف رزمندگان بودند در شهرهاي خود به شكل خودجوش و مردمي در مساجد و مدارس و حسينيه ها فعاليت هاي پشتيباني جنگ را انجام مي دادند.

ارسال بسته هاي مواد غذايي از آجيل و شيريني و غيره همراه با نوشته ها و نامه هاي زيبا و دلگرم كننده، ارسال لباس و پوشاك و وسايل مورد نياز جبهه ها، ارسال پيام ها از طريق راديو و تلويزيون، فرستادن طومارهاي حمايتي، همه حاصل تلاش زنان در پشت جبهه بود. صحنة كمك يك پيرزن روستايي كه در حال اهداء تنها چند عدد تخم مرغ به جبهه بود، اوج اخلاص و ايثارگري را به نمايش گذاشت.

 

 

نكته حائز اهميت در پشتيباني زنان از جبهه تنوع و گوناگوني خدمات پشتيباني در سال هاي دفـاع مقدس مي باشد. گويي در پس اين حركت، نوعي خلاقيت و ابتكار زنانه بود كـه هر روز نمودي زيبا و جديد از خود را به نمايش مي گذاشت.

 

زنان عامل استحكام خانواده در هشت سال دفاع مقدس،مشوقان اصلي مردان در اعزام به جبهه

در سال هاي جنگ با اعزام بسياري از مردان به جبهه عملا مسؤوليت حفظ خانواده بر عهده زنان گذاشته شد. تأمين مايحتاج ضروري خانواده و حفظ امنيت و تربيت فرزندان، در گيرودار حوادث جنگ و در آن وضعيت فوق العاده و غيرعادي، بسيار دشوار و طاقت فرسا بود.

وحشت و اضطراب ناشي از حملات هوايي و موشكباران دشمن، نگراني از حال همسران در جبهه، جو ناامن سال هاي ترور، كمبود كالاهاي اساسي و ضروري از جمله مشكلاتي بود كه زنان با آن روبرو بودند.

آنان ضمن مقابله با اين مشكلات، با صبر و بردباري به تقويت روحيه همسران و فرزندان خود پرداخته و با سلام و صلوات در ميان هلهله و اشك و لبخند رزمندگان را به سوي جبهه ها روانه مي كردند. خاطرة بدرقه هاي باشكوه رزمندگان در ميان بوي خوش عطر و گلاب و اسپند كه در نوع خود مانوري اجتماعي و ملي است؛ از خاطرات ماندگار و فراموش نشدني هشت سال دفاع مقدس مي باشد.

در همين راستا بررسي زندگي خانواده هاي شهدا بالاخص خانواده هاي چند شهيدي، روايت ايثار و فداكاري زناني است كه هر چند خود در جبهه حضور مستقيم نداشتند؛ اما جوانان خود را به گونه اي تربيت كردند كه آنان با انگيزه و آماده به جبهه ها رفته و مي جنگيدند.

درك عظمت و بزرگي نقش اين زنان در حمايت از جبهه ها و پيروزي رزمندگان كار ساده اي نيست.

انديشه و ايمان مـادران شهيد در تكليف گرايي و آرمان خواهي، آنان را بـه سويي مي برد كه حاضر به از خود گذشتگي شدند و در مقابل مهر مادري و خواسته هاي دروني خود ايستادند و براي نجات كشور اصلي ترين سرمايه زندگي خود را هديه كردند.

زندگي سرداران و فرماندهان شهيد و رزمندگان غيور هم سرشار از ايثار و از خودگذشتگي همسران جواني است كه آسايش و امنيت ملي را بر خانه و خانواده خود ترجيح دادند. آنان از آغاز زندگي مشترك همواره در حسرت ديدار همسران خود روزشماري مي كردند. لحظات خـود را بـا ترس و اضطراب از دست دادن همسران جوان مي گذراندند؛ اما هيچگاه جملة نامبارك "به جبهه نرو" را بـر زبان نمي آوردند. با وجود همة ناملايمات با چهره اي گشاده و دستاني مهربان همسران خود را به سوي جبهه روانه مي كردند و مشكلات به جا مانده را به تنهايي بر دوش مي كشيدند. همسر سردار شهيد "همت" چنين نقل مي كند:"زمستان بود كه حاجي براي عملياتي به جنوب رفت، من سخت مريض بودم، دلم آرام نمي گرفت، به نيت اينكه او سالم برگردد سه روز روزه گرفتم."

