در گفت و گو با پشتیبان جنگ مطرح شد،

مرضیه ناصری از بانوان فعال در عرصه دفاع مقدس است که خبرنگار سایت " زنان شهید" با وی گفت وگویی انجام داده است . خواندن خاطرات...

به گزارش   " سایت زنان شهید " ، اسناد ساواک را که ورق می‌زنیم، نامه‌ای توجّهمان را به خود جلب می‌کند؛ نامه‌ای که «شهید آیت الله...

سرهنگ رنگین خبر داد؛

به گزارش سایت " زنان شهید "، سرهنگ پاسدار «ابراهیم رنگین» رئیس ستاد معراج‌الشهدای مرکز ، اظهار داشت: پیکر مطهر 32 شهید، شناسایی...

به گزارش "زنان شهید"، پروانه نجاتی، شاعر دفاع مقدس با بیان اینکه بی حجابی یکی از معضلاتی است که دچارش شده‌ایم، اظهار کرد:...

گنجینه

خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت فرموده و ما را از شرهوای نفس محفوظ بدار.

 

شهید نسرین افضل

 ای خدای بزرگ شهادت را نصیبم کن. نذر می کنم و  12 مرتبه زیارت عاشورا و نماز می خوانم و می خواهم  شهادت را نصسبم کنی..

 

شهید رقیه حسین زاده

در پاسخ خواهرش که از او می خواست تا ازتهران بیرون بروند،می گفت: من سنگرخودرا رها نمی کنم.مگرخون من ازخون شهدا رنگین تراست؟

شهید نصرت صدرایی

خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت فرموده و ما را از شرهوای نفس محفوظ بدار.

 

شهید نسرین افضل

زنگ خاطره

خاطره اي از شهيد افسانه نجفي (قروه) شهناز نجفي

وقتي كه منزل مسكوني ايشان بمباران شد، بدن او تكه تكه شد، پدرم وقتي كه مي خواست بدن تكه تكه ي او را جمع كند، گويا يك دست او پيدا نمي شود. در عالم خواب شهيد افسانه نجفي را مي بيند كه به او مي گويد چرا دست مرا پيدا نكردي؟ دست من بالاي درخت داخل حياط است برو و دست مرا بياور. صبح كه از خواب بلند شد، رفت ديد دست راست وي بالاي درخت است، دستش را برد و در گلزار شهدا در كنار جسدش دفن كرد.

جوانی حدود 24 ساله لاغر اندامی آورده بودند که بر خلاف مورد قبلی که جوان تنومند و رشیدی بود، کشیده اندام و لاغر بود که او را به اورژانس ما آورده بودند.
او نیز تحت اصابت گلوله توپ یا تانک قرار گرفته بود. دست و پایش کاملاً سالم بود. سر و صورتش کاملاً سالم بود.
سینه اش کاملاً سالم بود. فقط تنها مشکلی که پیدا کرده بود این بود که از ناحیه توراکس تا لگن، فقط پوست جلوی شکمش سالم باقی مانده بود و پشت و ستون فقرات و آئورت و رودهایش را ترکش برده بود و شما حساب کنید که او آدمی بود که دست و پا و صورت و پوست جلوی بدن را داشت ولی پشت این پوست دیگر هیچ چیز نداشت و لگن و سینه و شکم به واسطه یپوست به هم چسبیده بود.
این دو مورد چیزهای عجیب و دردآوری بود، برایم یادآوری آن ها کشنده و زجرآور است.
 

بسیار با گذشت، صبور، دستگیرمحرومان و ضعفا بود. برای کسب علم و دانش تلاش بسیار می کرد. بردبار و با شور بود وباعلاقه به مسائل علمی و درسی می پرداخت.

شهید پروين كلانترهرمزي

مراسم ها

به گزارش سایت زنان شهید، به نقل از خبرگزاری صدا و سیما، در روز جهانی زن اهمیت زنان سوریه که توانستند با ایثارگری و جانفشانی های خود درد و رنجهای ناشی از جنگ را به امیدی برای ساختن آینده کشور و میهن تبدیل کنند دو چندان است. جنگ و بحران سوریه همه سطوح جامعه این کشور را هدف قرار داده است اما بخش عمده ای از سناریوی تروریسم بر زنان سوریه تحمیل شد زیرا تروریسم با هدف از بین بردن خانواده و بافت اجتماعی ، به جان ملت سوریه افتاده است. اما زن سوری که در طول تاریخ نمونه ای از ایثارگری و عزت و کرامت انسانی بود بار دیگر نقش بزرگ و مهم خود را در مراحل مختلف بحران سوریه به منصه ظهور گذاشت. یکی از زنان سوری در این زمینه گفت: «من فرزندانم را تقدیم میهن کردم. سه تن از فرزندانم شهید شدند. خداوند ارتش سوریه و فرمانده میهن (رئیس جمهور سوریه) را یاری رساند. خداوند ارتش سوریه را علیه دشمنانش پیروز گرداند». دیگر زن سوری نیز گفت: «ما با شهادت فرزندانمان سربلند شده ایم». یک مادر سوری هم گفت: «من مادر سه فرزند شهید هستم». خبرنگار شبکه افزود: زنان سوری حتی با حمل سلاح و ایستادن در کنار مردان سوری در پشت سنگرها و در تونلها، متجاوزان به میهن را به چالش می کشند. این در حالی است که زنان همواره در بخشهای اجتماعی جامعه نیز خدمات شایانی ارائه کرده اند. مادران ، همسران ، دختران و خواهران شهدای سوریه اشخاصی هستند که مقاومت و ایستادگی کرده اند.

به گزارش سایت زنان شهید؛ به نقل از بانوی کوثر، امروز چهارمین جشنواره اسوه های صبر و استقامت به مناسبت گرامیداشت روز قشر بسیج جامعه زنان در سالن ولایت اردبیل با حضور اقشار مختلف بانوان استان برگزارشد.

در این جشنواره از مادران و همسران شهدای هشت سال دفاع مقدس و خانواده شهدای  مدافع حرم تجلیل و قدر دانی به عمل آمد.

در حاشیه این جشنواره از کتاب مریم های سرزمین من توسط مادران شهید مدافع حرم شهید دهقانی نیا و شهید علی آقایی رونمایی شد.

در پایان مراسم شرکت کنندگان از نمایشگاه صنایع دستی در راستای اقتصاد مقاومتی در سالن ولایت برگزار شده بود بازدید و از محصولات غرفه ها خرید کردند.

 

انتهای پیام/

به گزارش سایت زنان شهید به نقل از هرمزگان : برگزاری چهارمین جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت در بندرعباس منیر محمدی مسئول اجرایی جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت در گفت و گو با مهدی حاجی زاده ، از برگزاری چهارمین جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت خبر داد و گفت: جشنواره اسوه های صبر و استقامت با محوریت الگوی سوم زن نه شرقی نه غربی برای چهارمین سال متوالی با حضور سرکار خانم دکتر احتسابی و خواننده جوان انقلابی میلاد هارونی برگزار می گردد.

مسئول اجرایی جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت اظهار داشت: این برنامه با مشارکت سازمان بسیج جامعه زنان استان هرمزگان؛ اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان و همچنین واحد پیروان عترت هیئت رزمندگان اسلام استان در روز چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ در محل تالار شهید آوینی بندرعباس واقع در بلوار ساحلی برگزار می گردد.

محمدی بیان کرد: این مراسم با توجه به کنگره‌ی «هفت هزار زن شهید کشور» که در اسفندماه ۱۳۹۱ برگزار گردید، برپا می‌شود و حضرت امام خامنه ای (حفظه الله) در پیامی به این کنگره نقش زن مسلمان ایرانی در معرفی الگویی جدید از «زن» را تاریخ‌ساز خواندند و با اشاره به ظهور هزاران زن با روحیه‌ی کربلایی در صحنه‌ی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، بیان کردند: اقتدار و جَذبه‌ی تازه‌ای به برکت خون این زنان مجاهد در عصر جدید، ظهور کرده است که دیر یا زود در سرنوشت و جایگاه زنان جهان، اثرگذار خواهد شد.

وی با اشاره به بخشی از پیام رهبر انقلاب افزود: شیر زنان انقلاب و دفاع مقدس نشان دادند که الگوی سوم، «زن نه شرقی، نه غربی» است، زن مسلمان ایرانی تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود و ثابت کرد که می‌توان زن بود، عفیف، محجبه، شریف و درعین حال، در متن و مرکز بود، می‌توان سنگر خانواده را پاکیزه نگاه‌داشت و در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی نیز سنگرسازی‌های جدید کرد و فتوحات بزرگ به ارمغان آورد.

زنانی که اوج احساس و لطف و رحمت زنانه را با روح جهاد و شهادت و مقاومت درآمیختند و مردانه‌ترین میدان‌ها را با شجاعت و اخلاص و فداکاری خود فتح کردند.

مسئول اجرایی جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت خاطرنشان کرد: حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و حضرت زینب(سلام الله علیها) نمونه کامل اسوه های صبر و استقامت می‌باشند و در این مراسم از همسران و مادران شهدا، جانبازان، ایثارگران، رزمندگان و آزادگان با حضور جمع کثیری از آحاد جامعه تقدیر بعمل می آید.

مریم مجتهدزاده، رییس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار «سایت زنان شهید»؛ با بیان اینکه چهارمین جشنواره اسوه های صبر و مقاومت همانند سال های گذشته، به صورت ملی و بین المللی برگزار می گردد، هدف از برگزاری این جشنواره را تبیین نقش مادرانه همسران ایثارگران و شهدا و تاسی ایشان به الگوی فاطمی و زینبی؛ جریان سازی فرهنگی به منظور پرورش روحيه تکریم ایثارگران در جامعه و بویژه در نسل جدید و ارائه الگوی عملی و دست یافتنی از سیره فاطمی اعلام کرد.

وی همچنین تقويت ايمان، معرفت ديني و ترويج فرهنگ دفاع مقدس بویژه در حوزه زنان و خانواده؛ انسجام بخشی فعالیتهای حوزه زنان و دفاع مقدس در دستگاهها و سازمانهای دولتی و غیر دولتی و تلاش برای ایجاد زمینه های حضور و مشارکت زنان و خانواده ها در ارائه سبک زندگی اسلامی ایرانی منطبق بر دوران دفاع مقدس را از دیگر اهداف برگزاری این جشنواره دانست.

رییس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس ادامه داد: این جشنواره که هر سال در سالروز میلاد حضرت زهرا (س) برگزار می گردد؛ فرصتی برای نگاه مجدد؛ مستمر و بازکاوی از بزرگترین رویداد انقلاب اسلامی و تبیین نقش زنان در این حماسه بزرگ است.

مجتهدزاده در خصوص مجری برگزاری این جشنواره در تهران نیز گفت: این جشنواره امسال توسط اداره کل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان تهران در دانشگاه الزهرا(س) برگزار می گردد.

وی افزود: جشنواره اسوه های صبر و مقاومت امسال در تاریخ 18 اسفند ماه با حمایت دانشگاه الزهرا(س)، نیروی دریایی سپاه، معاونت اجتماعی شهرداری؛ سازمان بسیج جامعه زنان؛ بسیج صداو سیما؛ دفتر امور زنان وزارت کشور، سازمان سینمایی و هنرهای نمایشی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و سازمان ادبیات و تاریخ دفاع مقدس برگزار می گردد.

مجتهدزاده با بیان اینکه این جشنواره با اعلام نتایج فراخوان علمی، هنری و ادبی به کار خود پایان خواهد داد، افزود: ویژگی های زن حقیقی در گفتمان رهبری با تاکید بر مشارکت زنان در نهضت بیداری اسلامی، نقش تربیتی و انسانی ساز زنان، مولفه‌های بارز سبک زندگی جهادی در دوران انقلاب و دفاع مقدس، نقش بانوان در تحقق تمدن نوین اسلامی با تاکید بر تاثیر پذیری از زندگی حضرت زهرا(س) و مبارزات آزادیخواهانه زنان در بیداری اسلامی محورهای پذیرش مقالات لمی جشنواره بود.

رییس سازمان نشر آثار و ارزشهای مشارکت زنان در دفاع مقدس افزود: زنان و مدافعین حرم، زنان، انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مشارکت بانوان در مقابله با جنگ نرم، مشارکت بانوان در نهضت های بیداری اسلامی در کشورهای غرب آسیا و مشارکت بانوان در تمدن سازی نوین اسلامی به عنوان موضوعات پیشنهادی در بخش ادبی و هنری در قالب دلنوشته، مستند، شعر، داستانک و عکس مشخص شده بود.

وی در پایان با بیان اینکه برگزاری چنین همایش ها و تکریم و حفظ یاد شهدا از وظایف ماست، تصریح کرد:. بسیاری از خانواده های معظم شهدا در این مراسم حضور دارند که فراق عزیزانشان را تحمل کردند؛ این زنان به عنوان اسوه های صبر و مقاومت بر قله ها ایستاده اند و درس ایمان، ایثار و آزادی را به تمام زنان عالم می دهند؛ این زنان نقش کمی ندارند که ما به سادگی از کنارش عبور کنیم؛ ما باید بر روی این موضوع تمرکز بیشتری داشته باشیم.

انتهای پیام/ع

 

 در روز شنبه 22 فروردین که به نام "کرامت انسانی و حقوق شهروندی" نام گذاری شده است، پیاده روی خانوادگی همراه با تجلیل از مادران و همسران شهدا در شهر دستجرد برگزار شد،وی افزود: در روز دوشنبه 24 فروردین، روز زن، اصلاح الگوی مصرف و اقتصاد مقاومتی، جشنواره فرهنگ فاطمی و اسوه های صبر و مقاومت در ورزشگاه شهید حیدریان برگزار و همچنین این جشنواره در ساعت 10 صبح روز سه شنبه 25 فروردین، روز زن، سلامت، شادابی و امید در شبستان امام خمینی(ره) حرم برگزار می گردد و در پایان با حضور شرکت کنندگان، تاج گل به مضجع شریف حضرت معصومه (س) اهداء شد. برنامه غبارروبی قطعه زنان شهید در گلزار شهدای علی بن جعفر(ع) همراه خاطره گویی و مداحی اجرا می شود، خاطرنشان ساخت: در طول هفته نیز برنامه هایی چون مسابقه کتابخوانی و مسابقه رادیویی از کتاب های "زندگی به رنگ خدا" و "چادر خاکی"، برنامه تلویزیونی "بهار فاطمی" با حضور همسران شهدا، دیدار با خانواده های معظم شهدا بخصوص شهید طیبه واعظی شهید شاخص سال 94، نمایشگاه عکس و انجام مقدمات برگزاری یادواره زنان شهید استان و همچنین چاپ و انتشار ویژه نامه جشنواره، اجرا گردید.

دو دانشجوی غیر ایرانی دوره دکترا جهت سخنرانی پیرامون بیداری اسلامی را انجام دادند.

معاون نشر آثار و ارزش های مشارکت زنان در دفاع مقدس اداره کل حفظ آثار قم در پایان از مشارکت و همکاری صمیمانه کلیه نهادهای استان بخصوص تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه(س)، سپاه امام علی بن ابی طالب(ع) و نواحی بسیج، نیروی انتظامی استان، مرکز حفظ آثار بسیج و سپاه، بسیج جامعه زنان استان، بسیج دانشجویی استان قم، معاونت و کانون پیشکسوتان سپاه، دفتر امور بانوان و خانواده استانداری، شهرداری قم، فرمانداری قم و بخش های مرکزی، خلجستان، جعفرآباد و کهک، اداره کل ورزش و جوانان، بنیاد شهید و امور ایثاگران استان، اداره کل اوقاف و امور خیریه، سازمان تبلیغات اسلامی و حوزه هنری، جامعه الزهرا(س)، موسسه آموزش عالی بنت الهدی، دانشگاه قم، آموزش و پرورش، اداره کل بهزیستی، هلال احمر، اداره کل کتابخانه های عمومی استان، صدا و سیما، خبرگزاری ها و اصحاب رسانه، کمیته امداد امام خمینی(ره)، اداره امور شعب بانک ملی و حوزه های مقاومت بسیج بخصوص حوزه 6 بسیج فاطمة الزهرا(س) ناحیه بسیج امام حسین(ع) در برگزاری جشنواره اسوه های صبر و مقاومت تقدیر کرد. 

به گزارش سایت " زنان شهید" ؛ مهندس خضری فرماندار اشنویه ضمن عرض تبريك ميلاد حضرت فاطمه و تبريك سال نو گفت : در جامعه اسلامی، زنان نقش و دین بزرگی دارند و در نهضت اسلامی زنان نه تنها عقب تر از مردان نبودند، بلکه در بسیاری از عرصه ها پیشتاز بودند و با حضورشان به تکلیف الهی خویش عمل می کردند. وی افزود : زنان شهیده کشور شهید راه ولایت هستند که امروز وظیفه داریم یاد و خاطره آنها را برای همیشه زنده نگه داریم و فرهنگ ایثار و شهادت آنها را به نسل آینده منتقل کنیم. وی خاطر نشان کرد : هدف از برگزاری این یادواره تجلیل از زنان شهیدی است که در دوران قبل از انقلاب و دفاع مقدس توانستند رشادت‌های بزرگی در حراست از ارزش های اسلام از خود به نمایش بگذارند. در پایان مراسم از خانواده هاي شهدا و ايثارگران تجليل و قدر داني بعمل شد.

به گزارش سایت "زنان شهید" ، خدانظر دریکوند، سرپرست اداره‌کل آموزش و پرورش لرستان، شنبه، ۲۱ اسفند ماه، در جلسه شورای آموزش و پرورش لرستان، با اشاره به این‌که ساماندهی نیروی انسانی به‌صورت جدی در وزارت آموزش و پرورش مورد پیگیری قرار گرفته است، گفت: ما در استان لرستان ۸۰۰ نفر ساعت نیروی مازاد داریم که ماهانه یک میلیارد و ۸۴۰ میلیون تومان بابت آن‌ها هزینه می‌شود. وی با اشاره به مشکلات ون‌ها و مینی‌بوس‌های آموزش و پرورش برای تردد در بین شهرهای استان و بیرون از استان، ادامه داد: راهنمایی و رانندگی به این دلیل که رانندگان ما تحت‌پوشش تأمین اجتماعی نیستند به آن‌ها دفترچه تردد نمی‌دهند. دریکوند ادامه داد: حدود ۳۰۳ خودرو در خدمت آموزش و پرورش استان است که ۱۷۷ خودرو از آن‌ها فرسوده و از رده خارج هستند که این تعداد ۸۷ خودرو را اسقاط کرده‌ایم. سرپرست اداره‌کل آموزش و پرورش لرستان با اشاره به این‌که استان لرستان دارای ۲۱۸ شهید فرهنگی و دانشجو و ۹۰۷ شهید دانش‌آموز است، عنوان کرد: سال ۹۶  یادواره شهدای فرهنگی استان برگزار می‌‍شود. وی بیان کرد: هدف ما در آموزش و پرورش این است که دانش‌آموزی را تربیت کنیم که خادم و خدمتگذار را بشناسد، که در این راستا با هرکدام از دستگاه‌های فرهنگی استان تفاهم‌نامه‌های همکاری بسته‌ایم.

 

در این برنامه که با اجرای مجری توانمند صداوسیما سرکار خانم متین سادات عرب زاده برگزار گردید،ابتدا جناب آقای محرم زاده به قرائت قرآن پرداختند. سپس مسئول بسیج جامعه زنان ناحیه ضمن عرض خیر مقدم به مسئولین و بسیجیان حاضر در مراسم به بیان گزارش از عملکرد بسیج خواهران ناحیه در سال 95 پرداختند.در ادامه سرکار خانم اصلانی مسئول بسیج جامعه زنان کشور به تبیین علت نامگذاری روز 16 اسفند به عنوان روز بسیج جامعه زنان پرداخته و خاطر نشان کردند؛ با توجه به جامعیت پیام مقام معظم رهبری در سالروز برگزاری کنگره زنان شهیده در سال 91 در خصوص معرفی الگوی زن مسلمان به جهان،سازمان بسیج مستضعفین تصمیم به انتخاب این روز به عنوان روز قشر نمود. ایشان با اشاره به مشکلات زنان در دنیای غرب و شرق و نگاه ابزاری به زنان در جوامع بشری امروز،آن را با دیدگاه اسلام و بیانات رهبری مقایسه نموده و تاکید کردند؛ رهبر انقلاب الگوی جدیدی را به بانوان جامعه معرفی نمودند که ضمن رعایت عفاف و حجاب و حفظ سنگر خانواده، سنگر سازی های جدیدی در عرصه های سیاسی و اجتماعی کردند.

اجرای گروه سرود نوجوان بسیجی از پایگاه شهید عزیزی،و تئاتر گروه در الشفاء(به تصویر کشیدن بخشی از زندگی حضرت زهرا(س)) و معرفی شهیده سال 96 (شهیده مرجان نازقلیچی)، برپایی نمایشگاه بهترین ها از دور ریختنی ها و معرفی کارآفرینان برتر از دیگر برنامه های اجرایی این مراسم بود.

 

 

به گزارش سایت " زنان شهید"، یادواره 33 شهید زن استان گیلان امروز(17اسفند) با حضور جمعی از خواهران بسیجی کشوری، استانی و شهرستانی، خانواده معظم شهدای هشت سال دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم در سالن ناجای رشت برگزار شد.

 

فاطمه رفیعی مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری گیلان در  یادواره 33شهیده استان گیلان اظهار داشت: شهدا در حفظ امانت بزرگ دین اسلام سعی و تلاش کردند.

 

وی با بیان اینکه ما باید رهروان خوبی برای بی بی دوعالم حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امانت داران خوبی برای امانتی که شهدا به امانت گذاشته اند، باشیم، افزود: وصف حضرت زهرا(سلام الله علیها) در سخن نمی گنجد و این بانوی گرانقدر الگوی مناسبی برای بانوان جامعه است.

 

مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری با اشاره به اینکه حضرت فاطمه(سلام الله علیها) عمر کوتاهی را سپری کردند اما عبرت های خوبی را برای مردم به جا گذاشته شده است، گفت: آن حضرت به گونه ای زندگی کرد که هر لحظه از زندگی ایشان نیاز به تامل دارد.

 

رفیعی با بیان اینکه حضرت زهرا(سلام الله علیها) علاوه بر اینکه همسری عالی و بی همتا بود، نسبت به اوضاع جامعه خود طالب حق و عدالت بودند، تصریح کرد: کمک و انفاق به مستمندان و دلجویی از خانواده های شهدا و ایثارگران در آن زمان از جمله شاخصه های آن حضرت است.

 

وی با اشاره به اینکه مفتخریم در سرزمینی رندگی می کنیم که زنان و مردان در برابر طوفان های سهمگین ایستاده اند و خم به ابرو نیاورده اند؛ خاطرنشان کرد: زنان و مردان جامعه به ما آموختند همیشه در عرصه های مختلف این نظام و انقلاب حاضر بوده و خواهند ماند.

 

مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری گیلان با بیان اینکه همه ما در سال 96 در انتخابات تجدید میثاقی دوباره با شهدا خواهیم بست،  اظهار داشت: ما همواره انقلابی هستیم و انقلابی باقی خواهیم ماند.

 

گفتنی است، اجرای کلیپ از کنگره ملی شهدا، اجرای نمایش و مداحی حاج صادق آهنگران از جمله برنامه های این مراسم بود.

پایان پیام/ع

به گزارش سایت "زنان شهید"، مسئول بسیج جامعه زنان سپاه قدس گیلان با اعلام این خبر گفت: پیام تاریخی رهبر معظم انقلاب اسلامی به نخستین کنگره 7 هزار شهید زن کشور در یادواره 33 شهید زن گیلان در رشت بازخوانی می‌شود. لعیا علی‌نژاد با بیان اینکه نخستین کنگره 7 هزار شهید زن کشور در 16 اسفند ماه 1391 در تهران برگزار شد، افزود: رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیام خود به این کنگره ملی با اشاره به ظهور زنان با روحیه کربلایی در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بر ضرورت نشان دادن جهاد بزرگ زن ایرانی مسلمان به دنیا تأکید کردند. وی بیان کرد: این پیام در یادواره 33 شهید زن استان گیلان و جشنواره اسوه‌های صبر و مقاومت و روز قشر بسیج جامعه زنان در راستای معرفی الگوی جدید از زن مسلمان ایرانی به 3 زبان فارسی، انگلیسی و عربی خوانده می‌شود. مسئول بسیج جامعه زنان گیلان با اشاره به اینکه این یادواره ساعت 8:30 الی 12 روز سه شنبه 17 اسفند ماه در سالن شهدای ناجا در میدان انتظام رشت برگزار می‌شود، گفت: سخنرانی مینو اصلانی، مسئول سازمان بسیج جامعه زنان کشور و مداحی صادق آهنگران از دیگر برنامه های این مراسم است. علی نژاد افزود: این یادواره با محوریت شهدای شاخص زن، شهید رقیه رضایی لایی از قزوین شهید قربانگاه آل سعود در سال 66 به عنوان شهیده شاخص کشوری و شهید مینا باقرپور از رودسر از شهدای دوران انقلاب اسلامی و شهیده شاخص استان گیلان برگزار می شود. وی معرفی الگوهای برجسته به زنان و دختران جامعه را از اهداف انتخاب شهدای شاخص زن در هر سال دانست و افزود: زنده‌ نگه داشتن یاد و خاطره شهیدان، حفظ ارزش‌‌های انقلاب و دفاع مقدس و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه از جمله اهداف برگزاری یادواره شهدا است.   انتهای پیام/ع  

معاون عترت خواهران هیئت رزمندگان خوزستان گفت: خوزستان ۵ هزار بانوی رزمنده در دوران دفاع مقدس دارد که در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردند.