همسران رزمندگان،با قناعت و ساده زيستي و همراهي و همدلي با همسرانشان آنان را براي نبرد آماده مي كردند و در ثواب جهاد آنان سهم به سزايي داشتند.

موضوع نقش و حضور زنان در دفاع مقدس داراي ابعاد متفاوتي است كه تاكنون به اندكي از آن پرداخته شده است و همين اندك نيز با تأخيري چند ساله پس از جنگ مورد بررسي قرار گرفت. اگر زنان نقش آفرين مهر سكوت را پس از سال ها نمي شكستند امروز تنها شاهد روايت مردانه از جنگ بوديم.اما بايد دانست كه آنچه گفته شد در برابر آنچه انجام شده قطره اي از درياست.بايد گذشت زمان را احساس كرد و فرصت ها را مغتنم شمرد و بيش از گذشته به بررسي و تحليل ابعاد و زواياي اين حركت ديني ملي و تاريخي پرداخت.

انتهای پیام/ع

دکتر پورآزما: ساعت شيش.

هنگامه: گرفتن نبض و فشار خون.

دکتر پورآزما: ساعت هفت؟

هنگامه: سرم.

دکتر پورآزما: ساعت هشت؟

هنگامه: ولي اينکارها در مورد هر بيمار ديگه اي هم انجام مي شه.

دکتر پورآزما: اون ناله مي کنه؟

هنگامه: نه. اونقدر ساکته که آدمو به دادکشيدن وا مي داره.

دکتر پورآزما: خواب مي بينه؟

هنگامه: از جنگ حرف مي زنه. از زندگي حرف مي زنه. از مادرش. از هم سنگرش.

دکتر پورآزما: از زخماش چيزي مي گه؟ از دردش؟

هنگامه: به خاطر نمي ياره.

دکتر پورآزما: (بالاي تخت. هنگامه به او نزديک مي شود.) گاهي فکر مي کنم از عمد چشماش رو بسته تا ببينه ما چکار مي کنيم؟ (از هنگامه فاصله مي گيرد.) اون مواظبه.

(عقب عقب مي رود. در آستانه ي در ناپديد مي شود. هنگامه دو سه قدم بر مي دارد. به صندلي مي خورد. به ان نگاه مي کند.

روي آن مي نشيند، دوباره به در خيره مي شود.)

(نور اوليه ـ بازگشت به زمان حال)

هنگامه: شقيقه هات مثل وقتي که آدم عصبي شده باشه و هر آن بخواد کاري کنه مي کوبه. مژه هات مثل وقتي که آدم خودش رو به خواب مي زنه تکون مي خوره... پس چرا حرفي نمي زني؟ بلند نمي شي بايستي؟ بهم نگو که جلوي من نمي کني. هر وقتم نيستم بي بي خانم مراقبه. تو هيچ از جات تکون نمي خوري. اما مثل يه کفتر مي موني که تو خودش جمع شده تا يک دفعه بپره.

صداي سيما: دستت درد نکنه بي بي خانوم. بده من مي برم. شما برو به کارات برس.

(هنگامه خودش را به خواب مي زند. سيما با لباس هاي شسته شده ي بيمار وارد مي شود.)

سيما: هنگامه؟ (به طرف جالباسي مي رود. لباس ها را سرجايش مي گذارد. هنگامه او را مي نگرد. سيما ناگهان برمي گردد.) بيداري؟

هنگامه: مي بيني.

سيما: خوب نيست اين همه به خودت سخت بگيري. اون که چيزيش نيست.

هنگامه: منم کار شاقي نمي کنم. گرفتم اينجا خوابيدم.