به گزارش سایت زنان شهید ، فردوس مجدیان، امروز در حاشیه همایش تجلیل از پیشکسوتان خواهران رزمنده هشت سال دفاع مقدس در جمع خبرنگاران اظهار داشت: خوزستان 5 هزار بانوی رزمنده در دوران دفاع مقدس دارد که در ستادهای پشتیبانی جنگ فعالیت می‌کردند.

وی افزود: از اهداف برگزاری این مراسم می‌توان به تجدید میثاق با مقام معظم رهبری، قدردانی از تلاش‌ها و زحمات بانوان 8 سال جنگ تحمیلی و نیز در اختیار قرار دادن تجربه‌های این زنان به نسل امروز است.

معاون عترت خواهران هیئت رزمندگان خوزستان با بیان اینکه در این مراسم از 50 بانوی رزمنده دفاع مقدس تجلیل شد، بیان کرد:  تاکنون برنامه‌های مختلفی برای بانوان عضو هیئت رزمندگان برگزار کرده‌ایم که دیدار با مقام معظم رهبری، سفرهای زیارتی، دیدار با زنان ایثارگر، رزمنده و خانواده‌های آنان از این برنامه‌ها به شمار می‌رود.

وی گفت: از برنامه های هفته دفاع مقدس امسال می‌توان به مراسم زیارت عاشورا، تجلیل از زنان ایثارگر، تکریم خانواده زنان شهید، ایثارگر، جانباز، رزمنده و عضو ستاد پشتیبانی جنگ ونیز زیارت قبور شهدا اشاره داشت.

مجدیان با اشاره به اینکه یکی از مهمترین شاخص‌های زنان در هشت سال دفاع مقدس صبر، ایثار و از خودگذشتگی آنها است، عنوان کرد: اگر ایثارگری‌های زنان در دوران دفاع مقدس نبود شاید سرنوشت چیز دیگری بود چراکه بانوان مشوقان حضور فرزندان و همسران خود به جبهه‌ها بوده‌اند.

 به گزارش سایت زنان شهید به نقل  از کمیجان در این مراسم که توسط پایگاه مقاومت محدثه 6 حوزه خواهران ناحیه کمیجان برگزار شد، یاد و خاطره4 شهید زن شهرستان کمیجان که 3تن از آنها در بمباران شهرهای کشور درطول سالهای دفاع مقدس به شهادت رسیدند و یک نفر درکشتار خونین حج در سال 1366 درمکه به شهادت رسید ، گرامی داشته شد. نرجس صوفی سخنران مراسم  به موضوع انقلاب امام خمینی(ره) تا مدافعان انقلاب پرداختند. در پایان مراسم آقامحمدی به اجرای مداحی پرداختند.

به گزارش سایت زنان شهید به نقل از خبرگزاری مهر، وحید جلال زاده یکشنبه شب در چهارمینن جلسه ستاد ترویج فرهنگ ایثار و شهادت آذربایجان غربی با اشاره به دو کار برجسته در حال ساخت برای دفاع مقدس در استان گفت: ساخت سریال شهید باکری و ساخت یادمان شهدا در کنار مزار شهدا دو کار برجسته ای است که در این زمینه انجام می شود و امیدواریم این دو اثر تا کنگره عظیم 12 هزار شهید استان که در سال 1395 در ارومیه برگزار خواهد شد مورد بهره برداری قرار بگیرند.

وی لزوم نشر معارف غنی دفاع مقدس برای اقشار مختلف بخصوص جوانان تاکید کرد و ادامه داد: مردم ایران اسلامی بخصوص مردم همیشه در صحنه و ولایت مدار آذربایجان غربی از برنامه های دفاع مقدس و ارزش های انقلاب استقبال کرده اند و مسئولین نیز باید در زمینه پر بار کردن بیش از پیش این برنامه ها جهت نشر معارف غنی دفاع مقدس به اقشار مختلف مردم جدیت داشته باشند.

جلال زاده تبیین رفتارها و روحیات شهدا را یکی از نتایج و اهداف کنگره ها و یادواره های شهدا دانست و اظهارداشت: یکی از ذخایر دفاع مقدس روحیه بسیجی ، ایثار و مقاومت در شهدا است که باید مورد توجه قرار گیرد.

وی با اشاره به این که برنامه ریزی، جهت گیری و بصیرت افزایی دومین هدف برنامه های دفاع مقدس بشمار می آید گفت: مقاطع عطف تاریخی مختلفی در دوران دفاع مقدس وجود دارد که باید جهت دهی ها و برنامه ریزی ها با توجه به این نقاط عطف صورت گیرد تا شاهد بصیرت افزایی مخاطبان در این زمینه باشیم.

استاندار آذربایجان غربی در ادامه با اشاره به اهمیت آینده پژوهی به عنوان یکی دیگر از اهداف برگزاری یادواره ها و کنگره های شهداء افزود: این که ذخایر و داشته های دفاع مقدس چه تاثیری می تواند در آینده استان داشته باشد و این که چقدر می تواند در رفتار و کردار مردم و آحاد جامعه تاثیر گذار باشد بسیار مهم است که باید مورد توجه کارشناسان ذیربط قرار بگیرد.

جلال زاده نیروی انسانی دفاع مقدس و توجه به قشر بازنشسته نیرو های مسلح را به عنوان یکی دیگر از ذخایر این دوران مقدس مهم ارزیابی و اعلام کرد: توجه به بازنشستگان نیرو های مسلح و نیروهای انسانی دفاع مقدس بسیار مهم است و باید در این زمینه مستند سازی انجام گیرد.

استاندار آذربایجان غربی در ادامه وجود یادمان ها و نمادهای دفاع مقدس را نیز تاثیر گذار دانست و گفت: نماد ها و یادمان ها مهم هستند و یاد و خاطره دوران دفاع مقدس را در ذهن ها زنده نگه می دارند.

استاندار آذربایجان غربی همچنین با اشاره به لزوم آفت شناسی برنامه های دفاع مقدس و توجه بیش از پیش به ترویج روحیه امید به آینده، نشاط و شادابی در این برنامه ها افزود: با توجه به تاکید مقام معظم رهبری در برنامه های دفاع مقدس روحیه نشاط امید به آینده و شادابی باید گسترش داده شود تا آرزو و خیال شکست جمهوری اسلامی ایران در دل دشمنان تا ابد باقی بماند.

همچنین در این جلسه مدیر کل امور بانوان استانداری آذربایجان غربی نیز از برگزاری کنگره شهدای زن استان در اسفند ماه سال جاری خبر داد و گفت: تبیین نقش زنان در دوران دفاع مقدس و انقلاب اسلامی‌، الگو سازی و بیان فداکاری ها و مجاهدت های زنان در زمینه های مختلف همسری و مادری از جمله اهداف برگزاری این کنگره است.

مریم دهقان ادامه داد: این کنگره به تبعیت از کنگره عظیم 7 هزار شهیده زن کشور در استان برگزار می شود که استان آذربایجان غربی از این تعداد 650 شهیده را به خود اختصاص داده است.

انتهای پیام/ع

پروانه های امروز

زینبیان امروز

آمارکاربران

آثار مکتوب

سعی کنید بچه را با ایمان کنید، ایمان به خدا، ایمان به حقیقت مطلق و ایمان بر اسلام- اگر این بچه ها با ایمان پرورش پیدا کردند و شما توانستید بذر ایمان را در دلشان بکارید در آینده می شود از آنها هر شخصیت عظیمی ساخت و بر هر کاری مناسبند.

مقام معظم رهبری (مدظله العالی)

مهسا مهدیان سرپرست مدیریت علمی پژوهشی در گفت و گو با خبرنگار سایت " زنان شهید" درمورد کتاب تربیت انقلابی گفت: اگر بخواهیم در جامعه ای رشد و حرکت، ایمان و اعتقاد، شرافت و نجابت، حکم فرما باشد، نیاز است که در زمینه تربیت و تشویق و تنبیه صحیح کودکان دقت بسیار نموده و آن را از مهم ترین امور بدانیم، آنچه از آیات و روایات فهمیده می شود این است که اسلام نمی خواهد  کودکان در دنیا، به سان لاله های در باغ باشند و فقط منظره های زیبا بسازند و به هیچ کار سازنده ای نیایند.

بلکه تلاش اسلام بر این است که آنان به گونه ای پرورش یابند که بتوانند مسئولیت سازندگی نسل را بر عهده گرفته و برای جامعه بشریت، سلامت روح و روان و سعادت دو سرا را به ارمغان آورند.

وی ادامه  داد: کتاب تربیت انقلابی تلاشی است در بازآفرینی تجارب زندگی خانواده های حزب الهی و مؤمن در انتقال روحیات انقلابی به فرزندان که به شکل داستانهای کوتاه طراحی شده است. تجاربی که اشتراک آنها با کودکان و نوجوانان امروزی می تواند اندیشه های مترقی انقلاب اسلامی در حوزه های گوناگون ظلم ستیزی، کمک به مستضعفان، ولایت پذیری، عدالت خواهی و... را به آنها منتقل نماید.

این کتاب دارای 41 داستان کوتاه می باشد، به نویسندگی احسان صاحب جمعیان که با همکاری معاونت پژوهش بسیج جامعه زنان تهیه و تولید و توسط انتشارات لشگرفرشتگان(سازمان بسیج جامعه زنان کشور) به چاپ رسیده است.

انتهای پیام/ع

 

بدنش به خاطر عوارض جنگ تا به حال ده بار تيغ جراحي را به خود ديده است. آخرين عملش را دو هفته قبل کرده بود و هنوز کاملا سرحال نشده بود. شرمنده مان کرد وقتي با اين حالش، اين قدر مهربان و صميمي پذيرايمان کرد و سه ساعت ما را ميهمان صحبت هاي شيرينش کرد. خانم ايران نجات همسر شهيد مرتضي اشعه شعار است و خود مفتخر به مدال جانبازي مکتب خميني.

پدرم نوه دختري رييس علي دلواري بود. ما ساکن سيرجان در استان کرمان بوديم. خانوادگي براي انقلاب فعاليت مي کرديم. آقا را که تبعيد کردند روستاهاي کرمان، پدرم ديگر کارش درامد. وجوهات و کمک هاي مردم به انقلاب را جمع مي کرد. و به هر زحمتي بود به آقا مي رساند. فاصله مان خيلي بود. دو سه روز راه بود که گاهي با اسب و قاطر مي رفت، گاهي پياده از کوه و کمر مي رفت تا ساواکي ها شک نکنند. گاهي حتي يک گله گوسفند با خودش راه مي انداخت و مثل چوپان ها اين فاصله زياد را مي رفت و شبانه خدمت آقا مي رسيد. امانتي ها را تحويل مي گرفت و با اعلاميه امام برمي گشت.

برادرهايم هم در تهران فعاليت مي کردند. من هم هر چند ماه يک بار مي رفتم پيش آن ها. آن موقع نه ده ساله بودم. من مواد کوکتل مولوتف را حاضر مي کردم و آن ها درست مي کردند. هر کاري که مي توانستم انجام مي دادم.

سال 57 بود که يکي از فاميلمان که اسمش عليرضا ملازم معصومي بود، آمد خواستگاري من. عليرضا دکتر بود. اجازه مطب هم داشت، اما مطب نمي زد. مي گفت: تا امام نيايد، مطب نمي زنم. همه آرزويش ديدن امام بود. عقد هم نکرديم، به خاطر اين که عليرضا مي گفت صبر مي کنيم تا امام بيايد خطبه عقدمان را ايشان بخواند. هفدهم شهريور، تظاهرات بود. گاردي ها مردم را به رگبار بستند. تعداد زخمي ها در بيمارستان زياد بود. خبر رسيد که نياز به خون دارند. عليرضا و برادرم سريع خودشان را به بانک رساندند و خون دادند. اما وقتي که بيرون آمده بودند، گاردي ها آن ها را به رگبار بستند. برادرم زخمي شد و عليرضا سه گلوله به بدنش خورد و شهيد شد. گاردي ها جنازه اش را برده بودند و وقتي پول سه گلوله را گرفتند، تحويلشان دادند. آورديمش قم و در بهشت معصومه دفنش کرديم. همه اش دلم مي سوخت که با اين همه آرزو نتوانست صورت امام را ببيند و رفت. شهداي انقلابي که در بهشت زهرا هستند، خيلي غريب اند.

سال 60 يا 61 بود که مرتضي آمد خواستگاري من. با هم فاميل بوديم. البته آن ها ساکن قم بودند. پدرم به اين راحتي قبول نمي کرد. مي گفت: دخترم را از خودم دور نمي کنم. اگر مي خواهي بايد بيايي سيرجان. پيش خودمان. مرتضي فوق ديپلم داشت. اما همه اش در جبهه بود. وقتي خواستگاري ام آمد. هنوز زخم هاي بدنش خوب نشده بود. از شروع جنگ کار نکرده بود و درس را هم رها کرده بود و مدام جبهه بود. مرتضي همه خواسته هاي پدرم را قبول کرد. پدرم يک مغازه طلافروشي برايش در سيرجان زد. مثل بقيه برادرهايم. و مرتضي مشغول شد. من هفده ساله بودم. طبقه بالاي منزل برادرم ساکن شديم.

هنوز دو ماه از زندگي مشترکمان نگذشته بود که يک روز ديدم مرتضي خانه نيامد. بعد هم زنگ زد که من رفتم جبهه، ببخشيد که خداحافظي نکردم. ناراحت شدم و گفتم: نه، اين جوري نمي شود يا برمي گردي تا بچه مان به دنيا بيايد يا اين که من هم راه مي افتم مي آيم اهواز. گفت: صديقه تو را به خدا نيا. گفتم: فردا مي آيم. اگر موضوع شهادت است، همه با هم کشته شويم. اگر هم موضوع زندگي است، با هم زندگي مردم را نجات مي دهيم بعد زندگي مي کنيم.

هر چه مرتضي التماس کرد که نيا قبول نکردم. عقيده ام اين بود که زن هميشه بايد در کنار همسرش باشد. با اين که دو ماه باردار بودم، راه افتادم و صبح اهواز بودم. مرتضي وسط ترمينال ايستاده بود. رويم را سفت گرفتم و رفتم از پشت لباسش را سفت گرفتم و گفتم: "آقا خجالت بکش. اين جا ايستاده اي براي چي؟" خنديد و گفت: "صديقه، تو هستي؟ خدا بگم چه کارت کند."

از سيرجان مي خواستم راه بيفتم، برگه اعزام گرفته بودم. چون هم در هلال احمر و هم بسيج فعال بودم و آموزش هاي بهياري را کامل ديده بودم.

همراه مرتضي رفتم انديمشک. من در بيمارستان صحرايي مشغول به کار شدم و مرتضي هم رفت در گردانش. کارمان خيلي زياد بود هر جا کار روي زمين بود، انجام مي دادم. از رانندگي گرفته تا تدارکات، پرکردن خشاب، ديده باني و بار زدن وسايل به کاميون ها. همه جا بودم؛ دشت عباس، انديمشک، شوش دانيال، و دوکوهه و ... هر وقت رزمنده ها را مي ديدم، قرآن و دعا مي خواندم و نذرشان مي کردم که آسيب نبينند. مسؤولمان مي گفت: نگوييد خانم ايران نجات، بگوييد شاه کليد. مدام در حال جابجايي بوديم. هر وقت عملياتي بود، مي رفتم بهياري نزديک به خط مستقر مي شدم.

گاهي اين راننده کاميون ها مي آمدند، اما از ترسشان کاميون را رها مي کردند و فرار مي کردند. مي گفتند جانمان سالم باشد ماشين نمي خواهيم. حاضر نمي شدند وسايل و مهمات را به خط ببرند. من دو- سه تا چادر تا مي کردم و مي بستم تا پايم به پدال برسد و به چر خ ها هم چادر کهنه مي بستم که گرد و خاک نکند. کاميون را مي بردم. نيسان و پاترول و لندکروز و ... را هم مي راندم.

چندين بار دچار موج انفجار شدم. گلوله درست مي خورد کنار چادرمان و همه چيز را به هم مي ريخت. چادر را از جا مي کند و مجروحين را از روي تخت مي انداخت و ما را هم پرت مي کرد. بايد سريع برمي خواستيم و به همه چيز سروسامان مي داديم. ديگر وقت ناله کردن و رسيدگي به درد خودمان را نداشتيم. يک بار همه نيروها رفتند و من تنها بودم. يک دوربين دادند که با آن اطراف را نگاه کنم. و يک کلاش هم براي دفاع از خودم. دادند و بايد به مجروحين هم رسيدگي مي کردم.

بدتر از همه، منافقين و خائنين داخلي بودند. بي مروت ها وقتي به بچه هاي ما مي رسيدند زجرکششان مي کردند. چاقو مي کشيدند به گلوي بچه ها و رهايشان مي کردند. اين ها ذره ذره جان مي دادند. بس که از درد، پايشان را روي زمين مي کشيدند، وقتي جنازه شان را پيدا مي کرديم تمام پاشنه پايشان ريش ريش شده بود. حنجره را کامل نمي بريدند تا همان لحظه جان دهند. خدا لعنتشان کند.

پسري بود دوازده- سيزده ساله. چون سنش کم بود، نمي گذاشتند برود خط. کنار دست ما بود و کمک مي کرد. اسمش علي بود، اما آن قدر ترو فرز بود که بهش مي گفتيم علي فرفره. هر وقت مي گفتيم علي، مي آمد و هر کار مي گفتيم، مي دويد انجام مي داد. يک بار زخمي شده بود. آن روزها خيلي زخمي داشتيم. تير به شکم علي خورده بود و دل و روده اش ريخته بود بيرون. مدام ناله مي کرد که خواهرها به داد من برسيد هر کدام از ما مشغول رسيدگي به يک مجروح بوديم که علي شروع کرد که: خواهرها به دادم برسيد! نگذاريد من بميرم! من نامزد دارم و چشم به راهم است. خنده ام گرفت. گفتم: خجالت بکش. هنوز پشت لبت سبز نشده نامزد داري. گفت: خانم ايران نجات تو به دادم برس. گفتم: چشم. جلوي خونريزي را گرفتم و کارهاي اوليه را کردم و اعزام شد به عقب. دو ماه نگذشته بود، ديدم برگشت. گفتيم نمردي؟ گفت نمي گذارم خانم ايران نجات تنها باشد. يک شب قرار بود رزمنده ها تک بزنند به عراقي ها. انديمشک بوديم. آن ها رفته بودند حسينيه براي نماز و ما داشتيم کمک مي کرديم وسايل را بار کاميون کنند. يک دفعه سرو صدايي بلند شد. رزمنده ها که پوتين هايشان را درآورده بودند. عقرب رفته بود توي پوتين ها. چهل نفر از بچه ها را همان شب عقرب گزيد. آمدند درمانگاه. مرتضي هم همين طور. تيغ برداشتم که محل عقرب زدگي را ببرم. مرتضي گفت: صديقه! هرچه دق و دلي از من داري همين جا خالي کن. چنان تيغ بکش که تلافي شود. ناراحت شدم. گفتم: تو الان براي من مرتضي نيستي، رزمنده اي. من هيچ وقت اين کار را نمي کنم. اصلا بين من و مرتضي بگومگو نمي شد. من معني اين که مي گويند زن و شوهرها دعوا مي کنند را نمي فهمم. برايم خيلي عجيب است. خلاصه آمپول ضدزهر زديم و با همان حالشان راهي شدند. ما هم داشتيم وسايل را مي گذاشتيم توي کاميون ها. آخرين بلانکارد را بلند کردم. عقرب دستم را گزيد. سريع رفتم توي بهداري. به يکي از خواهرها گفتم آمپول بزند. مي گفت: مي ترسم بچه ات سقط شود. ديدم دارد دير مي شود و ما بايد حرکت کنيم. تيغ را برداشتم و دستم را خراش دادم و با دهان زهرش را کشيدم و خودم آمپول زدم و راهي شديم. انديمشک پر از مار و عقرب بود. انواع و اقسام مارها را آن جا ديدم.

عين خوش بوديم که عراق شيميايي زد.گاز خفه کن بود؛ گاز زردرنگي که همان جا 200 نفر از بچه ها را شهيد کرد. تعداد ماسک ها خيلي کم بود. نفس تنگي بدي ايجاد مي کرد. رنگ هاي صورت، زرد مي شد؛ مثل اين که زردچوبه پاشيده باشي. تا چندين روز اين زردي از بين نمي رفت. همان جا شيميايي شدم و اثراتش روي اعضاي بدنم ظاهر مي شد؛ کبد، قلب، کليه و ريه هايم.

ستون فقرات و گردنم به خاطر جابجايي مهمات آسيب ديده است. گاهي مهمات ها به رزمنده ها نمي رسيد من کوله آر.پي.جي برمي داشتم و به آن ها مي رساندم يا به تعداد زياد روي دستانم مي گذاشتند و مسير را خميده طي مي کرديم تا به آن ها برسانيم. ماه اسفند بود که عراق بمباران کرد. توي يکي از خانه ها هشت نفر ساکن بودند. گلوله که خورد، زمين را چند متر چال کرده بود. همه هم شهيد شده بودند. خانه هاي اطراف هم آسيب ديد.

يک زن در آن خانه باردار بود. وقتي آوردنش بهداري شهيد شده بود. بدنش آن قدر ترکش داشت که مثل آسمان پرستاره بود، اما بچه اي که در شکم داشت، تکان مي خورد دکترها نبودند مي خواستند مادر را با بچه دفن کنند که نگذاشتم. گفتند: مسؤوليت دارد. گفتم: قبول مي کنم. گفتند: تو نمي تواني به دنيا بياوري. گفتم: بدنيا مي آورم. گفتند: بچه که آمد، چه کارش مي کني؟ بي کس و کار است. گفتم: خودم نگهداريش مي کنم. گفتند: بچه خودت چه؟مرتضي چه؟ اگر مرتضي قبول نکرد؟ خيالم از جانب مرتضي راحت بود. براي آن که خيال آن ها را راحت کنم گفتم: اگر مرتضي قبول نکرد، بچه اش که به دنيا آمد تحويلش مي دهم و اين بچه بي مادر را بزرگ مي کنم. خودم بچه را از شکم مادر شهيدش به دنيا آوردم. وقتي بلندش کردم، چنان گريه اي سرداد که همه جا را روي سرش گذاشت. موهايش طلايي بود. به علي فرفره گفتم: بدو برو شيشه و شيرخشک و چند دست لباس برايش پيدا کن. در گوش بچه اذان و اقامه گفتم. با تربت کربلا دهانش را برا داشتم و لاي پارچه هاي اتاق عمل پيچيدمش تا علي بيايد. ديدم لباس دخترانه خريده است. گفتم: علي! بچه پسر است چرا لباس دخترانه گرفتي؟ کمي فکر کرد و گفت: شايد بچه خودت دختر باشد. اسم بچه را به ياد شهيد عليرضا ملازم معصومي، گذاشتم عليرضا. به همه مي گفتم عليرضايم را از لشکر امام مهدي (عج) گرفته ام.

ماه آخر بارداري ام بود و حالم ديگر خوب نبود. مرتضي به من گفت بروم سيرجان. بدون او دلم نمي آمد. قول داد که تو برو تا گرد و خاک از سرو صورتت بگيري من هم رسيدم. عمليات والفجر هشت تمام شده بود. راه افتادم طرف سيرجان با عليرضا. همان شب مرتضي را اعزام کرده بودند جزاير مجنون. ديگر از مرتضي خبري نداشتم. هيچ کس خبر نداشت. چند هفته اي گذشت تا اين که گفتند بياييد سردخانه اهواز. تعدادي از شهدا شناسايي نشده اند. با آن حال نزارم رفتم اهواز شش تا سردخانه را گشتم. چقدر جنازه هاي متلاشي شده را ديدم تا اين که در سردخانه ششم مرتضي را پيدا کردم. صورتش مشخص نبود. از روي دو خالي که روي پايش بود و از روي شلوارش شناختمش. مرتضي تيرپاچي بود. محاصره شده بودند. تيرهايش تمام شده بود. بالگرد عراقي ها آمده بود و با خيال راحت همه را زده بود؛ حتي مرتضاي بي سلاح را. مرتضي را آوردند قم براي تشييع. اوضاع من ديگر خيلي وخيم بود. دکتر اجازه حرکت به من نداد. نتوانستم در تشييع مرتضي شرکت کنم. چهلم مرتضي زهرا به دنيا آمد. توي جبهه که بوديم، هر وقت مرتضي مي آمد پيشم، مي گفت: حال دختر تپلم چطور است؟

مي گفتم: از کجا مي داني دختر است آن هم تپل مپل؟ مي گفت: دختر رحمت است. خدا اگر کسي را دوست داشته باشد، بچه اولش را دختر قرار مي دهد. دلم مي خواهد لپو و گامبو باشد. زهرا و علي رضا با هم بزرگ شدند. حالا هر کدامشان دنبال زندگيشان هستند. من هم زير سايه امام زمان (عج) هستم. منتظرم تا امام زمان بيايد و خدا به من لياقت بدهد در رکابش باشم؛ ان شاءالله.