سيما: (شانه اش را بالا مي اندازد. سکوت) بي بي خانوم باز غرغر مي کرد.

هنگامه: مگه تازگي داره؟

سيما: مي گه مگه يه لباس که کسي نمي پوشدش و استفاده اي نداره چقدر شستن مي خواد؟

هنگامه: بي بي مي گه يا تو مي گي؟

سيما: اقدامات دکتر عطاران اينطور مي گه.

هنگامه: بي خود.

سيما: تا دکتر پورآزما بود، تو مي تونستي خودتو وقف اينجا کني. اينجا بست بنشيني. اما حالا چي؟

هنگامه: مگه چي عوض شده؟ من؟ دکتر پورآزما؟ اون؟ (اشاره به تخت) يا مديريت بيمارستان؟ (مکث) من چرا دارم سر تو داد مي زنم؟

ببخش، بگير بشين سيما.

(هنگامه به تخت نگاه مي کند.)

سيما: اون نمي ذاره؟

هنگامه: چي داري مي گي تو؟ خيال کردي خل شدم، اينجوري باهام حرف مي زني؟

سيما: هنگامه؟

هنگامه: چي يه؟

سيما: خودتي؟

هنگامه: مرض!

سيما: مي خواستم ازت بپرسم اينروزها چت شده؟ اتفاقي افتاده؟ با دکتر حرفت شده؟ (سکوت)

هنگامه: وقتي اومدم اين بيمارستان دکتر پورآزما گفت يه تخت هفتادودو هست که مي خوام شما رو مسؤول مستقيمش کنم... مي دوني اون اوايل نگاهم همه جا مي گشت روي همه چيز مي دويد... تا رسيد به اون دو تا چشماي خيس.

سيما: يعني دکتر جلوت گريه کرد؟

هنگامه: دلش خيلي پر بود. اون قدرکه وقتي حرف مي زد گريه ش گرفته بود. فهميدم چقدر تنهاست... تو حرفهاش يه روز بهم گفت گاهي خودشو جاي اون روي تخت مي بينه. احساس مي کنه يه قسمت از خودشه که توي گذشته مونده و حاضر نيست اين طرف بياد؛ جلو نه.

مي گفت خانم صارمي من فکر نمي کنم داريم جلو مي ريم. سيما من فقط گوش مي دادم. مي تونستم اهميت ندم. نمي تونستم؟ اما واقعا ديدم نمي تونم. ... کم کم ديدم براي خودمم مسأله شده. سعي کردم به روي خودم نيارم. به دکتر علاقه مند شده بودم، به مريض شمارة هفتاد و دو علاقه مند شده بودم. مريضي که دلمون مي خواست فکرش رو بخونيم. باهامون حرف بزنه. مريضي که بيدار مي مونديم و خواباش رو مي نوشتيم. از هذياناش يه عالمه کاغذ سياه کرديم...

سيما: ما هم اوايل کنجکاو شده بوديم ببينيم اين کارا آخرش به کجا مي کشه؟ اما خبري نبود. خيال کرديم دارين لج مي کنين. گفتيم با ما.

بعد گفتيم با مديريت. شايدم با خودتون. حالا ديگه تعجبي نداره که دکتر جواد کشيده کنار. اما تو چرا ول نمي کني؟

هنگامه: اونم ول نکرده. محاله.

سيما: تو بيمارستانه.

هنگامه: کي؟ دکتر...

سيما: (با سر) نمي ري ببينيش؟

هنگامه: کاري باهاش ندارم.

سيما: به هر حال زياد نمي مونه. شنيدم خرده حساباي اداري يي که هنوز مونده، اومده تمومش کنه... گوش نمي دي؟ نمي خواي بدوني قراره کجا بره؟

هنگامه: معلومه.

سيما: چي؟ چي معلومه؟

(مکث)

سيما: تعجب مي کني. چون هر کس ديگه اي هم که شنيد تعجب کرد. رفته مدارک پزشکي. کار اداري صرف. پشت ميزنشين شده. خودش رو راحت کرد. از فرصت استفاده کرد. مديريت خيال مي کرد با پيشنهاد اين پست، بدجوري تودهني مي خوره. فقط مي خواستن غرورش رو بشکونن اما اون قبول کرده. دکتر عطاران هم مي گفتن پنهوني آتش بيار معرکه بوده.