شهدا زجر نکشيدند و رفتند و من خودم بالاي سر خيلي هاشان بودم که شهيد شدند. يک "فاطمه الزهرا" را کامل نگفته، پرمي کشيدند، اما ما حالا خيلي زجر مي کشيم. دردهاي جسمي مان مهم نيست. چون همه اش فداي حضرت زهرا(سلام الله عليها)، اين حرکات و رفتارها و کم توجهي ها و نيش و کنايه هاست که بيشتر آزارمان مي دهد و خدا همه را از ما قبول کند.

قصه همه فرزندان من

حسينم را که باردار شدم، اشکم بيش تر شده بود. خيلي به حلال خوردن و حرام نخوردن دقيق شده بودم. با نامحرم حرف نمي زدم. کتاب مي خواندم قرآن مي خواندم مواظب بودم که همسرم را ناراحت نکنم. اصلا به کسي کاري نداشتم همه اش از خدا مي خواستم که بچه ام آبرويم را پيش اهل بيت نبرد.

محرم بود که حسينم به دنيا آمد. پوست بدنش خيلي نرم بود. وقتي مي بردمش حمام و مي شستمش، دلم مي لرزيد مي گفتم: خدا داغ حسين را به دلم نگذارد. بعد بي طاقت مي شدم.

قاشق غذا را که مي خواستم بگذارم دهن حسين، بسم الله مي گفتم هر يک قاشق، يک بسم الله. حسين غذا مي خورد و من لذت مي بردم مي بردمش روضه چشمان کوچکش را باز مي کرد و همه جا را نگاه مي کرد. از اول تا آخر نگاه مي کرد. گوش مي کرد برايش قرآن مي خواندم، نگاه مي کرد.

هنوز قاسمم بدنيا نيامده بود. مي نشستم پشت دار قالي. حسين را مي گذاشتم کنارم و برايش شعر مي خواندم. قاسم که بدنيا آمد، همه اش به حسين مي گفتم: بگو داداش قاسم. باهاشون بازي مي کردم دورشان مي گشتم. دست قاسم را مي دادم به دست حسين، مي رفتند توي کوچه بازي مي کردند.

محسنم هم بدنيا آمد. خيلي شيطان بود. نمي گذاشتم کسي دعوايش کند. مي نشستم توي خانه و جايي هم نمي رفتم که شيطنتش کسي را به او براق نکند. با هم بوديم. هر جا مي رفتند، دلم مي رفت دنبالشان. خودشان درس مي خواندند. از کوچکي دستشان را مي گرفتم و مي بردمشان مسجد. يک مهر هم مي گذاشتم مقابلشان و خودم نماز مي خواندم و اين ها اداي نماز خواندن در مي آوردند. بعد از نماز دستم را بالا مي بردم و مي گفتم خدايا تو اين بچه هارا بيشتر از من دوست داري به حق اين جماعت تا آخر عمرشون دوستشون داشته باش و آن ها هم تو را بهتريم دوست خودشون بدونند.

هفده شهريور که شد باباشون رفت تظاهرات آن روز من تب و لرز کرده بودم حاجي هم نگذاشت برم راهپيمايي دست حسين را گرفت و رفت تا شب منتظرشان شدم. اما خبري نشد. هي رفتم سر کوچه و برگشتم صداي تيراندازي ها و آمبولانس ها و رفت و آمدها مي آمد. اما از حاجي و حسين خبري نبود. همه اش فکر مي کردم بچه طاقت گرسنگي را ندارد؛ اگر الان گرسنه اش شده باشد چه کار کنم؟ فردا رفتم همه بيمارستان ها را سر زدم تا چند روز گشتم صبح مي رفتم دم بهشت زهرا تا شب رفتم زندان ها التماس کردم. اما من دنبال حسينم بودم.

گفتند جنازه شهدا را با ماشين زباله بردند و توي زباله اي بيرون شهر ريختند. راه افتادم. کوه زباله بود آشغال هايي که بويشان آدم را خفه مي کرد اما من دنبال حسينم مي گشتم چند روز آمدم و رفتم و دنبال حسينم مي گشتم.

گفتند يک سري از جنازه هارا بردند داخل درياچه نمک ريختند. حاجي و حسين با هم بودند هرجا بودند. به همين راحتي رفته بودند. گفتم يا امام حسين من آرزويم بود که بچه ام عاقبت به خير شود چه خيري از اين بالاتر.

با قاسم قالي مي بافتيم خرج زندگي را درمي آورديم. سه ماه از رفتن حاجي و حسين گذشته بود که مريم بدنيا آمد. فکر مي کردم با همه رنج و سختي که سر بارداري مريم کشيده ام بچه ام خيلي بي تاب و بدقلق مي شود اما از لطف خدا آرامشش از همه بچه ها بيشتر بود. محسن شده بود باباي مريم مي نشست و او را بغل مي گرفت و نگاهش مي کرد. قاسم و محسن خيلي گريه مي کردند. دلشان انگار براي آن ها تنگ شده بود. من هم وقتي مي ديدم آن ها ناراحت اند مي رفتم و يک غذاي خوشمزه درست مي کردم و کلي باهاشون بازي مي کرديم.

هر وقت بچه ها بهانه بابا را مي گرفتند مي گفتم دعا کنيد امام زمان بيايد آن وقت بابا و حسين هم مي آيند. بعد از نماز اولين دعايشان براي امام زمان بود. کتاب بوستان سعدي را از همسايه امانت گرفته بودم و هر شب برايشان مي خواندم قصه هاي قرآن را مي گفتم. قصه هاي چهارده معصوم را تا از بازي بي حوصله مي شدند مي آمدند با التماس مي گفتند که قصه بگو. من هم همين طور که قالي مي بافتم قصه مي گفتم. گاهي از پشت قالي مي آمدم پايين و آن ها مي بافتند و من قصه مي گفتم و يک چايي هم مي خوردم.

دو تا تکه چوب برداشتم سرش را با پنبه و پارچه بستم و شبيه شمشير برايشان درست کردم. با آن مي جنگيدند محسن گاهي محکم با شمشير به قاسم مي زد.

گاهي غذايمان نان خالي بود. سفره مي انداختم نمک مي گذاشتم وسط با پارچ آب بعد يک تکه نان مي کندم و مي ماليدم به لپ محسن و مي گفتم اين هم کبابش و مي خوردم. محسن هم تکه نانش را مي ماليد به لپ من، بعد لپ مريم را مي کند و مي گفت: اين هم کباب. و گوجه و نمک را مي زد به لپش و مي خورد. قاسم مي خنديد و نان خالي مي خورد. آنقدر از دست محسن مي خنديديم که نگو تا نانمان تمام شد و لپ هاي همه مان از دست محسن سرخ سرخ بود.

محسن و قاسم رفته بودند نان بخرند که با ناراحتي آمدند. مي گفتند: نانواي سر کوچه به امام خميني(ره) حرف بد زد. ديگر حق نداري از آن نان بخري دو تا محله آن طرف تر مي رفتند نان مي گرفتند، اما زير بار نانوايي سر کوچه نمي رفتند.

يک روز قاسم آمد خانه يک ورقه دستش بود. گفت: مادر امضا کن. مي خواهم بروم جبهه. شروع کردم به گريه کردن. آنقدر ناراحت شد که از خانه بيرون رفت. شب ديروقت آمد. ورقه را امضاء کردم. گذاشتم سر طاقچه وقتي ديد، خنديد. آمد و کف پايم را بوسيد. دنبالش تا راه آهن نرفتم نمي خواستم دلم بلرزد.

قاسم که جبهه بود، محسن کمکم قالي مي بافت. اما خيلي ساکت شده بود. همه اش توي خودش بود. نيمه شب از صداي گريه اش بيدار شدم. مدام از خدا مي خواست که دل مرا آرام کند تا او هم بتواند برود جبهه. تا صبح گريه کردم. شب دستش را گرفتم، رفتيم مسجد و برگه اعزامش را امضا کردم.

محسن هم که رفت. ديگر نمي توانستم توي خانه بمانم و قالي ببافم مي رفتم مسجد کمک خانم هايي که براي رزمنده ها کار مي کردند. بعد هم خيلي از کارها را آوردم توي خانه. همسايه ها هم جمع مي شدند و هر کاري از دستمان برمي آمد انجام مي داديم. مربا مي پختيم، آش مي پختيم، آجيل بسته بندي مي کرديم و لباس مي بافتيم.

قاسم چند باري رفت و آمد. هر بار خواستني تر از قبل بود آن قدر نوراني شده بود که وقتي مي رفت حس مي کردم نور خانه ام رفته. بار آخر آن قدر مرا بوسيد که وقتي رفت تا شب گريه کردم. چون مي دانستم ديگر نمي بينمش. ده روز شده بود که خبر شهادتش را آوردند. حوصله ندارم از شهادتش بگويم.

مادر جان! خسته شده ام ديگر نمي توانم حرف بزنم. فقط همين را بگويم که محسنم هم جانباز شده جانباز هفتاد درصد است چهار تا بچه هم دارد که با جان و دل مي خواهمشان، خدا همه را از ما قبول کند. اين ها از درد و داغ نيست. داغ، داغ حضرت زينب (سلام الله عليها) است که يک هجده عزيزش را از دست داد. براي محسنم هم دعا کنيد. حال و روز خوشي ندارد گريه کنيد مادر قصه من که گريه نداشت. هر وقت دلتان گرفت براي قصه هاي امامتان گريه کنيد.

----------------------------------------

خاطرات و صحبت هاي جانباز هفتاد درصد، بانو ايران نجات، همسر شهيد مرتضي اشعه شعار.

فصل اول  

 

جهاد

 

جهاد مصدر است به معني تلاش كه در مفهوم آن مشقّت هم نهفته است، و نيز اسم است به معني جنگ.1  

در قرآن كريم واژة جهاد بيشتر به معني به كارگيري كلية امكانات براي دفاع از اسلام و نشر دعوت و معارف آن مطرح شده است، و نيز به مفهوم مبارزه با هواي نفس و تطبيق خواسته‌هاي خود با خواسته‌هاي الهي، و تسليم ارادة او به كار رفته است 2 كه نهايتاً زندگي بر مبناي تحصيل رضاي خدا را نويد مي‌بخشد. البته جهاد با مال و جان نيز كه فداكاري همه جانبه با مال و جان در راه خداست، به معني تمام كلمه، تحقق نمي‌يابد.

ابعاد فعاليتهاي انسان

تحركات و فعاليتهاي وجودي انسان دو نوع است: يك نوع آن تابع قانون و نظام تكويني و طبيعي است به طوري كه اراده و اختيار انسان در آنها دخالتي ندارد3 مانند فعل و انفعالات دستگاه گوارش و تنفس و سلسله اعصاب و امثال آن، كه بر طبق نظام فطري و تكويني الهي و به طور غير ارادي انجام مي‌گيرد، و نيز بر بخشي از فعاليتهاي اجتماعي بشر، سنتها و قوانيني حاكم است كه در اختيار او نمي‌باشد و شرح آن در طي مباحث بعدي خواهد آمد. اما نوع ديگر از تحركات و تلاش‌هاي آدمي تابع اراده و خواست اوست كه به طور مثال انسان در به كارگيري حواس و مشاعر ظاهري و باطني خود بصورت ارادي عمل مي‌كند؛4 و به طور كلي در محدودة فعاليتهاي ارادي خود آزاد است و مي‌تواند با انتخاب و اختيار خود از امكانات و ابزارهاي دروني و بيروني براي نيل به اهداف خويش بهره‌برداري كند، و اين فعاليتهاي ارادي بالفطره و به حكم وجدان براي انسان ثابت است و وجه امتياز او از ساير حيوانات نيز مي‌باشد.

البته اين نكته را نيز بايد يادآور شد كه محدودة رسيدن به هدف در فعاليتهاي ارادي انسان –چه در بُعد فردي و چه در بُعد اجتماعي – مطلق نبوده و مي‌بايست منطبق بر سنن الهي حاكم بر فرد و جامعه باشد. و پر واضح است كه آدمي در بسياري از موارد با آنكه تمام پيش بينيها و تلاشهاي لازم براي دستيابي به خواسته‌ها و اهدافش به كار مي‌برد، ولي با اين وجود باز هم ناكام مي‌ماند.  

همين نكته در مورد فعاليتهاي جمعي هم مطرح مي‌شود. بنابراين، حوزة اختيارات جمعي هم در رسيدن به اهداف خود محدود است چنانكه در قرآن مي‌فرمايد: «اگر خدا بعضي مردم را در مقابل برخي ديگر برنمي‌انگيخت، فساد روي زمين را فرا مي‌گرفت».5

انسان فطرتاً اجتماعي است

زندگي انسان به طور طبيعي بايد اجتماعي باشد، و اين سنت و نظام حتمي و قطعي حاكم بر نوع بشر است. مطابق اين سنت ثابت، تحركات و فعاليتهاي ارادي و اختياري يك انسان به تنهايي براي تأمين نيازهاي مادي و معنوي او و پرورش استعدادهاي فطري و تكامل وجوديش تا هدف نهايي كافي نخواهد بود، بلكه با تشكيل زندگي جمعي و فعاليتهاي اجتماعي بايستي نيازهاي زندگي را تأمين و استعدادهاي نهان را به ظهور رساند؛ و زندگي جمعي هم هنگامي مي‌تواند برقرار شود كه داراي نظام و قانون مبتني بر عدالت باشد تا فردي بتواند در ساية آن بهرة تلاش و كار خود را در رفع نيازمنديهايش به كار گيرد و از منابع طبيعي و امكانات موجود در جامعه به طور عادلانه بهره‌مند شود. بنابراين، ارزش نظم و قانون با ارزش اصل حيات انسان برابراست. و علاوه بر اين، انسان در جهاني زندگي مي‌كند كه اساس و پايه‌اش بر نظم قانونمندي است، از كوچكترين اجزاي دروني اتم گرفته تا كهكشانها و اجسام بزرگ اين جهان، همه تحت يك محاسبة دقيق و نظام حيرت‌انگيز فعاليت مي‌كنند، و انسان نيز به عنوان يكي از اجزاي نظام گستردة هستي نمي‌تواند از قانون و نظم مستثني باشد.  

اكنون كه ارزش قانون و نظم و نقش آن در زندگي بشر و برابر بودن ارزش آن با اصل حيات انسان به اجمال بيان شد، اين نكته نيز اضافه مي‌شود كه قانون حاكم بر جامعة انساني بايستي با نيازها و استعدادها و مصالح فردي و اجتماعي بشر منطبق و منسجم باشد، بتواند تكامل و پيشرفت  همه‌جانبة جوامع بشري را ميسّر سازد، و در غير اين صورت زندگي فردي و اجتماعي انسان به سقوط و نابودي كشيده خواهد شد.

 

قانونگذاري و تنظيم برنامة زندگي بشر فقط شايستة ذات پروردگار است. مفهوم قانون دربردارندة دو بُعد است يكي حاكميت و قيوميت و ديگري ربوبيت؛ و در حقيقت اين دو وصف به قانونگذار برمي‌گردد. به اين مفهوم كه حق حاكميت و صفت ربوبيت از آن قانونگذار است و اين ارادة اوست كه از طريق وضع قانون ارادة انسانها را به تسخير خود درمي‌آورد و جوامع انساني را مطابق آن مي‌پروراند، و اوست كه رب و مربي و حاكم و قيوم است و ديگران عبد و مربوب و محكوم به تبعيت از قانونند، زيرا در اطاعت از قانون تسليم بدون قيد و شرط و پذيرش مطلق نهفته است. و به دلايل روشن انسان كوچكتر از آن است كه صلاحيت قانونگذاري و مقام قيوميت و ربوبيت براي ديگر انسانها را داشته باشد، آن هم قانوني جامع و به بلنداي زندگي و خواسته‌ها و استعدادهاي بي‌حد و حصر انسان و بدور از هر پيرايه‌اي كه باعث تفرقه و جدايي و دشمني و جنگ و ستيز از قبيل نژاد و مليت و وطن و طبقه و حزب و...باشد.

 

آري، ربوبيت و قيوميت بر زندگي وسيع انسان كجا و اين همه ضعف و جهل و خود‌خواهي و غرور و خود برتر بيني- كه سرتاسر وجود انسان را در خود فرو برده-كجا؟ كوتاه سخن اينكه قانونگذاري و برنامه‌ريزي  براي زندگي بشر تنها حق آن قدرتي  است كه اين جهان پهناور را با نظام دقيق و حكيمانه بر پا داشته و رهبري مي‌كند، كه پيدايش و بقاي وجود انسان نيز جزء همين نظام كلي مي‌باشد، و چه نيكو و ظريف در قرآن مي‌فرمايد: آيا كافران، ديني غير دين خدا مي‌طلبيدند و حال آنكه هر كه در آسمانها و زمين است لاجرم فرمانبردار خدا است و همه به سوي او باز خواهند گشت.6  

لذا قرآن‌كريم با بيان شيوا و رسا مي‌كوشد تا بشر را آگاه و حاكميت الهي را با پذيرش انسانها برقرار سازد، و اربابان  زر و زور را از حاكميت بر جوامع آنها بزدايد، و تنها راه اصلاح زندگي بشر را برقراري حاكميت  و  ربوبيت اللّه و زدودن سلطه انسانها بر يكديگر مي‌داند. خداوند بشر را براي رحمت و زندگي جاودان آفريده، و براي سير تكاملي او به سوي هدف نهايي‌اش برنامه و نظام جامعي مقرر فرموده است، و انسانهايي را از ميان آنان به عنوان پيامبر برانگيخته تا به وسيلة آنان برنامه و قانون خود را ارسال و ابلاغ كند، تا زندگي در ساية عدالت و قسط براي افراد بشر فراهم شود،درسورة‌ حديد مي‌فرمايد: همانا پيامبران خود را با أدله و معجزات (به خلق) فرستاديم و برايشان كتاب و ميزان عدل نازل كرديم، تا مردم به راستي و عدالت گرد آيند و آهن (و ديگر فلزات) را كه در آن هم سختي و كارزار و نيز منافع  بسيار بر مردم است براي حفظ عدالت آفريديم.7

 

بنابراين، قرآن با تعبيرات و بيانات گوناگون انسان را دعوت مي‌كند كه اساس زندگي خود را مطابق احكام دين و مقررات الهي بنا كند؛ و از پيروان اسلام مؤكداً مي‌خواهد براي دفاع از دين و مقررات الهي به پا خيزند و با آنهايي كه قصد دارند زندگي انسانها را به فساد بكشندو خود را قيم، مربي و مصلح جلوه دهند، و جوامع انساني را براي نيل به اهداف پست و پليد خود استثمار كنند، مبارزه نمايند. و چنانچه انسان نظام زندگي اختياري خود را با نظام تكويني وجودش هماهنگ كند، يعني در زندگي فردي و اجتماعي تابع نظام و مقررات همان ناظم و خالق حقيقي‌اش باشد، به طور كامل به اهداف وجودي و كمالات انسانيش نايل مي‌شود. قرآن مجيد براي جلب توجه انسان به اين نكته حياتي مي‌فرمايد: «و اوست خدايي كه براي شما بندگان گوش و چشم و قلب آفريد»8 (يعني ابزار حيات و ادامة آن را كه دستگاه شنوايي و بينايي و نيروي فكر و ادراك است به تو عطا فرمود)، و در جاي ديگر مي‌فرمايد: « و باز يكي از آيات لطف الهي اين است كه براي شما از جنس خودتان جفتي بيافريد كه در بر او آرامش يافته، با هم انس گيريد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار فرمود»9. و باز مي‌فرمايد:«و خواب را براي شما ماية قوام حيات و استراحت قرار داديم»10. و نيز فرموده است:« او خوايي است كه همة موجودات زمين را براي شما خلق كرد»11. و در جاي ديگر مي‌فرمايد:«خداي ما آن كسي است كه او همة موجودات عالم را نعمت وجود بخشيده، سپس به راه كمالش هدايت كرده است»12.

 

نظير اين آيات در قرآن بسيار است كه تأمين همة وسايل و ابزار حيات براي انسان را متذكر مي‌شود و اينكه او را آفريده و خود به نيازمنديهايش آگاهي كامل دارد و آنها را به او يادآوري و برايش فراهم مي‌كند، و اينها همه در زندگي تكويني و غير اختياري انسان است. اما در مورد تعيين نظام و برنامظه زندگي اختياري، بشر هم فقط خالق يكتاي هستي را درخور و شايسته اين امر دانسته و اوست كه با علم و قدرت مطلق خود،قوانين جامع و كاملي را ارائه فرموده است كه ضامن تأمين سعادت واقعي انسان مي‌باشد. در اين‌باره مي‌فرمايد:« اوست خدايي كه رسول خود را با دين حق به هدايت خلق فرستاد»13. و در جاي ديگر مي‌فرمايد:«اوست خدايي كه بر بندة خود(محمد مصطفي«ص») آيات روشن نازل كرد تا شما بندگان را از ظلمات (جهل و عصيان) بيرون آورد،و به نور(علم و ايمان) رهبري كند»14.

 

ونيز مي‌فرمايد: «خدا در عالم  به خلق حكم مي‌كند و غير او آنچه را به خدايي مي‌خوانند هيچ حكم(و اثري) در جهان نتواند داشت»15.

و در سورة زمر فرموده است: « و آنان كه از پرستش طاغوت دوري جسته و به درگاه خدا با توبه و انابه بازگشتند آنها را بشارت و مژده رحمت است»16.

و درجاي ديگر گوشزد مي‌فرمايد: « بگو آيا غير از خدا را به ياري و دوستي برمي‌گزينيم؟ ( در صورتي كه) آفريننده آسمانها و زمين خداست»18.  

و آيات بي‌شمار ديگري كه با لحنهاي گوناگون مي‌كوشد تا انسان رابه اين حقيقت متوجه سازد كه براي نيل به سعادت واقهي مي‌بايستي راه و نظام زندگي خود را از تنها منبع فيض و رحمت  يعني خالق و پروردگار جهان هستي دريافت كند، و غير او را بر خود ولي و قيم قرار ندهد و تحت سلطه و حاكميت غير خدا در هيچ زمينه‌اي واقع نشود. قرآن كريم گاهي الگوهايي را نام مي‌برد كه در طول زندگي پرفراز و نشيب خود بي‌تابانه و بي‌وقفه و قهرمانانه به جهاد و تلاش در راه خدا به معني تمام كلمه برخاسته‌اند و توانسته‌اند بر پاية ايمان و عشق به خدا  پيروزمندانه از صحنه‌هاي نبرد بيرون آيند، و به عنوان شاهدان عيني درآيند و سرمشق و الگوي انسانها و شايستة مقام رهبريت شوند.

 

سورة يوسف بيانگر تلاش و جهاد در صحنة‌زندگي براي خدا از سوي يك انسان است، حضرت يوسف(ع) كه در مقابل جور و ستم برادران بردباري پيشه كرد و لحظه‌اي از ياد خدا غافل نشد و مورد تحقير مصريان قرار گرفت و در بازار برده‌فروشان به معرض فروش گذاشته شد  و در تمام اين آزمايشهاي الهي هيچ‌گاه بي‌تابي از خود نشان نداد و با ياد پروردگار و اتكا به رحمت او همچنان استقامت كرد و پايداري ورزيد تا اينكه بحراني‌ترين و پرطوفان‌ترين صحنة مبارزه با نفس را، آنگاه كه ملكة مصر با طنازي  و زينت و آرايش تمام عيار او را به كاميابي از خويش دعوت نمود، با موفقيت پشت سر گذاشت و دائماً از صحنه‌هاي جهاد و مبارزه يكي پس از ديگري پيروزمندانه بيرون آمد تا اينكه طاغوتيان دست به دست هم داده و با جمعي از زنان اشراف مصر به سوي يوسف(ع) هجوم بردند تا بتوانند با اين توطئه او را شكست داده، به اسارت خود درآوردند، ولي بالاخره ناكام ماندند و يوسف پيروزمندانه مدال « انّه  من عبادنا المخلصين» را به خود اختصاص داد و علم رؤيا و مقام رسالت الهي به او اعطا شد، و سرانجام او را به خاطر جبران ناكاميها و شكست خودشان به زندان انداختند. در اين صحنه نيز يوسف(ع) دست از مبارزه بر نداشت و با به كارگيري منطق و استدلال با همنشينان زندانيش، كه از جنود طاغوت و پيروان باطل بودند، وارد بحث شد و احقاق حق شد و خطاب به همراهانش مي‌فرمود: اي دو رفيق زندان ( من از شما مي‌پرسم ) آيا خدايان متفرق بي‌حقيقت( مانند بتان و فراعنه و غيره ) بهتر در نظام خلقت مؤثرند يا خداي يكتاي قاهر؟19

 

سئوالي است كه فطرت آدمي را بيدار مي‌كند كه خدا يكي است. پس، اين اربابان گوناگون از كجا آمدند؟ آنكه شايستة‌مقام ربوبيت است فقط خداوند قاهر است و هر بدبختي و فساد و خونريزي و اختلافي كه دامنگير بشر شده به وسيلة مدّعيان ربوبيت بوده و هست. اين غاصبان حق حاكميت الهي با خدعه و نيرنگ و قهر و زور، در طول تاريخ، جوامع انساني را به فساد و تباهي كشيده‌اند. اين اربابان زمين لحضه‌اي از اميال و هواهاي خود خلاصي نيافته، براي حفظ قدرت خود و كوبيدن هر قدرت احتمالي، كه سلطه آنها را تهديدكند، تلاش نموده‌اند، و در مقابل رسولان و پيام ‌آوران الهي و پيروان آنان صف آرايي كرده‌اند، و حال آنكه خداوند متعال از همة جهانيان بي‌نياز است و از ارسال پيغمبران و فرو فرستادن اديان آسماني جز اصلاح و تقوا و عمران و آبادي زمين و ارشاد انسان در مسير كمال  و رسيدن به هدف نهايي حيات منظوري در كار نيست، حتي بخش مخصوص عبادات را كه واجب فرموده است به خاطر اصلاح جانها و دلها و افكار بشر است، وگرنه ذات مقدس او بي‌نياز از عبادات انسانهاست.20

 

 

سپس يوسف (ع) در دنبالة سخن چنين مي‌گويد: و تنها حكمفرماي عالم وجود خداست و (به شما بندگان ) امر فرموده است كه جز آن ذات يكتا كسي را نپرستيد، اين آيين محكم است، ليكن اكثر مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند.21

 

 

بنابراين، حكم به مفهوم تشريع قانون و برنامة‌ زندگي انسان مخصوص ذات اقدس حق است، زيرا الوهيت و خالقيت خاص اوست و كساني كه ادعاي صلاحيت حاكميت و قانونگذاري براي بشر دارند با صفات خاص حضرت حق به مبارزه برخاسته‌اند. اما لازمة اين ادعا آن نيست كه مدعي الوهيت هم باشد و بگويد« أنا ربكم الأعلي » (همانطوري كه فرعون مدعي شد)، بلكه همين قدر كافي است كه آيين و شريعت الهي را از صحنة زندگي كنار زند و از خود و يا از منابع ديگر بشري الگو و فرهنگ زندگي را انتخاب نمايد.