(مکث)

سيما: من مي گم پاشو برو دکتر رو ببين... پاشو.

هنگامه: تورو خدا ول کن سيما.

(سيما او را تا دم در مي کشد. هر دو رو به در ميخکوب مي شوند. دکتر پورآزما در آستانه ي در مي ايستد.)

سيما: سلام آقاي دکتر.

دکتر پورآزما: سلام خانم نوري. حالتون چطوره؟

سيما: خوبم خيلي ممنون... (بلا تکليف) با اجازه تون من تو بخش کار دارم. (برمي گردد طرف هنگامه برايش چشمک مي زند. خارج مي شود.)

دکتر پورآزما: پرستار خوبي يه خانم نوري. (مکث. برمي گردد طرف هنگامه)

هنگامه: (سرش را بالاخره بالا مي گيرد.) سلام.

دکتر پورآزما: سلام. (مکث. بلافاصله به طرف تخت مي رود.) حالش چطوره؟

هنگامه: يعني هنوز هم براي شما اهميت داره؟

(دکتر جواد برمي گردد و خيره نگاهش مي کند. هنگامه حرفش را مي خورد.)

هنگامه: معذرت مي خوام.

دکتر پورآزما: شايد توقع زيادي باشه که ازتون انتظار دارم کمتر به خودتون فکر کنين. بخصوص توي اين وضعيت.

هنگامه: من نمي فهمم آقاي دکتر. شما از وضعيتي حرف مي زنين که خودتون بوجود آوردين، اما به راحتي دارين ترکش مي کنين.

دکتر پورآزما: راحت؟

هنگامه: به من نگين که نمي تونستين بيشتر از اين از خودتون مقاومت نشون بدين.

دکتر پورآزما: اونا به من حکم نشون مي دن. شورا و مديريت رو پيش مي کشن. از قانون حرف مي زنن. مقاومت من اما از اون جنسي نيست که بر اساس ادله و مدارک باشه.

هنگامه: و عقب نشيني مي کنه.

دکتر پورآزما: من از پا نمي نشينم. نمي ذارم اين هفت سال اينجوري تباه بشه.

هنگامه: چه جوري مي خواين جلوشون رو بگيرين؟ با رفتنتون؟

دکتر پورآزما: چرا متوجه نيستي؟ طرف مقابل ما کي يه؟ ما کي هستيم؟ چي مي خوايم؟ چي مي گيم؟ اين يه درگيري يه. من خودم مقابل خودمم. تو اوني رو که بايد پس بزني، خودتي. اين که رو تخت افتاده تويي. تويي، منم، خودشه!

هنگامه: چرا سعي دارين مسائل رو پيچيده کنين؟ دور از دسترس قرار بدين؟ که چي؟ که يه هالة ابهام و تقدس دورش بکشين و ازش فسانه بسازين؟

(مکث. دکتر با تعجب به او مي نگرد.)

هنگامه: پس چرا صريح نمي گين مي خواين چکار کنين؟

دکتر پورآزما: براي اينکه نمي دونم. هنوز چيزي ندارم با انگشت بهش اشاره کنم، بگم خانوم صارمي اين هم نتيجه ي اعتمادي که به من کردين. نگاهش کنين، ورش دارين، لمسش کنين، بوش کنين، مال خودتون، تصاحبش کنين. لگدمالش کنين، قابش بگيرين تو اين رو مي خواي. مگه نه؟

هنگامه: شما خيلي بي انصاف هستين... من... راجع به من... (گريه مي کند.)

دکتر پورآزما: معذرت مي خوام... خيلي راجع به خودمون پرحرفي کرديم. (نمي داند چکار کند. برمي گردد به طرف تخت. گزارش روزانه را برمي دارد.) براي امروز چيزي نيست؟

هنگامه: مثل هميشه.