 

 

در نظام اسلام مصدر قانون فقط خداست و حاكم اسلامي مبلغ و راهنما و مجري و تنفيذ كننده قوانين الهي مي‌باشد؛ و از آنجا كه انسان در زندگي فردي و اجتماعي لزوماً مي‌بايستي تن به عبوديت و حاكميت قانون و نظام بدهد، و چنانچه از اديان و شرايع الهي پيروي نكند بي‌درنگ به عبوديت و اسارت اميال و شهوات بي‌حد و حصر خود يا ديگر انسانها دچار خواهد شد و در نتيجه امتياز انسان بودن را از دست داده، به مرتبة حيوانيت سقوط خواهد كرد، قرآن كريم در اين باره مي‌فرمايد: «كساني كه از ايمان به خدا كفر ورزيدند و از تسليم به دين و آيين حقّ الهي سرباز زدند زندگي آنان و حرص و طمع ايشان بر شكم و خوراك مانند حيوانات خواهد بود.» 22 و اين ضربه سهمگيني بر پيكر مقام والاي انسانيت است كه موجب شقاوت و بدبختي ابدي خواهدبود.

دکتر پورآزما: ساعت شيش.

هنگامه: گرفتن نبض و فشار خون.

دکتر پورآزما: ساعت هفت؟

هنگامه: سرم.

دکتر پورآزما: ساعت هشت؟

هنگامه: ولي اينکارها در مورد هر بيمار ديگه اي هم انجام مي شه.

دکتر پورآزما: اون ناله مي کنه؟

هنگامه: نه. اونقدر ساکته که آدمو به دادکشيدن وا مي داره.

دکتر پورآزما: خواب مي بينه؟

هنگامه: از جنگ حرف مي زنه. از زندگي حرف مي زنه. از مادرش. از هم سنگرش.

دکتر پورآزما: از زخماش چيزي مي گه؟ از دردش؟

هنگامه: به خاطر نمي ياره.

دکتر پورآزما: (بالاي تخت. هنگامه به او نزديک مي شود.) گاهي فکر مي کنم از عمد چشماش رو بسته تا ببينه ما چکار مي کنيم؟ (از هنگامه فاصله مي گيرد.) اون مواظبه.

(عقب عقب مي رود. در آستانه ي در ناپديد مي شود. هنگامه دو سه قدم بر مي دارد. به صندلي مي خورد. به ان نگاه مي کند.

روي آن مي نشيند، دوباره به در خيره مي شود.)

(نور اوليه ـ بازگشت به زمان حال)

هنگامه: شقيقه هات مثل وقتي که آدم عصبي شده باشه و هر آن بخواد کاري کنه مي کوبه. مژه هات مثل وقتي که آدم خودش رو به خواب مي زنه تکون مي خوره... پس چرا حرفي نمي زني؟ بلند نمي شي بايستي؟ بهم نگو که جلوي من نمي کني. هر وقتم نيستم بي بي خانم مراقبه. تو هيچ از جات تکون نمي خوري. اما مثل يه کفتر مي موني که تو خودش جمع شده تا يک دفعه بپره.

صداي سيما: دستت درد نکنه بي بي خانوم. بده من مي برم. شما برو به کارات برس.

(هنگامه خودش را به خواب مي زند. سيما با لباس هاي شسته شده ي بيمار وارد مي شود.)

سيما: هنگامه؟ (به طرف جالباسي مي رود. لباس ها را سرجايش مي گذارد. هنگامه او را مي نگرد. سيما ناگهان برمي گردد.) بيداري؟

هنگامه: مي بيني.

سيما: خوب نيست اين همه به خودت سخت بگيري. اون که چيزيش نيست.

هنگامه: منم کار شاقي نمي کنم. گرفتم اينجا خوابيدم.

سيما: (شانه اش را بالا مي اندازد. سکوت) بي بي خانوم باز غرغر مي کرد.

هنگامه: مگه تازگي داره؟

سيما: مي گه مگه يه لباس که کسي نمي پوشدش و استفاده اي نداره چقدر شستن مي خواد؟

هنگامه: بي بي مي گه يا تو مي گي؟

سيما: اقدامات دکتر عطاران اينطور مي گه.

هنگامه: بي خود.

سيما: تا دکتر پورآزما بود، تو مي تونستي خودتو وقف اينجا کني. اينجا بست بنشيني. اما حالا چي؟

هنگامه: مگه چي عوض شده؟ من؟ دکتر پورآزما؟ اون؟ (اشاره به تخت) يا مديريت بيمارستان؟ (مکث) من چرا دارم سر تو داد مي زنم؟

ببخش، بگير بشين سيما.

(هنگامه به تخت نگاه مي کند.)

سيما: اون نمي ذاره؟

هنگامه: چي داري مي گي تو؟ خيال کردي خل شدم، اينجوري باهام حرف مي زني؟

سيما: هنگامه؟

هنگامه: چي يه؟

سيما: خودتي؟

هنگامه: مرض!

سيما: مي خواستم ازت بپرسم اينروزها چت شده؟ اتفاقي افتاده؟ با دکتر حرفت شده؟ (سکوت)

هنگامه: وقتي اومدم اين بيمارستان دکتر پورآزما گفت يه تخت هفتادودو هست که مي خوام شما رو مسؤول مستقيمش کنم... مي دوني اون اوايل نگاهم همه جا مي گشت روي همه چيز مي دويد... تا رسيد به اون دو تا چشماي خيس.

سيما: يعني دکتر جلوت گريه کرد؟

هنگامه: دلش خيلي پر بود. اون قدرکه وقتي حرف مي زد گريه ش گرفته بود. فهميدم چقدر تنهاست... تو حرفهاش يه روز بهم گفت گاهي خودشو جاي اون روي تخت مي بينه. احساس مي کنه يه قسمت از خودشه که توي گذشته مونده و حاضر نيست اين طرف بياد؛ جلو نه.

مي گفت خانم صارمي من فکر نمي کنم داريم جلو مي ريم. سيما من فقط گوش مي دادم. مي تونستم اهميت ندم. نمي تونستم؟ اما واقعا ديدم نمي تونم. ... کم کم ديدم براي خودمم مسأله شده. سعي کردم به روي خودم نيارم. به دکتر علاقه مند شده بودم، به مريض شمارة هفتاد و دو علاقه مند شده بودم. مريضي که دلمون مي خواست فکرش رو بخونيم. باهامون حرف بزنه. مريضي که بيدار مي مونديم و خواباش رو مي نوشتيم. از هذياناش يه عالمه کاغذ سياه کرديم...

سيما: ما هم اوايل کنجکاو شده بوديم ببينيم اين کارا آخرش به کجا مي کشه؟ اما خبري نبود. خيال کرديم دارين لج مي کنين. گفتيم با ما.

بعد گفتيم با مديريت. شايدم با خودتون. حالا ديگه تعجبي نداره که دکتر جواد کشيده کنار. اما تو چرا ول نمي کني؟

هنگامه: اونم ول نکرده. محاله.

سيما: تو بيمارستانه.

هنگامه: کي؟ دکتر...

سيما: (با سر) نمي ري ببينيش؟

هنگامه: کاري باهاش ندارم.

سيما: به هر حال زياد نمي مونه. شنيدم خرده حساباي اداري يي که هنوز مونده، اومده تمومش کنه... گوش نمي دي؟ نمي خواي بدوني قراره کجا بره؟

هنگامه: معلومه.

سيما: چي؟ چي معلومه؟

(مکث)

سيما: تعجب مي کني. چون هر کس ديگه اي هم که شنيد تعجب کرد. رفته مدارک پزشکي. کار اداري صرف. پشت ميزنشين شده. خودش رو راحت کرد. از فرصت استفاده کرد. مديريت خيال مي کرد با پيشنهاد اين پست، بدجوري تودهني مي خوره. فقط مي خواستن غرورش رو بشکونن اما اون قبول کرده. دکتر عطاران هم مي گفتن پنهوني آتش بيار معرکه بوده.

(مکث)

سيما: من مي گم پاشو برو دکتر رو ببين... پاشو.

هنگامه: تورو خدا ول کن سيما.

(سيما او را تا دم در مي کشد. هر دو رو به در ميخکوب مي شوند. دکتر پورآزما در آستانه ي در مي ايستد.)

سيما: سلام آقاي دکتر.

دکتر پورآزما: سلام خانم نوري. حالتون چطوره؟

سيما: خوبم خيلي ممنون... (بلا تکليف) با اجازه تون من تو بخش کار دارم. (برمي گردد طرف هنگامه برايش چشمک مي زند. خارج مي شود.)

دکتر پورآزما: پرستار خوبي يه خانم نوري. (مکث. برمي گردد طرف هنگامه)

هنگامه: (سرش را بالاخره بالا مي گيرد.) سلام.

دکتر پورآزما: سلام. (مکث. بلافاصله به طرف تخت مي رود.) حالش چطوره؟

هنگامه: يعني هنوز هم براي شما اهميت داره؟

(دکتر جواد برمي گردد و خيره نگاهش مي کند. هنگامه حرفش را مي خورد.)

هنگامه: معذرت مي خوام.

دکتر پورآزما: شايد توقع زيادي باشه که ازتون انتظار دارم کمتر به خودتون فکر کنين. بخصوص توي اين وضعيت.

هنگامه: من نمي فهمم آقاي دکتر. شما از وضعيتي حرف مي زنين که خودتون بوجود آوردين، اما به راحتي دارين ترکش مي کنين.

دکتر پورآزما: راحت؟

هنگامه: به من نگين که نمي تونستين بيشتر از اين از خودتون مقاومت نشون بدين.

دکتر پورآزما: اونا به من حکم نشون مي دن. شورا و مديريت رو پيش مي کشن. از قانون حرف مي زنن. مقاومت من اما از اون جنسي نيست که بر اساس ادله و مدارک باشه.

هنگامه: و عقب نشيني مي کنه.

دکتر پورآزما: من از پا نمي نشينم. نمي ذارم اين هفت سال اينجوري تباه بشه.

هنگامه: چه جوري مي خواين جلوشون رو بگيرين؟ با رفتنتون؟

دکتر پورآزما: چرا متوجه نيستي؟ طرف مقابل ما کي يه؟ ما کي هستيم؟ چي مي خوايم؟ چي مي گيم؟ اين يه درگيري يه. من خودم مقابل خودمم. تو اوني رو که بايد پس بزني، خودتي. اين که رو تخت افتاده تويي. تويي، منم، خودشه!

هنگامه: چرا سعي دارين مسائل رو پيچيده کنين؟ دور از دسترس قرار بدين؟ که چي؟ که يه هالة ابهام و تقدس دورش بکشين و ازش فسانه بسازين؟

(مکث. دکتر با تعجب به او مي نگرد.)

هنگامه: پس چرا صريح نمي گين مي خواين چکار کنين؟

دکتر پورآزما: براي اينکه نمي دونم. هنوز چيزي ندارم با انگشت بهش اشاره کنم، بگم خانوم صارمي اين هم نتيجه ي اعتمادي که به من کردين. نگاهش کنين، ورش دارين، لمسش کنين، بوش کنين، مال خودتون، تصاحبش کنين. لگدمالش کنين، قابش بگيرين تو اين رو مي خواي. مگه نه؟

هنگامه: شما خيلي بي انصاف هستين... من... راجع به من... (گريه مي کند.)