دکتر پورآزما: با اين وجود بايد ثبت بشه.

هنگامه: بله آقاي دکتر. (پيش تخت مي رود وضعيت را چک مي کند. يادداشت برمي دارد. به دکتر جواد نشان مي دهد. دکتر با دقتي مي خواند. سپس تصميم به امضاء مي گيرد.)

دکتر پورآزما: بفرماييد. (مکث)

دکتر پورآزما: خانم... (مکث به هم نگاه مي کنند.)

(منصرف مي شود.) نه. براي بدست آوردن چيزهايي بزرگتر بايد آمادگي اين رو داشت که چيزايي رو هم از دست داد... من... شما...

هنگامه: ولي دکتر...

دکتر پورآزما: فعلا بهتره خودمون رو درگير اين موضوع نکنيم. به من اين اجازه رو بديد که جمع و جور باشم.

هنگامه: به خاطر اون؟ (به بيمار اشاره مي کند.)

دکتر پورآزما: (بالاي تخت) فکر مي کني اگه بهوش بياد، چشماش باز بشه، بلند بشه، چه کار مي کنه؟

هنگامه: چي؟

دکتر پورآزما: به نظر تو چه کار مي کنه؟

هنگامه: خب... نمي دونم. معلوم نيست. يعني هر کاري ممکنه بکنه.

دکتر پورآزما: نه. نه. از مسائل پزشکي و مباحث درسي حرف نمي زنم. که تمام گذشته اش و هر چه به سرش اومده با يک هجوم به خاطرش بياد و عکس العمل طبيعي اش ترس و اضطراب باشه و چيزاي ديگه.

هنگامه: خب پس چه کار دوست داره بکنه؟

دکتر پورآزما: مي ياد کنار اين پنجره. (به طرف پنجره مي رود.) بازش مي کنه. (پنجره را باز مي کند.) و بيرون رو برانداز مي کنه. احساس غريبي مي کنه. يه غريبي گنگ.

هنگامه: اما احساس آشنايي هم هست.

دکتر پورآزما: شعارها و نقاشي هاي روي ديوار رو مي بينه. چشم مي اندازه تو شهر، مي بينه آدما يه جور ديگه ن. اونور، ساختمان بانک قد کشيده جلوي خورشيد رو گرفته. اينور يه ضريح تازه سازه کنار اتوبان، که نالة زائراش پخش تو آسمون و بغلش روي آسفالت، نعرة ويراژ ماشينهاي خارجي. جوون به خودش نگاه مي کنه مي پرسه اين چي يه؟ يه اغماي ديگه س؟ تنهايي تمام عالم مي ريزه تو دلش.

هنگامه: پس ما اين وسط چه کاره ايم؟ خيلي هاي ديگه مثل ما!!

دکتر پورآزما: مارو که مي بينه پس مي کشه، بهمون مي گه آشغالا.

هنگامه: نه نمي گه. به ما نمي گه. (به طرف تخت برمي گردد.) مي خواي بي انصافي کني؟ همه رو با يه چوب بروني؟ همه بسوزن؟

خشک و تر با هم؟ نه تو اينجوري نيستي. نه دکتر. اون اينجوري نيست... بعد از اين همه سال... (سرش را مي گيرد.)

دکتر پورآزما: خانم صارمي؟

هنگامه: باور نمي کنم. بگو که لبخند مي زني. بگو که مي گي سلام.

دکتر پورآزما: آروم باشين. لطفا بگيرين بنشينين.

هنگامه: به دکتر بگو که همه چي رو ميدوني. از همه چي باخبري.

دکتر پورآزما: خانم هنگامه... به اعصابتون مسلط باشين. آب بخورين... (يک ليوان آب به او مي دهد.)

هنگامه: چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. يه چيزي بگو، يه چيزي بگو. دکتر، چشماشو باز کرد! ديدين چشماشو باز کرد؟ دکتر حرف زد! دکترشنيدين چي گفت؟ گفت سلام، به من سلام کرد، به شما سلام کرد.

دکتر پورآزما: (نگران هنگامه به دنبال پرستارها خارج مي شود.) خانم پرستار نوري... خانم نوري.

هنگامه: من ديگه ازت خجالت نمي کشم. سرمو نمي ندازم پائين. تو هرچي مي خواي بهم زل بزن، از پشت پلکات خيره خيره نگام کن، من که از رو نمي رم. سرمو           نمي ندازم پائين؛ منم نگاهت مي کنم. منم بهت سلام مي کنم. سلام.

(نور مي رود)

صحنة سوم

(روشنايي از بيرون پنجره اتاق را کمي مي نماياند. هنگامه بي تکان و با نگاهي ثابت روبروي تخت نشسته است. وسايل سرم باز شده است. مدتي به همين منوال مي گذرد. کسي به در مي زند...)

صداي سيما: هنگامه؟... هنگامه؟ (هنگامه اما بي حرکت) مي تونم بيام تو؟

(سيما در را به آرامي باز مي کند. در نيم تاريکي هنگامه را تشخيص مي دهد.)

سيما: براي چي نشستي تو تاريکي؟ چراغو روشن کنم؟... هنگامه؟ بيداري؟ (چراغ را روشن مي کند.)

چي شده؟ چته؟ (نگاهش را دنبال مي کند به تخت 72 نزديک مي شود.)

اين... هنگامه؟ چش شده؟... يعني؟... (به هنگامه مي نگرد و دوباره به تخت.)

آخي کي؟... تموم کرده؟

هنگامه: چي؟! (يک آن نگاهش مي کند. دستش را به دهانش مي برد فريادش را فرو مي خورد، سرش را با ناباوري تکان مي دهد.)

سيما: پس چرا خبري ندادي؟... آخه چه جوري شد؟... مي دونم. مي دونم. معذرت مي خوام. توي حال خودت نيستي. ولي سخت نگير. به خودت فشار نيار هنگامه. فکر اينو بکن که چيزي عوض نمي شه. (پيش مي رود.)

تو، حالت خوبه؟... مي خواي همينجور ولش کني؟ بايد يه کاري کرد.

هنگامه: نه!

سيما: خوب پس چي؟ (از نزديک خيره به او.)

داري چي به سر خودت مي ياري دختر؟ چه کار کردي؟ (دستان وارفتة هنگامه را تکان مي دهد؟) جونتو گذاشتي تو دستات که نذاري قلبش بايسته؟... خيلي خوب تو آروم باش. استراحت کن. همه چي رو بذار به عهدة من. باشه؟ (مستأصل) خب چکار کنم؟... تو چي مي گي؟

ها؟ بگم بيان ببرنش؟

هنگامه: دکتر!

سيما: چه جوري مي خواي بهش بگي؟ بيچاره دکتر پورآزما.

هنگامه: نه. نه، سيما.

سيما: شنيدم دائم کار مي کرده. سراغ بايگاني خدمات آموزشي هم رفته بوده. مي دوني؟ يه نفر بهم گفت. خوبه آدم هر جايي يه نفر آشنا داشته باشه... چرا ساکتي؟

هنگامه: (خيره به سيما. ساکت نگاهش مي کند.)

سيما: خيلي خب، باشه. خودت مي دوني. خودت بايد گزارششو بدي. (مکث) کمک نمي خواي (دم در برمي گردد) راستي بازم يه خونواده اومدن براي شناسايي. نظرت چي يه؟ چه کار کنم؟... (ناگهان) به دکتر چي گفتي؟ نپرس راجع به چي؟ مي دونم باز بهت پيشنهاد داده.