دکتر پورآزما: معذرت مي خوام... خيلي راجع به خودمون پرحرفي کرديم. (نمي داند چکار کند. برمي گردد به طرف تخت. گزارش روزانه را برمي دارد.) براي امروز چيزي نيست؟

هنگامه: مثل هميشه.

دکتر پورآزما: با اين وجود بايد ثبت بشه.

هنگامه: بله آقاي دکتر. (پيش تخت مي رود وضعيت را چک مي کند. يادداشت برمي دارد. به دکتر جواد نشان مي دهد. دکتر با دقتي مي خواند. سپس تصميم به امضاء مي گيرد.)

دکتر پورآزما: بفرماييد. (مکث)

دکتر پورآزما: خانم... (مکث به هم نگاه مي کنند.)

(منصرف مي شود.) نه. براي بدست آوردن چيزهايي بزرگتر بايد آمادگي اين رو داشت که چيزايي رو هم از دست داد... من... شما...

هنگامه: ولي دکتر...

دکتر پورآزما: فعلا بهتره خودمون رو درگير اين موضوع نکنيم. به من اين اجازه رو بديد که جمع و جور باشم.

هنگامه: به خاطر اون؟ (به بيمار اشاره مي کند.)

دکتر پورآزما: (بالاي تخت) فکر مي کني اگه بهوش بياد، چشماش باز بشه، بلند بشه، چه کار مي کنه؟

هنگامه: چي؟

دکتر پورآزما: به نظر تو چه کار مي کنه؟

هنگامه: خب... نمي دونم. معلوم نيست. يعني هر کاري ممکنه بکنه.

دکتر پورآزما: نه. نه. از مسائل پزشکي و مباحث درسي حرف نمي زنم. که تمام گذشته اش و هر چه به سرش اومده با يک هجوم به خاطرش بياد و عکس العمل طبيعي اش ترس و اضطراب باشه و چيزاي ديگه.

هنگامه: خب پس چه کار دوست داره بکنه؟

دکتر پورآزما: مي ياد کنار اين پنجره. (به طرف پنجره مي رود.) بازش مي کنه. (پنجره را باز مي کند.) و بيرون رو برانداز مي کنه. احساس غريبي مي کنه. يه غريبي گنگ.

هنگامه: اما احساس آشنايي هم هست.

دکتر پورآزما: شعارها و نقاشي هاي روي ديوار رو مي بينه. چشم مي اندازه تو شهر، مي بينه آدما يه جور ديگه ن. اونور، ساختمان بانک قد کشيده جلوي خورشيد رو گرفته. اينور يه ضريح تازه سازه کنار اتوبان، که نالة زائراش پخش تو آسمون و بغلش روي آسفالت، نعرة ويراژ ماشينهاي خارجي. جوون به خودش نگاه مي کنه مي پرسه اين چي يه؟ يه اغماي ديگه س؟ تنهايي تمام عالم مي ريزه تو دلش.

هنگامه: پس ما اين وسط چه کاره ايم؟ خيلي هاي ديگه مثل ما!!

دکتر پورآزما: مارو که مي بينه پس مي کشه، بهمون مي گه آشغالا.

هنگامه: نه نمي گه. به ما نمي گه. (به طرف تخت برمي گردد.) مي خواي بي انصافي کني؟ همه رو با يه چوب بروني؟ همه بسوزن؟

خشک و تر با هم؟ نه تو اينجوري نيستي. نه دکتر. اون اينجوري نيست... بعد از اين همه سال... (سرش را مي گيرد.)

دکتر پورآزما: خانم صارمي؟

هنگامه: باور نمي کنم. بگو که لبخند مي زني. بگو که مي گي سلام.

دکتر پورآزما: آروم باشين. لطفا بگيرين بنشينين.

هنگامه: به دکتر بگو که همه چي رو ميدوني. از همه چي باخبري.

دکتر پورآزما: خانم هنگامه... به اعصابتون مسلط باشين. آب بخورين... (يک ليوان آب به او مي دهد.)

هنگامه: چشماتو باز کن. چشماتو باز کن. يه چيزي بگو، يه چيزي بگو. دکتر، چشماشو باز کرد! ديدين چشماشو باز کرد؟ دکتر حرف زد! دکترشنيدين چي گفت؟ گفت سلام، به من سلام کرد، به شما سلام کرد.

دکتر پورآزما: (نگران هنگامه به دنبال پرستارها خارج مي شود.) خانم پرستار نوري... خانم نوري.

هنگامه: من ديگه ازت خجالت نمي کشم. سرمو نمي ندازم پائين. تو هرچي مي خواي بهم زل بزن، از پشت پلکات خيره خيره نگام کن، من که از رو نمي رم. سرمو           نمي ندازم پائين؛ منم نگاهت مي کنم. منم بهت سلام مي کنم. سلام.

(نور مي رود)

صحنة سوم

(روشنايي از بيرون پنجره اتاق را کمي مي نماياند. هنگامه بي تکان و با نگاهي ثابت روبروي تخت نشسته است. وسايل سرم باز شده است. مدتي به همين منوال مي گذرد. کسي به در مي زند...)

صداي سيما: هنگامه؟... هنگامه؟ (هنگامه اما بي حرکت) مي تونم بيام تو؟

(سيما در را به آرامي باز مي کند. در نيم تاريکي هنگامه را تشخيص مي دهد.)

سيما: براي چي نشستي تو تاريکي؟ چراغو روشن کنم؟... هنگامه؟ بيداري؟ (چراغ را روشن مي کند.)

چي شده؟ چته؟ (نگاهش را دنبال مي کند به تخت 72 نزديک مي شود.)

اين... هنگامه؟ چش شده؟... يعني؟... (به هنگامه مي نگرد و دوباره به تخت.)

آخي کي؟... تموم کرده؟

هنگامه: چي؟! (يک آن نگاهش مي کند. دستش را به دهانش مي برد فريادش را فرو مي خورد، سرش را با ناباوري تکان مي دهد.)

سيما: پس چرا خبري ندادي؟... آخه چه جوري شد؟... مي دونم. مي دونم. معذرت مي خوام. توي حال خودت نيستي. ولي سخت نگير. به خودت فشار نيار هنگامه. فکر اينو بکن که چيزي عوض نمي شه. (پيش مي رود.)

تو، حالت خوبه؟... مي خواي همينجور ولش کني؟ بايد يه کاري کرد.

هنگامه: نه!

سيما: خوب پس چي؟ (از نزديک خيره به او.)

داري چي به سر خودت مي ياري دختر؟ چه کار کردي؟ (دستان وارفتة هنگامه را تکان مي دهد؟) جونتو گذاشتي تو دستات که نذاري قلبش بايسته؟... خيلي خوب تو آروم باش. استراحت کن. همه چي رو بذار به عهدة من. باشه؟ (مستأصل) خب چکار کنم؟... تو چي مي گي؟

ها؟ بگم بيان ببرنش؟

هنگامه: دکتر!

سيما: چه جوري مي خواي بهش بگي؟ بيچاره دکتر پورآزما.

هنگامه: نه. نه، سيما.

سيما: شنيدم دائم کار مي کرده. سراغ بايگاني خدمات آموزشي هم رفته بوده. مي دوني؟ يه نفر بهم گفت. خوبه آدم هر جايي يه نفر آشنا داشته باشه... چرا ساکتي؟

هنگامه: (خيره به سيما. ساکت نگاهش مي کند.)

سيما: خيلي خب، باشه. خودت مي دوني. خودت بايد گزارششو بدي. (مکث) کمک نمي خواي (دم در برمي گردد) راستي بازم يه خونواده اومدن براي شناسايي. نظرت چي يه؟ چه کار کنم؟... (ناگهان) به دکتر چي گفتي؟ نپرس راجع به چي؟ مي دونم باز بهت پيشنهاد داده.

يعني اينجوري حدس مي زنم. من معمولا درست حدس مي زنم... خب؟ رد کردي؟ هيچي نگفتي؟... آخه چرا؟ به خدا تو خلي دختر. اصلا دو تاتون يه جوري هستين. يه کارايي مي کنين! آدم سر در نمي ياره. مي دوني؟ من دوست ندارم سر در نيارم. (سکوت) نمي

خواي چيزي بگي؟ ترو خدا بگو... (مي خندد. خنده اش را بلافاصله مي خورد.) من برات يه پيغامم داشتم. چون بالاخره بهت مي رسوندم عجله اي براي گفتنش نکردم... نمي دونم. گفت مي خواد بياد اينجا. مي خواست بهت تلفن کنه اما حالا به من مي گه. ازم نپرس چرا رفته

بودم اونجا؟ مي دوني حواس دکتر جواد هنوز پيش توئه. اما تو اين چيزا حاليت نيست. نمي دونم چه جور مي توني خودتو تو اين اتاق حبس کني، بشيني روبروي اون تخت يک ساعت، دوساعت، بي صدا، بي تکون... خيلي عجيبه. من همين الانش که پيش توأم دلم مي خواد بدونم بچه هاي ديگه دارن چکار مي کنن، کجان؟ چي جيک و پيک مي کنن؟... (مکث)

من سنگدل نيستم ها. دلم مي سوزه يه نفر بميره. خودم که حالا حالاها دوست ندارم بميرم. ولي اون از خيلي وقت پيش تموم کرده بود...

پيغامو بهت ندادم. ها؟ اين لحظه همه چيز متوقف مي شه. ساعت شيش (هنگامه يک آن نگاهش مي کند.) يعني چي؟ (هنگامه نگاهش را برمي گيرد.) معلومه که يه جور قرار ملاقاته... اما بد ساعتي رو انتخاب کردين. چون دکتر عطاران هم مي ياد اينجا. (مکث) من ازش خواستم بياد. مي خواد بهت بگه اينجارو ول کني. شما خودتون نمي تونين به اين وضع خاتمه بدين. اينجا بوي ناجوري پيچيده... باور کن از رو بدجنسي اينکارو نکردم. حسودي، شايد (مکث)

من چکار کنم که تو حرف بزني؟ تو قبلا اينجوري نبودي، مي گفتي، مي خنديدي. بالا و پايين مي پريدي. (به ساعتش نگاه مي کند.) زياد که حرف نمي زنم؟ نه. معمولي حرف مي زنم. چون تو خيلي کم حرفي، به نظر خيلي وراج مي يام. (ساعت را نگاه مي کند.)

 

 

شاعر: فريده برازجاني

 

"براي خاك خوب خونين شهر"

تو مرا اي امام

خواهي ديد

با كاسه اي به دست

لبالب از آز بي حساب

و به دنبال قطره اي ايمان

تو مرا

خواهي ديد

آنجا

كنار شط بازو شكستة كارون

حيران ميان ازدحام شهيدان بي نشان

آنجا

كه حيرت، به اشك نشسته

ـ زني ـ

در ازدحام اين قبيلة بي درد

ضجه مي زند

و هر زني

هر شب در مرثيه هاي ناتمامش

خواب مي رود

آنجا

كه كودكي

با دهان نيمه باز گرسنه اش

مرگ را يك نفس

بلعيده است

و وصيت هاي بي نشان

از آبها نشان سكوتي هميشه مي گيرند

آري!

مرا خواهي ديد

كنار همو كه هنوز

در اسارت نفس فروخفته اش

مباهات مي كند

اينجا

ميان انگشتانم

مين گذاشته اند

و پاهايم

بوي باروت مي دهد

بي تو

غريب تر از خاك

تا مرز مي دوم

و هزار نخل سوخته

از تاول هاي قلبم

جوانه مي زند

من در شلمچة احساسم

به گل نشسته ام

آري!

مرا مي بيني

با هزار شقايق پرپر

ميان دستانم

و هزار وصيت بي نام

كه گم شده اند

ميان هلهلة اين بي درد

ديروز نخلي مرا به دار خاطره ها آويخت

----------------------------------------

منبع: همپاي جلودار مجموعه شعر دفاع مقدس (12)، مجموعه اشعار "امام و حماسه"

شور و حال عجيبي بود روحيه ها خدايي بود همه مي خواستند کمک کنند، کم تر کسي به فکر منافع خود بود و زنان نقش ويژ ه اي داشتند.

بسياري از خواهران در توزيع مايحتاج مردم به کمک جهادسازندگي شتافتند، بعضي ديگر در هلال احمر به مردم آسيب ديده، ياري مي دادند. ما نيز به مراکز بمباران شده سر مي زديم و هم دوش برادران رزمنده براي جلوگيري از سقوط شهر آبادان سنگرسازي و ساختن کوکتل مولوتوف و دفاع از شهر شرکت مي نموديم.

راوي: شهلا خسروی_ آبادان

ابتدای جنگ، تعدادی از خواهران با بخش تبلیغات سپاه همکاری می کردند و اخبار رادیوهای بیگانه و بعضی از اخبار را از طریق تلفن یا بی سیم می گرفتند و بولتن خبری برای فرماندهان سپاه تهیه می کردند. 

راوی: شریفه آل ناصر- 1360- اهواز

چندرسانه ای