يعني اينجوري حدس مي زنم. من معمولا درست حدس مي زنم... خب؟ رد کردي؟ هيچي نگفتي؟... آخه چرا؟ به خدا تو خلي دختر. اصلا دو تاتون يه جوري هستين. يه کارايي مي کنين! آدم سر در نمي ياره. مي دوني؟ من دوست ندارم سر در نيارم. (سکوت) نمي

خواي چيزي بگي؟ ترو خدا بگو... (مي خندد. خنده اش را بلافاصله مي خورد.) من برات يه پيغامم داشتم. چون بالاخره بهت مي رسوندم عجله اي براي گفتنش نکردم... نمي دونم. گفت مي خواد بياد اينجا. مي خواست بهت تلفن کنه اما حالا به من مي گه. ازم نپرس چرا رفته

بودم اونجا؟ مي دوني حواس دکتر جواد هنوز پيش توئه. اما تو اين چيزا حاليت نيست. نمي دونم چه جور مي توني خودتو تو اين اتاق حبس کني، بشيني روبروي اون تخت يک ساعت، دوساعت، بي صدا، بي تکون... خيلي عجيبه. من همين الانش که پيش توأم دلم مي خواد بدونم بچه هاي ديگه دارن چکار مي کنن، کجان؟ چي جيک و پيک مي کنن؟... (مکث)

من سنگدل نيستم ها. دلم مي سوزه يه نفر بميره. خودم که حالا حالاها دوست ندارم بميرم. ولي اون از خيلي وقت پيش تموم کرده بود...

پيغامو بهت ندادم. ها؟ اين لحظه همه چيز متوقف مي شه. ساعت شيش (هنگامه يک آن نگاهش مي کند.) يعني چي؟ (هنگامه نگاهش را برمي گيرد.) معلومه که يه جور قرار ملاقاته... اما بد ساعتي رو انتخاب کردين. چون دکتر عطاران هم مي ياد اينجا. (مکث) من ازش خواستم بياد. مي خواد بهت بگه اينجارو ول کني. شما خودتون نمي تونين به اين وضع خاتمه بدين. اينجا بوي ناجوري پيچيده... باور کن از رو بدجنسي اينکارو نکردم. حسودي، شايد (مکث)

من چکار کنم که تو حرف بزني؟ تو قبلا اينجوري نبودي، مي گفتي، مي خنديدي. بالا و پايين مي پريدي. (به ساعتش نگاه مي کند.) زياد که حرف نمي زنم؟ نه. معمولي حرف مي زنم. چون تو خيلي کم حرفي، به نظر خيلي وراج مي يام. (ساعت را نگاه مي کند.)

 

 

در جهان پیچیده شور عشق بازی کردنت

از دل آتش گذشتن شب گدازی کردنت

زندگی دنبال نامت می دوید و دوست داشت

سر نهد در پیش پای بی نیازی کردنت

مرد بودی مرد!چون فارغ زحد و مرز بود

در دفاع از دردمندان یکه تازی کردنت

هر کجا در دست و بال شیعه زخمی جان گرفت

در زمین آوازه شد آیین نوازی کردنت

نام تو همراز شب های غریب سامراست

می وزد لشکر به لشکر نغمه سازی کردنت

آه ای سردار ایرانی؛حمید سر به دار

چشم دنیا خیره شد از سرفرازی کردنت!

 

 

به سردار حمید تقوی فرد

پرنده مصلوب

پروانه نجاتی

دفتر اول:غزل باران

 

شور و حال عجيبي بود روحيه ها خدايي بود همه مي خواستند کمک کنند، کم تر کسي به فکر منافع خود بود و زنان نقش ويژ ه اي داشتند.

بسياري از خواهران در توزيع مايحتاج مردم به کمک جهادسازندگي شتافتند، بعضي ديگر در هلال احمر به مردم آسيب ديده، ياري مي دادند. ما نيز به مراکز بمباران شده سر مي زديم و هم دوش برادران رزمنده براي جلوگيري از سقوط شهر آبادان سنگرسازي و ساختن کوکتل مولوتوف و دفاع از شهر شرکت مي نموديم.

راوي: شهلا خسروی_ آبادان

ابتدای جنگ، تعدادی از خواهران با بخش تبلیغات سپاه همکاری می کردند و اخبار رادیوهای بیگانه و بعضی از اخبار را از طریق تلفن یا بی سیم می گرفتند و بولتن خبری برای فرماندهان سپاه تهیه می کردند. 

راوی: شریفه آل ناصر- 1360- اهواز